شهناز
فضای سردی بر مراسم حاکم بود.هوا سنگین شده بود و انگار هیچکس نمی توانست نفس بکشد.سکوت سایه سنگین خود ر ابر روی فضای مراسم گسترده بود و تنها گاه با یک بحث جدی که زود به پایان میرسید شکسته میشد.همه ترجیح میدادند زودتر مجلس تمام شود تا به خانه برگردند. در قیافه همه بی حوصلگی موج میزد. برای چه باید همه قیافه غمگین بخود میگرفتند در حالی که غمگین نبودند.تنها یک دلیل داشت.قدرشناسی و مراعات تنها صاحب واقعی مجلس!!
این سومین سالگرد پسر شهناز بود.شهناز پیر و مهربان.هر چند این پسر در جوانی فوت کرده بود اما کسی برای مرگ او ناراحت نشده بود. درکل همه فامیل این پسر را تن لش بیمصرفی میدانستند که بجز دردسر درست کردن کار دیگری نمی کرد. اما در تمام مدتی که او زنده بود کسی جرات نکرد نظرش را به شهناز بگوید و یا کارهایی را که میکرد. از نظر او نازدردانه و عزیزدلش و عصای دستش بود و اکنون بعد از ۳ سال هنوز هم با صدای بلند برایش ناله می کرد و هر وقت در مهمانی ها حرفی از جوان باهوش و خوبی میشد یاد این نوگل نشکفته خود می کرد.و امروز سومین سالی بود که همه مجبور بودند بخاطر شهناز هم که شده قیافه غمگین بخود بگیرند.درهر صورت مرگ چنین شاهکاری کسی حتی خواهر برادرانش را ناراحت نمی کرد. جواد آقا برادر بزرگترش همیشه درته دل از اینکه مجبور نبود خرابکاری های این برادر ناتنی را جمع و جور کند خوشحال بود.هرچند همه شهناز را دوست داشتند و بخاطر او کمی ناراحت بودند اما برای گلپسر مانند سروش که الان برایش گریه می کرد ناراحت نبودند.کم کم سایه کسالت بر روی مراسم افتاد . کسی نمی دانست چه کسی اول خمیازه کشید اما در راستای واگیردار بودن خمیازه مدتی بود همه خمیازه می کشیدند .
شهناز نگاهی گیرا به اطراف کرد. پسران همسر مرحومش دور تا دور مجلس را گرفته بودند. ساکت و بی حرف ایستاده بودند و تنها گاهی به یکی از مدعوین سلام می کردند. به دخترانش هم نگاهی کرد. هر چند مادر واقعی آنها نبود اما آنها را بزرگ کرده بود و به خانه بخت فرستاده بود. هیچوقت نفهمید چرا هیچکدام از آنها با برادر کوچکشان رابطه خوبی نداشتند. به وضوح می توانست ببیند که آنها از مرگ او ناخشنود نیستند و این قلبش را می فشرد. به داماد ها نگاهی انداخت دو نفری در راهرو ایستاده بودند و به آرامی بحث تجاری را شروع کرده بودند. از تعداد مهمانها کاسته شده بود و دیگر مراسم به انتهایش می رسید. میدانست تمام این افراد برای احترام به او اینجا هستند نه احترام به یک عزیز از دست رفته و زنده کردن یاد و خاطره او. پس تصمیم خود را گرفت. پایان مراسم.
با پاهای لرزان به طرف جواد رفت و به آرامی به او گفت بهتر است مجلس را تمام کند. جواد سالهای سال جای خالی پدرش را برای خانواده پر کرده بود و هرگاه مشکلی پیش آمده بود حل نموده بود و همیشه هوای شهناز نامادری خود را داشت. جواد با اشاره ای به یکی از خدمتکاران به او فهماند که صلوات دیگری را از مهمانان مطالبه کند و مجلس را ختم نماید. خرسندی در چشمان همه افراد درخشید. غریبه ها خیلی زود خداحافظی کردند و نزدیکترها کمی پا به پا شدند و با پسرها و دخترهایش گرم گرفتند. انگار ناگهان یخ مجلس باز شد و همه به شوق آمدند.صحبتها از همه طرف آغاز شد و گهگاه به صورت آرام صدای خنده ای از گوشه ای بگوش می رسید که به احترام شهناز خیلی زود خفه میشد. به طرف نوه هایش رفت. یا بهتر است بگوید نوه های همسرش. به آرامی یکی از پیرزنهای مهمان را بخاطر آرایش و لباسش به باد تمسخر گرفته بودند. عجب دنیای بی رحمی بود. هیچکس در این خانه و در هیچ جای دنیا به یاد پسری که از دست داده بود نبود. به یاد تنها یادگاری که میتوانست در این دنیا از خود به ارمغان بگذارد. تنها فردی که واقعا ثمره وجود خودش بود.
به روزی که خبر مرگش را شنیده بود فکر کرد. جواد به او گفته بود که به علت سرعت زیاد کنترل اتومبیل را از دست داده است و به پائین پل پرت شده است. از گوشه کنایه های عروس و داماد شنیده بود که گویا مست بوده یا سرش داغ بوده. اما او هرگز باور نکرده بود. او همیشه با مادرش خیلی مهربان بود و هیچگاه او را اینچنین ندیده بود. میدانست همه این حرفها دروغ است و شایعه. هرگز از پسران دیگرش چیزی در رابطه با این موضوع که برادر کوچکترشان کار خلافی میکند نشنیده بود. آنها همیشه هوای او را که در کودکی پدرش را از دست داده بود داشتند. همه این حرفها دروغ بود. به آرامی جواد را صدا زد. شام همه آماده بود و او خسته. می رفت بخوابد بقیه کارها به عهده خودشان. نگرانی را در چهره جواد دید. خوب بود ولی خسته و دلگیر. در جواب حالتون چطوره مادر؟؟ لبخندی زد. از اینکه پسر بزرگ همسرش همیشه به او لطف داشت خوشنود بود. با جوابی متقاعد کننده او را از سلامتی اش مطمئن کرد و به طرف اتاقش به راه افتاد و تشر جواد به بقیه را شنید"مراعات حال این پیرزن رو بکنین بد نیست.خوب یه کم ظاهر نمائی کاری نداره" در اتاقش را پشت سرش بست. حوصله شنیدن حرفهایشان را نداشت. میدانست کمی بحث می کنند و بعد یکی یکی می روند و در آخر او میماند و خانه بزرگش و تنها خدمتکار دائمیش که پرستار او نیز هست.پیش خود فکر کرد فردا روز دیگری بود. میدانست فرزندانش اگر چه فرزندان واقعی او نبودند اما همیشه قدر سالهایی را که او برای آنها صرف کرده بود را می دانستند. هرچند تنها امیدش زیر خاک بود ولی در این سه سال آنها نگذاشته بودند تنها بماند. می دانست اگر پسرش نرفته بود هرگز قدر آنها را نمی دانست و نمی فهمید که ثمره زندگیش نه یک پسر بلکه ۳ پسر و دو دختر دیگر نیز بوده است. برای خودش تکرار کرد: سومین مراسمت هم تمام شد. این هم از امسال. چقدر دیگر باید زنده بمانم!!!