X
تبلیغات
فرنویس

فرنویس

در ذهن من این است تو خود قصه به تفصیل بخوان

بدون شرح!!

 

این تنهایک حکایت است.. همین و بس!!! 

در مزرعه ای روزی اسبی مست کرد و رفت زد درب طویله را شکست... حیوانات مزرعه  همه دور هم جمع شدند که چه بکنند... گفتند به اعتراض جمع میشویم دم در طویله و اسبان را مجبور میکنیم تا در طویله را دوباره بسازند...و به نظرشان خواسته معقولی بود..اما اسبها شپش تنشان منیژه خانم بود و گردنشان هم کلفت... در این غوغا اسبان به حیوانات حمله کردند و یکی از بزها را کشتند ... خروس به پا خاست که این چه وضعش است.. اسبان به عربده کشی پرداختند که دلمان میخواهد ما بزرگتر و قوی تر هستیم و هر وقت بخواهیم یکی از شماها را میکشیم و برای نشان دادن قدرت خود زدند چندتا مرغ را هم کشتند.. اما خران به صدا در آمدند و گوسفندها و بزها و گاوها و خلاصه همه  افتادند دنبال آنان که نمیشود شما هی ما را بکشید...اسبان باید عذر خواهی کنند و در را هم تعمیر کنند.. پس اسبان با لگد زدند و چند تا هم از بزها را زمین گیر کردند که ما اینیم.. اما ناگهان حیوانات بیشه بغلی مطلع شدند و اسب ها دیدند که بدجور کنف شده اند.. هی گفتند ما نبودیم و خودشان زدند خودشان را کشتند اما شیر بیشه قبول نکرد و تهدید کرد اگر باز اسبان این کنند حق خروج از مزرعه را نخواهند داشت و میگیرند پدرشان را در می آورند.. اما اسبان تا چشم شیر را دور دیدند و کمی آبها از آسیاب افتادند دوباره شروع کردند به رجز خوانی که خران را میگیریم و میبندیم به گاری و حالشان را میگیریم..مرغها را سر میبریم.. خروس را در قفس میکنیم.. بزها را به کوه میفرستیم...حیوانات مرزعه دوباره دور  هم جمع شدند..اینبار آنا به عذر و ساختن در قانع نشدند.. آنها مجازات اسبان را میخواستند.. اسبان هم آمدند و با لگد زدند بهشان و در این وسط یکی کشته شد... اما اسبان شروع کردند به آه و زاری که یکی از اسبان کشته شده است... آنچنان گریه کردند و سر بر در کوبیدند که حیوانات مزرعه باورشان شد که یکی ازاسبان مرده.. داشت دلشان خنک میشد که بجای آن همه از "ما" خوب شد یکی از "اونا" نیز مرد که دیدند جنازه آن مرحوم اسبی نیست بلکه از خودشان است ...فعلا حیوانات مزرعه در کف میباشند!!

اما القصه مهم نیست حکایت ما کجا تمام میشود.. مهم این است اول حیوانات مزرعه میخواستند فقط یک در درست شود اما حالا...... 

زرنوشت: خبر رسیده که همه را حبس خانگی کرده اند و می روند شعار میدهند" اعدام اعدام".. تازگیها به جای "مرگ" که یک شعار بالقوه بود از "اعدام" استفاده میکنند که شعار بالفعل می باشد...اما این روزها اخبار پر است از کشت و کشتار و آزادی و حبس خانگی و شلیک هوایی و... این بحرینی ها عجب حکومتی هستند دیگر.. نه از بین الملل میترسند و نه از انسانیت چیزی سرشان میشود... دوستان محموتی هم که افتادند به خنس... محمد قذافی جون هم دارد آدم میکشد.. فقط مانده چاوز که دیگر اگر او را هم ونزویلائی ها ضایع کنند محموتی میماند و حوضش... چقدر هم این سناریوها جالب میباشد.. اول مردم می آیند بیرون.. بعد آنها میگویند کار اسرائیل و آمریکا و آمپریالیسم و غیره است.. بعد طرفدارهای آنها می آیند بیرون و توی تلویزیونشون می گویند مردم مشت زدند توی دهن مخالفان قذافی...چقدر فکرهای اینها مثل هم است...جالب ماجرا اینکه توی انگلیس مردم منتظر عروسی پرنس ویلیام هستند .. چقدر مردم آنور دنیا خوش هستند.. حسودیمان شد!!! تازه ما دیروز متوجه شدیم که دلیل قطع فارسی ۱ نحسی قدم شوم لولا بوده که برخی فکر میکنند سبب اتفاقات اخیرمی باشد!!!

فرنوشت: 

آزادی با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده،
و تُف بر سر و روی افتاده، لنگان لنگان گام بر می دارد.
اما سرت سلامت باشد! روزی کفش به پا خواهی داشت،
و شاید هم –کسی چه می داند؟- جوراب.

آزادی، روزی تو نیز کلاه گرم خواهی داشت
با لبه های بلند برای حفاظت گوش ها؛
آن گاه تو را در راه ها
از بادها و توفان ها باکی نخواهد بود.

و مردم دیگر به دریغ و افسوس در برابرت سر تکان نخواهند داد؛
حتی چه بسا تو را به خانه ی خود راه دهند و اطعام کنند...

هاینرش هاینه 

+ نوشته شده در  89/11/30ساعت 17:10  توسط فری  | 

روز عشق مبارک

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو بر کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب ازچه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو.. من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

+ نوشته شده در  89/11/29ساعت 10:54  توسط فری  | 

فری انشا نویس میشود!!

من در دوران مدرسه همیشه انشا ۲۰ میشدم اما این به دلیل این نبود که خوب انشا مینوشتم به این دلیل بود که چون همه درسهای دیگرم ۲۰ میشدم این را هم  ۲۰ میدادند!!! اما یه دوستی داشتم "آیدا" ایشان دختر خوبی بودند اما شیطون.. از آنها که همه اش سروگوششان میجنبد و خلاصه قهرمان همه دخترهای ۱۲ و ۱۳ ساله هستند.. از آنها که خانم مدیرها همه اش میخواهند اخراجشان کنند.. این آیدا خانم خیلی خیلی خیلی خوب انشا مینوشت.. یک خاله خرسی ساخته بود و برای هر موضوع انشائی که خانم معلم میداد این خاله خرسی یک گلکاری انجام میداد و همه ما را از خنده روده بر میکرد... یادش بخیر آنروزها به ترک دیوار هم میخندیدیم اما وجدانا این خاله خرسی اش خیلی باحال بود...

 در راستای جوگیری آن زمان همه بچه های کلاس دلشان میخواست شخصیت بسازند و بقیه رو بخندانند.. یک جوری مد شده  بود... خب من هم که اصولا هیچوقت نباید کم بیاورم ... نشستم و کلی شخصیت برای خودم ساختم.. اما خب شخصیتهای من همان موقع هم فتنه گر بودند و نمیشد انشایشان را سر کلاس خواند.. من یک مکتب خانه ساخته بودم وتوی اون مکتب خانه هی معلم ها و مدیر و شاگردهای دیگر را مسخره میکردم.. و خودم هم بودم کاتب الکتبا.... اما این داستانهای مکتب خانه فقط برای خودی ها خوانده میشد و تا کسی رمز ورود به جمع را بدست نمی آورد داستان را هم نمیشنید!!یک روز یادم است یک مکتب خانه ای نوشته بودم و کلی مدیر مدرسه را تویش مسخره نموده بودم... یکی از بچه ها که نسبتی با مدیر داشت این متن را دیده بود رفت لویمان داد.. اما نمیدانست کی نوشته.. برگه اش را روی زمین دیده بود رفته بود داده بود به مدیر  ... اما در راستای کار گروهی خانم مدیر و ناظم  نمیدانستند کی این انشا را نوشته و فکر میکردند کار "آیدا" است با خاله خرسی هایش!!! خلاصه آنوقتها ما ۸ نفر بودیم که خیلی با هم خوب بودیم.. هر ۷ نفر دیگر را بردند دفتر و پرونده هایشان را در آوردند که شما فتنه گری کردید و اخراج..زود بگوئید کدامتان بوده وگرنه همه شما را اخراج میکنیم!! اما من را نبردند.. دوستان هم هر چی میگفتند "خانم اجازه.. کار فری بوده بخدا... ما ننوشتیم" خانم مدیر باورش نمیشد... آخر کار من با ترس رفتم توی دفتر گفتم"خانم اجازه کار ما بوده بخدا.. آیدا ننوشته.. بقیه هم که مال این حرفها نیستند" اما خانم مدیرمان گفت:"فری میدانم نمیخواهی دوستات اخراج بشوند بخاطر این مرامت و بخاطر گل روی تو میبخشمشون!!!!!!!" وقتی ما از در دفتر با همه دوستان خارج شدیم جای شما خالی یک کتک حسابی خوردم و از آن روز به بعد دیگر مکتب خانه را بوسیدم و گذاشتم کنار!!

حالا میفهمم خانم مدیر میدانست من بودم.. اما میخواست در را بزند تا دیوار حساب کار خودش را بکند.. میدانست اگر من را ببرد دفتر و بگوید تو بودی مجبور است آن نوشته را بدهد بقیه همکاران هم بخوانند... اما نمیخواست.. پس فقط من را ترسانده بود و توی جمع دوستانم هم کنفم کرده بود که دیگر از این غلط ها نکنم...

پی نوشت: آن روزها ابراهیم نبوی در یک روزنامه ای فکر کنم خرداد بود...قدس بود... سلام بود..  نمیدانم چه روزنامه ای.. ستون پنجم مینوشت.. ما خیلی جو گیر این ستون پنجم بودیم و همیشه شبها برادرمان با صدای بلند آن را برایمان میخواند و وقتی ما نمیفهمیدیم چی شده برایمان توضیح میداد که این مربوط به فلان خبر است.. آخر ما خواهر کوچیکه بودیم و خیلی وقتها نمیگرفتیم.. اما خیلی سبک نوشتنش را دوست داشتیم... بعد هم مدتی مد شده بود همه یه جوری به سبک قدیم مینوشتند مثل "آورده اند در سده یکهراز و سیصد و اندی شیخی بود..." این مکتب خانه را ما با این سبک مینوشتیم و البته مثل نبوی اخبار مدرسه را مسخره می کردیم!!!!

زرنوشت:شهید دزدی هم نوبر است!!!! خودتان شهید ندارید چرا شهید مردم را میدزدید؟؟ به زور تشییع جنازه میکنید؟؟ یاد بخشی از کلیدر افتادم که زدند پسرخاله شان را کشتند و گوسفندهایش را هم دزدیدند بعد با خاله جان نشسته بودند به عزا داری!!!! نکنید... کمی قباحت کنید... بخدا خجالت دارد.. چرا مردم رو بی آبرو میکنید؟ این بیچاره بچه خوبی بوده.. به فکر مردم بوده.. دنبال آزادی بوده... چرا بدنامش میکنید تا همه پشت سرش....... استغفرالله.... عجب گیری کرده ایم..به فکر ما نیستید به فکر خودتان باشید.. کدام عوام را میفریبید؟عوامی که ما بینیم که نمیفریبند.. شما قصدتان از عوام فریبی چیست؟؟ کدام عوام؟؟؟ عوام پاکستان؟عوام لبنان؟ عوام سوریه؟

فرنوشت: آزادی را باید بخواهید.. باید با تمام وجود برای رسیدن به آن تلاش کنید.. باید طالب آن باشید.. نیاز به آن را احساس کنید همانگونه که نیاز به هوا را احساس میکنید.. باید نتوانید بدون آن نفس بکشید.. آنوقت برای رسیدن به آن تلاش میکنید و بدستش می آورید.. حتی اگر قرار باشد با ارزشترین ها را از دست بدهید!!  

+ نوشته شده در  89/11/28ساعت 11:13  توسط فری  | 

بیرون گود نشستیم...

عذاب میکشم ولی /عذاب من گناه نیست/ وقتی شکنجه گر تویی /شکنجه اشتباه نیست

این روزها نمیدانم چرا این آهنگ اینقدر به دلم مینشیند... شاید چون عذابی که این روزها میکشیم به نوعی سبب میشود تا بیشتر و بیشتر از زندگی خود لذت ببریم و فکر کنیم آره باید اینجوری باشه...اینروزها من عذاب ترس دارم.. اما هر چه قدر بیشتر میترسم به نوعی لذتش هم بیشتر میشود...

