انگل اجتماع

حسنک باز هم از خواب بیدار شد. دستانش را بهم مالید و از پنجره به بیرون نگاه کرد. آفتاب زیاد هم وسط آسمان نبود. متوجه شد امروز زود از خواب بیدار شده است. چشمانش را با دست مالید. هنوز تصمیم نگرفته بود از خواب بیدار شود که ننه حسن مچش رو گرفت.مدتها بود ننه حسن سیب نمی چید تا حسن برود دنبال کار. دلیلش معلوم بود. ننه حسن هم میدانست کاری وجود ندارد.این روزها وقتی صبحها میرفت بالای سر حسن تا بیدارش کند فکر می کرد "اگه بیدار هم بشه خوب چیکار کنه بذار حداقل بخوابه کمتر غصه بخوره".

 حسن دیگر تنبل نبود حتی روزهای زیادی را از خانه بیرون رفته بود به امید پیدا کردن یک کار مناسب. چند وقت در یک شرکت ساختمانی استخدام شد. قرار بود شن ها رو الک کند و با اینکه کار سختی بود ولی حسن خوشحال بود. دیگر جزو انگل های جامعه نبود و حسن کچل تنبل نبود و کار داشت. از خروس خوان میرفت تا دم غروب و آخر ماه با درآمدش خروس قندی میخرید. چون چیز دیگری نمی شد بخرد. اما باز راضی بود. تا اینکه سیمان گران شد و آهن یک شبه شد قیمت خون بابای صاحب کار. ورشکست شد و حسن هم شد بیکار.

دوباره حسن رفت دنبال کار. همه میگفتند برای مهندس و دکتر کار نیست ولی برای کارگر ساده کار هست. حسن شانس آورد و تونست به عنوان نگهبان در یک کارخانه تولید قند کار پیدا کند. هر روز خروس خوان می رفت و نصف شب می آمد و با درآمد دو ماهش می تونست خروس قندی بخرد ولی باز خوشحال بود چون دیگر حسن تنبل نبود و کار می کرد. اما ناگهان قند خارجی وارد بازار شد و کارخانه دار ورشکست شد و دوباره حسن بیکار شد.

اینبار حسن دل به دریا زد و رفت کنار خیابان ایستاد. هر روز که نه اما تو هفته چند بار سوار ماشین مردم می شد و می رفت خانه های آنها باغبانی و رفت و روب. درآمدش کفاف خروس قندی را نمیداد اما از هیچ چیز بهتر بود. اما چند وقت که گذشت دست زیاد شد و مشتری کم. خرج زندگی بالا بود و مردم خودشان رفت و روب می کردند دیگر نیاز به حسن کچل نبود.

حالا حسن کار بهتری پیدا کرده است. تا ظهر می خوابد و بعد با چندتا از دوستهایش سرکوچه را میگیرد تا به دختران محل متلک بپراند. شب ها تا بوق سگ بیکار می گردد و بعد می رود خانه پولدارهایی که از حال آنها خبر ندارند و با پول دزدی تا خروس خوان مست می کند یا کراک و شیشه می کشد و شاید هزارتا کار دیگر.

حتی ننه حسن هم نمیداند آیا تقصیر حسن است که رسما یک انگل اجتماع بودن را پذیرفته یا آن چیزی که سبب تعطیل شدن کار های ساختمانی و کارخانه قند و بی پولی مردم شده است؟؟

نظر شما چیست؟این همه ناامیدی و افسردگی واقعا تقصیر کیست؟

از دست ما آدما

نمی دونم چرا همه فکر میکنن مشکلات اینجا از خاکی بودنشه... منظورم دنیاست... دنیای خاکی و فانی با همه مشکلاتش.. در حالی که اکثر مشکلات موجود تو این دنیا رو ما آدمای اون بوجود میاریم.. من نمی دونم باکلاس بودن و متمدن بودن و روشنفکر بودن یعنی چی؟ نمی دونم ثروتمند بودن به چه معناست؟چرا بعضی ها زشت یا زیبا هستن...

