بخاطر سیاه نمائی متاسفم!!

پیشاپیش بخاطر سیاه نمائی متاسفم... گفته باشم... اما وقتی دلت میگیره نمیتونی هیچ چیز جالبی بنویسی.. حال این روزهای من است... همه چیز هم با این عکسهای کودکی شروع شد...میدونم خیلی جالب بود و خیلی خوش گذشت اما وقتی برگشتم به دنیا کودکی به اولین چیزی که یادم افتاد این بود که به کدامیک از رویاهای آن زمان خودم رسیدم؟ و اگر یکی از همکلاسی ها آن زمانم را ببینم واقعا توقع داره من چیکاره شده باشم؟چیکار کرده باشم؟ ویا معلم هایی که اینقدر زحمت کشیدن وقتی من رو ببینن که بیکار توی خونه میخورم و می خوابم چقدر احساس پیری میکنن!!!

من همیشه خیلی شیطون بودم اما قیافه مظلومی داشتم.. درسم هم خوب بود.. همیشه ردیف آخر مینشستم چون اگه ردیف جلو بودم کلاس رو بهم میریختم.. نه با جیغ و داد و قلدری ....  فقط نمیتونستم ساکت بشینم و با بچه ها دیگه سر و صدا زیر زیرکی راه میانداختیم... روزی که این عکس رو گرفتیم خیلی خوب یادمه... تازه جشن عبادتمون تموم شده بود و مادرها رفته بودن.. اومدیم توی کلاس و قرار شد بچه ها دو گروه بشن تا عکس بگیریم... و البته من توی هر دو گروه بودم ... خانم معلم مجبور شد کنار من بایسته چون من میخندیدم و نمیذاشتم عکاس محترم عکس بگیره.. دوستم مریم رو هم قلقلک میدادم.. بعد خانوم معلم دعوام کرد ... و عکس گرفته شد!!

اما چیزی که آزارم میده به یاد آوردن خاطرات قدیمی نیست چون همه قشنگ هستن.. چیزی که آزارم میده به یاد آوردن انشاء "در آینده میخواهید چکاره شوید است؟" من هیچوقت نمیخواستم بازیگر معلم دکتر و یا مهندس بشم.. من همیشه دلم میخواست اخبار گو بشم.... همیشه از اینکه جناب حیاتی رو میدیدم که شق و رق توی شبکه یک خبر میگه حال میکردم... توی تموم رویاهای کودکی توی دبستان من به جای خانم شاغول(اگه اشتباه ننوشته باشم) کنار آقای حیاتی یا بابان نشسته بودم و داشتم اخبار خارجی میگفتم...

وقتی رفتم راهنمایی توی جو اون سالهای ایران(جام ملتهای آسیا که ایران از عربستان باخت و سوم شد) عاشق گزارشگری فوتبال شدم... و بعد با ظهور عادل فردوسی پور که دیگه جدا دلم خواست!!!

اما خیلی زود فهمیدم این آرزوها کمی دور از دسترس منه.... نه میتونستم برم تلویزیون و نه اصلا صدای خوبی داشتم برای گزارشگری... اونوقت آرزو کردم که بشم مهندس... فکر میکردم همه دخترا دلشون میخواد خانم دکتر بشن اما من مهندس میشم... اونم یه مهندسی مردونه.. مثل عمران یا مکانیک ... میرم توی کارخونه کنار مردها ... توی ساختمون... خیلی خیلی دلم میخواست کاری داشته باشم که توش بگن.. ببین چقده دختره باعرضه است....

من همیشه از لحاظ درسی جزو شاگردهای متوسط رو به بالا بودم.. بخاطر همین هم رتبه کنکورم هم متوسط شد... و میتونستم غیر از برق هر مهندسی دیگه رو توی یه دانشگاه متوسط قبول شم... و من اونوقت عاشق عمران بودم.... اما باز هم زندگی مسیر دیگه ای رو به من نشون داد... نشستن مخ منو زدن که تنها مهندسی بدرد بخور برای دخترها کامپیوتره.. میری ۴ سال جون میکنی میای بیرون و آخرش هم بهت کار نمیدم... تو که کامپیوتر دوست داری .. اما راستش همه شناخت من از کامپیوتر خلاصه میشد به مین سوییپر و البته چت با دوستان.. که تازه هم راه افتاده بود... و من هم خر شدم!!!!!!!!

حتما میگید ناشکره.. مهندسی کامپیوتر... اما راستش وقتی به عقب برمیگردم میبینم این تنها چیزی بوده که هرگز نمیخواستم.. یه خانم سانتی مانتال با ناخن های بلند و خیلی منظم که میشینه یه گوشه و برنامه مینویسه و یا سرش توی مدارها و پیچ گوشتیه ... . یا یه خانم معلم که داره به زور به دانش آموزاش برنامه نویسی یاد میده .. نه .. من هیچوقت دلم نمیخواست خانم معلم بشم... هیچوقت دلم نمیخواست تنها به پشت کامپیوتر نشستن بسنده کنم... بحث اینه که من نمیخواستم اینی بشم که الان هستم... و حتی الان هم نیستم (چون من بیکارم!!!)مطمئنا توی هیچ کدوم از آرزوهای من خانه داری نبوده!!! بچه داشتن همیشه برای من ترسناکه... من همیشه آرزو داشتم برم دور دنیا بگردم  و سفرنامه بنویسم!!!

وقتی عکس های کودکی خودمو میبینم و به یاد میارم آرزوهای من چی بوده  وقتی بچه ۶ ساله برادرم بهم میگه :"عمه تو بزرگ بشی میخوای چکاره بشی؟" و وقتی توی مصاحبه کاری بهم میگن:"شما چه مدل کاری رو دوست دارید؟فقط کارمندی یا اهل ریسک هم هستین؟" و وقتی بعد ۲۵ سال هنوز هم گیر این موضوع هستم که آینده من چی میشه... و چطوری میتونم زندگیمو تامین کنم و مستقل بشم... راستش روانی میشم.. و بدتر از اون وقتی این حرفها رو به بقیه میزنم و میبینم حتی هم دوره ای های خودم راه حل معضل من رو فقط یه مرد میدونن بیشتر کفری میشم....

دختری که زمانی یه مدرسه رو حریف بود... همیشه توی کلاس یه سر و گردن از لحاظ شادابی و موفقیت بالاتر از بقیه بود.. دختری که آرزوهای بزرگی داشت و هیچوقت دلش نمیخواست کوچیک بمونه.. نوجوونی که هیچوقت به فکر عروس شدن نبود.. جوونی که فقط دلش میخواست تجربه کنه.. بره همه دنیا رو ببینه... الان تبدیل شده به دختری بیکار بدون آینده مشخص... واقعا از آقای جمهوری اسلامی متشکرم که ما رو سرکوب کرده و توی خانه نشین... و بهمون حالی کرده که آینده خیلی ترسناکتره...

فکر نکنید من از زندگی امروزه خودم ناراضی هستم یا مشکل حادی دارم.. خدا رو شکر همه چی هست.. جز یک چیز.. عزت نفس و استقلال ... هر چقدر هم که پدر و مادر خوبی داشته باشی باز زیر سلطه اونهایی و ونمیتونی خودت تصمیم بگیری... شاید بتونی تو روشون وایسی اما نه وقتی پیر و سکته ای  هستند.. دلت نمیاد ... و بعد ازدواج میکنی و بچه دار میشی... باز هم هرچقدر همسر خوبی داشته باشی باز هم وابسته ای ... و بعد کم کم عادت میکنی با لبخند به همه بگی :"چشم" .. کم کم یاد میگیری خودت رو فراموش کنی .. رویاهات رو فراموش کنی... و فکر کنی که همین چیزی که داری خیلی خوبه.. کم کم به یکی دیگه شدن راضی میشی... کاری که من الان چند ساله داره میکنم.. فراموش کردن رویاها و آرزوها و دست نیافتنی فرض کردن اونها... چیزی که از بچگی خوب  به ما یاد دادند... و این برای زن و مرد فرقی نداره.. شاید واسه ما زنها اوضاع بدتر باشه اما من مردهای اطرافم رو هم میبینم که همینجوری هستن... و آرزوهایی دارن که میتونستن بهش برسن اما جامعه بهشون اجازه نداده...

زرنوشت: دلم میخواست برای عکسها ارسالی به کیامهر یه بازی راه بندازم.. اما راستش نمیدونم کسی شرکت میکنه یانه.. اینکه حدس بزنیم  اون کوچولوها الان چیکاره شدن ؟یعنی به قیافه اون موقع اونها چه کاری میاد؟ در هر صورت شاید خودم اینجور چیزی نوشتم.. اما نه الان.. حالم زیاد خوب نیست!! دوباره دچار یاس فلسفی شدید شدم!!

فرنوشت: گاه باید خندید / برغمی بی پایان/ گاه باید رویید/ در پس یک باران/ گاه با یک گل سرخ/ با یک دل تنگ/ زندگی باید کرد

 

شاه !!!

میدونم خیلی دیر وقته.. و میدونم به من نمیاد این ساعت آپ کنم... اما راستش از صبح یه چی مثل خوره وجودم رو میخوره!! اگه تو سال ۵۷ بودم چه احساسی داشتم.. تو چنین روزی؟ و این مساله از وقتی شروع شد که داشتیم اتفاقات تونس رو از بی بی سی جهانی میدیدیم و جوونایی که در عین نگرانی اما با خوشحالی ایستاده بودن دم کوچه هاشون و از محله شون و البته یه جورایی از انقلابشون در برابر اراذل و وابستگان بن علی دفاع میکردن.. بعد یکی گفت ما هم وقتی شاه رفت همینجوری بودیم... دلشوره داشتیم.. ترسیده بودیم.. نمیدونستیم چی میشه.. اما خوشحال بودیم و احساس افتخار میکردیم...

واقعا امروز نمیشه قضاوت کرد.. من همیشه معتقد بودم انقلاب ۵۷ ایران یکی ازبزرگترین کارهایی بوده که ایرانی ها کردن.. تلاشی برای برقراری دمکراسی در محیطی کاملا دیکتاتوری.. محیطی که حتی فضای یک خانواده با دیکتاتوری اداره میشد چه برسه به مملکت... تغییر شکل رعیت به ملت.. نبودن شخصی که بی هیچ دلیل منطقی فکر کنه بر تو مسلط است و مالک جان و مال و ناموس توست.. یه حرکت بزرگ

اما واقعا نمیتونم اوج ناامیدی که جوونای ۵۷ امروز تجربه میکنن رو توصیف کنم.. عده زیادیشون رو هر روز میبینم که آه حسرت میکشن و وقتی جوک هایی که نسل من میسازن رو میشنون عرق شرم میریزن!!

اما آیا واقعا انقلاب ۵۷ ایران اشتباه بوده؟ من که اینطور فکر نمیکنم!!اگه واقعا بازرگان ها مونده بودن و بجای این گروه آنان بر ما حکومت میکردند باز هم امروز ناراضی بودیم؟ آیا انقلاب ۵۷ مسبب این اتفاقات است یا جنگ و یا نیمه کودتاهایی که بعد از ۵۷ اتفاق افتاد؟

همیشه فکر میکنم آنچه اتفاق افتاده تنها شروعی برای راه آزادی مردم ایران بوده نه خاتمه آن... همیشه فکر میکنم ایران برای آزاد بودن باید راه درازی را طی کند.. چه بسا بارها زمین بخورد اما باز برپا شود.. این اولین شکست ما نبود.. مگر مشروطه به رضاخان ختم نشد؟؟

تنها یک چیز را میدانم.. سکوت و نشستن تنها بخاطر ترس از عدم موفقیت نهایی احمقانه است و رفتن شاه شروع راهی تازه بود و ثابت کرد که میتوان ظالمان را بیرون راند.. اگر او رفت دیگرانی که راه او را پیش بگیرند هم خواهند رفت.. اگر خواست مردم این باشد میسر است.. ناممکن نیست...

من گمان میکنم همانقدر که مشروطه خواهی بد نبود.. همانقدر هم انقلاب ۵۷ بد نبوده است.. منحرف شدن راه نشانه نفی آن نیست.. دلم میگیرد وقتی از همه میشنوم که کاش انقلاب نکرده بودند ... یا اگر دوباره هم خون بریزیم آخرش همین است..دلم نمیخواهد بشنوم ایرانی همین است.. مگر انقلاب فرانسه به ناپلئون ختم نشد؟ 

دلم میخواهد بشنوم راه آزادی پایانی ندارد.. همیشه مستبدی وجود خواهد داشت و همیشه مردمی که باید حق خود را بستانند.. آنچنان که گفته اند:"حق دادنی نیست ستاندنی است!!" اگر مظلوم نباشد ظالم معنا پیدا نمیکند.. گناهکار اصلی مظلوم است.... یا این سخن بزرگ:"تا خم نشی سوارت نمیشوند!!"