من و ترس

امروز بعد از اکتشافات و جستجوهای فراوان علمی و اطلاعاتی و خبری و تحلیلی و نانو و هسته ای و غیره بالاخره منشا اینکه این سید سبز از کجا سبز شد و فتنه گری را کی بهش یاد داده پیدا شد و منابع پرتوان و فعال اطلاعاتی با افتخار اعلام کردند که ایشان از درون خود سازمان سیا استخراج شده و نوع لپ لپش هم آمریکایی بوده.. یعنی راستش متوجه شده اند که ایشان اصلا از همان ابتدا با سیا کار میکرده.. سندش هم موجوده بدم ببینیند؟؟(با لحن مربوطه بخوانید)"اینجا" ای ملت غیور و همیشه در صحنه بدانید و آگاه باشید که این سید سبز نوعش آمریکایی است ... حالا ببینید از توی لپ لپهای ایرانی چی در میاد از توی آمریکایی هاش چی!!! محموتی خودمان ایرانی بود و ببینید چقده قشنگ و خوب است.. هی بروید لپ لپ آمریکایی بگیرید و شانسی فرنگی.. مملکت هم میشود این... مطمئن باشید اگه تا فردا و پس فردا صبر کنید میفهمید این سید بهائی هم هست و صهیونیست هم هست... مدارکش را دوستان در دست تحریر دارند....

تعجب

اما بشنو از این بلاد فرنگ که اینبار مثل اونبار هی نشد"اوباما تو با اونی یا با ما" اینبار خواهر وجیه المنظر و ناز ما هیلاری عزیز سریع آمد گفت اوباما با ماست نه اونا... اما خب نمیدانم فرقی میکند یا نه.. اصولا در تاریخ ایران آبی از این بلاد فرنگ گرم نشده... ما که خوشبین نیستیم...

دلخوش نباش

اما برای شادی روح از دست رفتگان خودمون و خودشون صلوات چون هر مرگی دردناکه.. اما خدائیش خیلی دلمان میخواهد بدانیم این منافقان از خدا بی خبر دو رو و دو رنگ مار صفت خس و خاشاکی از کجا تفنگ می آورند و آتش بر روی جوانان غیور می گشایند که برادر محترممان ژاله جان میشود شهید دبستانی و کلی برایش یقه پاره میکنند... ندا و سهراب و بقیه را هم بیخیال... برادر ژاله و اینکه کی بوده و چرا خونش از بقیه رنگین تر است را در اینجا و اینجا ببینید.. (البته باید اذعان کنم اینها را آنها گفتند.. بقیه می گویند این بابا هم از خود ما بوده و انگار بقول بعضیها بعد از مصادره رای مردم شهید جنبش رو هم مصادره میکنند.. الله اعلم...تو این اوضاع شهید دزدی دیگه آخرشه) در هر صورت انا لله و انا علیه راجعون....

عزاداری

 

جناب شجونی که عضو روحانیت مبارز هستند هم فرمودند که ای داداش هاشمی رفسنجانی باید تکلیفت رو روشن کنی " یا با اونا یا با ما" یا اعلام برائت میکنی و مثل نمایندگان غیور میروی میگوئی بگیرید پدرشان را در آورید یا دیگه وقت ناز و کرشمه تمومه.. راستش ما هم بدمان نمی آید آشیخ تکلیف خودش را روشن کند... یکی به نعل یکی به میخ که نمیشود... یا ۲۲ بهمن یا ۲۵ بهمن... پسته که نیست عزیزم نخودو و خندون دن بستش در هم باشه....(اینجا)

 

زرنوشت: بیرون گود نشسته ایم.. اینجا گودی وجود ندارد .. دیروز برای اولین بار فهمیدیم سانسور خبری یعنی چه و برای اولین بار فهمیدیم چرا بعضی ها از هیچ چیز خبر ندارند و هی می آیند زر می زنند و میروند روی اعصاب آدم اسکی... دلیلش این است که نمیبینند و نمی شنوند.. وقتی آدم خبر نداشته باشد قضاوتش  روی همان خبرهایی است که به او تزریق میشود.. باور کنید تا دم غروب دیروز فکر میکردم خبری نیست... دلم گرفته بود و اشک در چشمانم بود.. داریوش هم همه اش میخواند"عذاب میکشم ولی/ عذاب من گناه نیست" راستش نمیدانستم ولنتاینمان اینقده سبز میشود.. از تمام آنها که توی گود بودند بخاطر ما ها که گود ازمان دور بود و بخاطر آینده تشکر میکنم...(...../پیروز باشید/سربلند/سرفراز/چون کوه باشید) البته این را نوشته بودم اما من هنوز جوونم و امید و آرزو دارم.. هر کی جای خالی را درست حدس بزنه جایزه داره!!!

 فرنوشت: ترس .. ترس .. ترس.. چیزی که این روزها زیاد احساسش میکنیم و زیاد باهاش میجنگیم.. ترس انگار در تمام تار و پودمان رخنه کرده و برای رهایی از بند ترس باید هر روز مبارزه کنیم.. ترس از دست دادن.. ترس جدائی.. ترس دوری.. ترس درد.. ترس مرگ.. اما وقتی با وجود همه این ترسها باز هم خودمون رو توی خیابون وسط یه تعداد آدم ناشناس میبینیم میفهمیم که چقدر ما آدمها شگفت انگیز هستیم.. وقتی با وجود همه ترسها باز هم مینویسیم.. باز هم تصویر میسازیم و باز هم فریاد میکشیم به نوعی همان افتخاری که خلا اون رو توی خودمون میدیدم رو احساس میکنیم.. لذت میبریم از این موضوع که هر چند میترسیم ورنگمان زرد میشود و  هشدارها را میشنویم و ته دلمان خالی میشود.. هر چند میبینیم و کتک میخوریم و کشته میشویم ..اما باز میایستیم و یادمان نمیرود.. باز هم امید داریم....

 

+ نوشته شده در  89/11/26ساعت 19:1  توسط فری  | 

بادا بادا مبارک بادا.. ایشالا مبارک بادا!!

معمولا وقتی دنبال موضوع برای نوشتن میگردم و هیچی به ذهنم نمیرسه بهترین راه سر زدن به چند سایت خبریه... مطمئنا مهمترین خبر روز دنیا این است که مبارک به شکل خیلی خیلی باحالانه استعفا کرد و بالاخره مردم مصر یه قدم جلو برداشتند و به پیروزی رسیدند...  هوارا هورا... دست دست دست.. شله شله... دست بزن جوون.. نون یارانه ای نخوردی که.. دست دست.. هوراااااا...اما تجربه به ما ثابت کرده که ای مردم مصر آگاه باشید که بعد از پایکوبی دوباره عمر سلیمان و برادعی و اخوان مسلمین و غیره نیفتن به جون هم و شما برین بخوابید و چند سال دیگه مجبور شید دوباره بریزین توی خیابونا.. همین الان در حالی که دست میزنین حواستون هم باشه ...

اما امروز مروری کردم بر خبرهای ایران.. همه جا پر بود از راهپیمایی باشکوه و خیلی خیلی مردمی روز ۲۲ بهمن ماه که نماد رضایت ایران و ایرانی از حکومت ۳۲ ساله جمهوری اسلامیه.. برای این منظور به گزارشی که یکی از خبرنگاران از راهپیمایان دیروز گرفته گوش فرا میدهیم:(باور کنید من اینها را کپی پیست کرده ام .. به غیر از بخشهای قرمز که جوابه.. بخدا.. لینک متن کاملش هم اینجاست)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/11/23ساعت 13:24  توسط فری  | 

تقدیم به پدر و مادرم

با گامهای لرزان نزد من می آید.. دستانش در سرمای زمستانی این روزها قرمز شده و دستکش کهنه اش برای روزهای سرد و برفی چاره ای نیست.. به پاهایش مینگرم.. شلوار ورزشی مندرسی پوشیده و به همین دلیل پاهای نازکش می لرزد... در دستش چیزی ندارد به جز چند شاخه گل نرگس... گلهایی که نیمه پژمرده شده اند.. شب زمستان خیلی سرد است و من همین چند دقیقه پیش داشتم غر میزدم که توی هوای به این سردی چرا باید منتظر پدر بمانم و عجب مملکتی است که من در این سن و سال ماشین خودم را ندارم... از گرمی شلوار پشمی که زیر شلوار جین خود پوشیدم خجالت میکشم.. بر لبانش لبخندی نقش میبندد وقتی میگویم "همشون چند؟" فکر میکنم با خریدن همه این گلها شاید او به خانه برود و بخوابد.. شاید زیر سقفش کمی گرما وجود داشته باشد.. شاید بتواند با پولی که میگیرد امشب خوشحال باشد... با صدای ضعیفی میگوید:"۴ تومن" بر خودم لعنت میفرستم و بر زندگی لعنتی... دست در کیفم میکنم و با فکر اینکه خیلی بخشنده هستم ۶ تومن در میارم و میدم بهش.. و بعد نیمه ساندویچی که از ظهر توی کیفم مونده رو هم میدم دستش.."خاله گازش نزدم با دست کندم..." اینقدر از زندگی معصومانه او دورم که نمیدانم برای او مهم نیست.. شکم گرسنه کوچک او برایش فرقی نمیکند که من گازش زده باشم و یا نه... ماشین پدر می آید.. گرمی دستان پدری زحمت کش را که کنارم مینشیند احساس میکنم"دیر کردم.. حتما سردت شده.. ببخش عزیزم.. " اگر چند لحظه پیش بود حتما با او دعوایم میشد.. به او تشر میزدم که دیر کرده و من سرما خواهم خورد اما الان... از او قدر دانم .. بخاطر تمام چیزهایی که دارم.. دستکشی بر دستانم... شلواری پشمی .. و خانه ای پر محبت و گرم .. و شامی مهیا...

زرنوشت: این روزها حال و هوای خاصی دارم.. سالها گذشته و ایران چهره ای بسیار متفاوت دارد.. آرزوها و آمال نسلی بر باد رفته و امروز نه تنها باید سرزنش درون خود را تحمل کنند بلکه باید سختی روزگار را بر چهره فرزندان خود نیز ببینند.. مادرانی که گمان میبردند این انقلاب ارزش و جایگاه دخترانشان را ارتقا میدهد و دیگر نیاز نخواهد بود نگران دختر بودنشان باشند اما امروز میبینند اوضاع بدتر هم شده.. زن در جامعه امروز ما تنها ابزاری جنسی است که باید زیبا باشد... ایران بالاترین آمار عمل زیبایی را در دنیا دارد .. آن هم وقتی زنان ایرانی زیباترین زنان تاریخ بودند... و دلیلش تنها در نقش جنسی زنان در ایران است.. چون در جامعه فکر زیبا و کردار زیبا از زن انتظار نمیرود و تنها ظاهری زیبا برای زن کفایت دارد.. وقتی پای صحبت پسرانی مینشینم که میخواهند برای آینده خود همسری انتخاب کنند اولین و مهمترین ویژگی آنها زیبایی زن است... و من گمان میبردم که همه مردان اینگونه اند.. اما اینطور نیست.. مردان قدیم ایرانی برای زن ارزشی فوق زیبایی ظاهریش قائل بودند.. آنها باطن زیبا را ارزش مینهادند و تنها به قضاوت بر روی ظاهر کفایت نمیکردند.. چه بسیار دختران بسیار زیبای قدیمی که اگر امروز به آنها بنگری میگوئی:"کجاش قشنگه.." و در جواب میشنوی که "زندگی با او زیبا بود!!" نمیدانم این از فرهنگ غلط عربی حاکم بر ایران است که زن را تنها جهت دلبری و فریبایی برای مرد میطلبد و یا از مردان این دوره که زن بودن را کم میبینند.. اما میدانم مادرم گمان میبرد زیبایی به ظاهر دلفریب نیست به باطن بی آلایش است... و میدانم مادرم با انقلاب موافق بود برای آنکه گمان میبرد بر دخترانش آن نمیگذرد که بر او گذشت... نمیدانم چگونه میتوان ناامیدی مادری را تصویر کرد که برای دخترانش مقامی در سطح پسرانش میدید و امروز در آنها هیچ نمیبیند بجز افسردگی و ناامیدی...چه کسی میتواند پاسخگوی مادرانی باشد که آروزهای خود را پایان یافته میبینند و زندگی دخترانشان را سختتر از خود...