وقتی به اطرافم نگاه می کنم با کلی لغت مواجه می شم و کلی آدم که فکر می کنن باکلاس بافرهنگ متمدن و روشنفکر هستند و خیلی راحت دیگران رو بخاطر عقایدشون خرافی و عقب مانده می دونن و خودشون رو بزرگ و متجدد.. اما همین افراد کارهایی می کنن که نه تنها تو کت من نمی ره باکلاسیه بلکه به نظرم اند جهان سوم بازی هم هست!!!

اولیش حسادته.. حسادت به داشته های دیگران .. به کارهایی که دیگران می کنن .. به چیزهایی که دیگران می خرند و جاهایی که دیگران می روند.. به زندگی دیگران .. و موقعیت دیگران .. و حتی به قیافه دیگران.. و خیلی جالبه وقتی تو متن این حسد می ری میبینی دوره ایه... به صورت دایره وار همه به هم حسد می ورزیم.. حالا کاش به آگاهی ها و جایگاهها واقعی مردم حسودی می کردیم.معمولا به چیزهای پیش پا افتاده حسد می ورزیم.. طلا..پول.. موقعیت.. زیبایی.. من مدتهاست کسی رو ندیدم بگه به این حسودیم شد که اینقدر در مورد این موضوع می دونست.. یا بگه:ببین دختره احمق چقد چیز بلد بود و به رخ ما کشید و رفت.. و بیشتر از اون دلم می سوزه افرادی که همیشه فکر می کردم خیلی باهوش و با فرهنگ هستند این حرفها رو مدتهاست از یاد بردن... اینقدر غرق در حسد ورزی شدن که یادشون رفته چقدر خوب بودند و چقدر می تونن خوب باشن.. نمی گم من حسودیم نمیشه.. من فقط به یه چیز حسودیم میشه.. آرامش ! محیط آرومی که بتونی دغدغه هاتو توش فراموش کنی .. بلند و بی استرس بخندی و نگران نباشی کسی ناراحت میشه مدتهاست این محیط رو نداشتم و در دور و اطرافم ندیدم.. اگه کسی داشته باشه بهش واقعا حسودیم می شه. خوب منم یه آدم خاکی هستم

دومین کلاس گذاشتن.. در اوج نداشته برای همه کلاس بذاری... رفتی سفر .. کلاس بذاری چند روز تو فلان هتل فلان شهر بودم چنین کردم چنان شد... اما هیچوقت در مورد اینکه آیا اصلا بهت خوش گذشت صحبت نکنی... فلان لباس رو از آخرین مد فلان سایت برداشتم... دوخت فلان کشور پس باکلاس.... اما ندونی این زشت ترین و بدترکیب ترین لباسی که میتونستی بپوشی... شیرینی مهمونی من از فلان شیرینی پزی اومده.. وای چقدر باکلاسه!!!! اما هیچوقت ندونی طعم این شیرینی با شیرینی های دیگه فرقی نمیکنه!! کلا از اینکه توی اطرافم میبینم آدما اینقدر پول خرج کلاس می کنن در حالی که کلاس ندارن یا این کارشون اصلا مصداق باکلاسی هم نیست و خودشون اینجوری فکر می کنن و از این همه معیار باکلاسی مزخرف که اطرافم میبینم حالم بهم می خوره!!!! راستش دلم برای اون روزایی که همه بهم پز میدادن که دارن فلان کتاب را از فلان نویسنده میخونن و این باکلاس بود و یا وقتی کسی میتونست چهار کلمه در مورد یه مشکل مهم اجتماعی خبر جدید بده و همه میگفتن چه باکلاسه تنگ شده!!! حالم از خوردن شیرینی باکلاس رفتن به مهمونی باکلاس بازی باکلاس فیلم باکلاس لباس با کلاس مبل باکلاس و کلا آدمای باکلاس بهم میخوره و با افتخار میگم من کلا آدم بی کلاسی هستم!

