بخاطر سیاه نمائی متاسفم!!
پیشاپیش بخاطر سیاه نمائی متاسفم... گفته باشم... اما وقتی دلت میگیره نمیتونی هیچ چیز جالبی بنویسی.. حال این روزهای من است... همه چیز هم با این عکسهای کودکی شروع شد...میدونم خیلی جالب بود و خیلی خوش گذشت اما وقتی برگشتم به دنیا کودکی به اولین چیزی که یادم افتاد این بود که به کدامیک از رویاهای آن زمان خودم رسیدم؟ و اگر یکی از همکلاسی ها آن زمانم را ببینم واقعا توقع داره من چیکاره شده باشم؟چیکار کرده باشم؟ ویا معلم هایی که اینقدر زحمت کشیدن وقتی من رو ببینن که بیکار توی خونه میخورم و می خوابم چقدر احساس پیری میکنن!!!
من همیشه خیلی شیطون بودم اما قیافه مظلومی داشتم.. درسم هم خوب بود.. همیشه ردیف آخر مینشستم چون اگه ردیف جلو بودم کلاس رو بهم میریختم.. نه با جیغ و داد و قلدری .... فقط نمیتونستم ساکت بشینم و با بچه ها دیگه سر و صدا زیر زیرکی راه میانداختیم... روزی که این عکس رو گرفتیم خیلی خوب یادمه... تازه جشن عبادتمون تموم شده بود و مادرها رفته بودن.. اومدیم توی کلاس و قرار شد بچه ها دو گروه بشن تا عکس بگیریم... و البته من توی هر دو گروه بودم ... خانم معلم مجبور شد کنار من بایسته چون من میخندیدم و نمیذاشتم عکاس محترم عکس بگیره.. دوستم مریم رو هم قلقلک میدادم.. بعد خانوم معلم دعوام کرد ... و عکس گرفته شد!!
اما چیزی که آزارم میده به یاد آوردن خاطرات قدیمی نیست چون همه قشنگ هستن.. چیزی که آزارم میده به یاد آوردن انشاء "در آینده میخواهید چکاره شوید است؟" من هیچوقت نمیخواستم بازیگر معلم دکتر و یا مهندس بشم.. من همیشه دلم میخواست اخبار گو بشم.... همیشه از اینکه جناب حیاتی رو میدیدم که شق و رق توی شبکه یک خبر میگه حال میکردم... توی تموم رویاهای کودکی توی دبستان من به جای خانم شاغول(اگه اشتباه ننوشته باشم) کنار آقای حیاتی یا بابان نشسته بودم و داشتم اخبار خارجی میگفتم...
وقتی رفتم راهنمایی توی جو اون سالهای ایران(جام ملتهای آسیا که ایران از عربستان باخت و سوم شد) عاشق گزارشگری فوتبال شدم... و بعد با ظهور عادل فردوسی پور که دیگه جدا دلم خواست!!!
اما خیلی زود فهمیدم این آرزوها کمی دور از دسترس منه.... نه میتونستم برم تلویزیون و نه اصلا صدای خوبی داشتم برای گزارشگری... اونوقت آرزو کردم که بشم مهندس... فکر میکردم همه دخترا دلشون میخواد خانم دکتر بشن اما من مهندس میشم... اونم یه مهندسی مردونه.. مثل عمران یا مکانیک ... میرم توی کارخونه کنار مردها ... توی ساختمون... خیلی خیلی دلم میخواست کاری داشته باشم که توش بگن.. ببین چقده دختره باعرضه است....
من همیشه از لحاظ درسی جزو شاگردهای متوسط رو به بالا بودم.. بخاطر همین هم رتبه کنکورم هم متوسط شد... و میتونستم غیر از برق هر مهندسی دیگه رو توی یه دانشگاه متوسط قبول شم... و من اونوقت عاشق عمران بودم.... اما باز هم زندگی مسیر دیگه ای رو به من نشون داد... نشستن مخ منو زدن که تنها مهندسی بدرد بخور برای دخترها کامپیوتره.. میری ۴ سال جون میکنی میای بیرون و آخرش هم بهت کار نمیدم... تو که کامپیوتر دوست داری .. اما راستش همه شناخت من از کامپیوتر خلاصه میشد به مین سوییپر و البته چت با دوستان.. که تازه هم راه افتاده بود... و من هم خر شدم!!!!!!!!