فرنوشت: زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یک همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است...

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  89/11/19ساعت 10:27  توسط فری  | 

انقلاب و من

تا حالا شنیدید که میگن "اومدن آبروشو درست کنن زدن چشمش رو کور کردن"؟؟؟ راستش حکایت حال حاضر ماست .. فکری که اکثر نسل من در مورد اتفاقات دهه فجر میکنند...جمعه شب فیلم مستند "من و ملکه" رو میدیدم و اینقدر من رو تحت تاثیر قرار داد و مجبور به فکر کردن کرد که هنوز هم سرم داره گیج میره... یکی از شعارهای انقلابی که ریتمش همیشه من رو هیجان زده میکرد این بود که:"ای شاه خائن/آواره گردی/خاک وطن را/ویرانه کردی/کشتی جوانان وطن/ آه و واویلا/کردی هزاران در کفن/ آه و واویلا" و راستش فکر میکنم این درخواستی بود که خیلی خیلی خیلی بدتر از زدن گردن آدم با گیوتین است.. چون مرگ یک لحظه است و تمام میشود میرود پی کارش اما اینکه سالها آواره باشی و همش بخواهند سر تو با هم معامله کنند و از اوج عزت بیافتی به ذلت واقعا دردناکه!!

اما وقتی درست فکر کنی میبینی که قضیه " از ماست که بر ماست " کاملا در مورد شاه صدق میکنه.. وقتی خانم نیمه کمونیست فیلم این دیالوگ رو گفت که "چی میشد اگه شاه به ما همان آزادیهایی را که میخواستیم میداد و ما انقلاب نمیکردیم و من و ملکه الان در ایران بودیم..." من هم به این موضوع فکرکردم...اگه شاه آنچه رو که مردم میخواستند به آنها داده بود.. اگه شاپور بختیار تنها چند ماه زودتر نخست وزیر شده بود... اگه روزنامه ها یکسال زودتر آزادی بیان خودشون رو بدست می آوردند... اگه شاه خودخواهی خودش رو کنار میگذاشت و شکست طرحهای خودشو میپذیرفت.. اگه کمی بیشتر به مردم کشورش فکر میکرد ... اگه کمی تحمل شنیدن صداهای مخالف رو داشت... اونوقت ایران الان چه شکلی بود؟ ... شاه دیگه نمیتونه برگرده.. زمان هرگز به عقب برنمیگرده... اما اینکه میگویند تاریخ تکرار میشه و اینکه می گویند :"در داستانهای گذشتگان عبرتی است اگر ببینند" یعنی همین...

شتر سواران مصری و موتور سواران ایرانی میتازند... مردم هم سر خم نمیکنند قد علم میکنند.. یکی گفت :"اوباما پشت سر ما نایستاد اما پشت مصریها ایستاده!!"دیگری گفت:"ارتش مصر مردونگی میکنه اما ارتش ایران نه!!" یکی دیگه گفت:"هنوز کارد به استخون نرسیده " و اون یکی گفت :"ایرانی ها مالش نیستند" اما هیچکس نگفت هدف معلوم نیست.. ترس از آخرش وجود داره.. مصریها میخواهند مبارک بره.. مصری ها میخواهند بند فلان قانون اساسی عوض بشه.. مصری ها میخواهند حق انتخاب داشته باشند... اینها را از عمق قلبها و افکارشان میخواهند و برای رسیدن به اون تلاش میکنند.. اما ایرانی ها چه میخواهند؟

اکثریت زنان ایران حقوق مدنی میخواهند اما فمنیست نیستند و کمپین یک میلیون امضا را قبول ندارند.. اکثریت ایرانیان برای حقوق کودکان سینه به تنور نمیچسبانند.. جامعه ایران برای زندانیان سیاسی فریاد نمیزند.. کسی برای مطبوعات آزاد تلاش نمیکند.. حکایت ما ایرانیها حکایت "تنبل نرو به سایه/ سایه خودش می آیه " می باشد.. همه چیز میخواهیم اما انگار قرار است فرشتگان آسمانی فرود بیایند و همه چیز را به ما بدهند و یادمان رفته "هر چقدر پول بدهی آش میخوری!!"

زرنوشت: چند روز نبودم و دلیل داشتم.. ۱- گیر کرده بودم بین اینکه خودم کجای ماجرا هستم و اصلا چی باید بگم.. بازی کنم... جشن بگیرم و یا جدی بنویسم...۲- یکی از دوستان نزدیکم به من گفت توی خونه نشستی نفست از جای گرم بلند میشه... باتوم نخوردی و کهریزک رو هم ندیدی .. پس زر نزن!! راستش حرفش من را به فکر انداخت..  ۳- و این مهمترین دلیل میباشد: اینترنت پرسرعتم برای چند روز قطع شده بود و خود قصه به تفصیل بخوان!!

در هر صورت از همه عزیزانی که آمدند و دیدند خبری نیست معذرت میخوام و قدردانی میکنم.. خیلی ممنون

فرنوشت: دهه فجر است.. روزهای آهنگهای حماسی و شعارهای بزرگ.. انسانهای کوچکی که بزرگ فکر کردند و خواسته های معقولی هم داشتند..روزهایی که گمان میکنم باید به آن افتخار کرد.. مردمی که ایستادند و گرفتند آنچه را که میپنداشتند درست است... نمیتوان بزرگی کاری که کردند را فراموش کرد... شاید انفجار نور معنویتی که گفتند نبود اما حماسه ای بود برای رهایی از اسارت و رسیدن به آزادی.. قدمی بزرگ برای دموکراسی... آنچه بعدها اتفاق افتاد غیرقابل تصور بود... آنچه به آن تحمیل شد شوکه آور است.. انحراف .. تغییر... نابودی... شکست... اما آنچه در ابتدا پدید آمد انقلابی بود با خواسته هایی مشخص :"استقلال آزادی جمهوری اسلامی" ... و آخری جمهوری اسلامی به بیان آن روزها.. نه آنچه امروز داریم..  یکی گفت که هیچکدام را نداریم و دیگری گفت هر ۳ تا را داریم.. یکی گفت ضایعش کردیم و دیگری گفت صادرش کردیم.. اما مهم این است که این اتفاق چه بد و چه خوب در روزگار خودش غولی را از پای در آورد .. پس حماسه بود.. و ما اینروزها درک میکنیم که حماسه اینچنینی آفریدن کاری است بزرگ سخت و هراس آور... پس پدرم به تو احترام میگذارم که نترسیدی و برای رسیدن به ارزشهایت ایستادی  و مبارزه کردی....

 

+ نوشته شده در  89/11/17ساعت 23:16  توسط فری  | 

سینما و یک بازی!!

اگه قرار باشه بهترین فیلم سینمائی که تا حالا دیدید رو از بین این همه فیلم انتخاب کنید از چه فیلمی یاد میکنید؟ منظورم بهترین فیلمهاست.. فیلمهایی که با وجود اینکه شاید صد بار دیده باشید اما وقتی برای صدو یکمین بار آخر شب شبکه دو دوباره پخشش میکنه بشینی و دوباره ببینیش!!( منظورم این بود با تمام خستگی و تکراری بودن باز هم ببینینش)خیلی برام جالبه بدونم شما کدوم فیلم رو انتخاب میکنید.. من چند تا از این فیلمها دارم...

توی سینمای ایران این" بهترین فیلم" برای من "مادر" مرحوم حاتمی است.. نمیدونم چرا هر بار که دارم توی ماهواره میگردم و میبنم یه شبکه داره پخشش میکنه باز هم میبینمش.. البته کلا از فیلمهای حاتمی خیلی خوشم میاد.. با "حسن کچل" هم همینجوری هستم.. شاید بیشتر از ۱۰ بار دیده باشمش اما باز هم دوست دارم ببینمش.. بخصوص تیکه ای که میره از چهل گیس خواستگاری کنه!!اما اگه بخواهیم برای سینمای قبل از انقلاب یه فصل جداگانه باز کنیم مطمئنا من "گوزنها" رو انتخاب میکنم.. البته عاشق صحنه "قیصر کجائی داداشتو کشتن" هم هستم.... توی فیلمهای جدید این فیلم "روبان قرمز" است که همیشه منو میخکوب میکنه.. و خوب "خانه عنکبوت" (اگه اشتباه نگفته باشم) با بازی رضا کیانیان هم عالیه.... حتی "یه بوس کوچولو" رو هم دوست دارم و البته توی فیلمهای کمدی ایرانی تنها "مکس" رو دوست دارم!!

با وجود اینکه کلا از سینمای هند زیاد خوشم نمیاد اما فیلم "شعله" رو خیلی دوست دارم و هیچوقت از دستش نمیدم.. اون قسمتی که شعله روی شیشه های شکسته میرقصه من رو مجذوب میکنه.. و این طبیعیه که "میلیونر زاغه نشین" توی لیست باشه.. البته اگه بشه اون رو یه فیلم بالیوودی دانست...

اما مورد علاقه های من توی سینمای فرنگ خیلی خیلی زیاده... همین مدت فیلم "the other boleyn girl " من رو مجذوب خودش کرد.. اصولا من از فیلمهای تاریخی خیلی خوشم میاد... بهترین فیلمی که تا حالا دیدم "شهر فرشتگان" با بازی نیکلاس کیج در نقش فرشته بود و البته فیلم های" ارباب حلقه ها" هم همیشه میبینم... راستش اینقده مورد علاقه دارم که اگه بنویسم کوهی از فیلمها میشود.. اگه بخوام یه فیلم کمدی اکشن انتخاب کنم "پسران بد ۲" رو انتخاب میکنم.. اگه بحث در مورد یه فیلم فلسفی و باکلاس و هنری باشه "red" رو میپسندم.. اما هیچوقت از فیلمهایی مثل "avatar" و یا "ادوارد دست قیچی" نمیگذرم..خوب کلا از فیلمهای مل گیبسونی مثل "sign " یا "braveheart " هم خیلی خوشم میاد.. هر فیلمی از آل پاچینو رو هم دوست دارم.. حتی "تاجر ونیزی" .. راستی توی سینمای عاشقی کمدی فیلم "just married" از نظر من آخرشه!!!

خوب خیلی شد.. البته فیلمهای "رقصنده با گرگ" "آمیستاد" "روز استقلال ""تعطیلات مستر بین" "مصاحبه با خون آشام" "پیانو" "dogvill" "میهن پرست""مولن روژ" "دختری با گوشواره های مروارید" "شکلات" "ماتریکس" "...""اجاره نشینها" "آپارتمان شماره ۱۳""مهمان مامان" "دو زن" "نیمه پنهان" "مسافران" "سگ کشی" "روز سوم" "..." هم هستند..... خیلی فیلم مورد علاقه دارم...

این یه بازی... هر کس هر فیلمی که دوست داره بنویسه... البته نظرشون رو در مورد فیلمهای من هم بدن!!!

فرنوشت:به تماشا نشستن به معنی قبول صرف ساعتی از زندگی برای بدست آوردن چیزی است.. این "چیز" برای بعضی تنها سرگرمی است.. بعضی هیجان.. بعضی لذت عاشق بودن را جویا هستند و برخی دیگر بدنبال رویا پردازی.. گاه در چنین تماشایی برهه ای از تاریخ و فرهنگ قومی را مینگریم.. گاهی خیالپردازی نویسنده ای قوی و گاهی بخشی از زندگی معمولی انسانها را .. گاه میمیریم و گاه زنده میشویم.. اما دلیل آنکه با رقص بازیگر به هیجان می آییم .. با دیدن گریه بر روی صحنه غمگین میشویم.. با دیدن زد و خورد هیجان زده و با دیدن مرگ وحشت زده تنها یک "چیز " است.. این سینما از درون ما سخن میگوید.. فیلمی را بیشتر دوست داریم که بیشتر آینه زندگی ما باشد... رویاهای ما را بیشتر به نمایش بگذارد.. از وحشتهای ما بیشتر روایت کند.. ما در سینما بدنبال تنها سرگرمی نیستیم.. به دنبال دیدن آن چیزی هستیم که در زندگی روزمره خودمان پنهانش نموده ایم.. قهرمان فیلم خود ما هستیم .. بدون نقاب .. بدون جبر جامعه.. بدون محدودیت..