سومین رسم و رسومات... بدترین چیزی که داره میره رو اعصابم اینه که اگه کسی دنبال رسم و رسوم باشه داره کار احمقانه ای می کنه اما اگه کسی رسم و رسومات را بجا نیاره یا خسیسه یا دیوونه و خل و چل و یا بدبخت پاپتی!!! آخرش ما نفهمیدیم کی میشه مردم راضی بشن... خوتون بگید خداییش کدومش خوبه؟؟از نظر من کل رسم و رسومات یعنی قلوه سنگ بر سر راه زندگی! چرا ما به این نتیجه نمی رسم کاری رو که دوست داریم بکنیم و کاری به بقیه و گذشته و آینده و شیر و گاو و پلنگ نداشته باشیم؟

چهارمیش فضولی ... البته می دونم نود درصد این مساله از بیکاری مردم ناشی میشه اما فضولی رو میشه کنترل کرد.. جدیدنا انگار همه یادشون رفته فضولی تو کار دیگران کار قبیح و بد و خیلی بی کلاسیه!! اینکه فلانی با فلانی مشکل داره ... مادرشوهر فلانی اینو گفت ... رفتم دبی فلان کار و کردن ... بد بختن ... خوشبختن ... من واقعا می خوام بدونم به شما چه ربطی داره؟ تو رو سننه؟؟ سر پیازی یا ته پیاز که نظر میدی؟؟چرا ساعت های بیکاری خودتون رو صرف این نمیکنین که مشکلات زندگی خودتون رو حل کنین و خوشبخت تر باشید!! و خیلی جالبه که در اکثر موارد افراد فکر می کنن این کارشون اصلا فضولی نیست!!!!!!!!

پنجمیش آزار رساندن که اشکال متفاوتی داره .. از طعنه و کنایه زدن و چزوندن بگیر برو به بالا.. انگار همه مردم با همه دیگه مردم سر جنگ دارن... مدام دل همو می سوزن و نیش میزنن.. همدیگرو له می کنن...

این لیست سر دراز داره... خوشحال میشم به این لیست کلماتی که اذیتتون میکنه رو اضافه کنین من میذارم اینجا همه بخونن!! همه اون چند نفری که سرمیزنن.. دورغ چرا جدیدنا به وبلاگهایی که بیننده زیاد دارند حسودیم میشه!!

 

شهناز

فضای سردی بر مراسم حاکم بود.هوا سنگین شده بود و انگار هیچکس نمی توانست نفس بکشد.سکوت سایه سنگین خود ر ابر روی فضای مراسم گسترده بود و تنها گاه با یک بحث جدی که زود به پایان میرسید شکسته میشد.همه ترجیح میدادند زودتر مجلس تمام شود تا به خانه برگردند. در قیافه همه بی حوصلگی موج میزد. برای چه باید همه قیافه غمگین بخود میگرفتند در حالی که غمگین نبودند.تنها یک دلیل داشت.قدرشناسی و مراعات تنها صاحب واقعی مجلس!!

این سومین سالگرد پسر شهناز بود.شهناز پیر و مهربان.هر چند این پسر در جوانی فوت کرده بود اما کسی برای مرگ او ناراحت نشده بود. درکل همه فامیل این پسر را تن لش بیمصرفی میدانستند که بجز دردسر درست کردن کار دیگری نمی کرد. اما در تمام مدتی که او زنده بود کسی جرات نکرد نظرش را به شهناز بگوید و یا کارهایی را که میکرد. از نظر او نازدردانه و عزیزدلش و عصای دستش بود و اکنون بعد از ۳ سال هنوز هم با صدای بلند برایش ناله می کرد و هر وقت در مهمانی ها حرفی از جوان باهوش و خوبی میشد یاد این نوگل نشکفته خود می کرد.و امروز سومین سالی بود که همه مجبور بودند بخاطر شهناز  هم که شده قیافه غمگین بخود بگیرند.درهر صورت مرگ چنین شاهکاری کسی حتی خواهر برادرانش را ناراحت نمی کرد. جواد آقا برادر بزرگترش همیشه درته دل از اینکه مجبور نبود خرابکاری های این برادر ناتنی را جمع و جور کند خوشحال بود.هرچند همه شهناز را دوست داشتند و بخاطر او کمی ناراحت بودند اما برای گلپسر مانند سروش که الان برایش گریه می کرد ناراحت نبودند.کم کم سایه کسالت بر روی مراسم افتاد . کسی نمی دانست چه کسی اول خمیازه کشید اما در راستای واگیردار بودن خمیازه مدتی بود همه خمیازه می کشیدند .

