جوونی
کردن چیه؟؟ اصولا اینکه میگن جوونه و داره جوونی میکنه یعنی چی ؟ شما تا حالا چقدر
جوونی کردین؟؟؟آیا شما هم به جوونی و جوونی کردن به دید جنسیتی نگاه میکنید؟ من
جوونم.. یعنی نه نوجوونم و نه میانسال... من یک جوون مجردم... و دارم توی این
مملکت زندگی میکنم... و من هم جوونی میکنم...
قصدم از
این حرفا این بود که فکر نکنین این یه پست فمنیستیه و یا میخوام چیزی رو زیر سوال
ببرم.. فقط چند تا موقعیته که دیدم و میخوام بگم برخوردها چقدر فرق میکنه!!! پس بی
غرض ورزی نوشتم و شما هم بی جبهه گیری بخون لطفا!!!
موقعیت شماره یک : فرد X با
سن بین 20 تا 30 سال ساعت 10 شب در حالی که میخنده و داره با دوستاش که توی ماشین
نشستن خداحافظی میکنه کلید میندازه توی در خونه و میاد تو.... (دوستان همه همجنس
هستند) خانم صاحبخانه از لای در چشم غره میره و با باز شدن در منزل فرد مورد نظر
با نگاه کنجکاو والدین مواجه میشه....
پسر : پدر
نگاهی به ساعتش میندازه و در حالی که سعی میکنه کاملا خونسرد باشه به پهنای شونه های پسرش نگاه میکنه وبه یاد جوونی خودش میافته با لبخندی میگه : خوش گذشت.. چه کارا کردین؟....
و مادر خونه - در حالی که تا همین چند دقیقه پیش داشته به پدر محترمه میگفته که
پسرشون جوونه و باید جوونی بکنه و سنش میطلبه- میره تا برای شازده محترمه چایی دم
کنه و البته خیالش راحت شده که یک دفعه پدر محترمه توی ذوق شازده نزنه!!!!
دختر : در حالی
که پدر بی تفاوت به چشمان اشک آلود مادر نگاه میکنه سینه خودشو صاف میکنه و تا
اونجا که میتونه نعره میکشه ... کجا بودی؟؟ ساعت داری یا نه؟؟ با اون دوستای
ترشیده علافت چه غلطی میکردی تا حالا؟؟؟... خلاصه بعد از کلی دعوا و بحث و اخم و
تخم دختر در اتاقشو پشت سرش میبنده و تازه اونوقت مادر وارد معرکه میشه و با یک
لیوان آب یا آب قند وارد اتاق میشه و شروع میکنه به نصیحت کردن که پدر فقط به فکر
اون وآینده اونه و دوستش داره و از این
حرفها!!!از فردا همه اهل محل و فامیل دست به دست هم میدهند که زودتر یک فقره شوهر
برای دختر پیدا کنند چون سرش میجنبه!!!
موقعیت شماره 2 : همون فرد بالا میخواد
با دوستاش چند روزی بره مسافرت!!!
پسر : میاد
خونه... در حالی که ساکشو جمع میکنه به مامانش میگه چند روزی خونه نمیاد... در
همین حین پول سفرشو از مامانش میگیره و در حالی که مامانش داره میپرسه کجا میره و
با کی میره در خونه رو میبنده و میره
بیرون البته با ساکش!!! ظهر پدر و مادرش به این نتیجه میرسند که جوونی کجایی که
یادت بخیر!!!
دختر : با
دوستاش کلی نقشه میکشه که چطوری به خانواده هاشون بگند... شب بعد از شام که همه سر
حال هستند و موقعیت مناسبه با نهایت ادب میگه که میخواد چند روزی برای یک امر
ضروری (کار... درسی ... تحقیقاتی.. به هیچ وجه یک سفر تفریحی توجیه نداره) با چند
تا از دوستاش که صد قرنه پدر و مادرش میشناسند و بهشون اعتماد دارند بره فلان شهر
توی فلان هتل میمونه فلان ساعت میخوابه در فلان لحظه بیدار میشه با فلان وسیله
میره.. بلیطش فلان تاریخه..همه چی هم منظم و معلومه... در نهایت با یک نه شدید
مواجه میشه... بعد از جیغ و داد و فریاد و فغان و اعتراض و قهر و گریه اجازه
میگیره.. در همون شب مادرش با خاله اش در مورد چگونگی زودتر شوهر دادن این دختر
تبادل نظر میکنند!!!!
موقعیت شماره 3 : فرد مورد نظر عاشق
میشود اما به عشقش نمیرسد.. یعنی عشقش دو درش میکنه!!!