 

زرنوشت: مردم مصر می تازند... ارتش مصر خاموش است.. بی طرف انگار.. هرچند در زبان طرف مردم اما در عمل خنثی... اعتصابات شروع شده.. کابینه تغییر میکند.. چقدر شبیه همین روزهای ما در ۱۳۵۷... چقدر شبیه همین روزهای ما در آینده ای که امیدش را داریم... در کشور ما اتباع هلندی - ایرانی را اعدام میکنیم چون مواد مخدر داشته اند... با هر اعتراف مسخره ای فرد را به دار میکشیم... در کشور ما بدون هیچ حرفی وزیر امور خارجه مان میشور صالحی مانکن... انگلیسی ها میگویند یکسال دیگر ما بمب هسته ای خواهیم داشت اما اسرائیلی ها میگویند ۴ سال دیگر... روسیه میگوید ویروس انتشاری در سایت های هسته ای نزدیک بود چرنویل دیگری به پا کند اما تنها کسی که بخاطر ویروس خوابش را آشفته نکرده رئیس سازمان انرژی هسته ای است.. خانه های سست بنا میکنیم در حالی که در ۶ سال ۴۰۰ زلزله محسوس در زیر گوشمان رخ داده است... در کشور ما بجای کتاب ماه پیشونی کتاب شنل قرمزی چاپ میشود و بجای کتاب های شریعتی کتاب فهیمه رحیمی چاپ میشود...از صمد بهرنگی چیزی نمیشنویم .... نوجوانهای ما جلال آل احمد را نمیشناسند.. سووشون نمیخوانند .. آنها سرشان با "دارن شان" گرم است.... در کشور ما فرهنگمان گم شده است و میگویند تقصیر تهاجم فرهنگی است اما هیچکس نمیگوید تهاجمی وجود ندارد .. خلا موجود را باید با چیزی پر کرد .. این تقصیر بیگانه نیست.. وقتی جفعر پناهی فیلم نمیسازد جوانها باید "step up" ببینند یا "american pie".... وقتی کیمیاگر چاپ نشود جوانها مجبورند از دانیل استیل کتاب بخونند... وقتی دائی جان ناپلئون را باید قاچاقی دید جوانها هم میروند سریالهای درپیت کره ای میبینند!!! 

 

+ نوشته شده در  89/11/12ساعت 11:7  توسط فری  | 

لرزه.. زلزله و خربزه!!!

من نمیدانم چرا ما ایرانی ها عادت داریم همه چیز را بخودمان بچسبانیم.. حاج احمد خان در نماز جمعه میگوید:"اتفاقات مصر پس لرزه انقلاب ۱۳۵۷ ایران است"... حاج عمو جان آخه کدوم پس لرزه ۳۰ سال بعد رخ میده؟؟ اگه اینجوریه که فرانسوی ها بگویند هر چی انقلاب هست را ما خودمان در دنیا انجام دادیم.. اما فکر نکنید تنها حاج عمو از این حرفها زده است ها.. سید سبز هم گفته که اتفاقات مصر پس لرزه اتفاقات پارسال ایران است.. هر چند تاریخ سید کمی نزدیکتر است اما اصولا کی دنیای عرب ما را قبول داشته که بخواهد از ما تاثیر بگیرد؟ از طرفی کلا توی این خاورمیانه فقط ایران زلزله خیز است در بقیه جاها زمین لرزه نداریم!!! پس بیخیال شوید... این زلزه از نوع مصری  ربطی به ایران ندارد.. وقتی ۳۰ سال یکی زور بگوید همیشه از این اتفاقا می افتد.. مربوط به دیکتاتوری مستر مبارک است نه ایران... حسنی مبارک عزیز در مصر به مدت ۳۰ سال خربزه خورده است و حالا باید پای لرزش بنشیند..خربزه ها هم ایرانی نبودند.. از نوع رود نیلی بودند.. در ضمن بعضی ها هم خوشحال نباشند.. خودشان هم خربزه زیاد خورده اند!!!!!

دیروز یکجائی شنیدیم دولت ایران از دولت مصر خواسته است با معترضین با خشونت رفتار نکند!!!!!!!!!!!! راستش اگر من جای مبارک بودم تلفن را برمیداشتم چندتا فحش ناموسی عربی میدادم به این ........... آخه بابا هنوز فیلمهای پارسال ایران تو توییتر هست شماها بهتر است سکوت کنید.. صواب دارد.. بفکر ما نیستید بفکر مبارک باشید.. کم میکشد از مردمش شما هم هی بروید روی اعصابش!!!

اما این آقاهه رئیس مسلمانان آزاده تونسی هم بدجور زده توی پر ملاهای آن دیار گفته بنشینید سرجایتان.. ما نه حکومت میخواهیم و نه حکومت میکنیم!! تنها آزادی میخواهیم و همین!! از این بابا خوشمان می آید.. انگار نفسش حق است!!

جناب داریوش همایون فوت شدند.. من صمیمانه تسلیت عرض میکنم.. نوشته های ایشان همیشه جالب بودند ... من به جامعه روزنامه نگاران ایرانی تسلیت عرض میکنم!!!

اما امروز ایمیلی داشتم در مورد روز سپندار مذگان (اگر اشتباه نوشتم سخت نگیرید!! از بس که ما از لحاظ ایرانی بودن قوی هستیم!!) همه میدانیم که این روز تقریبا معادل روز ولنتاین در غرب است اما مدتهای متمادی است که در فرهنگ ما فراموش شده .. گروهی بخاطر اینکه سید حسن نصرالله گفته ما ایرانی ها عرب شده ایم اوقاتشان تلخ شده در ایمیلی خواستار این شده بودند که بجای اینکه در روز ۲۶ بهمن ماه روز ولنتاین را بگیریم ۳ روز بعد در روز ۲۹ بهمن ماه روز سپندار مذگان را بگیریم و در آن روز بادکنک قرمز هوا کنیم و به عشقمان فکر کنیم.. البته من میدانم این روز دقیقا ولنتاین نیست و بیشتر روز تشکر از زمین است و بیدار کردن آن.. اما خوب من فکر میکنم بهتر است این روز رو که ایرانی است و اصیل جشن بگیریم تا روز ولنتاین!!!! اینجوری میتونیم بگیم ما جوانان نه تنها غربزده نیستیم بلکه خیلی هم ایران زده هستیم...

زرنوشت:امروز کلی کار داشتم... خیلی سرم شلوغ بود... برای اولین بار نشستم و لذت تیکه کردن یک فیلم برداری رو چشیدم... هر چند این فقط یک پروژه دانشجوئی ۱۰ دقیقه ای بود اما خیلی لذت داشت که بتونی بعضی قسمتها رو بچینی و روش موسیقی مورد علاقه خودت رو بذاری و افکت بدی و .... سرم شلوغ بود ولی خیلی خیلی لذت بردم!!

فرنوشت:

دموکراسی می گوید : رفیق حرفت را خودت بزن ،نانت را من می خورم!

مارکسیسم می گوید: نانت را خودت بخور ، حرفت را من می زنم!

فاشیسم می گوید : نانت را من میخورم ، حرفت را هم من می زنم ، تو فقط برای من کف بزن!

 


اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور ، حرفت را هم خودت بزن ، من برای اینم  که به حق برسی!

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور بده به ما، ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن ... اما حرفی را که ما می گوییم!

( دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  89/11/10ساعت 17:24  توسط فری  | 

ماشین مشدی مندلی

امروز با والده گرام رفتیم بیرون.. برای خرید بعضی مایحتاج که مدتها بود خریدشان را به تعویق انداخته بودیم.. در طول راه سوار یک عدد تاکسی شدیم..واقعا متوجه شدیم ماشین مش مندلی نه بوق داره نه صندلی یعنی چه.. ماشین میگوئی رسما لگن..  از هر طرفش صدا ساتع میشد و کلا هم فکر کنم چیزی به نام کمک فنر نداشت..درش را باید دو دستی میچسبیدی که یکهو باز نشود... کمربند هم از آن سوسلبازی ها بود که اصلا در مرامشان نمیگنجید!!!اولین چیزی که بذهنم رسید این بود که چه کسی به این بابا با این خوش رکابش معاینه فنی داده.. هنوز ما در را نبسته بودیم که موبایل مشترک مورد نظر زنگ خورد و تا وقتی ما پیاده شدیم ایشان با موبایلشان صحبت کردند.. راستش چند بار نزدیک بود بزنیم به ماشین ها بغلی...چند بار رفتیم توی جدول و جوب بماند... بعد به ذهنمان رسید کدام پدر نیامرزیده ای به این موجود گواهینامه داده.. ایشان دو تا چراغ قرمز را رد کردند.. سه بار رفتند توی محل مخصوص خط واحد ... نزدیک بود یه مادر و بچه را زیر بگیرند و بکشند..

اما موضوع خیلی جالب این بود که این آقای راننده در مورد چی با مویالشان صحبت میکردند.. در روز روشن و در مقابل ۴ سرنشین تاکسی ایشان بدون هبچگونه ترس و دلهره در مورد قاچاق انسان صحبت میکردند... خیلی راحت به آن ور خطی میگفتند که مسافرهایی که دیشب زده بودند را مجبور شدند در وسط راه زیر فلان پل پیاده کنند و آن مسافرهای آنروزی را پلیس گرفت و باید بروند خانه تا شماره آن یکی را برایش گیر بیاورد اما او را برگراننده اند افغانستان.....

راستش شاخ که چه عرض کنند در حال حاضر دوتا عاج ماموت بالای سر ما سبز شده است به چه بزرگی..باور کنید حتی یکذره هم اغراق نکردم.. حتی وقتی من میخواستم اعتراض کنم به نحوه رانندگی مادرم پایم را فشرد که بیخیال شو این بابا خطرناک است!!!!

و اما دیدید و شنیدید که همه منتظر هستند ببینند این ارتش شیرمردان مصر به کدام طرف میروند... مبارک و یا ملت... این برادعی هم خودش را رسانده که اگر قرار شد آشی بدهند او هم گیرش بیاید.. انگار نه انگار که خیلی وقت است در خارج دارد حالش را میبرد و ملت مصر دارند تاوانش را میدهند.. داشتم فکر میکردم اگه روزی مثلا این سازگارا برگرده ایران و پست دولتی بخواد من چه حسی بهم دست میده.. حس خوبی نبود...شاید من آدم بدی هستم اما از اینکه وقتی پای خون است بیرون گود شعار میدهند و وقتی پای مقام است مخالف فعال و مجاهد در راه خلق میشوند متنفرم...

خیلی جالب بود دیشب موضع گیری آمریکایی ها و اروپایی ها.. هم رویشان نمیشود بگویند که مردم مصر را چه به آزادی و از دموکراسی و خواست مردم حمایت میکنند .. هم میترسند مبارک برود منافعشان بخطر بیافتد.. دیشب بعد از سخنرانی هیلاری این سخنگوی کاخ سفید طفلک اینقد عرق ریخت و سعی کرد موضوع را بپیچاند که آخرش من کانال را عوض کردم و نفهمیدم چی شد!!! اون مرکل بیچاره هم که میترسه اوضاع خاورمیانه بریزه بهم اونها بدبخت شن!! خیلی برایم جالب بود که دوباره بین حق آزادی یک ملت و منافع مالی دولتهای دیگر بدجور تضاد بوجود آمده و آنها گیر کرده اند که حقوق بشر را بچسبند و یا مبارک را... چقدر این تاریخ تکرار میشود... حتی یک تحلیلگر عرب میگفت اگه آمریکا پشت مبارک را مثل بن علی خالی کند دیگر هیچ شانسی ندارد!!! 

زرنوشت:چند وقت پیش داشتیم صندوق قدیمی را بررسی میکردیم دیدیم این خاله و عمه های گرام چقده برای ما لباس بافته و دوخته و گلدوزی کرده اند و ما چقدر بی خاصیت هستیم که هیچی برای این بچه های برادر به یادگار نمینهیم..همه اش سک سک میخریم و لباس میخریم و اسباب بازی که همان روز خراب میشوند!! بنابراین امروز رفتیم کلاف خریدیم برای این بچه ها جلیقه ببافیم.. میدانیم که بهترش و شیک ترش در بازار هست و ما هم زیاد وارد نیستیم و خیلی زود هم برایشان تنگ میشود اما دلمان خواست اگر روزی آنها هم صندوق بچگی هایشان را باز کردند بگویند :"این را عمه فری بافته برای من!!!"