شهناز نگاهی گیرا به اطراف کرد. پسران همسر مرحومش دور تا دور مجلس را گرفته بودند. ساکت و بی حرف ایستاده بودند و تنها گاهی به یکی از مدعوین سلام می کردند. به دخترانش هم نگاهی کرد. هر چند مادر واقعی آنها نبود اما آنها را بزرگ کرده بود و به خانه بخت فرستاده بود. هیچوقت نفهمید چرا هیچکدام از آنها با برادر کوچکشان رابطه خوبی نداشتند. به وضوح می توانست ببیند که آنها از مرگ او ناخشنود نیستند و این قلبش را می فشرد. به داماد ها نگاهی انداخت دو نفری در راهرو ایستاده بودند و به آرامی بحث تجاری را شروع کرده بودند. از تعداد مهمانها کاسته شده بود و دیگر مراسم به انتهایش می رسید. میدانست تمام این افراد برای احترام به او اینجا هستند نه احترام به یک عزیز از دست رفته  و زنده کردن یاد و خاطره او. پس تصمیم خود را گرفت. پایان مراسم.

با پاهای لرزان به طرف جواد رفت و به آرامی به او گفت بهتر است مجلس را تمام کند. جواد سالهای سال جای خالی پدرش را برای خانواده پر کرده بود و هرگاه مشکلی پیش آمده بود حل نموده بود و همیشه هوای شهناز نامادری خود را داشت. جواد با اشاره ای به یکی از خدمتکاران به او فهماند که صلوات دیگری را از مهمانان مطالبه کند و مجلس را ختم نماید. خرسندی در چشمان همه افراد درخشید. غریبه ها خیلی زود خداحافظی کردند و نزدیکترها کمی پا به پا شدند و با پسرها و دخترهایش گرم گرفتند. انگار ناگهان یخ مجلس باز شد و همه به شوق آمدند.صحبتها از همه طرف آغاز شد و گهگاه به صورت آرام صدای خنده ای از گوشه ای بگوش می رسید که به احترام شهناز خیلی زود خفه میشد. به طرف نوه هایش رفت. یا بهتر است بگوید نوه های همسرش. به آرامی یکی از پیرزنهای مهمان را بخاطر آرایش و لباسش به باد تمسخر گرفته بودند. عجب دنیای بی رحمی بود. هیچکس در این خانه و در هیچ جای دنیا به یاد پسری که از دست داده بود نبود. به یاد تنها یادگاری که میتوانست در این دنیا از خود به ارمغان بگذارد. تنها فردی که واقعا ثمره وجود خودش بود.

به روزی که خبر مرگش را شنیده بود فکر کرد. جواد به او گفته بود که به علت سرعت زیاد کنترل اتومبیل را از دست داده است و به پائین پل پرت شده است. از گوشه کنایه های عروس و داماد شنیده بود که گویا مست بوده یا سرش داغ بوده. اما او هرگز باور نکرده بود. او همیشه با مادرش خیلی مهربان بود و هیچگاه او را اینچنین ندیده بود. میدانست همه این حرفها دروغ است و شایعه. هرگز از پسران دیگرش چیزی در رابطه با این موضوع که برادر کوچکترشان کار خلافی میکند نشنیده بود. آنها همیشه هوای او را که در کودکی پدرش را از دست داده بود داشتند. همه این حرفها دروغ بود. به آرامی جواد را صدا زد. شام همه آماده بود و او خسته. می رفت بخوابد بقیه کارها به عهده خودشان. نگرانی را در چهره جواد دید. خوب بود ولی خسته و دلگیر. در جواب حالتون چطوره مادر؟؟ لبخندی زد. از اینکه پسر بزرگ همسرش همیشه به او لطف داشت خوشنود بود. با جوابی متقاعد کننده او را از سلامتی اش مطمئن کرد و به طرف اتاقش به راه افتاد و تشر جواد به بقیه را شنید"مراعات حال این پیرزن رو بکنین بد نیست.خوب یه کم ظاهر نمائی کاری نداره" در اتاقش را پشت سرش بست. حوصله شنیدن حرفهایشان را نداشت. میدانست کمی بحث می کنند و بعد یکی یکی می روند و در آخر او میماند و خانه بزرگش و تنها خدمتکار دائمیش که پرستار او نیز هست.پیش خود فکر کرد فردا روز دیگری بود. میدانست فرزندانش اگر چه فرزندان واقعی او نبودند اما همیشه قدر سالهایی را که او برای آنها صرف کرده بود را می دانستند. هرچند تنها امیدش زیر خاک بود ولی در این سه سال آنها نگذاشته بودند تنها بماند. می دانست اگر پسرش نرفته بود هرگز قدر آنها را نمی دانست و نمی فهمید که ثمره زندگیش نه یک پسر بلکه ۳ پسر و دو دختر دیگر نیز بوده است. برای خودش تکرار کرد: سومین مراسمت هم تمام شد. این هم از امسال. چقدر دیگر باید زنده بمانم!!!