پسر : یک مدتی
خودش را میزند به مریضی... با سلمانی محل قهر میکند موهایش میشوند یک خروار...
ناهار نمیخورد .. کلی برای مادر محترمه ناز می آورد.. هر وقت مادرش میبینتش
میگوید.. الهی بمیرم.. بچم شانس نداشت... الهی مادرش بمیره.. از غصه شده پوست و
استخوان .... پدر و مادر و همه اقوام و فامیل میگردند دنبال یک دختر ترگل و ورگل و
ناز ومامان .. که پوز قبلی را بزند.. تا برای شازده بگیرند از یاس و ناامیدی در
بیاید!!همه میگویند بخشی از جوونی همین است!!!
دختر : به محض
اینکه همه میفهمند سرزنش ها شروع میشود... آبروی رفته در جوی و عدم برگشت آن روزی
صدبار توی سرش میخورد.. راهی برای ادامه زندگی نیست مگر آنکه زن سوفور محله شود..
تبدیل میشود به همان دستمال کاغذی معروف... روزی صدبار مادرش میگوید که از دستش
دیوانه میشود... پدر محترمه هم هروقت او را میبیند انگار عزرائیل را دیده... آخرش
کار به جایی میرسه که تنها راه زنده موندن مردن است!!!!!
موقعیت شماره 4 : فرد مذکور در روز
خواستگاری طرف مقابل را میشناسد و میفهمد که قبلا طرف مقابل با کس دیگری رابطه
داشته است!!!
پسر : بدون
کوچکترین شکی بی اعتنایی میکنه و وقتی برگشتند خونه به مادرش میگه این دختر رو
نمیخواد چون با فلانی دوست بوده....هیچکس هم نمیپرسه از کجا این موضوع رو
میدونه... به سرعت همه حرفشو درک میکنند.. هیچ بحثی رخ نمیده... همه دنبال یه دختر
خوب میگردند.. چون پسرشون که خوبه چرا یه دختر بد بگیرند!!!!!! و همه سعی میکنند
عشق پسر رو یادش نیارند یکدفعه دوباره افسرده نشه!!!و کلی هم غصه میخورند که چرا
شانس پسربد است.. البته آقای مورد نظر اصلا کلکش هم نمیگزد!!
دختر : خودش با
خودش حسابی کلنجار میرود... با کلی ترس و لرز به مادرش میگوید که این خواستگار رو
قبلا دیده و این دوست فلانی بوده... همینکه میگه مادرش یاد اون رابطه قبلی میافتد و
هر چی توی دهنش هست نثارش میکند.. بعد که صحرای کربلا تموم شد میگوید که از سرش
زیاد هم هست... و وقتی با مقاومت دختر
روبه رو میشود از در منطق وارد میشود که این دوره زمونه کدوم پسری از این
رابطه ها نداره و همه همینند و خب جوونند و جوونی میکنند و اشکالی نداره و پدرش هم
هزارتا دوست دختر داشته قبل ازدواجشون .. داییشم همینطوری بوده.. داداششم
همینه.... مردا همینن و .. و در پایان با یادآوری صحرای کربلای مذکور میگوید که
خیلی هم دلت بخواد!!!!
ادامه
دارد!!!
زرنوشت: نمیدانم
چرا این روزها مدام خواب دوران خوش گذشته
را میبینم...روزهای خوب دانشگاه... انگار کسی در درون من فریاد میزند که تنبل درس
بخوان.. من مطمئنم همین شخص در وجود حسن کچل نتبل هم داد میزد و شاید دلیل اینکه
حسن کچل دنبال سیبها را گرفت و اشتباه بزرگ زندگیش را مرتکب شد و مجبور شد از خانه
برود بیرون و آدم شود هم همین فرد بود... من دلم میخواهد این فرد داد نزند.. زندگی
همینجوریها هم بد نیست.. اما واقعا روزی صدبار داد میزند... خدا به من رحم کند..
فکر کنم مجبورم سیبها را دنبا کنم
فرنوشت:بی کلامی
و بدون هیچ صدایی نجوا کنان در مسیر هر روزه و تکراری زندگی خود حرکت میکنیم.. هر
روز وضع وخیم تر میشود.. عادات بیشتر ... و روزمرگی دهشت بارتر... به دیگران که
تغییر میکنند غبطه میخوریم.. اما وحشت آور است تغییر این مسیر... گویا با حرکت در
این مسیر بیمه شده ایم.. بیمه امنیت و سلامت.. و نمی بینیم که چقدر این سکوت و
جلبک وار زندگی کردن نابودمان میکند... کی قرار است جنبشی در درونمان شکل گیرد....
کی ... کی .... کی .. شاید از شنبه دیگر شروع کنم!!!!