فرنوشت:بادی وزید و بن علی پرپر شد.. طوفانی برپاست برای رفتن مبارک... سیلی از خروش و خشم در یمن و اردن آمده... و اما ما نظاره گر هستیم.. اینجا که سرزمین زلزله است و ۴۰۰ تا ۴۰۰ تایش را ثبت میکنند کاش اینجا را هم زلزله ای از نوع عربیش اتفاق بیافتد!!

+ نوشته شده در  89/11/09ساعت 12:4  توسط فری  | 

فری هنرمند میشود!!

 تا حالا رفته اید این مغازه های هنری ... همانها که وسایل هنری میفروشند.. بوم و قلم و رنگ ... چوب برای ماکت... انواع و اقسام مقواهای رنگی و طرح دار... درخت ها و سبزه های مینیاتوری.. همه چی از رنگ روغن گرفته تا همان مداد مشکی های خودمان... حتی پاکن ها هم انواع مختلف و رنگهای مختلف دارند.. امروز من رفتم به یکی از این محلها و راستش را بخواهید جانی گرفتم... دلم میخواست یک بوم بزرگ بخرم و همه غصه های دلم رو روش نقاشی کنم.... حیف که من زیاد هنرمند نیستم وگرنه شاید میشد از دل این همه رنگ و نقش چیزی شبیه به "فری"  اینروزها رو نقاشی کرد... اما مهمترین چیزی که امروز دیدم و خیلی دلم خواست یک پازل بزرگ بود با 3500 تا قطعه.. دلمان خواست اما نخریدیم.. دفعه بعد حتما یکی میخرم...

پازل و قطعه هایش همیشه من را به یاد زندگی درهم برهم خودمان می اندازد.. اگر هر کدام از قسمتهایش را به تنهایی نگاه کنی انگار هیچی نیست.. معنی ندارد... وقتی همه اش را میریزی روی دایره هم انگار میلیونها اتفاق الکی و بدرد نخور برایت اتفاق افتاده.. انگار میتوانست برای هر کسی اتفاق بیافتد.. اما وقتی کنار هم مرتبشان میکنی.. اونوقت میفهمی همه این اتفاقات فقط میتونسته برای خود خود تو رخ بده و نه هیچکس دیگه.. چون تو فقط میتونستی توی اون حادثه اینقده احمق باشی و یا اون تصادف رو تحمل کنی و یا توی اون لحظه خوشحال باشی...

امروز احساس خوبی دارم.. هوا اینجا خیلی خوب است آدم را یاد آخرین روزهای اسفند میاندازد... هر چند هنوز هم کمی سرد است اما یک چیزی توی هوا هست که آدم را سرذوق می آورد.. 

اما بشنوید از آنچه من هم شنیده ام:

میبینم موج عظیمی در اعراب افتاده.. بعد از تونس حالا یمن و مصر.. خدا کند بادش به ما هم برسد...اما راستش امروز یکی گفت اینها تازه رسیدن به ۳۰ سال پیش ما و میخواهند به احزاب مذهبیشان قدرت بدهند.. راستش خدایشان بخیر کند... چه بگوئیم!!

دیروز بالاخره پارلمان افغانستان آغاز به کار کرد.. تبریک میگوئیم به همزبانان افغانی.. ایشالا اوضاع آن بلاد هم سر و سامان بگیرد... دیگر هم نفت به ناتو ندهید.. تا عصبانی نشویم ها.. باریکلا بچه های خوب.. هر چند من خیلی خیلی از کزری بدم می آید !!!

اما از همه مهمتر این افشاگری الجزیره و گاردین بود که راستش را بخواهید کفمان پای تلویزیون برید... خدائیش، وجدانی  کی فکر میکرد که این فلسطینیها با این اسرائیلیها دستشان توی یک کاسه باشد!!! همه دنیا میخواهند اینها را آشتی بدهند .. اینها خودشان آشتی هستند فقط تو ظاهر به هم فحش میدهند!! راستش آن تیکه که میگفت:"ما آدرسش را داریم چرا نمیکشیدش!" ما را به آتش کشید.. هر چند قبول داریم آنها باید یه فکری برای ایجاد صلح و مبارزه با افراط گرایان خود بکنند اما وجدانا این یکی خیلی غیر قابل هضم بود برای ما.. و از کاسه و نیم کاسه اش هم سر در نیاوردیم!! حالا باشد بعضیها میگویند برای رسیدن به هدف والای ایجاد کشور فلسطینی و مقابله در برابر افراطی ها مجبور شدند و باید می کردند.. اما خدائیش این کارهایشان بدجور نافرم بوده!!!

اما خوب بشنویم از مملکت زیبای خودمان..گل و بلبل.. ناز و کرشمه.. مامان... این وزیر محترم اطلاعات (دام افاضاته!!!) فرمودند یکی از سران فتنه بر روی موضع خود پافشاری میکند.. نه بابا؟؟ جدی میگی ؟ داش حیدر جون مطمئنی این سران فتنه کوتاه نیامدند؟خودت تنهایی فهمیدی؟  برادر .. اخوی.. یار امام زمان .. الان از بچه ۲ ساله بپرسی هم میداند کوتاه نیامدند.. غیب میگوئی؟ اصلا توی باغ هستی؟ خودشان همینجوری دو روز پیش نطق کردند گفتند مواضع ما همان است که توی نماز جمعه بود.. حالا شما اطلاعاتی بازی کردی فهمیدی!! اینه میگن این دولت دولت نوابغ و نخبه هاست!!!

و البته نگران نباشید .. جای حاج منوچ محترمه هم جناب مستر صالحی خوشتیپ - که ما را یاد رئیس اداره مستعمرات همایونی می اندازد - میشوند وزیر امور خارجه.. پس دیگه مشکلی در وزارت خارجه هم نیست.. مستعمرات ایران امن و امانند آسوده بخوابید.. برادر وجیه المنظر ما مستر صالحی بیدار است!!

اما این تیتر امروز من را واداشت تا به حماقت خودم و همه ایرانیانی که به تحول بزرگ اقتصادی ایران با دید سوءظن نگاه میکردند اذعان کنم.. چونکه رئیس مرکز اصناف و بازرگانان وزارت بازرگانی گفت:"ثمره شيرين هدفمند شدن يارانه‌ها به زودي نصيب همه آحاد ملت مي‌شود." دوستان تا حالا بخش شور این طرح ملی را چشیدید به زودی بخش شیرینش را هم خواهید چشید و بعد هم مطمئنا بخش های ترش و تلخ و حتی گز رو هم بهتون میچشانند ان شاالله!! نگید از خودم گفتم ها.. این رو خبرگزاری فارس منتشر کرده!

و اما اینکه با تلاش همه مسئولان و رشادتهای همه ایثارگران در مجلس بالاخره قرار شده طرح قطع رابطه با این پیر استعمار .. این روباه مکار ... در صحن علنی مجلس بررسی شود... نايب رييس كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس شوراي اسلامي گفت: نامه تاييد نظر كميسيون مبني بر قطع رابطه با انگليس به منظور طرح در صحن علني مجلس تقديم هيات رييسه شده است. جناب سبحانی نیا بشدت در تلاش هستند تا ایران و اسلام و ولایت را از خبث طینت این فرنگی ها مطلع کنند .. چون انگلیسی ها خیلی ما را دوست دارند ما با قطع رابطه خود با آنها مشت محکمی به دهانشان میکوبیم و حالشان را جا می آوریم.. تا بقیه حساب کار دستشان بیاید که ما کی هستیم و اینجا کجا است!!

زرنوشت: بلاگفا امروز مارا زایاند.. نمیدانم مشکل از اتصال ماست یا از بلاگفا ، اما تا آمد بالا پدر ما را هم در آورد... از صبح در تلاش هستیم این پست را بگذاریم نشد که نشد!! حتی بخش نظرات را هم باز نکرد.. دیگر به حلقمان رسیده!!!!

فرنوشت: یکی چند سال پیش میگفت ما اگه بتونیم نصف حقوقمان را هر ماه پس انداز کنیم میشود اینقده و بعد از 5 سال میتونیم خونه خودمون رو داشته باشیم... خوب یادمه در جوابش یکی از بزرگان گفت : آنوقت قیمت خونه شده اینقده و تو باید باز هم 5 سال دیگه بدوی تا خونه دار بشی!!چند روز پیش با همون طرف صحبت میکردم گفتم خونه دار شدی؟گفت: نه بابا بجایش بیکار شدیم الان داریم ازسود پس اندازمان میخوریم.. خدا رو شکر بفکر خونه بودیم و گرنه الان باید کاسه گدائی بدست میگرفتیم!بهش گفتم دیگه برنامه دراز مدت نداری؟ گفت : چرا؟ میخواهم بخشی از این سود رو هم پس انداز کنم شاید توی 5 سال دیگه اوضاع بدتر شد....

نمیدانم نسل متوسطی مثل ما پس کی باید درست زندگی کند... همه اش باید نگران بعدها باشیم.. همه اش باید مواظب خرج و برج باشیم تا یک چیزی بماند اگر بعدها بدتر شد... حتی دلمان نمیآید پازل 32 هزارتومنی بخریم...

شعر نوشت: اگر دیدی جونی بر درختی تکیه کرده.. بدان بیکارشده است و گریه کرده!!!

+ نوشته شده در  89/11/07ساعت 21:44  توسط فری  | 

یکپا کیامهر میشویم 2!!

آقا هل نده.. دست نزن زشته... هورا گناه داره از اهورا مزدا اومده بی دین... بسه بسه... نکن.... شلوغ نکن.. به قول شیخ الشیوخ استغفرالله!! این هم دور دوم حدس های ما.. اما اول چند تا توضیح: این یه بازیه.. مخصوص من نیست.. پس اگه دوست داشتین حدسهای خودتون رو هم بزنید!! دوم گویا دوستان میگن درست حدس نزدم .. آخه بابا مگه میشه فال گرفت و درست از کار دربیاد؟؟؟ سوم: من رو حدس بزنید دیگه.. با وجود اینکه میدونید اما بگید چی بهم میاد.. این فقط تحلیل یه عکس مدرسه میباشد پس سخت نگیرید و اولین چیزی که بذهنتان میآید بگوئید...

خوب ادامه نفرات:

۳۱- میکائیل خان: راستش با این عکس ثابت کرده بچه مثبت است.. در چشمانش آثار بچه مثبتی نمایان است.. شبیه بچه خرخوانهای مدرسه است.. به احتمال قوی یا دکتر شده یا مهندس برق!! غیر از بچه مثبتی چیز دیگری نمیبینم!!

۳۲- شب نویس: این خیلی باحال است.. با آن خنده شیطنت آمیز روی لبش.. در فکر دسیسه است تا کادوی بقیه را بگیرد..نگاهش زیر چشمی میباشد.. شق و رق ایستاده.. راستش شبیه مهمانداران هواپیما میماند.. همانها که با چشمشان میگویند "شاید سفر آخرت باشد!!"

۳۳-  شوالیه بزرگ: ایشان در عکس بسی نیق(واژه کرمانی به معنا لبخند گشاد) نموده اند.. از آن بچه حرف گوش کنها که بهشان گفتند بخند سریع نیق کرده اند... در وسط قرار دارند پس از آنهایی هستند که زودتر رفته اند جا گرفته اند...  ایشان دنبال جای مطمئن می گردند.. یکجایی که بهشان آسیبی نرسد... محافظه کار... شغلش را بخواهید حدس بزنید.... یک شغل بی دغدغه و مطمئن.. کاسب که نیست ... معلمی هم بهشان نمی آید ... فکر کنم باید کارمند بانک باشد...

۳۴- هاله بانو: ردیف اولی... خوب من در مورد ردیف اولی ها چه بگویم.. بعضیهایشان قدشان کوتاه است بعضی ها چشمشان ضعیف... اما خوب از لبخندش بر می آید خیلی از جایش راضی میباشد... کمی هم رفته عقب که خود را از همه نوع خطری حفظ کند..و البته فکر کنم دوست دارند خودشان رو یه کم پشت بقیه قایم کنند.. واقعا نمیدانم اما فکر کنم نوعی نقش حمایتی در شغل اشان وجود دارد... با یک حامی گردن کلفت.. فکر کنم مسئول دفتر مدیرعامل هستند!!!