شاه رفت.. درست .. اما تفکر شاهی نرفت.. و طول خواهد کشید... ازبین بردن تفکر شاهی زمان میبرد.. نسل ها باید جان فدا کنند تا تفکر شاهی برود... آزادی و دمکراسی تقلیدی نیست.. باید ملتی باورش کند تا بتواند به آن برسد... باید  واقعا هوشیار و همیشه در صحنه بود تا بتوان انقلابی را حفظ کرد...

شاه رفت.. فکر نکنید که اگر بود بهتر بود یا بدتر.. که آنها هم مجلسی تشریفاتی داشتند.. آنها هم گلوله باران کردند .. که آنها هم زندانی سیاسی داشتند.. هر چند که ... آنها کمی مهربانتر هم بودند اما من فکر میکنم به ذهنشان نرسید که میشود وگرنه می کردند....

رفتن شاه پایان شاهنشاهی بود اما آغاز راه دمکراسی برای ایران....

شاه رفت... گروهی دیگر آمدند.. تاریخ تکرار است... قبول.. اما این روزها هم قابل تکرار است!!!

پس روزتان مبارک ملت ۵۷  ایران

 زرنوشت: این بازی کیامهر خیلی باحاله.. دل تو دلم نیست ببینم چی میشه!! امروز وقتی آلبوم عکسم رو واسه پیدا کردن یه عکس میگشتم وارد دنیایی از خاطرات شدم... روزهای خوب دبستان.. راهنمایی .. دبیرستان و دانشگاه... اینکه با چند نفر همکلاسی بودم.. هر روز میدیدمشان و از دردشان با خبر بودم.. و با بعضی ها زندگی کردم.. دلم برایشان تنگ می شود.. از خیلی ها خبر ندارم.. نمیدانم کجایند چه میکنند؟ راستش امروز این بازی مستر کیامهر باستانی بدجور حالی به ما داد!!

فر نوشت: بمانیم تا کاری کنیم نه کاری کنیم تا بمانیم. دکتر شریعتی

تونس بالاخره تونس !!!

درود

۱- به مردم شهیدپرور و بزرگوار تونس تبریک میگم.. ایشالا همیشه از این اتفاقات بشنویم و زین العابدین ها دست از سر مردم بردارن.. البته هنوز هم حکومت سرکوب بر مردم تونس داره حکمرانی میکنه اما خوب یه حال اساسی بهشون دادن!!دست راستشون زیر سر سران فتنه و خس و خاشاک!

۲- من امروز شرمنده شدم بخاطر اینکه یه نوجوون رو ترسوندم و بهش گفتم دیگه اینجا نیاد.. بخاطرش رسما معذرت میخوام.. عصبانی بودم..شرمنده.. آقایون و خانومها رسما معذرت میخوام.. از شما نه.. از اون نوجوون حالا هی بخودتون میگیرید.. از اون بچه جان معذرت میخوام.. خشم بزرگانه بود که همان دست لطف است بر سر کوچک شما!!

۳- آقا فکر نکنید ما چاقو کشیم.. بخدا من صدسالی یه بار سیم هام قاطی میکنه.. اما خوب وقتی قاطی کرد بد قاطی میکنه!! پس هی نگید ازت ترسیدیم و این حرفها.. من کلا آدم مهربانی هستم .. نخند.. بخدا مهربانم..

۴- به تمامی سابق معاصر هم میهنان  افغانستانی میگم: درسته بنزین شما رو گرفتیم و نمیذاریم از مرز رد شه.. خوب شما هم این بنزین رو ارزون میخرین گرون میفروشین به ناتو.. ما اگه بخوایم بنزین به ناتو بدیم خودمون بلدیم.. در ضمن گردن ما هم کلفته.. ما مردم خودمون رو نشوندیم سر جاشون..شما که دیگه جای خود دارید... زورمون میرسه نمیذاریم تانکرهاتون بیان بیرون.. حالا کدوم کاسه زیر نیم کاسه هست به شما ربطی نداره...

۵- میبینم که حتی دوستان چشم بادومی ما هم (خلق چین که قرمزته هست) نمی آیند سرای هسته ای ایران زیارت اهل اورانیوم... واقعا که حالی دادن به این ملت همیشه در صحنه.. از روسیه هم که خبری نرسیده... معید باشید!!!

۶- نمیدونم باید از برد ایران خوشحال باشم یا نه.. آخه میگن بازیکنهای کره شمالی بعد از باخت تنبیه میشن.. اما جدا این انصاری فرد گل کاشت.. ما که بسی خوشنودیم!!دروغ چرا تا قبر آه آه آه آه

زرنوشت: آیا تا بحال شده از چیزی فرار کنید؟ رسما فرار کنید؟ من امروز برای اولین بار فرار کردم.. از رفتن به دندون پزشکی.. آنچنان ماهرانه عجز و لابه کردم و خودم را به موش مردگی زدم که مادر گرام به من دو روز فرصت داد... این آخرین دندون عقل من تا دوشنبه در دهان مبارک باقی میماند... خیلی باحال بود

فرنوشت: روزها که میگذرد و میگذرد و انگار جوانی ماست که میرود.. احساس پیری میکنم.. احساس میکنم از درونم ترک میخورم.. ترکهای ریز ریز .. از تکرار مکررات خسته شدم و از این همه بیهودگی و بیحاصلی عذاب میکشم..  در خلایی گیر کرده ام.. انگار فرار میسر نیست.. احساس میکنم چند متر بالاتر از زمینم.. بی وزنم.. احساس میکنم نیاز به ریسمانی دارم تا به آن چنگ بیندازم اما آن را نمی بینم...نیاز به یک هدف.. راهی برای دوباره زیستن.. دوباره خود را پیدا کردن.. اما هیچ راهی نمیبینم.. کمک میطلبم اما انگاروضع من از دیگران بهتر است.. پس نشسته ام.. سرد و خموش.. و فقط مینگرم به عمری که میگذرد و خلایی که هر روز بزرگتر میشود.. 

درددل های یک جنگجوی بی منطق!!

واقعا چقدر توانائی دارید آدمهایی که اصلا نمیخواهند درک کنند و همه قضایا رو کاملا از زاویه برعکس شما میبینند تحمل کنید؟ چقدر طول میکشه که برسه به اینجاتون و بیخیال بحث و ادامه مکالمه و تبادل اطلاعات باهاشون بشین؟ کلا چقدر میتونید نظرات مخالف خودتون رو تحمل کنید؟ از اون بدتر چقدر میتونین نظرات خرکی دیگران و تحریف اطلاعات رو تحمل کنید؟ آستانه تحمل شما چقدر است؟

راستش من اصولا اعصاب درست حسابی ندارم و اغلب زیاد اهل بحث با آدمهایی که حرف من رو نمیفهمن نیستم.. مثلا اگه یه موضوعی رو دو بار به یکی توضیح بدم و ببینم نمیگیره و یا نمیخواد بگیره از کوره در میرم.. و یا وقتی یه نفر چرت و پرت میگه (بخصوص وقتی موضوع سیاسی باشه و یا صنفی) اصلا آستانه تحمل ندارم.. و اگه مجبور باشم تحمل هم کنم دیوونه میشم..

میدونم این اصلا اخلاق خوبی نیست.. اما خوب هر کس یک نقطه ضعفی دارد.. مثلا وقتی این روزها میبینم یک نفر در مورد اینکه اوضاع اصلا بدتر نشده و همه چیز هم بهتر شده حرف میزنه دیوونه میشم.. و یا وقتی در مورد اصول مهم ایرانی بودن و اینکه داره این اصول از بین میره حرف میزنم و کسی میگه اصلا هم اینطوری نیست و مثلا در فلان جا این کار صورت گرفته گریه ام میگیره!!

توی دانشگاه یکبار با یکی در مورد پاسارگاد صحبت میکردم و اون معتقد بود که باید سد رو آب گیری کنن و این آدمها سوسول به فکر مردم نیستن که کشاورز هستن و از این حرفها.. من نزدیک بودن باهاش دست به یقه شم...

و وقتی تهرون توی خرداد شلوغ بود و یکی گفت اینها اوباش هستند و نظم جامعه را بهم زدن و تقصیر خودشون است من هر چی تو دهنم بود بهش گفتم!!(عجب طفل درون بی ادبی دارم من)باشه .. میدونم  من جوشی هستم و اخلاق خوبی ندارم اما خیلی سخته تو ببینی هموطنانت دارن میمیرن و بعد یه نفر از روی بی اطلاعی یا بخاطر منافعش چرت میگه!!

شاید باورتون نشه اما الان مدتیه که با خیلی ها حرف نمیزنم خیلی جاها نمیرم و خیلی از بحث ها رو نشنیده میگیرم تا مجبور نباشم جواب بدم.. اینجوری شاید اینقدر به عنوان جنگجوی بی منطق شناخته نشم.. چون بعضی ها این آستانه تحملشون خیلی بالاست و حتی به این جور حرفها لبخند هم میزنن و همش به من میگن تو هم بیخیال شو.. بذار هر حرفی دوست دارن بزنن!!!

اما بدترین باری که با یکی دعوام شد و کلی هم اون دعوا جدی شد انتخابات دور دوم ریاست جمهوری و وقتی بود که هاشمی رفسنجانی و محموتی داشتن رقابت می کردن.. البته من طرفدار پر وپاقرص دوم خردادی بودم و به معین رای داده بودم اما توی دور دوم وقتی به یکی گفتم حالا هاشمی از این بابا که بهتره و اون هم شروع کرد به خاتمی و .. بد و بیراه گفتن.. رگ گردن ما هم زد بیرون و کلی دعوا شد و اصلا به همین دلیل با چندتا از دوستام قطع رابطه کردم که هنوز هم ادامه دارد!!

این رو واسه این گفتم که امروز با یکی از بچه ها دعوام شد و الان هرچند از حرفهایی که بهش زدم پشیمون هستم اما واقعا ترجیح می دهم اون دیگه به وبلاگ من نیاد و کلا بیخیال ارشاد من به راه راست بشه... چون من دوستش دارم و اصلا خیال ندارم باهاش درست حسابی دعوام بشه!!!

 

برف... امتحان.. آش شلغم..

امروز من بسی سرحال هستم به چند دلیل:

۱- صبح زود از خواب بیدار شدم و من اصولا اگه صبح زود بیدار شم سرحال خواهم بود.

۲- امروز بعد از همه نق زدن های ما اینجا هم برف آمد و هرچند روی زمین ننشسته و هوا هم خیلی سرد است ولی ما خیلی خوشحالیم... خدا کند همینجوری ببارد.

۳- امروز من برای استخدام در یک شغل اداری رفتم امتحان دادم و برخی از سوالهایش خیلی خیلی خیلی خنده دار بود:"غسل نوزاد چه حکمی دارد؟ ۱- حرام است ۲- واجب است ۳- مباح است ۴- مستحب است" این تنها یکی از سوالات بود.. البته به غیر از سوالات عقیدتی بقیه سوالات کامپیوتری و اداری جالب بود . معلوم بود یک نفر که اینکاره بوده طرحشان کرده است.. مثلا : "کدامیک آدرس ایمیل است؟

 ۱- mosavi@yahoo

۲- mosavi.com

۳- mosavi.yahoo.com

۴- mosavi@yahoo.com

  من کلا از طراحان سوال ممنون هستم .. موفق باشند در پناه حضرت حق!!!

اما یک جاهایی آدم واقعا خنده اش میگیرد از کار ما ایرانی ها.. روی یک تابلو شماره صندلی و نام محل برگزاری را زده بودند.. با خط درشت و خیلی هم خوانا... بعد اکثر افرادی که می آمدند امتحان بدهند اصلا به برد نگاه نمیکردند ... بعد میرفتند به مسئول میگفتند ما کجا بشینیم.. بعد مسئول میگفت بروید طبقه اول روی برد نگاه کنید بعد میرفتند روی برد رو نگاه میکردند اما محل رو نگاه نمیکردند می آمدند میگفتند ما شماره 76 هستیم حالا کجا بشینیم... خلاصه مدت جا دادن دوستان متقاضی از مدت برگزاری امتحان بیشتر وقت گرفت... و ما چون برف می آمد زیاد کلافه نشدیم بیشتر خندیدیم.. هر چند الان میبینم خنده دار نبود..