حتما میگید ناشکره.. مهندسی کامپیوتر... اما راستش وقتی به عقب برمیگردم میبینم این تنها چیزی بوده که هرگز نمیخواستم.. یه خانم سانتی مانتال با ناخن های بلند و خیلی منظم که میشینه یه گوشه و برنامه مینویسه و یا سرش توی مدارها و پیچ گوشتیه ... . یا یه خانم معلم که داره به زور به دانش آموزاش برنامه نویسی یاد میده .. نه .. من هیچوقت دلم نمیخواست خانم معلم بشم... هیچوقت دلم نمیخواست تنها به پشت کامپیوتر نشستن بسنده کنم... بحث اینه که من نمیخواستم اینی بشم که الان هستم... و حتی الان هم نیستم (چون من بیکارم!!!)مطمئنا توی هیچ کدوم از آرزوهای من خانه داری نبوده!!! بچه داشتن همیشه برای من ترسناکه... من همیشه آرزو داشتم برم دور دنیا بگردم و سفرنامه بنویسم!!!
وقتی عکس های کودکی خودمو میبینم و به یاد میارم آرزوهای من چی بوده وقتی بچه ۶ ساله برادرم بهم میگه :"عمه تو بزرگ بشی میخوای چکاره بشی؟" و وقتی توی مصاحبه کاری بهم میگن:"شما چه مدل کاری رو دوست دارید؟فقط کارمندی یا اهل ریسک هم هستین؟" و وقتی بعد ۲۵ سال هنوز هم گیر این موضوع هستم که آینده من چی میشه... و چطوری میتونم زندگیمو تامین کنم و مستقل بشم... راستش روانی میشم.. و بدتر از اون وقتی این حرفها رو به بقیه میزنم و میبینم حتی هم دوره ای های خودم راه حل معضل من رو فقط یه مرد میدونن بیشتر کفری میشم....
دختری که زمانی یه مدرسه رو حریف بود... همیشه توی کلاس یه سر و گردن از لحاظ شادابی و موفقیت بالاتر از بقیه بود.. دختری که آرزوهای بزرگی داشت و هیچوقت دلش نمیخواست کوچیک بمونه.. نوجوونی که هیچوقت به فکر عروس شدن نبود.. جوونی که فقط دلش میخواست تجربه کنه.. بره همه دنیا رو ببینه... الان تبدیل شده به دختری بیکار بدون آینده مشخص... واقعا از آقای جمهوری اسلامی متشکرم که ما رو سرکوب کرده و توی خانه نشین... و بهمون حالی کرده که آینده خیلی ترسناکتره...
فکر نکنید من از زندگی امروزه خودم ناراضی هستم یا مشکل حادی دارم.. خدا رو شکر همه چی هست.. جز یک چیز.. عزت نفس و استقلال ... هر چقدر هم که پدر و مادر خوبی داشته باشی باز زیر سلطه اونهایی و ونمیتونی خودت تصمیم بگیری... شاید بتونی تو روشون وایسی اما نه وقتی پیر و سکته ای هستند.. دلت نمیاد ... و بعد ازدواج میکنی و بچه دار میشی... باز هم هرچقدر همسر خوبی داشته باشی باز هم وابسته ای ... و بعد کم کم عادت میکنی با لبخند به همه بگی :"چشم" .. کم کم یاد میگیری خودت رو فراموش کنی .. رویاهات رو فراموش کنی... و فکر کنی که همین چیزی که داری خیلی خوبه.. کم کم به یکی دیگه شدن راضی میشی... کاری که من الان چند ساله داره میکنم.. فراموش کردن رویاها و آرزوها و دست نیافتنی فرض کردن اونها... چیزی که از بچگی خوب به ما یاد دادند... و این برای زن و مرد فرقی نداره.. شاید واسه ما زنها اوضاع بدتر باشه اما من مردهای اطرافم رو هم میبینم که همینجوری هستن... و آرزوهایی دارن که میتونستن بهش برسن اما جامعه بهشون اجازه نداده...
زرنوشت: دلم میخواست برای عکسها ارسالی به کیامهر یه بازی راه بندازم.. اما راستش نمیدونم کسی شرکت میکنه یانه.. اینکه حدس بزنیم اون کوچولوها الان چیکاره شدن ؟یعنی به قیافه اون موقع اونها چه کاری میاد؟ در هر صورت شاید خودم اینجور چیزی نوشتم.. اما نه الان.. حالم زیاد خوب نیست!! دوباره دچار یاس فلسفی شدید شدم!!
فرنوشت: گاه باید خندید / برغمی بی پایان/ گاه باید رویید/ در پس یک باران/ گاه با یک گل سرخ/ با یک دل تنگ/ زندگی باید کرد