۳۵- عاطی خانم : به جان خودم تنها چیزی که در جبین این بچه مشخص است پزشکی است.. ایشام فقط باید دکتر شوند.. اگر دکتر نشده اند حتما فیلسوفی کسی هستند.. مودب .. درسخون... مرتب.. دختری که مامانم آرزو داشت من باشم..

۳۶- دختر ایرونی: در این سن و این نگاه گیرا!!! راستش را بخوهید برخود لرزیدیم از چشم غره موجود در عکس...اگر اینجا آمریکا بود میگفتیم در اف بی آی کار میکنند.. اما اینجا ایران است و دخترها کار لطیف دارند.. اما ایشان جائی کار میکنند که سر پل خربگیری دیگران است.. از من میپرسید طراح سوال است در سازمان سنجش!!!

۳۷- دندانپزشک فهیم: خوب خودش گفته دندان پزشک.. اما بذارید از روی عکس حدس بزنیم.. ساده و بی آلایش.. در چشمش شراره شیطنتی نیست...طوری ایستاده که میگوید:"آقا ما تسلیم هستیم!!" چون سر بزرگی دارد پس مغزش پراست... نشان میدهد سرش به کار خودش است... اگر دندان پزشک نمیشد میرفت در یک رشته ای آنقدر درس میخواند تا بشود پروفسور!!!

۳۸- جناب باقرلو عظام: ببینید چقده عالی اون دوتای دیگر را رهبری میکند.. نظم را ببینید حال کنید.. ایشان ارشد هستند.. ایشان رئیس هستند.. ایشان خط بده هستند.. همه چی زیر سر ایشان است... بزرگ شوند فکر کنم مسئول یه جایی باشند.. یه جورایی خلق را هدایت کنند که فرغونشان را بذارن جای درست.. بگمانم یک جورائی نظریه پرداز اجتماعی باشند... اگر در اداره کار کنند مسئول بخش طرح توسعه هستند!!

۳۹- لیلیتا بانو: ایشان و عکسشان خیلی حرفها برای گفتن دارند...اگر دقت کنید پشت یک نفر دیگه بوده اند.. پس همیشه جانب احتیاط را رعایت میکنند..لبخندشان به نوعی ژکوند است.. هیچ هیجانی ندارند...چشمانشان با نفوذ خیره شده به مرتکب جنایت... البته ملاحت خود را نیز حفظ کرده اند.. نمیدانم چه شغلی به این شخصیت شناسی می آید .. کم آوردم.. ایشان بسی مرموز مینمایند... فکر کنم در عالم هنر و هنرمندی دستی داشته باشند.. کمی به آنها شباهت دارند با آن زلفان پریشان!!

۴۰- رها بانو: ایشان نمونه یک دختر مرتب و مامانی می باشند... لباس مرتب و ژست مودب ایشان مثال زدنی است.. در اوج کودکی در نگاهش چیزی وجود دارد.. روشنفکری.. ایشان در نگاهشان یک چیزی دارند که آدم را مسخ میکند.. فکر کنم اهل فکر و تفکر هستند.. دنبال خرده گیری نه اما باید دنبال مشکل باشند تا حلش کنند...  فکر کنم کتاب زیاد بخوانند اما راستش شغلشان باید مربوط به کتاب باشد... 

۴۱- لیلی بانو: واقعا حرفی ندارم.. ژست که نگرفته.. انگار خود خودش است... از ته دل هم خندیده.. بی شیله پیله... زیر سلطه دیگری هم هست.. راستش فرد مناسبی برای دردل کردن.. بدجنسی هم ندارد.. فکر کنم از آن منشی بخشهای دانشگاه که وقتی میگوئی این واحد به من نرسیده همه کار میکنند که بهت برسه!!!

۴۲- نینا خانم: ایشان از عکس و وجناتشان معلوم است قلبشان آکنده از خداست.. فکر کنم شغل اصلیشان این است که حافظ قرآن هستند.. البته در راستای اینکه همه ما از این عکسهای جوگیری سن عبادتی داریم پس بذارید بیشتر دقت کنیم..خوب ایشان چهره مظلومی دارند.. از آنچه پیداست حرف گوش کن هم هستند.. راستش فکر کنم باید .. اگر در کنکور ادبیات قبول شده باشند الان معلم ادبیات هستند!!!

۴۳- نازنین مریم: اول بگویم ایشان خیلی مامان هستند .. خیلی ناز هستند.. خیلی خیلی خیلی ازشان در این عکس خوشمان می آید... مطمئنا پدر و مادرشان معلم بودند... مادرشان اهل خیاطی هم بوده بخاطر مقنعه سرشان.. با نگاهشان به من میگوید من درسخوان هستم.. در حد خود شنگول هستم اما درسم را میخوانم... مدرسه را هم دوست دارم.. پس باید درسش را ادامه داده باشد تا تحصیلات عالیه!! من میگویم شغل ایشان مربوط به درس است... شغلی که زیاد باید در آن درس خواند!!!

۴۴- فاطمه بانو: راستش یک دختر خانوم دهه ۵۰ که خیلی خیلی خیلی حرف گوش کن است.. بهشان می آید بانوی خانه باشند... کدبانو.. اما خوب تصمیم کبری هم در چشمشان دیده میشود.. اگر کاری را شروع کنند تمام میکنند..جدی هم هستند... معلم کلاس پنجم که به شاگردهایش هم گیر میدهد که باید توی امتحان تیزهوشان قبول شوند!!!

۴۵- سیمین بانو: ایشان همیشه دختر حجاب بودند در مدرسه شان!! عکس حتما واسه سالهای ۶۷ و۶۸ می باشد(خودمان هم از این عکسها داریم!!) از چشمهایشان تنها چیزی که میبارد این است که خیلی خیلی چیز میدانند و خودشان به خودشان افتخار میکنند.. انگار میتوانند با نگاهشان بقیه را کنترل نمایند.. ایشان روی بقیه تاثیر میگذارند... مشاور دبیرستان نباشند در یک زمینه ای مشاوره میدهند!!

۴۶- فرزانه خانم: خدائیش نمیشه هیچی گفت.. تنها از تاریخ تصویر میتونم بگم ایشون به تربیت معلم رفته اند و معلم شده اند.. خوب آقا هیچی دیده نمیشه من چی بگم.. اونموقع ها خانومهای شاغل اکثرا معلم بودند.. سپاه دانش هم رفته اند؟؟؟

۴۷- رازین بانو: از آن بچه ها که همه جا بودند.. گروه سرود .. گروه تئاتر.. مسابقات علمی... احکام.. ورزش.. البته ورزشکار هم میزنند.. فکر کنم ورزشکار باشند.. از نوع مربی ورزش ... نوع ایستادنشان از قهرمانان میگوید!!

۴۸- آبجی نرگسشون: واقعا خیلی از حرکت رو روک مشعوفند... محکم هم جلویش را گرفته اند زمین نخورند پس مواظب خودشان هم هستند.. توجهشان هم به دوربین نیست به مامان است پس بیشتر به اصل موضوع کار دارند تا فرعش.. اتفاقات جدید هم زیاد رویشان تاثیر نمیگذارد وفادار به قبل هستند.. اهل تاریخ است فکر کنم...  زیاد به چیزهای جدید علاقه ندارد.. باستان شناس نیست؟؟

۴۹- الهام بانو: به شیرینی توی دستش نگاه کنید.. آدم یاد این میافتد که "مواد لازم جهت طبخ این غذا!!" وجدانا من که یاد این خانومهای برنامه شیرینی پزی تصویر زندگی افتادم.. اگر این نباشد مربی است!!بالاخره مراحل ساخت یک چیزی را به یک کسی یاد میدهد!!

۵۰- مامانگار بانو محترمه: البته کاملا معلوم است این مامانگار خیلی خیلی خیلی شیطون بوده.. از آنها که همه اش بهش میگفتن "بشین دلبندم" .. کتابهایش هم در آغوش گرفته.. پس اهل کتاب و کتاب خوانی است.. هر چند درسخوان نمیزند..اما باهوش مینماید.. و از کار نمیترسند.. به نوعی اهل فن میآیند...باید فنی باشند.. از زنان پیشگام عرصه صنعت...

۵۱- آوا خانم: معلوم نیست به کجا نگاه میکند.. به احتمال قوی به کادوهای جشن تولد.. چشمش دنبال جایزه و کادو است.. دنبال پیدا کردن جواب اینکه آنها چی هستند...شیطون میباشد و معلوم است اهل اعتراض است و سرکش...اما در ضمن مواظب است از دستش عصبانی نشوند.. اگر پدرش کارخانه داشته باشد میخواهد مدیر کارخانه باشد... در هر صورت او دنبال بدست آوردن قله افتخارات است!!

۵۲- آقا بهنام حرف حساب زن: ایشان اهل دل هستند... شعر و شاعر و گل و بلبل.. خوشبین و راضی.. و البته زیاد هم خوش خوراک.. من را یاد این آقاهه آشپزه در شبکه یک میاندازند.. فکر کنم توی کار موسیقی باشند.. جاز میزنند... به درام زنها می مانند..

۵۳- دنیز بانوی تنها:من از عکس استنتاج میکنم که ایشان راهنمای تور گردشگری هستند.. اهل قبول ریسک چون حاضرند سوار شتر شوند با آن ارتفاع بلندش... از چیزهای نو نمیترسند و دیدن جاهای تازه را هم دوست دارند.. هر چند همراه خودشان بادیگارد هم میبرند...

۵۴- گوجه سبز: خندیدنش را عشق است.. از ته دل میخندد.. دستش را داده به آن یکی که گم نشود...کیفش هم سنگین است از علم... بگمانم خیلی آدم سرخوش و شادی باشد.. کارش هم با شادی نسبت دارد...فکر کنم میتوانند جای خاله شادونه باشند... استعدادش را دارند!!

زرنوشت: در راستای اینکه والده مکرمه اعصابشان خرد شد چون ما از صبح نشسته ایم به عکسهای شما مینگریم و زر از خودمان در میکنیم مجبوریم برویم کمی خود را نشان دهیم.. شاید وقتی دیگر بقیه را هم بنویسیم.. اما خوب دلمان برای بیان زریات خودمان هم تنگ شده!!! 

+ نوشته شده در  89/11/06ساعت 12:33  توسط فری  | 

یکپا کیامهر میشویم!!!

در راستای اینکه کیامهر عزیز هر روز از دوران بچگی و مدرسه میگوید و روح ما را شاد میکند ما نیز تصمیم گرفتیم بازی خود را راه بیاندازیم... عکسهای کیامهر رو که دیده اید؟ حالا ما میخواهیم حدس بزنیم هر کدام از آن آینده سازان وطن چه میکنند و با توجه به اینکه من هیچکس رو نمیشناسم و نمیدونم چیکاره است حدسهایم فقط از روی عکسها خواهد بود و بس... ناراحت هم نشوید چون من دکتر و مهندس حدس نمیزنم!!!(در ضمن من لینک عکسها رو نداشتم پس اگه عکس ها رو میخوهید ببینید بروید به اینجا)

۱- الهه بانو : با توجه به عکس میتوان گفت ایشان خانواده فرهنگی داشته است.. و البته جزو بچه های اول بوده با یک خانواده کم جمعیت.. اما از وجنات ایشان پیداست که باید هنرمند باشند... من فکر میکنم این نگاه بیشتر از قشر نقاش جماعت برمی آید.. از آن آدمهای حساسی که با شعر سهراب گریه میکنند و از این ادا اصول ها... و البته خیلی خیلی نازک نارنجی ... به طور کلی یک دختر تمام عیار!!

۲- فری بانو (خودم) : خوب چه بگویم در مورد خودم.. شما این را بگوئید!!

۳- الن کابوی: از من میپرسید ایشان و عکسشان به اتومبیل و موتورسیکلت مربوط میشوند... ایشان از همان کودکی استعداد خود را در زمینه مایکل شوماخر شدن نشان داده اند.. با سن کوچک خود ذوق مرگ هستند از اینکه سه چرخشان را نمیتوانند چپ کنند... اگر مایکل شوماخر نشده باشد حتما الان سمیر کبری ۱۱ است... از من میپرسید به مکانیک جماعت نمیخورد بلکه این بنده خدا از آن ماشین سوارهای حرفه ای و البته تک چرخ زنها است... به گمانم چند بار هم پایش شکسته ...