اما بدتر از آن اینکه بسیاری از متقاضیان به همراه والدین محترم تشریف آورده بودند.. انگار کنکور دارند و یا امتحان ورودی ناسا می باشد.. باید ذکر کنم یک نفر نیرو برای بخش آموزش یکی از موسسات آموزش عالی غیرانتفاعی نیاز بود.. 200 نفر به بالا امتحان دادند.. و از این افراد نزدیک 100 نفر به انضمام خانواده آمده بودند یکهو لولو بچه هایشان را نبرد!!!!

زرنوشت: دیشب 60 دقیقه بی بی سی شده بود عذاب روح انسانهای بدبخت وطنی.. همه اش از گل کاری های سران محترمه گفت... یکی می گفت ایران شده مثل پیرزنی که بهش آش شلغم بدن.. هر جایش دست بزنی یک صدایی ازش بلند می شود... اگر از اقتصاد بگی که صدایش گوش آدم را کر می کند.. اگر از روابط خارجه بگی که حتما باید بیمار بستری شود و آپاندیسش را در بیاورند.. اگر از آزادی و رفاه درون وطنی بگی که باید بخش سی سی یو بستریش کنند و دعا بخونن که قلبش به کار بیافته... اگه از علم و دانش و فن آوری بگی که باید ببریش بخش روانی (بخاطر غرق شدن در خیالات و اوهام) و با شوک الکتریکی از رویا بیرونش بیاری اگه از وضع زنان و کودکان بگی که باید ببریش سردخونه و مراسم دفن و کفن رو راه بندازی ... خلاصه خدا خیرشان بدهد... آش شلغم هم خوب معجونی است!!!

فرنوشت:

۱- كساني كه حاضر نيستند براي آزادي بهايي بپردازند، لياقت آزادي را ندارند. جورج واشنگتن 

۲- يك انسان به مقداري جنون هم نياز دارد، وگرنه هرگز به پاره‌كردن بندهايش براي كسب آزادي خطر نمي‌كند.

نيكوس كازانتزاكيس

 

با سپاس از رحمت بیکران کردگار بر این مرز و بوم!!

وقتی انسان صبح از خواب بلند میشود و میبیند در زمستان هوا به این خوبی است و حتی یک ذره ابر هم در هوا نیست از برف و باران هم خبری نیست و باد هم نمیوزد و همه آسمان و مه و خورشید و فلک در کارند که به تو بفهمانند از آب خبری نیست دلش یکهو شاد شاد شاد میگردد!!! یعنی از بس شاد میشود که دلش میخواهد سر به آسمان کند بگوید خدایا چقده تو ما را دوست داری... این همه رحمت و برکت تو را چه کنیم... حکمت دانمان پرشد... یه فکری به حال آبهای زیرزمینی و روزمینی ما هم بکن!!!

اما بعد یادش می آید که ناشکری گناه دارد... یادش می آید که باید صبور بود و خدا با صابران است و یادش می آید تقصیر خودمان است که خدا رویش را از ما برگردانده است.... و بعد شرمنده میشود... و مینشیند پای کامپیوترش  ببیند اگر از آسمان رحمتی نمی بارد شاید در زمین رحمتی پیدا کند... و عجب حالی میدهد این اخبار به آدم:

ریال ایران سومین پول بی ارزش دنیا میباشد... کوروش بخواب راحت که بیدار شدنت هم فایده ای ندارد دیگر... راحت و آسوده بخواب و خوشحال باش که توی این دوره زمونه خوابی وگرنه باید مثل ما هر روز نق نق میکردی!!!

اولین پول کم ارزش جهان: سائوتومه و پرینسیپ که یه جزیره کوچیک در خلیج گینه و غرب آفریقا می باشد...

دومین پول کم ارزش جهان: ویتنام که همه میشناسن و نیاز به آدرس دادن نیست...

و حالا ... دریم دریم دریم... سومین پول کم ارزش جهان: ایران... کشور پهناوری در خاورمیانه که زمانی مهد تاریخ و تمدن بشریت بوده و نصف دنیا بهش خراج میدادن... ایران نه تنها ذخایر فراوانی دارد .. نه تنها پهناور است با امکانات کشاورزی بالا... نه تنها زیر سایه حق اداره میشود... بلکه ادعای مدیریت کل جهان را نیز دارد.. بخاطر همین هم هست که پولش اینقده باارزش شده است...

البته جالب است بدانید کشور چهارم اندونزی و کشور پنجم  لائوس و کشور ششم گینه و کشور هفتم زامبیا و کشور هشتم پاراگوئه و کشور نهم کلمبیا و دهمین کشور بلاروس می باشد...

و در سال ۲۰۰۸ سه تا بی ارزشترین پولهای دنیا مربوط به زیمبابوه و سومالی و ترکمنستان بوده که کشور ما با زحمات بسیار تونسته این عنوان رو برای خودش دست و پا کنه در سال ۲۰۱۰!!!

منبع این خبر هم اینجا می باشد. و من برای اینکه مطمئن بشوم کمی هم جستجو کردم:

روپیه

جامعه مجازی دانشجویان

جدیدترین اخبار روز

اما خوب چرا دروغ دیدن مسابقه فوتبال دیشب خیلی حال داد... به همه فوتبال دوستان تبریک میگم برد ایران رو... مگه این ورزشکاران کاری بکنند دل ما شاد شود!!

زرنوشت : متوجه شده ام که خوردن صبحانه میتواند بر نوشتن تاثیر بگذارد.. اگر یکروز بدون خوردن صبحانه درست و حسابی بیایم بنویسم همش مطلب به ذهنم می آید و تند تند می نویسم .. اما اگر یه روزی مثل امروز بشینم صبحانه مفصل بخورم و بیایم پشت رایانه محترمه بنشینم هیچی بذهنم نمی آید... راستی صبحانه مورد علاقه شما چیست؟ چی تو صبحانه باشه خیلی خوب صبحانه می خورید؟ همه بازی راه میاندازند من هم تصمیم گرفتم بازی راه بیاندازم در زرنوشت....

صبحانه مورد علاقه من نان بربری به همراه خامه و مربای آلبالو میباشد.... من عاشق این صبحانه هستم... البته باید نانش تازه باشد ... چائی هم که حتما باید باشد از نوع شیرینش ... و البته زمان صبحانه خوردن هم مهم میباشد.. اگر ساعت ۷ قرار باشد صبحانه بخورم هیچ چی از گلویم پائین نمیرود اما وقتی ساعت ۹ صبحانه میخورم اشتهایم خوب است.. البته من تخم مرغ نیمرو هم برای صبحانه دوست دارم بخصوص ساعت ۱۰ و سرکار!!!!

فرنوشت :چیزی در درونم مرا وا می دارد رنج خود را با صدای بلند فریاد کنم. من نیک دانسته ام که چه باید بکنم. آنچه در درونم هست و هرگز فریبم نمی دهد اکنون به من می گوید باید در مقابل تمام دنیا بایستی حتی اگر تنها بمانی. باید چشم در چشم تمام دنیا بدوزی حتی اگر دنیا با چشمان خون گرفته به تو بنگرد. ترس به دل راه نده. به سخن آن موجود کوچکی که در قلبت خانه دارد اطمینان کن که می گوید: “دوستان همسر و همه چیز و همه کس را رها کن و فقط به آنچه برایش زیسته ای و به خاطرش باید بمیری شهادت بده... ماهاتما گاندی

 

در ادامه مطلب قبل!!

خوب بعد می گویند همه چی آرومه.. من چقده خوشحالم... وقتی آدم کله سحر ایمیلش رو باز میکنه و همچین چیزی میبینه.. خوب توقع داری خوشحال هم باشد؟!

اما راستش ما دیگر داریم عادت میکنیم... همین چند روز آینده حتما میگویند قم زنانه تهران مردانه!!! البته قم به انضمام روحانیت... چون کلا روحانیت محرم است... مگه ندیدید بالای منبر مشرف به خانم ها مینشینند و یه پرده کرباس کلفت میکشند که چشم نامحرم به نامحرم نیافتد!!!! پس اگر قم زنانه شد آقایان هستند برای ارشاد قوم زنان به صراط المستقیم!!!

چند وقت پیش(سال یا خیلی ماه پیش) میگفتند باید پیاده رو ها رو زنانه مردانه کرد.... این هم طرح قشنگی است.... مردان از دست راست بروند و زنان از دست چپ!! امنیت اجتماعی بالا میرود..

راستش از این افاضات زیاد شنیده ایم.. همین جدیدنا یک نفر گفته دانشگاهها را زنانه مردانه کنند... مثلا دانشگاه شریف مردانه بشود بعد دانشگاه امیرکبیر همش زنانه...

البته طرح روزهای زوج فرد را هم داده اند... مثلا روزها زوج فقط مردان و روزهای فرد فقط زنان از خانه بیان بیرون... جمعه ها هم فقط خانواده ها!!!! اونهم با موازین شرعی.. از جزئیاتش خبر ندارم دیگه!!!!

راستش من کلا میگویم از همان ابتدا در زایشگاه پسرها و دخترها را از هم جدا کنند و همون وقت که دارند اذان اقامه تو گوش دختر ها میگویند این را هم بگویند:"دختر جان توی بدبخت دختر به دنیا آمدی از همین حالا حواست را جمع کن... وپوششت را درست کن.. موهایت را بکن تو.. توی زایشگاه هم زیاد جیغ کشیدی گریه کردی بعدا حالیت میکنیم.. از حالا به بعد هم جلوی مردها گریه نمیکنی ..." تا از همان اول فرهنگ سازی حجاب و عفاف بشود!!

یادم میاد اون روزهای خوب دانشجویی آقایون معمولا یا با ماشین شخصی میومدن و یا با تاکسی و بعضی وقتها هم با سرویس های دانشگاه.... اما خانومها معمولا از وسایل نقلیه عمومی استفاده میکردن.. مثلا خط واحد.. اونوقت توی خط واحد ۱۰۰۰ تا خانوم بود ۳ تا آقا اما راننده اجازه نمیداد یه خانم بره توی محل آقایون... یکبار یه خانوم با ۲ تا آقا بودند ... زن و شوهر و دوستشون.. آقاهه نذاشت خانومه بشینه به همین دلیل هر سه تا مقصد ایستادن .. با وجود صندلی خالی!!!!

طرح های اینچنینی مدتهاست که ارائه میشوند ... اول به آنها میخندیدیم اما الان خنده مان نمی آید.... چون از اینها که من میبینم بعید نیست....

طرح مربوط به پزشکان که واقعا نوبر است.. مگر میشود یک پزشک مرد نتواند درزایمان شرکت کند و یا یک پزشک زن درد مردی را نتواند درمان کند!!! البته خوشبختانه این طرح را بیخیال شدند...

اما خنده دار است.. تمام بچه های ایرانی توی مدرسه دارن در مورد کارتونهای GEM و شبکه های ماهواره ای حرف میزنند ... مدام میبینند این یکی با اون یکی دوست است... انگار زمان ما بود میگفتند این خواهر اون یکی است و ما باور میکردیم!!! نخیر .. حالا شما فیتیله رو مذهبی کنید ببینید که هیچکس نگاهش نمیکند!!!!

آقایون.. زمان دهکده جهانی است.. زمان اینترنت و ماهواره است.. مگر میتوانید جلویش را بگیرید.. خودم به چشم خودم دیدیم پیرزنها در ماه رمضان توی مسجد برای هم از سالوادور تعریف می کردند... نه ۵۰ ساله ها... ۷۰ ۸۰ ساله ها!!!فارسی ۱ را زدید چی شد... فقط پول انداختین گردن مردم رفتند یوتل ست رو هم گذاشتن!!  والا!!

من نمیدانم تا کی باید این حرف ها و طرح های فیلسوفانه را بشنویم.. و آیا واقعا آنها این طرح ها را اجرا میکنند یا نه!! مثلا چند وقت دیگر میشنویم خانومی به دلیل پا گذاشتن به پیاده رو مردانه سنگسار شد!!!!

زر نوشت: از اینکه برای سقوط یک هواپیما دوستان زحمت کش ما اینقدر تلاش کردند تا خبرسازی کنند از زحماتشان و اینکه آخرش هم چندان مردم ملتفت نشدن چی شد از همه برادران و خواهران زحمت کش کمال تشکر و قدردانی را دارم!!! خدا عوضتان بدهد که اینقدر توی این مملکت هر موضوعی را بزرگ و مهم میکنید در سطح امنیت ملی!!! آخرش چی شد؟ ۹۷ نفر بودن یا ۱۰۶ نفر؟ سقوط بود یا فرود اضطراری؟ خلبان مرد بود یا زن؟ خدمه پرواز خوشگل بودند؟ کدوم دسته از برادران بسیجی و سپاهی و نیروی انتظامی و ستاد بحران و هلال احمر و اصغر آقا و عباس آقا و ... با جانفشانی خدمت کردند به مردم؟ اون شاهد عینی کی بود؟ آخرش چند نفر از هموطنانمون زنده موندن؟ چند نفر مجروح هستند؟ هواپیما چی بود؟ دلیل حادثه چی بود؟ برف چند متر باریده بود؟....

فرنوشت:درختان بارور خم می شوند و مردمان بزرگ متواضع میگردند، اما شاخه های خشک و مردم نادان می شکنند وخم نمی شوند. یوستین گوردر

 

ایمیل امروز من...

شادي كودكان هم محدود شود

حجت‌الاسلام محمد حسن راستگو، رئيس مركز تربيت مربي كودك و نوجوان دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم با اشاره به نقاط مثبت و منفي برنامه تلويزيوني «فيتيله جمعه تعطيله» كه روزهاي جمعه از شبكه دوم سيما پخش مي‌شود، ‌اظهار داشت: استفاده از ديدگاه‌هاي يك كارشناس روحاني كه افزون بر آگاهي عميق از مباني ديني، با زبان هنر هم آشنا باشد، رشد سطح كيفي و محتوايي اين برنامه پر بيننده را در پي دارد.(صلوات)

رئيس مركز تربيت مربي كودك و نوجوان مساله هورا و جيغ كشيدن و سوت و كف زدن را در برنامه‌هاي كودك قابل پذيرش ندانست و ادامه داد: هر چند شايد بتوان از كف‌زدن با مسامحه گذشت، ولي در موارد ديگر بايد تجديد نظر شود. چرا ما با اين فرهنگ قوي ديني، نوآوري نكنيم و لفظي را بر اساس فرهنگ و مذهب خودمان ابداع نكنيم و از الفاظي مانند هورا استفاده كنيم كه شايد مخفف اهورامزداي زرتشتيان است كه هنگام روشن كردن آتش آن را بيان مي‌كردند.(  کوتاه بیا برادر)

حجت‌الاسلام راستگو اختلاط دختر و پسر را از دیگر اشكالات برنامه فيتيله دانست و گفت: هر چند بچه‌هاي حاضر در اين برنامه كوچكند و از نظر شرعي، تكليفي ندارند و من هم انسان تنگ‌نظري نيستم كه حجاب كامل را براي بچه‌هاي نابالغ واجب بدانم، ولي مساله اين است كه دختر بچه بايد بداند كه پوشش او با پسرها فرق دارد و مجاورتش با آنها كار درستي نيست، آنها بايد از همان كودكي بفهمند كه نبايد با جنس مخالف خود بدون رعايت موارد شرعي برخورد داشته باشند.  از اين رو مي‌توان با پوشاندن لباس‌هاي رنگي زيبا با پوشش مناسب به دختر بچه‌ها، آنها را از كودكي با اين مفاهيم آشنا كرد و در برنامه‌‌هاي تلویزيوني هم مي‌توان آنها را از هم جدا، يا يك برنامه ويژه دختران و يك برنامه ويژه پسران توليد كرد. (از همان ابتدا بدانند که چه خاکی برسرشان شده است)

منبع خبر:‌خبرگزاري فارس

فرغون سواری!!!

من امروز میخواستم از یه چیز غیر غر زنی بنویسم.. خوب نمیگذارند...

رفتم سر زدم به وبلاگ دوستان دیدم همه جا برف آمده همه از برف نوشتن.. همه گفتن چقده قشنگه.. اما حتی شال خر ما هم خیس نشد!!! این هم شد شهر که ما داریم؟؟ دلمان بس گرفته است...

زدیم اخبار ایران که همش خبر خوب توش میگن دیدیم وسط پایکوبی از برف هواپیما سقوط کرده.. این هم خبر ... نزدیک ۹۷ نفر توی هواپیما بودند و خدایشان بیامرزد.. تا دیشب که معلوم نبود کسی زنده مانده است یا نه... واقعا خیلی ناراحت شدیم... ارزش جان آدمها هیچ است گویا!!!

زدیم اخبار بیگانه ببینیم دیدیم بالاخره جواب عمو محمد جان خاتمی را داده اند و بدجور فک اصلاح طلبان را پائین آورده اند و مشت محکمی به دهان یاوه گویان نواختند .. ای گول خورده از اجانب.. ای منحرف شده... ای اسباب فتنه... بشین بینیم با!!! در انتخابات میخواهی شرکت کنی... مگه ما رجل سیاسی کم داریم که شماها بیاین شرکت کنید...

آخه عمو جان من که گفته بودم.. اگر قرار بود شما در انتخابات شرکت کنید که دیگر نمیگرفتند دوستان را بکنند در زندان و ...

دوباره گفتیم بیخیال زدیم این فارسی ۱ ببینیم تا روحمان شاد شود این انیونگ و ناگیونگ کفرمان را درآوردند از بس مزخرف بودند ... زدیم یه کانال دیگه ... این آناتومی گری هم که این مردیت داشت میمرد و کلی خون و خونریزی!!!

راستش دیدیم به ما غر نزدم نیامده.. نه برفی.. نه بارونی... نه خبر خوبی... نه هیچ چیز جالبی.. خوب ما از چی باید بگوئیم...

زرنوشت: قدیمها برای غرنوشت باید دنبال دلیل میگشتیم... امروزه برای ننوشتن غرنوشت... اما واقعا میتوان چیزهای قشنگی هم یافت... مثلا ... مثلا.... خوب میتوان یافت.. شما چشم بصیرت ندارید... مثلا ... مثلا این شعر جالب:"ای رفیق باوفا هر شب دعایت میکنم/ گر ندارم زانتیا فرغون سوارت میکنم" اگر بخواهید این شعر رو تحلیل کنید میفهمید چقدر چیزهای قشنگ توی این دنیا است... مثلا فرغون سواری.. یادش بخیر .. اون قدیما داداشم من و خواهرم و دختر خاله و دختر دائی را سوار فرغون میکرد و دور حیاطمون می چرخوند و کلی سرگرم میشدیم... فرغون برای ما از زانتیا هم بهتر بود... کف فرغون موکت پهن میکردیم.. ایستگاه تاکسی میزدیم.. تازه باشلنگ توی دسته فرغون ادای پمپ بنزین را در می آوردیم.. خیلی هم خوش میگذشت....گاهی دلم برای اون بچه کوچولوها که ۴ تاشون توی فرغون جا میشدن تنگ میشه!!!

فرنوشت: حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر .

جبران خلیل جبران

 

باشه!!! من قول میدهم فردا یه مطلب بنویسم که اصلا توش از شکایت و غر و نق و ... خبری نباشه!!!

دندان.. عقل ... غر نوشت!!!

نمیدانم این حکمت دندان عقل چه می باشد!! ما ۴ تایش را در آوردیم و دیروز سومیش را کشیدیم... باید برویم آخریش را هم بکشیم خیال حکمت الهی جمع شود... این دندانهای به این بزرگی این انتهای دهان چه می کنند خدا میداند و بس.. اما عجب عذابی هستند این دندانهای عقل!!! انگار که توی یه جای کوچیک یه غول بی شاخ و دم را اسیر کرده باشید!!

اما راستش اصل قضیه این است که ارتباط این دندانها با عقل چیست؟؟ ما هر دفعه یکی از این دندانها را کشیدیم آسودگی به سراغمان آمد... بگمانم ارتباطش همین است.. هر چه دندان عقل کمتر آسودگی و درد هم کمتر... درست مثل عقل.. هر چی آدم عقلش کمتر باشد در زندگی دلخوش تر است و کمتر غصه میخورد... خوشبحال آنان که نمیفهمند .. نمیبینند.. که آنکس که میبیند و میفهمد است که پدرش درمیاید(این تفسیر زرنوشتی از حرف دکتر می باشد!!) خلاصه .. خیلی سخته آدم عاقل باشه و بفهمه.. ما خودمان هر وقت پای عقلمان میلنگد و چیزی را نمیفهمیم و بعد بنده های بدبخت خدا را میبینیم که این موضوع را فهمیده اند و دارند خون خونشان را میخورد خداوند متعال را شکرگزاری میکنیم برای تخته گمشده خودمان!!!

مثلا من آدمهایی را میبینیم که اصلا نمیفهمند قضیه چی است و راحت دارند با پول یارانه خودشان حال میکنند و بقول یک دوست عرق سگی میخرند میندازند بالا و تازه می گویند:"رئیس بهتر از احمدی جون... بقیه همین را هم نمیدادند به ما!!!" کاش ما هم اینجوری بودیم می رفتیم با پولش یه چی میخریدیم حداقل خوش می بودیم... اما افسوس...

دیروز وقتی دیدم کشیدن یه دندون ناقابل اینقدر خرج بر میدارد بدجور نگران شدم.. نه برای خودم .. نه برای اطرافیانم... برای آنان که باید دندونهای بچه هایشان را هم خودشان با انبر در بیاورند ... دیگر عصب کشی و پر کردن و این سوسل بازیها را بگذار کنار....

دیروز دلم گرفت برای تفاوتهایی که بین آدمها است.. دیدم من میروم مطب دکتر دندون می کشم و خیل عظیمی کنار در درمانگاه آموزشی دانشکده دندان پزشکی وایسادن که بتونن ارزونتر دندونشون رو درست کنن.. اونم توی شهری که میشه گفت شهر مرفهی است و اکثر مردم دستشون به دهنشون میرسه!!!!

دیروز وقتی دیدم به راحتی یه عطسه کردن دندون عقل من کشیده شد و مردمی هستند که باید چندماه درد این دندون رو تحمل کنند تا بتونن درش بیارن اشکم در اومد.. نه از درد دندون بلکه از مملکتی که تنها چیز ارزون توش مرگ است!! اونم اگه نخوای بعدش پرسه و چهلم و .. بگیری!!! نخوای قبر داشته باشی.. نخوای کفن کربلا بپوشی... نخوای آقای فلانی بالا سرت روضه بخونه.. نخوای خیراتت کنن...

زرنوشت: یکی گفت بنالی بدتر میشه.. آخه جای ننالیدن هم هست... دیروز خانمی برای من پز میداد که پیش دکتر فلانی همین دندون رو ۲۰۰ هزار تومن کشیدم.. میخواستم بگم این از خریت توست نه از کلاست.. اما بیخیال شدم گفتم کار ایشون خوب خیلی بهتره!!!

فرنوشت: افسردگی من از داروهایی می باشد که مصرف کردم نه از مشکلاتی که میبینم..

کاش .....

به زمانی برگردم که .....

شکستن مدادم تنها غم زندگیم بود


دکتر شریعتی

اگرها

این بازی اگر ها هم جالب میباشد ... ما نیز خوشحالیم که دعوت شده ایم بازی کنیم...  

اگر ماهی بودم از سال:

 خرداد.. ماهی که نسل من ثابت کرد وجود دارد و برخلاف عقیده همه اینقدرها هم بی عرضه نیست.. ماه اعتراض .. چه از دوم خرداد بگیری چه ۲۲ خرداد و چه ۲۵ خرداد... ماه خرداد ماه خس و خاشاک... من حتما خرداد بودم

اگر روزی از هفته بودم:

 شنبه... چون هفته قبل رو تموم کردی .. با همه بدی و خوبیهاش.. اول راه یه هفته جدیدی و امیدواری که هفته بهتری داشته باشی... هنوز حالگیری های طول هفته شروع نشده و هنوز خوشبینی... اخبار هم هنوز نداری چون جمعه تعطیل بوده!!!

اگر عدد بودم :

۱۱... هم قشنگ نوشته میشه.. هم نماد خیلی چیزهاست.. روز تولدم... یکی از بهترین روزهای زندگیم که نمیگم چرا.. خط ۱۱ یکی از بهترین توانایی های انسان... مطمئنا ۱۱ بودم!!