۴- غزل بانو: از آن دخترهایی که یک روز نمیرفتند مدرسه خانم معلمشون میگفته آخیش نیومد... کاملا مشخصه.. اما  ایشان در زمینه آشپزی و شیرینی پزی وارد هستند... از لپهای خندان ایشان مشخص است هیچ چیز بجز غذا ایشان را خوشحال نمیکند... من مطمئنم ایشان دختر شیرینی فروش هستند.. از آن کیکهایی میپزند که یک عالمه پف میکند و البته توی آشپزی ۲۰.... اما خوب بعد آشپزی هم حتما یک فوج آدم لازم است تا تمیزکاری کند.. 

۵- پرند بانو: ایشان با ژست توی عکسشان مطمئنا الان مدیر مدرسه هستند... از آن مدیرها که وقتی می آیند همه ماست ها را کیسه میکنند.. کاملا معلوم است.. به نگاهش توجه کنید.. کاملا می گوید من اینجا رئیسم!!! مدیر مدرسه.. از آنها که عاقل و سنگینند و وقتی میروند جایی همه میگویند خانم فلانی آمد ادب داشته باش!!

۶- محمد خان: ایشان از همان ابتدا دنبال مورد میگشتند.. از من میپرسید از آن دسته آدمها که همیشه نقشه ای در سر دارند.. به نظر من ایشان به کار کارمندی رضا نیستند.. جزو کاسب جماعت.. از آنها که تا طرف را میبینند میخواهند سرش را کلاه بگذارند و فقط دنبال راه حلش هستند... ایشان بنگاه معاملات ملکی دارند و یا شرکت تبلیغاتی... البته توی کار بیمه هم میتوانند باشند.. در هر صورت ایشان همه را به صورت مورد میبینند!!!

۷- مهربان بانو: هر چی فکر کردم دیدن این چهره مظلوم میتواند چه شغلی را در من زنده کند چیزی دستگیرم نشد جز یک چیز.. ایشان از آن بانوان زحمت کش در آموزش دانشگاه هستند که برگه فارغ التحصیلی دانشجویان رو با خوشحالی میدن دستشون.. نه از آن سه پیچها که نمیذارند فارغ التحصیل بشوید .. از آن مهربانها که کارت را راه می اندازند ... از آنها که کاری به زیر آب زنی همکارها ندارند... همه اش پشت میزشان نشسته اند و وقتی وارد اتاقشان میشوی میگویند:"خوب عزیزم چکار کنم برات!!"

۸- آناهیتا بانو: من شرمنده.. اما واقعا چیزی که در قیافه این بچه جان مشخص است تنها یک چیز است: من برنده هستم این هم جایزه اش.. راستش شغلی که دارند کاملا بسته به این است که چقدر بیارزد... به حسابداران میبرند ایشان... توی بانک کار کنند پشت باجه ... البته به خانوم معلمهای ریاضی هم بیشباهت نیستند... هر چه باشند از آنهایی هستند که برایشان جواب آخر مهم است...

۹- نعیمه بانو: ایشان از کار زیاد خسته میشوند پس کار راحتی دارند... اما خوب در جبینشان میبینم از آن بچه باحالها باشند ... فرزند اول خانواده و امید مادر.. چشم و چراغ.. روی ایشان زیاد سرمایه گذاری شده.. ایشان به متفکرین شبیه هستند.. درهر صورت درس زیاد خواهند خواند اگر استاد دانشگاه نشوند میروند کتابفروشی میزنند .. و یا انتشاراتی!!!

۱۰- جناب سعادت : از بچگی به اطراف و اتفاقات اهمیت زیادی میدانند... (ایشان بزرگ جمع هستند مودب هستم نگران نباشید!!) میبینید نور فلاش چگونه مسخشان کرده است.. از من میپرسید از آدمهایی هستند که "چرا" را زیاد تکرار میکنند... کسی که دنبال چراها میگردد.. به احتمال قوی ایشان معلم علوم هستند.. و البته به تاریخ هم علاقه دارند... ایشان بیشتر به فرهنگیان شباهت دارند تا تجار و مهندسان و اطبا... ایشان معلم هستند از نوع تجربی!!

۱۱- مهدی عجمی خان: به فیگور دست و لبخند نگاه کنید.. خدائی شما را یاد چه میاندازد؟؟؟؟ بیشتر دقت کنید؟ به چشمانش نگاه کنید؟ ایشان بشدت مرا یاد مسئول کارگزینی می اندازند.. از آن مسئولان کارگزینی که وقتی میروی مصاحبه با لبخند و از زیر چشم بهت نگاه میکنند و در دلشان به تو حسابی میخندند... وقتی با تو حرف میزنند دستشان را همینجوری گره میزنند دورشان و به تو میخندند... احساس سرمستی میکنند از اینکه تو برایشان حرف میزنی... وقتی میخواهند تقلیل نیرو کنند با نگاه دلسوزشان به تو مینگرند.. آدمی که زیاد مهم نیست اما  دیگران را کنترل میکند... مسئول کارگزینی!!

۱۲- حنانه بانو: راستش نمیتوانم چیزی ببینم... هاله ای از نور.. ایشان در صف جلو ایستاده اند.. تقریبا از آن آدمهایی که همیشه دیده میشوند... از آنهایی که میخواهن حقشان را بگیرند اما زیاد هم شجاع نیستند... راستش به ایشان میآید خانم خانه باشند.. و البته از آن خانمهایی که هفته ای چند ساعت هم میروند یک مرکز زبان درس هم میدهند.. از من میپرسید ایشان معلم زبان موسسه خصوصی هستند اما زیاد هم ساعت کاری ندارند.. تنها جهت سرگرمی!!

۱۳- آقا میلاد: خوب ایشان سنگر را خوب حفظ میکنند.. کار را به آخر میرسانند . از اول قدمها را محکم بر میدارند.. از آنهایی هستند که معتقدند"کار را که کرد آنکه تمام کرد!!!"... پس ایشان مهندس هستند.. از آن مهندسهایی که تا کار را تمام نکنند فایده ندارد.. مثل مهندس عمران و یا کامپیوتر... از آنها که باید پروژه رو تحویل بدهند تا کار تمام شود...

۱۴- وروجک: ایشان خیلی خیلی خوشبین و شاد هستند... شبیه آدمهایی هستند که توی صفحه طنز مجلات چیز مینویسند آنهم نه طنز تلخ .. یک جورهایی کار ایشان کار شادی است...البته ایشان از آن آدمهایی هستند که اصلا و ابدا کوتاه نمی آیند و مرغشان یکپا دارد... اگر اینها را کنار هم بگذاریم راستش فکر کنم ایشان طراح لباس در مد پاریس باشند اما چون ما از این رشته ها در ایران نداریم به احتمال قوی مهندسی کشاورزی میخوانند و بعد هم میروند ور دل مادر جان!!

۱۵- مژگان خانم : با توجه به عکس ایشان مسئول گزینش آموزش پرورش میباشند.. نه.. این یک کم بدجنسانه بود... من فکر میکنم ایشان خانه دار باشند.. از آن مادرهایی که جرات داری با پای خیس بیای داخل یا گل بیاری روی فرش!!! کلا ایشان سخت گیر هستند.. هر چند مهربان اما سخت گیر.. ناظم مدرسه.. نمیدانم اما سخت گیر هستند!!

۱۶- وانیا دلبر: راستش از این کوچولو نمیشود حدس زد که چه کاره میشود اما میشود یک چیز را فهمید... دست رو زانوی خودش میگذارد و به کسی تکیه نمیکند.. راستش اگر بیشتر به دایره سرش نگاه کنی میبینی مغز پری دارد.. پس iq بالا است... من فکر کنم آخرش یک جای دنیا را بگیرد و درست کند.. در هر صورت شغلش رو بخوام حدس بزنم میگم این مدیر یک سازمان است... خودساخته!!!

۱۷- کیامهر نوستالژی: ایشان همانطور که در عکس گویاست قهرمان هستند.. ورزشکار نه .. پهلوان هم نه... قهرمان.. آدم چیزهای تازه و تجربیات قدیمی.. ساختن هیچ از وسط همه.. خلاقیت.. ایشان میتواند مهندس معمار باشد.. سیر در قدیم و تولید جدید.. البته مخترع و مکتشف هم بهش میاد.. اما راستش به نظر من ایشان یه چیزی بین گذشته و حال هستند... و البته همیشه هم هر کاری کنند چشمشان به دنبال تنیجه است.. جایزه.. ایشان عاشق جایزه میباشند .... ایشان در کار ساخت و ساز هستند و من میگویم معمار میباشند!!

۱۸- سحر بانو: ایشان حیران هستند در چیز نو.. متعجب .. اینقدر که پستونکشان را از یاد برده اند... به گمانم ایشان کارمند بخش پژوهش هستند.. برنامه ریز... از آنها که وقتی یک کار را انجام میدهند حواسشون فقط به کار خودشون است... اینقده که باید برای حفظ تعادل از دیگران کمک بگیرند.. ایشان مشاور برنامه ریز در امور پژوهشی سازمان هستند!!

۱۹- سرکار خانم خدیجه بانو: فرهنگی... اهل مطالعه.. و البته شاکی... ایشان از آنچه دارند استفاده میکنند اما دید نقاد هم دارند... بنظر من دبیر هستند ... حالا اگر دبیر ریاضیات گسسته نباشند دبیر هندسه تحلیلی هستند... البته به خانم مشاورهای مدرسه ها هم شبیه میباشند...

۲۰- میس روشنک: ایشان پرنسس ولز هستند.. عشق باربی.. دقت که کنید به دندانپرشک جماعت شبیه است.. از آنهایی که وقتی مردم زیر دستشان درد میکشند به فکر مهمانی شب پرنس اسکاتلند است.. از آن خانم دکترها که خیلی برای خودشون کلاس قائلند.. ایشان نورچشم بابا هستند... هنوز هم حرفشان حکم قاطع است.. 

۲۱- حبیب خان: مرد کارزار... از آن دسته آدمهایی که ول کن قضیه نیستن.. خدا نکنه بهشان بربخورد آنوقت پدر بچه را در میآورند... مطمئنا مهندس.. آن هم از نوع خشن... قدرتی.. یه چیزی مثل ماشین آلات ... انگار دنبال آچار پیچگوشتی است ... 

۲۲- خواهر حبیب: برخلاف اخوی گرام خیلی لطیف.. از من بپرسید اون میتونه مادر نمونه ای باشه.. اما از لحاظ کاری شبیه به .. مهربانی معلم های کلاس اول را دارد.. شبیه به بچه های دانشکده هنر میماند... فکر کنم اگر بخواهم شغلی را برایش بگویم .. از این خانمهای پرورشی مهربان بودند در مدرسه های آن زمان... که سرکلاس نقاشی هم میآمدند.. از آنها!!!

۲۳- نیمه جدی: موقر .. آرام.. نیمه جدی... با چهره ای سینمایی.. عکس پرتره ای .. راستش این مورد رو باید بگم خیلی حساسه... قیافه مهربانی داره و نگاهش خالی از تحکم میباشد... اما نحوه ژستش میگه که من رو دست کم نگیر... انگار مثل مسئول آزمایشگاه بخش شیمی ... که زیاد مهم نیست اما اگه نباشه کار همه میخوابه!! البته با چهره مصممش میگه من میتونم هر کاری بخوام کنم.... 

۲۴- زهرا خانم : فکر کنم دختر گل بابا.. از آنهایی که هرچی خان بابا بگن همونه... البته ایشان عاشق نقل و نبات هم هستند.. عمرا هم چیزی را از دست نمیدهند.. در مجموع اینها ایشان توی شرکت پدر گراموار کار میکنند . راه پدر را ادامه میدهند.. حتی اگر بابا معلم باشد ایشان هم معلم هستند.. رسما به کار بابا و نظر بابا بستگی دارد.. 

۲۵- کوروش خان تمدن: این عکس را که میبینم ناخودآگاه یاد پارسا پیروزفر میافتم نمیدونم چرا!!مظلوم.. اما نه از نوع همیشه مظلوم.. از نوع کافر مظلوم.. به نظرم  قبل از گرفتن عکس دعوایش کرده اند چون درست نمینشسته.. ایشان اگر بازیگر سینما نشده باشند (که بعید میدانم شده باشند) میتوانند درحد مدیرمسئول روزنامه ارتقا پیدا کنند .. البته شبیه به اساتید محترمه دانشگاه هستند از نوع گلابی!!! یعنی آن مهربانها که بچه های مردم را اذیت نمیکنند.. اما مدیر مسئولی بیشتر بهشون میاد..  دقت کنید.. انگار بر پیشانیشان نوشته اند!!!