اگر جهت بودم:

خدائیش این یکی خیلی سخته... مطمئنا غرب نبودم.... شرق رو هم دوست ندارم.. اصولا نه شرقی نه غربی هستم... شمال هم برای من خیلی سرده... جنوب هم خیلی گرم... من جهتی بودم که دلم میخواست بره.. جهتی که احساس و غریزه من میگفت باید بری... اما شاید خلاف جهتی که بقیه مجبورم میکنن شنا کنم!!

اگر همراه میشدم:

 رفیق نیمه راه نبودم...تا آخر خط میرفتم... شانه به شانه... پشت به پشت.. "همراه شو عزیز/ کین درد مشترک/..."

اگر نوشیدنی بودم:

دوغ بز... از اون دوغها که انگار داری خود طبیعت رو میخوری.. همه ذرات وجودت متبلور میشه..

اگر گناه بودم:

عشق... عشق ممنوعه... از اون عشقها که باید قایمش کرد... از اونها که اگه بقیه بفهمن یعنی تموم... میشدم عشق ممنوعه... و البته یه گناه دیگه هم میشه بود ... اعتراض... مخالف جهت آب پارو زدن.. همرنگ جماعت نبودن.. اگه اولی نمیشد دومی میشدم!!

اگر درخت بودم:

گردو... اگه درخت بودم درخت گردو میشدم.. خیلی بار میدادم ... سالها زنده میموندم و هر چی پیرتر میشدم بار و محصولم بیشتر میشد.. سایه بزرگ داشتم برای همه ... شیره نمیدادم که کسی کثیف بشه... بزرگ بودم و ستبر... تا آخر عمرم مفید بودم... قصه نسلی رو به نسل بعد میبردم...

اگر میوه بودم:

لیمو ... همه نوعم وجود داشت ... ترش و شیرین.. هم برای غذا بودم و هم دوا درد بودم و هم میوه... با وجود شیرینی اگه زود نمیخوردنم تلخ میشدم... همه دوستم داشتن و هیچکس هم دوستم نداشت... از تضاد لیمو خوشم میاد.. از بوی خوبش خوشم میاد... من لیمو بودم... تا کنار هر چیز باشم.. توی ظرف میوه.. کنار سالاد.. توی غذا... توی نوشیدنی ....

اگر گل بودم:

 نرگس.. توی زمستون که هیچ گلی نیست من در میومدم.. عزیزتر از بقیه گلها... بوی خوبی داشتم .. هیچکس بی تفاوت از کنارم رد نمیشد.. با همه کوچیکیم گل مهمی بودم.. وسط سرما مردم روبه یاد بهار مینداختم... نرگس ...

اگر آب و هوا بودم:

با وجود اینکه بارون رو خیلی دوست دارم اما من آب و هوای آفتابی بودم.. با کمی ابر .. از اون ابرهای سفید و تپل که فقط رد میشن.. آفتاب ملایم.. مثل آفتاب اردیبهشت... یا آفتاب اوایل مهر.. اینجا کویره و این روزها هوا خیلی خوبه... نه گرمه نه سرده... آفتاب نمیسوزونه.. فقط گرمای مطبوعی داره... اما خوب بارون هم میشه بود... نه از اون شلخته ها .. از اون بارونهای نم نم که میره توی خاک و همه کرم خاکی ها رو در میاره... راستش هر دوش عالیه.. اما بازم من آفتاب بودم!!

اگر رنگ بودم:

سبز میشدم ... سر تا پا سبز... سبز امید و سبز آزادی.. سبز رنگ مردم ایران ..

اگر پرنده بودم:

 پرستو.... همیشه داشتم سفر میکردم.. نماد کوچ بودم.. دنیا رو میدیدم.. به هر جا میرسیدم نوید شادی و سعادت بودم..

اگر صدا بودم:

صدای پای آب.. نوید برای زندگی.. نوید برای دهقانان.. نوید برای درختان.. برای جانوران.. نوید برای حیات... صدای زیبای آب میشدم

اگر فعل بودم:

زیستن.. درست زیستن.. آزاد زیستن... زیبا زیستن... خوشبخت زیستن.. میشدم فلسفه حیات یعنی زیستن.. زندگی کردن .. وجود داشتن... بودن یا نبودن مساله این است

اگر ساز بودم:

دهل... به خاطر اینکه صدای دهل میاد.. از پس کوههای بلند... از جاده هایی که به ده میرسن...

اگر کتاب بودم:

کویر ...

اگر عضوی بودم:

قلب..  برای عاشق بودن هم قلب لازم است.. برای فهمیدن زیبایی صدا هم قلب لازم است.. برای لذت بردن از پرواز پرستو هم قلب لازم است..برای زیستن قلب لازم است..

اگر شعر بودم:

"از عالم کفر تا به دین یک نفس است

               از عالم شک تا به یقین یک نفس است

این یک نفس عزیر را خوش میدار

                کز حاصل عمر ما همین یک نفس است"

اگر بخشی از طبیعت بودم:

خاک... با وجود کمی و بی ریاییش از همه چیز مهمتره.. اگه نباشه هیچ چیز نیست..

اگر یه حس بودم:

حس آزادی.. این حس که صبح از خواب بیدار شی و هیچ خبر بدی نشنوی.. احساس کنی آزاد هستی.. تصمیم بگیری .. خوت باشی برای خودت.. هیچکس نباشه که مجبورت کنه کاری رو انجام بدی.. میشدم حس خوب آزادی..

فرنوشت:اما اگر قرار بود خودم انتخاب کنم که چی باشم:

دلم میخواست انسان باشم... همان انسان بودنی که خیلی سخت است.. همان که دکتر میگوید از احساس سرشار است و نمیتواند انسان باشد... اگر قرار بود انتخاب کنم دلم میخواست آن انسان باشم...

 زر نوشت: اول هفته است و هنوز خبری نیست.. با وجود اینکه دوستان محترم اتحادیه اروپا گفتن برای سیزده بدر نمیان بازدید از نیروگاه اتمی بکنن... میخوان برن جاهای بهتری بگردن!! بدجور ضدحال زدن... آدرس کارخونه یخ رو بلدین.. دوستان نیاز پیدا میکنن!!!

دور تسلسل

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش                 

                    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

دیشب برای بار پنجم فیلم زیبای "کتاب قانون" با بازی بی نظیر پرویز پرستویی رو دیدم.. نمی دونم چرا بعضی از فیلم ها اینقدر به دل آدم میشینه و با دیدن هر باره اون باز هم یه جوری داغ دل آدم تازه میشه...

من عاشق اون بخشی از فیلم هستم که ژولیت(آمنه) میره خرید... دقیقا همه این صحنه ها بارها برای من اتفاق افتاده و من معمولا بدون هیچ اعتراضی تنها از کنارش گذشتم... کم فروشی دیدم و به روی خودم نیاوردم... من خیلی وقتا دیدم که تاریخ مصرف جنسی گذشته اما تنها با گذاشتن جنس سر جاش از مغازه اومدم بیرون... و خیلی اتفاق افتاده که دیدم وقتی کیف پولم رو باز میکنم و از توش پول تا نخورده تمیز میارم بیرون پسرای اطرافم بهم پوزخند میزنن اما هیچوقت نگفتم که پول این کشور هم حرمت داره!!!

حتی اتفاقای خیلی بدتر هم برای من افتاده.... یادمه اولین باری که احساس کردم داره به شخصیت انسانیم توهین میشه ۱۳ سال بیشتر نداشتم.... با مادر محترمه رفته بودم توی یه مراسم سفره و یه خانومی داشت مساله میگفت و همه هم گوش میدادن... خانومه خیلی راحت گفت که زنها حق ندارن بی اجازه همسرشون آب بخورن... پاشون رو از خونه بذارن بیرون.. حتی به بچه هاشون نون بدن بخورن . باید توی همه چیز از شوهرشون اجازه بگیرن... خانوم صاحب مجلس که آدم شوخی بود گفت که من از پولای شوهرم دزدیم و این مجلس رو برگزار کردم و خانوم جلسه ای بدون کوچکترین خجالتی گفت برداشتن پول برای برگزاری مجلس امام حسین و ائمه هیچ اشکالی نداره!!! و من برای اولین بار این حس که پاشم بزنم فک طرف رو بیارم پائین بهم دست داد.. اکثر خانومهایی که توی مجلس بودن همین حس رو داشتن اما هیچکس اعتراضی نکرد ... و من یاد گرفتم در مملکت ما اعتراض کردن در چنین مجلسی یعنی بی آبروئی!!!! دیگه پامو اینجور جاها نذاشتم ..... و این یعنی پاک کردن صورت مساله نه حل کردن اون!!!!

اصولا ما یاد گرفتیم اعتراض نکنیم... همیشه هر چی بهمون میدن بگیریم و حتی اگه در حقمون جفا هم شد به اسم آبروداری از کنارش رد بشیم... ما هرگز به نزدیکانمون نمیگیم چرا دروغ میگی؟ ما هرگز به فروشنده ها نمیگیم که این جنس تو مارک نیست؟؟ ما وقتی توی رستوران میریم هرگز آشپز رو نمیخوایم تا توضیح بده چرا کبابش اینقدر بده!!! ما بخاطر تاخیر اتوبوس با راننده بحث نمیکنیم... ما برای شیر بی کیفیت صف میبندیم.. ما برای نون سوخته پول میدهیم... هرگز به آرایشگر نمیگیم چرا ابرومو خراب کردی... هرگز به دکتر نمیگیم با تشخیص غلط تو من دو هفته تو جا افتادم...

و بعد داد میزنیم که چرا همه چیز اینجوری است.... تنها وقتی آمپر میزنیم بالا جیغ و داد میکنیم... به ما یاد داده اند باید آبرو داری کرد.. اگه تو بعنوان یه دختر همه جا اعتراض کنی یعنی بی آبرو هستی.. همه ازت میترسن... اگه تو بعنوان یک همسر داد و قال راه بندازی آبروی شوهرتو بردی ... همه میخندن میگن چی میکشه بدبخت از دست این... اگه تو بعنوان یه شوهر داد بزنی و حقت رو بخوای زنت رو خجالت زده کردی...

تا وقتی که یاد نگیریم اعتراض کنیم به هر چه نباید اتفاق بیافتد چطور توقع داریم بلد باشیم به بیشتر و بالاتر از اینها اعتراض کنیم؟؟؟

تا وقتی یاد نگیریم از اعتقاداتمون دفاع کنیم.. حقمون رو از کاسب و مغازه دار و راننده تاکسی و خانم جلسه ای و ... بگیریم تا وقتی بیخیال بشیم و تنها دردل خودمون به سادگی جماعتی بخندیم... تا وقتی از پائین جامعه شروع به اصلاح نکنیم.. هیچ چیز تغییر نمیکنه و ما همیشه تنها با سیلی صورت خودمون رو سرخ خواهیم کرد...

زر نوشت: چندتا از مشاورهای رئیس جمهور اخراج شدن و همچنین پست وزیر امور خارجه هم خالیه!! باز نشنوم بگید کار نیست....

فرنوشت: گر نشان زندگی جنبندگی است        

                   خار در صحرا سراسر زندگی است!!!

دختری که زود بزرگ شد!!

وقتی اعصابم خرد و خاکشیر است که نمیتوانم برم دنبال گاو مش حسن!!! نخود سیاه ننه هم افاقه نمی کند.. امروز کلا اعصابم خرد است.. امروز دو کیلو باقالا پاک کردم اما باز هم اعصابم خرد است.. ننه میگوید خوشی زده زیر دلم اما نمی داند که من چه میکشم... شده ام خر دست هر ننه قمری که می گذرد... مثلا دیروز همین مشتی مریم به من میگفت بروم برایش از چاه آب بکشم... میگفت تویه خرس گنده که کاری نداری حداقل برو آب بیار... یا همین دائی جعفر مدام به من میگوید خرس تنبل بشین چهاررج قالی بباف تا نونی که میخوری حروم نشه!!! ننه نمیفهمد چقده سخته آدم بشود گلی خپل و همه بچه ها هم مسخره اش کنن.. من نمیدانم چرا اینقده بزرگ شده ام.. دختر خاله ماهرخ همه اش چند ماه از من کوچکتر است اما تا زیربغل من هم نیست.. امان از دست این مراد دائی جعفر که همش به من میگوید تو که شدی مثل خرس.. به من چه که من گنده شدم.. من همش ۱۲ سالم هست.. خوب دختر ننه هاجر ۱۸ سالشه اما همقد ماهرخ هم نیست تقصیر من نیست..

از ان بدتر همین ورپریده الهه خودمون است که جزجگر گرفته کوچیک مونده.. هر کی میبینه فکر میکنه من خواهر بزرگه هستم.. هیچکس باور نمیکنه اون دوسال از من بزرگتره.. همه هم میگن من حق اونم خوردم!!!

دیروز همه بچه ها داشتن گرگم به هوا بازی میکردن اما دائی تا منو دید گفت خرس گنده برو خونه کمک ننه ات کن... بعد ننه گفت نه که تو گنده شدی مردم فکر میکنن خلی وقتی اونجوری بدویی و بازی کنی!! هیچکس نگفت نصف آنهایی که میدویدن از من بزرگتر هستن!!

دیگه خسته شدم.. دلم میخواست من هم کوچک بودم.. مثل این کوتوله ها که توی فیلم ها بازی میکنن.. اونوقت تا آخر عمرم میتونستم بدوم و بازی کنم... هیچکی هم بهم نمیگفت خرس گنده... خسته شدم!!!

زر نوشت: درد دندون ما را کشت... اما مهمتر از همه متوجه شدم من یکپا فمنیست هستم... حالا پستهای فمنیستی میگذارم تا شما هم بفهمید ما کی هستیم!!!

فر نوشت: امروز جائی خواندم که ما زیاد غر میزنیم و وضع همه هم خوب است... تصمیم دارم کمتر غر بزنم و اگه متن بالا خیلی الکی است ببخشید... تنها درددل یکی از دوستان بود.. اونهم در کودکی... اما راستش این روزها فقط غرم می آید ...

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس))

درد دندون بدتره یا ...

دندان عقل ما ورم کرده و زده بالا اینهوا!! و همراه اون همه فک پائینمان درد گرفته... اما بدتر از آن خود عقل ناقصمان است که ورم کرده... واقعا دیگر میگویند سنگ پای قزوین همین برادران محترم اصلاح طلب هستند که دل همه را خون کرده اند!!  این همه رو را نمیدانند از کجا آورده اند؟ آدم را بزنند بکنند در زندان هر روز بگویند بقیه را هم میگیریم بعد شروط بگذارند خاطر همه را آشفته کنند!!بالاخره یکی نسبت به این شروط ننگین عمو محمدجان  واکنش نشان داد و مشت محکمی به دهان ملت شهیدپرور ایران کوبید... و دستش هم درد نکند آقا اصلا شماها شرکت نکنید و مردم هم رای ندهند... از این واضح تر بگویند طفلکی ها؟؟ انتخابات منی چند ؟؟ بروید کشکتان را بسابید و مردم هم دنبال این ۸۱ تومن امام زمانی باشند و همه چی هم آرومه و من هم خیلی خوشبخت هستم!!

واقعا درد دندون خیلی درد بدیه اما از او بدتر هم درد غرور و شخصیته(یعنی سوز ... ) اینکه از بچگی افتخارت این باشه که تنها تفاوت تو با این مردم خاورمیانه نشین و چادر نشین و عرب این اطراف اینه که هر چند وقت یکبار میری رای میدی و حداقل از بین گزینش شده ها خودت یکی را برمیگزینی... اما الان هیچی به هیچی!!!

نمیدونم ما زیادی تازه و نو هستیم یا برخی از سران ما خیلی فسیل شده اند... اما بخدا اگر یادتان باشد زمانی ما جلوی اسم مملکتمان جهموری داشتیم ها!!!! البته میدونم حالا این یک جک بزرگ برای خنده است!!!

در ضمن نمی دانم این قضیه سرنگونی دوتا هواپیمای جاسوسی آمریکا در خلیج فارس به کجا کشید!! دندونم درد میکرد و نرفتم دنبال کنم!!!

از اون مهمتر هم این قضیه تاسیسات مقدس هسته ای ایران است که گروهی برای زیارت و دخیل بستن بهش دعوت شدن!!! فقط میخواستم بگویم بابا اینها با تحریمشان که هیچکاری نمی توانند بکنند و قطع نامه هایشان هم هیچ غلطی نمی کند... پس چی شد میخواهید دروازه علم و عزت ملی ما را باز کنید روی اجانب!! البته مواظب باشید قبلش وضو بگیرند خدایی نکرده این نماد پیشرفت و فن آوری ایران روسیه چینی نامتبرک نشود بعدا دانشجوهای خیلی خیلی آزاده مستقل فرهنگی بریزن در دم سفارت مردم با پاره آجر تصفیه حساب کنند!!!

و اما در راستای ارتقا امنیت اجتماعی و فرهنگی کشور است که نیروهای امنیتی در همه پاساژها و مرکز خریدها و بغل دست همه صندوق ها حضور دارند... میخواهند نامحرم به نامحرم نیگاه چپ نکند و خدائی نکرده کسی متلک نپراند و اصلا هم بخاطر اینکه قیمت ها رفته بالا و میترسند مردم اعتراضی کنند نیست!! فهمیدید!! هی سوء تفاهم و فتنه گری نکنید... قیمت ها همان است ... خیلی هم ارزان است.. اقتصاد کشورمان هم عالی است... ۲۸۰ میلیارد هم اضافه داریم وام بلاعوض میدهیم بولیوی مردم آنجا سختی نکشند!!!

دوباره نبینم بگوئید اینجاها کار نیست.. من خودم  رفتم برای یه شرکتی فرم پر کردم یه نفر نیروی کامپیوتری میخواست ۴۶۵ نفر فرم پر کرده بودند که اکثرا هم همه ویژگی ها مد نظر را داشتند... تازه از زیر میز یکی به من گفت دختر عمه رئیس قبلا استخدام شده پس برو کشکت رو کنار اصلاح طلبهای بیکار بساب بیخیال کار شو!!! اما کار هست.. من گفتم شما فتنه گر نباشید و پارتی داشته باشید و بر و روی خوبی هم داشته باشید و تحصیلات هم نداشته باشید  و بله قربان گوی خوبی باشید و سرتون توی کار خودتون باشید و از خودتون هیچ نظری نداشته باشید و ........... ویژگی و تخصص نداری هی میگی کار نیست!! والا!!

خوب دیگر برای امروز بس است ... با دورد به روان پاک همه اونهایی که پول امام زمان را گرفتند و خوردند و یک بار هم شده با پول پاک طیب سفر ه هایشان پر شد و عین خیالشون هم نیست که چقده امکان داره اوضاع بدتر از این بشه این متن رو تمام میکنیم... در ضمن من یه سوال داشتم... کسی میدونه چرا نباید قصه امیرارسلان رو تعریف کرد؟؟؟

زر نوشت: چون همه در وبلاگشون از اینا دارند من هم خواستم داشته باشم که کم نیاورده باشم.... درد دندونم زرم هم نمیاد!!اماانگار دردونه خاندان پهلوی دیشب خودش رو کشته!!! من درکش میکنم .. دیدن اینکه این مردم خیلی فرهیخته بیرونشون کردن قاعدتا باید سخت باشه!! خدایش بیامرزد.. از آنها هم دل خوشی نداریم

فرنوشت: در سرزمینی که ابرها میگذرند بی آنکه ببارند بی شک ظلم بیداد میکند... کوروش کبیر

 

هفت خوان

چند روز پیش در وبلاگ یکی از دوستان مطلبی دیدم در مورد اینکه بچه ها این دوره زمونه قهرمانان کشتی کج رو میشناسن ولی اسطوره های خودمان را نه!! و فکر میکنم این تقصیر ماست نه اون بچه ها..این من رو بر اون داشت که این مطلب رو بنویسم... اتفاقی که برای خودم افتاد و فهمیدم که چقدر خودم گناهکارم!!

هفته پیش مطابق معمول پسر برادر من آمده بود تا با عمه جان بازی کند و بدجور رفته بود روی اعصاب من و مامان.. بخصوص که من هم خیلی خسته بودم.. دیدم مادرجانم دارد به او یک قصه از شاهنامه میگوید.. چون اسم خودش سهراب است همه اش به ما گیر میدهد که قصه از شاهنامه برایش بگوئیم.. مادرم سعی داشت از جنگ رستم با دیو سفید بگوید . به قولی از هفت خوان رستم!! اما تنها قسمت آخرش رو بلد بود.. ما هم فوران اطلاعاتمان گل کرد آمدیم مهندس بازی در بیاوریم و هفت خوان رو درست یاد بچه بدهیم و کمکی در فرهنگ سازی ایرانی بکنیم.. اما هر چی زور زدیم بغیر از زن جادوگر و شیر و اژدها بقیه یادمون نیومد... اونها رو هم درست نمیتونستیم بگیم.. بعد گفتیم شب که پدر بزرگوارمان تشریف آورد از اون میپرسیم و به بچه هم گفتیم.. و کلی خجالت هم کشیدیم..

شب که باباجان آمد ازش پرسیدیم اون از ما هم کمتر بلد بود.. گفت بابا نکته مهم اینه که آخرش رستم پیروز شد.. و باز ما این بار از روی فردوسی خجالت زده شدیم که میدونیم مایکل اسکوفیلد چطوری فرار کرد از زندان اما نمیدانیم رستم چطور رفت به جنگ دیو...

اما باز هم ناامید نشدیم و گفتیم میرویم از بابا بزرگ محترمه که همیشه داره شعر میخونه و قصه میگه میپرسیم.. اون حتما بلده.. از اونجا که همیشه شعرهای عبید زاکانی و سعدی رو برای ما میخواند.. فردایش اتفاقا با بچه برادرجان رفتیم منزل آنها .. راستش اون هم بلد نبود و فقط گفت با دو تا دیو میجنگه!!!

آنقدر جلوی یه بچه ۷ ساله ضایع شده بودیم که نگو.. تا رسیدیم خانه رفتیم یه سرچ زدیم در گوگل و ویکی پدیا را باز کردیم... خدا لعنت کند آموزش پرورش ایران رو که اینقد ما رو بیسواد بار آورد... خاک بر سر تعلیم و تربیت در این مملکت... برای آنها که نمیدانند واقعا هفت خوان چی بوده لینکش را میگذاریم.. بخوانید تا حداقل جلوی بچه های خودمون بخاطر بی اطلاعی از تاریخ و فرهنگ و ادبیات کشورمون کم نیاوریم:

هفت خوان در ویکی پدیا

این روزها میشنوم!!

قدیم ها وقتی میخواستیم یه غذای فقیرونه دانشجویی بخوریم میرفتیم سراغ سیب زمینی و تخم مرغ... امروز رفتم خرید.. اینجا برای سبزی خوردن باید ۱۰۰۰ تومن بدی... سیب زمینی کیلویی ۸۰۰ تومن... تازه گفتن گرونتر میشه امروز ارزونه!!! تخم مرغ دونه ای ۲۲۰ تومن ... کلا همه چی آرومه... من چقد خوشحالم!!!

دیشب دست کردم توی متکام و یه مقدا پول برداشتم برم وسیله نقاشی بخرم... با اون مقدار پول فقط چندتا قلمو و یه مقدار رنگ خریدم ... زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست....

چند روز پیش رفتم تا از حساب بانکیم پول بردارم و بروم تیپ بزنم و لباس بخرم... با همه ته مانده حساب بانکیم فقط تونستم یه شلوار بخرم.... در این زمانه بی های و هوی لال پرست....

راننده سرویس مدرسه بچه ها نرخش رو دو برابر کرده... با حقوق این ماه خیلی زور بزنم شهریه مدرسه و پول سرویس بچه ها در بیاد.... تازه خرج دفتر و کتاب و غیره میمونه .... تو این زمونه... عشق نمیمونه...

حساب کردم برای خرج زایمان زنم باید حقوق سه ماهم رو کنار بذارم.. تازه خرج مهمونی های بعد و شیرینی و میوه و لباس و ... بمونه کنار.من واسه تو دلواپسم .. تو واسه عروسکات!!!

خاک بر سر شدم... مگه هر کدوم چقد میتونیم بذاریم.. پول حلوا و مسجد و آخوند و .. به کنار .. اصلا قبر کجا بگیریم... بابامون مرده نمیتونیم جنازشو از روی زمین برداریم... با کدوم پول... تو بارون که رفتی... شبم زیر و رو شد...

امروز خواهرم اومده بود اینجا... میگفت صاحبخونه امده که باید بلند شن... گفته با سه تا بچه پول شارژ خونشون بیشتر از کرایه ای که میدن میشه... حالا سر سیاه زمستون... پول هم ندارن بذارن روی کرایه خونه که زبونش بسته شه... قایق کاغذی رو آب داره میره.. من نگاش میکنمو گریم میگیره!!