۲۶- ریحانه (ما): ایشان ملکه دربار هستند.. من قول میدهم اگر ایران پادشاهی بود ایشان ملکه میشدند.. اما خوب در حال حاضر ایشان خوشحال هستند.. ریزبین.. دقیق.. و البته کاملا مرتب و منظم... خیلی مواظب است لباسهایش کثیف نشود.. خوب به نظر این حقیر ایشان اگر میتوانستند مجری بخش خبری ۸ و ۳۰ میشدند .. اما حالا که نمیشود به احتمال قوی مسئول سایت دانشگاه خواهند شد!!

۲۷- پونه بانو: خوب معلوم است... ایشان از بچگی شق و رق بودند.. همیشه مواظب بودند در هر جائی چه بگویند و چه بپوشند.. ژستشان هم عالی است.. حتی یک ذره هم حواسشان پرت نیست...  دقیقا به کار خود تمرکز دارند.. حتی پلک هم نمیزنند.. در جبین ایشان استحکام میبینم.. مسئول حضور و غیاب... ایشان مسئول امور اداری هستند.. مدیر داخلی.. آنکه مو را از ماست بیرون میکشد!!

۲۸- جناب سیروس: خوب .. اعتماد بنفس و خودشیفتگی.. ببینید چقدر راضی است از کاری که میکند.. فکر میکند دنیا را فتح کرده است.. اگر رئیس جمهور نشود حتما درحد اتابک اعظم خودش را میبیند.. من فکر میکنم میتواند سفیر بشود...لبخندش خیلی اغوا کننده است.. مردم فریب... در هر صورت او در سیاست خواهد بود...

۲۹- سمیرا بانو: خوب .. ته کلاس نشین.. شلوغ.. سرزنده.. من فکر میکنم مجری مسابقات سرگرمی در تلویزیون.. از آنها که سوالات سخت میکنند از مردم و ذوق میکنند که جواب ندهند.. همیشه متفاوت.. خبرنگار صفحه حوادث... آره... یک شغل مهیج... او پشت میز نشین نیست..

۳۰- نیما با وجدانی آگاه: پای کاری که میکند می ایستد.. خیلی ترسیده اما شجاعانه اعتراف میکند.. اما در مورد شغل.. هرچی فکر میکنم میبینم هیچی بهش نمیاد.. مهندس؟ معلم؟ مدیر؟ معاون؟نویسنده؟فیلسوف؟ محقق؟ متفکر؟ هیچ چی.. بذار ببینم.. شبیه حاجی بازاری هاست.. البته.. شکم جلو آمده اش را ببینید.. از آن قلدرهایی که پشتشان گرم است... آره.. فکر کنم شبیه حاجی بازاری هاست!!!

خوب بقیه اش را بعدا مینویسم.. خیلی زیاد شد!!!!

+ نوشته شده در  89/11/04ساعت 12:16  توسط فری  | 

پاورچین پاورچین از بالای سر همه گذشت.. خیلی مواظب بود کسی بیدار نشود.. به پای ساعت که رسید از آنچه خودش میدید تعجب کرد.. ساعت ۲ نصف شب.. هنوز خیلی وقت داشت اما خوابش نمیبرد...در را باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت.. حیاط هم مثل خانه ساکت بود و تنها صدا صدای نفس های عمیق و خرپف های همسایه ها بود... دمپائیهایش را کورمال کورمال پیدا کرد و رفت بیرون.... خنکای نصف شب پشتش را لرزاند اما تنها چیزی که به ذهنش خطور نکرد برگشتن به رخت خواب بود... تیربرق کوچه و لامپ بزرگش کمی حیاط را روشن کرده بود... با راهنمائی نور پلکان را پیدا کرد.. چه شبهایی که برای دیدن معشوق همینطور دزدکی روی پشت بام نرفته بود اما امشب قلبش بدجور میتپید... این راه را مثل کف دستش میشناخت اما تا به پشت بام رسید نزدیک بود چندبار کله پا شود.. به آرامی به طرف خرپشته رفت و با دیدن سایه تنومند یار یکه خورد... او نیز بی خواب شده بود... او نیز به محل دیدار همیشگی آمده بود... فردا روز وصال بود.. مهمانی و جشن و رقص و .. عروسی آنها.. اما امشب هر دو بیخواب بودم.. خود را در آغوش او فرو برد و احساس کرد در کل دنیا سرمائی وجود ندارد...

زر نوشت: در راستای طرح امیدوار کردن خوانندگان محترمه این قصه رو اینجا گذاشتم که یادگار دوران جاهلیت می باشد و البته تحت تاثیر بخشی از کتاب "دزیره" که کتاب مورد علاقه بنده میباشد نوشته شده است..امروز کمی مریض احوالم و به خاطر نسخه پیچیده شده چند تن از دوستان دیروز اصلا به هیچ وجه به هیچ اخباری گوش ندادم اما خوب ناخداگاه شنیدم که مذاکرات ایران و ۵+۱ بی نتیجه تموم شد و البته ایران از جام ملتها حذف شد. باور کنید تقصیر من نیست من تمام سعیم رو کردم نشنوم اما خوب در خانه ای که همه اش دارند اخبار میبینند نمیشود خوب!!!

فرنوشت: این روزها دلم میگیرد وقتی میبینم کودکی دست در دست پدرش میرود تا راه رفته پدر را شروع کند و پدر که هیچ امیدی به آینده خود ندارد امیدوارانه نظاره گر آینده بهتری برای کودک خویش است و چه جالب که پدر گمان میکند که اگر کودکش دوچرخه داشته باشد که او نداشت .. که اگر برود بهترین مکتب که او نرفت .. که اگر نان داشته باشد برای شکم سیر .. که اگر به پارک برود و بازی کند.. برایش معلم خصوصی بگیرد.. کیف قشنگ داشته باشد.. آنوقت آینده بهتری در انتظار کودکش است و دریغ که نمیداند تفاوتی در این نیست و راه را باید برای کودکش بسازد.. که خانه از پای بست ویران است.. و دلم میگیرد که پدر گمان میکند با سکوت و سازش خانه ویران برای کودکش ساخته میشود... جای خیلی ها خالی است... همانهایی که میگفتند اگر سقف خانه ویران باشد گلهای زیبای بنفشه در حیاط چاره ای برای حفاظت ساکنان از باران و برف نخواهد بود ... و پدر هنوز هم گمان میکند گلهای بنفشه آینده کودکش را میسازد ... 

 

+ نوشته شده در  89/11/03ساعت 11:27  توسط فری  | 

آسمان سر باریدن دارد مددی!!

ما رفتیم آخرین دندان عقلمان را هم کشیدیم تا بلکه سر عقل بیاییم ... که نیامدیم... می گوییم نیامدیم دلیل داریم.. امروز که از خواب بلند شدیم دیدیم اصلا حالمان خوب که نیست جای عقلمان درد میکند و  ورم نیز نموده... وقتی دیدیم مردم شهید پرور ..همیشه در صحنه.. خیلی دلاور و باحال تونس دیروز حال این نخست وزیر جدیدن رئیس جمهور شده را نیز گرفته اند و حالیش کرده اند که بابا مگر ما گوشهایمان دراز شده .. این یکی دولت مسخره تان هم برود لای دست آن یکی و حالش را جا آورده اند .. رفتیم مقراض برداشتیم گوش هر کس که دم دستمان بود را اندازه گرفتیم و نتیجه اش آنچنان حالمان را جا آورد که نگو و نپرس...انگار سالهاست این گوشها همینطوری هی دراز می شوند هی دراز میشوند... راستش حسودیمان شد

بعدش آمدیم دیدیم بعلههههههههههههه.. این مذاکرات فوق حساس هسته ای ایران و ۵+۱ در دیار عثمانی ها آغاز شده و این برادران ترک هم فهمیده اند ما آدم بشو نیستیم و رفته اند اتاق بغلی سماق میمکند بجای آنکه بیایند میانجی گری ... و خوب ما هم که گویا سر سازش با دنیا نداریم... این هم مایه شرمندگی در خاک عثمانی!!!

اما بدتر از آن ... داشتیم کمی اخبار را فضولی میکردیم شنیدیم گروهی به نام جنبش متحد ایران (اگر اشتباه نکنم) نامه نوشته اند به فلان مقام مهم که آقا جون بابایت و مامانت به ایران حمله نکن... دیپلماسی کن.. راستش فهمیدیم چه نشسته ای و سماقهای عثمانی خوردنی است که اگر خبری نبود این جواسیس بیگانه و مرتبط با سران فتنه و دلبسته به اجنبی نامه نمی نوشتند به آمریکا.. داریم کم کم میشویم صدام حسین کافر خودمان بی خبریم!!!

اما باز هم بدتر از بد همیشه هست.. چند روز است غمباد گرفتیم از دست این نطق اتاق بازرگانی افغانستان (خودشان چه میگویند نمیدانیم) که رئیسش رو را برداشت و گفت که اگر جرات دارید کامیونهای ما را نگه دارید.. شما که خاک دو عالم بر سرتان است و هیچکس باهاتون تجارت نمیکنه.. ما هم تجارت نمیکنیم تا چشمتان کور شود... راستش نیم متر طناب بخرید هدیه کنید به ما که دیگر این را تاب نتوان آورد... درست است من از آنهایی هستم که میگویند همه مردمان عالم آدم هستند و برابر.. اما میترسم چند روز دیگر بیدار شوم ببینم بوکینافاسو و زیمبامبوه و تریدابا و توباگو هم دارند فحش کشمان می کنند!!

خلاصه .. بی عقل یا با عقل آسمان همین رنگ است... شاید بادی بوزد و شاید ابری بیاید و برود اما خشکسالی در زمین بیداد و غوغا می کند.. و انگار تا خودمان دست همتی نجنبانیم و تکانی به آسمان ندهیم نه فرشته ای نازل می شود و نه رنگ آسمان تغییری میکند... برادر مهدی هم جایش راحت است و قضد ظهور ندارد... کجا بیاید در این خراب آباد!!!

غرنوشت: من یکبار همه را نوشتم و خیلی بهتر هم نوشتم و بعد اشتباهی پرید و رفت خانه همسایه .. بار دوم با غر زدن نوشتم... در ضمن.. خدایشان نیامرزد.. به زمین داغ بخورند.. مردیم از بس صفحه پیوندها امد جلویمان و هی فیلتر فیلتر دیدیم... فیلتر شکنمان هم خراب است .. 4share را هم فیلتر کردند... بر پدرشان صلوات!!

زرنوشت: تا ما رفتیم دندان کشیدیم همه یادشان افتاد دندان بکشند... رفتیم در مهمانی ناله وداد وناز که ما دندان کشیدیم درد داریم به دادمان برسید دیدیم همه فسقله های فامیل رفته اند 2 تا 3 تا 7 تا دندان کشیده اند ما را مسخره کردند که بلند شو.. بعد هم همه رفتند دبرنا بازی من هم آمدم بروم یکی گفت خرس گنده برای تو قبیح است و والده محترمه آنچنان چشم غره ای ارسال داشت که پایمان شل شد .. بعد هم جائی حرف بالای 18 سال میزدند گفتند تو هم بشین گوش کن.. دروغ چرا دلمان پیش دبرنا بود نه بالای 18 سال.. یادش بخیر زمانی که به زور خود را میخواستیم توی بالای 18 ساله ها جا بدهیم میفرستادندمان دنبال نخود سیاه!!!

پی نوشت: آقا شرمنده کردید.. دوستان محبت میکنند پشت سرهم از من تعریف میکنند... چه در مهمانی و چه در نظرات.... آقا خیلی ذوق مرگ شدیم.. من یک نظر مثبت ببینم تا یکهفته نیشم باز میماند... ما فیل کف کفش همتون هستیم!!!

فرنوشت: حکیمی را ناسزا گفتند. او هیچ جوابی نداد. حکیم را گفتند: ای حکیم، از چه روی جوابی ندادی؟ حکیم گفت: «از آن روی که در جنگی داخل نمی شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است».

 

+ نوشته شده در  89/11/01ساعت 19:15  توسط فری  |