امروز رفته بودم خونه عمه جان... میگفت هر چی حساب میکنن میبینن نمیتونن واسه عروسشون مجلس عروسی بگیرن... با این اوضاع بعد محرم صفر هم عروسی نیست... چند سال این طفلکیا باید منتظر بمونم خدا میدونه... کی از پس شام و شیرینی و خرج آرایشگاه و خرید عروسی و بقیه بر میاد... عاشقی بد دردیه علیش گرفتارش شدم!!!

دو سه روزی میشه میرم در مغازه میوه فروشی... فقط به قیمت ها نگاه میکنم و بر میگردم... با این چندرغاز حقوق و این قیمتها.... میترسم پس انداز نکنم فردا قبض بیاد نتونیم بدیم از سرما سیاه شیم تو این زمستونی... برنجمون هم داره تموم میشه... نمیدونم باید چیکار کنیم!!!  چه دردی است در میان جمع بودن.. ولی در گوشه ای تنها نشستن ... برای دیگران چون کوه بودن... ولی در چشم خود آرام شکستن....

حساب کرده بودم اگه عروسی دختر عمو نریم و پول کادو و بنزین و لباس و اینا رو ذخیره کنیم شاید بتونم برای سالگرد ازدواجمون براش انگشتری که میخواست رو بخرم.. اما الان مطمئن نیستم بشه.... الان چند ساله بهش قول داده بودم... اما میترسم آخرش مجبور شم ... تمام وعده ها افتاده از امشب به فردا...

هر سال میرفتیم این موقع برای امام حسین قربونی میکردیم.. نذر بود واسه تولد این یکی یکدانه.. اما امسال نداریم بکنیم... آقا خودش میدونه.. هر چی زیر و رو کردیم هیچی جمع نشد... نمی دونم آقا میبخشه یا نه... باز این چه شورش است که در خلق آدم است....

اینجا چه خبر است!!!

لختی پیش بر اثر بیکاری زیاد و پیشنهاد یک مشت از جوجه های فامیل (مرا اغفال کردند) هوس کردیم فرنویسی بنیاد بنهیم و در آن زریات مهم خودمان رو بگذاریم تا هم از بیکاری فارغ شویم و هم اینکه اگر جایی خواستیم کلاس بگذاریم بگوییم ما هم انگل اجتماع نیستیم و عضوی از جامعه مهمل گویان ایرانی هستیم( البته خودم رو گفتم نه دوستان را!!!روم به هفت دیوار اینجا همه خوب مینویسند) مخلص کلام آمدیم ثبت نام کردیم و شروع کردیم به اراجیف نوشتن و قصه از خودمان متصاعد کردن و ...

چند روز که گذشت رفتیم وبگردی و دیدیم که کلی آدم مهم اینجا هست و وبلاگ دارند و رادیو میزنند و مسابقه میگیرند... صدا جمع می کنند... روزنوشت دارند.. و اصلا هم اراجیف نمی بافند.. رفتیم هر روز سر زدیم به وبلاگهایشان نظر گذاشتیم و خلاصه غم بیکاری و بی پولی و انگل بودن و ... را به فراموشی سپریم... اما الان رفتیم به حضور یکی از وبلاگهای محبوبمان شرفیاب شدیم و دیدیم گفته خداحافظ ما رفتیم.الان دوهفته ای میشود که هر جا خوشمان می آمد میرویم میگویند خداحافظ!!

ما که تازه واردیم و نمی دانیم چی شده و قضیه از چه قرار است!! اما بدانید و آگاه باشید که این نوعی فرار مغزها از دنیای وبلاگ نویسی می باشد ... از اینجا فرار کردن دیگر نوبر است....

اعصابمان خرد خاکشیر است و اصلا زرمان در نمی آید.... خیلی هم پست مزخرفی شد.. همین هست که هست... یاد سالهای اول دانشگاهمان افتادیم که همه مداوم و به صورت دوره ای  با هم قهر  و دعوا داشتند.... از دست این روزگار...

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است محمد خاتمی جان!!!

این روزها هوا به طور ناگهانی سرد شده و اینقدر سرده که دیشب که از باشگاه میومدم قندیل بستم تا رسیدم در خونه... خشکی هوا کم بود سردی هم اضافه شد و آدم از حسودی دیوونه میشه وقتی میبینه این فرنگی ها توی برف کریسمس خودشون رو جشن میگیرن!!!

واقعا دلمان برای برفهای دوران کودکی و بارانهای آن موقع ها تنگ شده... این دیار کریمان هم که اگه همه جا را آب ببرد یه آفتابه آب هم نصیبش نمیشود... مردیم از بس باران نباریده برف نیامده... در خیابانها که راه میرویم از خشکی هوا گلویمان میسوزد!!!!!!

راستی چند روز است میخواهیم در مورد این رئیس جمهور سابق و پیشنهاداتش بنویسیم دلمان نمی آید!! آخر یک زمانی ما طرفدار سینه چاکش بودیم و هر کی میگفت این محمد خاتمی هم کاری نمی کنه براق میشدیم پدرش را در میآوردیم!!!

فقط میخواستم بگویم مرد مومن بافرهنگ با تمدن اهل گفتگو اصلاح طلب اینها که تو پیشنهاد کردی را اگر بهمون میدادند که دیگر دعوایی نبود... بحثی نبود... آنها همینها را نمیخواهند بدهند که دعوا شده است....

اگر آنها میخواستند اصلاح طلب ها در انتخابات شرکت کنند که خوب نمی گرفتندشان بکنندشان در زندان!!!! اخه چانه زنی از بالا تا به کی؟؟ اگر قرار بود انتخابات آزاد و سالم داشته باشیم پس دیگر چه نیازی بود به شورای نگهبان؟؟ فکرکردی برادران زحمت کش ما در شورای نگهبان دسته بیل هستند؟؟

آخه عمو محمد عزیزتر از جان که الهی فدات بشیم همه کرور کرور اگه نظارت بر انتخابات باشه که دیگه از توی صندوقهای خاتمی پدیده احمدی نژاد بیرون نمیاد!!! اصلا چرا توضیح نمیدی چی شد یکهو شهردار تهران که هیچکی هم نمیشناختش اومد دور دوم!!!!!! هنوز دلمون ازت خونه سر اون ماجرا!!!!!

اگه اینها "بده" بودند و شما هم "بگیر" بودید تا حالا مملکت اصلاح شده بود رفته بود پی کارش!!!! باز مرام اون ترک سبز پوش با اون بانوی رهنوردش که شاید صداشون اومده پائین ولی کوتاه نیومدن!!

ما که میدانیم اصلاح طلبان در انتخابات شرکت میکنند .... ما که میدانیم دوباره نصف بیشترشون رد صلاحیت میشن... ما که میدانیم کلی شور انتخاباتی راه میندازن و خوشحال میشن بچه ها ۱۵ ۱۶ ساله برن رای بدن.. اما ما نیز میدانیم که اینبار صندوقهای آرا رو خودشون باید زیر زیرکی پر کنند ... چون از دور و بریای ما که کسی نمیره شرکت کنه!!!!

ببین خاتمی جان یه روزی ما به اصلاحات اعتقاد داشتیم... وقتی اومدی گفتی گفتگو تمدن ها حرفت خریدار داشت... وقتی اومدی گقتی آزادی بیان و برابری انسانها همه برات کف زدن... اما امروز تو همه جا دنیا دارن با تفنگ گفتگو میکنند...افغانستان پاکستان عراق کره سومالی .... دوره سوسول بازی گفتگو گذشته... مردم ایران دنبال یه لقمه نون حلال حروم قاطی هستند بذارن کنار لقمه امام زمانی محمود بزرگ تا شکم یکدانه بچه شان سیر بشود... مردم ایران دنبال یه ذره آبرو هستند که وقتی پاشون رو گذاشتن از مملکت بیرون مجبور نباشند سرخ و سفید بشن تا ازشون میپرسن بچه کجایی... مردم ایران دنبال این هستند که وقتی توی جشن عروسی داداششون هستند و دارند قر میدن از ترس نمیرند که اگه یکی راپورتشون را داد فردا بیکار میشوند...هیچکس حرف دل مردم را نمیداند... شما هم حرف دل مردم را نمیزنید.. حرف خودتان را میزنید... برای انتخابات بیانیه و شرایط میگذارید اما برای نان سر سفره مردم صدایتان اینقد پائین است که حتی بغل دستیتان هم نمیشنود...

مرد آزادی خواه ایران... سید محمد خاتمی... رئیس جمهور واقعا منتخب ما... شرکت اصلاح طلبان در انتخاباتی که هیچ به هیچ است تنها نشان کوتاه آمدن شماست... واقعا مرام بگذارید و حداقل آبروی رفته خود را بخرید و اگر با شرایطتان موافقت نشد وجدانا شرکت نکنید!!!

هوا بس ناحوانمردانه سرد است محمد خاتمی جان و تو با این حرفها که میزنی بیشتر ته دلمان را خالی میکنی!! بیشتر سردی هوا را احساس میکنیم... هنوز هم هستند امثال مایی که چشم امیدشان به شماست... پس پای حرفت بایست و اگر قبول نکردند نذار اصلاح طلبها شرکت کنند!!!

جوسازی نکن جوون!!!!

باز هم تاکید میکنم همه چی آرومه پس جوسازی نکنید!!! نگید که گرانی میاد.. مردم فقیر میشن.. بیکاری هست... ازدواج سخت شده... فساد بالا رفته... اعتیاد بیداد میکنه... همه کسانی که میشناسین دارن میرن خارجه حتی شده مالزی و قبرس و ... و نگید مملکت مملکت بشو نیست!!!!

دیدین که یارانه ها هدفمند شد آب هم از آب تکون نخورد.. حالا هی جو سازی کنید... بابا قیمت بالا نرفته.. بنزین گرون شده که اونم همه دنیا میدن شما هم بدید!!! دیگه چتونه... توی تهرون که دارن منوریل میزنن اینهوا!!!!!!! برای شهرداری هم که خط واحد گرفتن... مترو هم که هست... تازه دوچرخه هم سوار شید تا آلودگی هوا خوب بشه... توی بقیه دهات ایران هم که با خط ۱۱ سیر کنین ... خبری نیست هی شلوغش میکنین...

اگه ازدواج سخت شده واسه خاطر دخترای گیس بریده پرتوقعه که فکر میکنن باید همه چی آماده باشه تا شوهر کنن.. و پسرای ول و چل که دلشون نمیخواد ازدواج کنن تا برن دنبال خوشی نه کار... اصلا تقصیر اوضاع اقتصادی نیست.. چطور همه بچه های سربراه سران حکومت زن دارن بچه دارن... زود هم دختراشون شوهر کردن تا چشم و گوششون باز نشه... میخواین اسم ببرم از رو برید!!!!!

نگید کار نیست شما تنبلید.. از بچگی هی دادن خوردید خوابیدید هی میگید کار نیست.. شما دنبال کار نمیرید... نشستین هی میگید من لیسانس دارم فوق لیسانس دارم نمی تونم این کارو بکنم اون کارو بکنم.... داری که داری ... تو طرف ما باش اگه بهت کار ندادیم.. وقتی فتنه گری میکنی خوب باید خونه بشینی دیگه... همین الان من کلی آدم اسم میبرن سرشون رو انداختن زیر دارن کار میکنن خیلی هم راضی هستن.. نمیشه که لقد بندازی کار هم بخوای!!!!!

دوباره نبینم بگی اعتیاد توی کشور ما زیاد شده و افسردگی جوانان بالا رفته... حالا بیکاری قرار نیست از آمریکا و اسرائیل پول بگیری بری جوسازی کنی و مردم رو فتنه گر کنی!!! همون آمریکا میدونی آمار معتاداش چقده!! تازه اونها الکلی ها رو حساب نمیکنن که همشون هم دارن هی میندازن بالا!! چی خیال کردی من آمارشون رو دارم.. خودم سر میزهای کنفرانشون هم دیدم... همشون از دم معتادن!!!

فرار نخبگان... فرا مغرها!!! برو بینم با... مگه دکتر احمدی نژاد فرار کرده؟؟ مگه تمام داشمندان هسته ای ما فرار کردن؟؟ مگه ما موشک نمیزنیم.. اینا نخبه نیستن؟؟؟ روت کم شد؟؟؟ یه مشت بچه خرخون ول و چل و بی دین وایمان و فتنه گر دارن میرن به درک!!! برن همون غربت نون گدائی بخورن بهتره تا اینجا خس و خاشاک بازی در بیارن!!!! اینا نخبه نیستن اینا نخبه نما هستن!!! ما خودمون نخبه داریم خیلی بهتر!! میگی نه فردا لیستشو میدم بخون.. تاز همه هم خانواده دار و مایه دار و آقازاده.. نه بچه ته کوچه جنوب شهر یا یه نابغه نما توی دهات !!!

آزادی نداریم.. برو دهنتو آب بکش و صدبار دعای توبه بخون و غسل توبه هم یادت نره... دیگه از این آزادتر!!!! بخدا خیلی شما نمک نشناس هستین... خیلی خیلی... از این آزادتر...

دیگه از بقیه حرفای اصحاب فتنه نمیگم... ای جوون.. چشمهایت رو باز کن و ببین که توی این مملکت هیچ مشکلی نداریم... همه جا صلح و صفا و زندگی آرام و ساکت است.. مملکت از این بهتر نمیشه... و تو فقط باید چشم بصیرت خودتو باز کنی و ببینی... پس گول جواسیس فرنگی و محارب اسلامی و یه مشت هوچی گر فتنه گر رو نخور و بشین راحت با یارانه های هدفمند زندگی کن !!!

توضیح

گویا چند نفر از دوستان از اینکه من این انتخابات رو محلی دونستم و رسمی نمی دونم شاکی هستند...

باید گفت یک انتخابات رسمی و چیزی که بشه نتیجه اون رو رسمیت داد با شرایط این انتخابات تفاوت زیادی داره

 اول باید مطمئن بود تمامی افرادی که قابلیت شرکت در انتخابات را دارند از این موضوع باخبرند و اونهایی که احساس می کنند باید دیده بشوند و کاندید باشند همه به صورت یکسان دیده می شوند که در این انتخابات تنها بخش بزرگ یا کوچکی (مهم بخشی است) از وبلاگها دیده شده اند و تنها بخشی از مخاطبین مطلع شده اند. دقیقا مثل انتخاب مبصر کلاس میمونه نه مثل انتخاب شورای مدرسه یا بهتره بگم مثل انتخابات مجلسه نه ریاست جمهوری!! واسه همین من معتقدم این یک انتخابات محلیه نه یک انتخابات رسمی!! در انتخابات آزاد باید شرایط رای گیری و انتخاب کاندیدا و نحوه بررسی کاندیداها و همه چیر قابل نظارت باشه .. که در این انتخابات اینطوری نیست پس نمیشه نتیجه اون رو سند قرار داد.

بقیه شو الان یادم نیست بعدا میگم اما در مجموع مهم اینه که این انتخابات نمیتونه رسمی قلمداد بشه و نتیجه اون مهم فرض بشه چون تنها یه انتخابات بین گروهی است و خیلی ها از اون بیخبرند.من فکر میکنم این فقط یک تلاش سالم برای اینه که به همه بگن این کار رو هم میتونیم بکنیم... دستشون هم درد نکنهاما اگه از من بپرسید باید این کار توسط یک نهاد غیر وبلاگی مستقل مثل یک روزنامه یا مجله اینترنتی و با اطلاع رسانی عمومی برگزار بشه تا هر کس که خودشو یک وبلاگ نویس میدونه ازش باخبر باشه و همه وبلاگ نویسان هم توش شرکت کنند... اگه واقعا میخواین  رسمی بشه یک باشگاه وبلاگ نویسی باز کنید و به همه هم عضویت بدین و خبرهاشو به همه هم بفرستین اونوقت نتیجه اون انتخاباتی که این باشگاه برگزار میکنه میشه حجت!!!

الله بختکی که نمیشه یه گروه انتخابات برگزار کنند همه هم بگن وای این پس بهترین وبلاگ فارسی زبانه وبلاگستانه!!!بعد هم بیفتین بجون هم که نه بابا این سلیقه ایه این فلانه این بسانه!!!
و از طرفی نمیشه هم گفت هیچکس کاری نکنه... واسه همین به نظر من دعوا سر لحاف ملا است و جدی نگیرید... بذارین کارشون رو بکنن و اگه مخالفین هم به حال خودشون بذارینشون.... باشد تا خدا رستگارشون کند... همین!!!!  و بجاش بچسبین به چیزای رسمی مثل یارانه و گرانی و بیکاری و افسردگی و ترشیدگی و ... تا شاید یه مشکلی حل بشه...

یه از دل برآمده برای معترضان: راستش هنوز هم معتقدم دعوا سر لحاف ملاست... بهتره بریم در مورد مسایل خیلی خیلی مهم بنویسیم و نذاریم ذهنمون رو منحرف کنن... کاش بیشتر به مشکلاتی برسیم که عده بیشتری رو درگیر میکنه تا به بحث هایی که حتی صنف خودمون رو هم تحت تاثیر نمیذاره... انتخابات رو قبول ندارین با رد کردن رسمی نتیجه انتخابات زیر سوالش ببرین و انتخاباتی برگزار کنید که بی طرف باشه!! مشکل هم حل میشه بحث جامعه شناختی هم نمیخواد تازه همه هم یاد میگیرن که تقلب در انتخابات یعنی باطل شدن نتیجه و برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه توسط افراد جدید و بی غرض!!!!

منظورم کلی بود نه به دوستان برگزار کننده !!!

 

عجب بلوایی شده!!!

تا امروز توی زندگیم زیاد نظر جدی ندادم و همیشه سعی کردم که برای خودم زندگی کنم و فقط سعی کنم به بقیه در حد امکانم بفهمونم که چی زندگی مهمه و کجاش قشنگه.. اما راستش انتخابات وب گپ منو به فکر انداخت... من از انتخابات ریاست جمهوری قسم خوردم در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم... و توی این انتخابات هم شرکت نکردم.. هر چند از چندتا از وبلاگهای کاندید واقعا خوشم میومد... اما خوندن کامنتهایی که گذاشته بودن برای رای گیری حالم رو بهم زد.. چرا ما وقتی یکی یه کاری میکنه اینقد همه چیز رو جدی میگیریم و فقط غر میزنیم و اصلا سعی نمیکنیم کمک کنیم؟؟؟حالا خبری نیست... چندتا وبلاگ گذاشتن بگید از کدوم بیشتر خوشتون میاد... نه خونه میدن نه ماشین میدن نه این یعنی اون وبلاگ بهترینه ... نه منسب و نه مقام... در ضمن جایزه اسکار که نیست!!!

خوب اگه فکر میکنید کاندیداهای خوبی انتخاب نشدن کاندیدای مورد نظرتون رو هم توی کامنتها بذارین بعد هم برین شما هم یه انتخابات راه بندازین.. اونوقت جامعه کل بلاگستان میتونه بگه واقعا کدوم کاندیداها بهتر بودن!!!

من با این جناب وب گپ هیچ آشنایی ندارم و فقط لینک انتخابات رو توی وبلاگ یکی از دوستان تصادفی دیدم.. به احتمال قوی خیلی از کسانی که وبلاگ مینویسن ممکنه اصلا متوجه انتخابات هم نشده باشند و همینطور دست اندرکاران انتخابات هم وبلاگ های اونا رو ندیده باشن!!

حالا قرار نیست کلا هیچ اتفاقی نیافته چون ممکنه که کسی که انتخاب میشه بهترین وبلاگ نویس نباشه... من وبلاگ همه کاندیداها رو دیدم و البته با اکثرشون تازه آشنا شدم.. اما کار کرگدن واقعا نوآوری داره و جوگیریات هم واقعا متفاوته!!! گیس طلا و سبک سر و بقیه هم (لیست کاندیداها)همه در حدی هستند که کاندید باشند...

اگه بخوان واقعا همه رو شرکت بدین باید وبلاگهای حرفه ای مثل نوشته های مسعود بهنود یا طنزهای ابراهیم نبوی و یا کاریکاتورهای مانی نیستانی و نیک آهنگ و یا صدتا وبلاگ کاملا حرفه ای که هیچکدوم از ما شاید نتونیم باهاشون رقابت کنیم رو هم بیارین بذارین وسط انتخابات!!!

فقط میخواستم بگم زیاد جدی نگیرید... شاید اینکار زیاد بی نقص نباشه.. شاید اینا واقعا بهترین ها نباشن ... بهتره بجای جدل و جنگ شما هم نظر خودتون رو درباره ی بهترین ها بگید و اونوقت شاید همین وب گپ توی فصل دیگه بهترین های شما رو کاندید کنه!!!
در هر صورت من خوشحالم انتخابات شد و تونستم چند تا وبلاگ متفاوت رو بخونم و باهاشون آشنا بشم.... بجای اعتراض و قیل و قال تذکر بدین.. اینقدر عاشق دعوا کردن نباشید!!

یاس فلسفی من

گاهی دست دراز میکنی تا یک رویا یا آرزو رو بگیری ... و امیدواری بتونی بهش برسی.. اما بعد میفهمی رسیدن به اون همونقدر سخته که نابود کردن اون رویا برات سخته و اونوقت تصمیم میگیری با رویا زندگی کنی و کم کم اون بخشی از وجودت میشه... و در فرهنگ زر زدن به این میگن یاس فلسفی... یعنی غصه خوردن و به طور مداوم فکر کردن برای موضوعی که امکان رسیدن بهش خیلی خیلی کمه...

اصولا نرسیدن به یک آرزو توی زندگی ما آدما امر خیلی طبیعیه.. در واقع آرزو یعنی چیزی که رسیدن بهش یا سخته یا غیرممکن.. و معمولا بجای قبول اینکه این امر غیرممکنه و باید بیخیالش شد ما اون رو مثل یه گوهر گران بها توی خودمون نگه میداریم تا شاید یه روزی بتونیم بهش برسیم... امیدوار میمونیم و شاید خیلی از انرژی ومنابع خودمون رو هم صرف رسیدن به یه غیرممکن مکینیم.. و با هر بار شکست یه دوره یاس فلسفی رو میگذرونیم...

آدمهای موفق دور  و بر ما دقیقا آدمهایی هستن که این بخش از زندگیشون یه جوری قابل دسترس بوده و زیاد هم زیادی خواه نبودن... البته نمیگم آرزوهای دور و دراز نداشتن اما حتی آرزوهای بزرگشون هم یه جوری قابل دسترس براشون بوده... بعد اونا تبدیل شدن به آدمهای موفق... آدمهایی که آرزوشون هدفشون شده و چون وسیله رسیدن بهش رو داشتن و یا پیدا کردن و یا ساختن تونستن بهش برسن و حالا موفق هستند...

اما ناموفقها یا بی عرضه ها همون دسته از آدمهایی هستند که یا از نعمت داشتن آرزو بی بهره هستند و یا نتونستن راه رسیدن بهش رو پیدا کنند .... یعنی آدمهایی مثل من که نمیتونن درست و اصولی بفهمن چی میخوان بگن و اونو بنویسن...

حالا این مشکل شماست که از وسط زریات من بفهمین من چی میخوام بگم.. چون در حال حاضر من بدجور در یاس فلسفی گیر کردم .. و دیگه نمیتونم زیاد از خودم زریات در کنم....

در ضمن پست قبل : من همین الان چون هیچی بذهنم نمیرسید بنویسم رفتم کتاب مصدقم رو آوردم درش رو باز کردم و اولین شعری رو که دیدیم نوشتم.. اما راستش شعر خوبی از کار دراومد... از اون شعرا که من خودم خیلی دوستش دارم!!!!

حمید مصدق

نه نه نه

       این هزار مرتبه

                       گفتم:

                               - نه

دیگر توان نمانده

                   - توانایی

در بند بند من

از تاب رفته است.

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است

و در تمام این شب تاریک

تاریک چون تفاهم من

                         - با تو!

انسان

افسانه مکرر اندوه و رنج را

تکرار میکند.

گفتی:

         "امیدهاست

          "در ناامید بودن من

                                 اما

این ابر تیره را

                نم باران نبود و نیست

این ابر تیره را سر باریدن.

انسان بجای آب

هرم سراب سوخته می نوشد.

گل های نوشکفته

این لاله های سرخ

گل نیست

              - خون رسته ز خاک است.

باور کن اعتماد

از قلب های کال

بار رحیل بسته

و مهربانی مارا

خشم و تنفر افزون

از یاد برده است.

باور نمیکنی؟

که حس پاک عاطفه در سینه مرده است.