شب عید

ما انسانهای خس و خاشاک گاهی اوقات معضلات خاصی برای خودمان درست می کنیم و نمی فهمیم که چطوری از پسشان بر بیاییم.یکی از این معضلات شب عید می باشد.چون نمی فهمیم که باید ایرانی باشیم یا مسلمان و اصلا این دو با هم متفاوت هستند یا نه؟؟

من که آدم مهمی هستم در این امر خطیر گیر نموده ام. امروز به یک نفر عید را تبریک نمودیم به شکل بدی زد در پوزمان که "عید ما عید نوروز است.عید عربها به ما چه مربوط!!!!" برای اولین بار در عمر شریفمان جواب کسی را ندادیم از زیر سبیل نداشته مبارک رد نمودیم...

راستش را بخواهید عید قربان مهمترین عید مسلمانان نباشد دومین عید بزرگ مسلمانان است. اما حضور شما عارضم که چرا مسلمان بودن و عرب بودن در ایران مساوی شده است؟

دوباره باید عرض نمایم که مغز بزرگ و پر از فسفر ما تحلیل کرد که آیا عرب ستیزی همان اسلام ستیزی می باشد یا نه!!! اینکه خیلی از ماها از اعراب دل پری داریم چون در جوامع بین المللی تحویلمان نمیگیرد یعنی باید حساب اسلام را هم برسیم؟؟؟؟

اما بعد از تفکرات عمیق و تعقل به این نتیجه رسیدم که هیچ ربطی به اعراب ندارد. خیلی ها چون مهرگان و سده و ... را نمی گیرند دعوا دارند که اینها را هم نگیریم پای آنها در!! اما به شما می گویم از نظر شخص شخیص من هر چی عید بیشتر داشته باشیم بهتر می باشد.خوب آنها را هم بگیریم با اینها جمع شوند بشوند صدتا!!!

اگر شما خود را بچه مسلمان می دانید باید بدانید که سنی یا شیعه بودن و عرب یا عجم بودن و افغانی یا ایرانی بودن و دختر خوشگل یا زشت بودن... هیچکدام سبب نمی شود که تفاوتی در شاد بودن و حق شاد بودن شما ایجاد شود. باید همیشه شاد بود لباس خوب پوشید و حق زندگی داشت. زندگی یعنی شاد زیستن خندیدن و خوش بودن.زندگی فقط همین است و باید خیلی خیلی شاد بود.

پس هر چیزی که دلیلی به ما دهد که الکی خوش باشیم ـ که دقیقا فلسفه و مبدا ایجاد اعیاد همین است ـ باید بازیچه ما باشد تا شاد باشیم.. حتی اگر عید فطر و قربان مال عربهاست و ولنتاین و کریسمس و هزار کوفت و زهرمار دیگه مال خارجکی هاست بازم باید آنها را جشن گرفت

به طور کلی من عاشق فلسفه روز غیرتولدم!!روز غیر تولد می گوید هر روز به هر دلیلی ـ حتی بی دلیلی  ـ جشن بگیرید و خوش باشید!!پس فرقی نمی کند که کریسمس با کلاس است و قربان بی کلاس مهم این است که شاد باشی و سعی کنی دیگران را شاد کنی بله فرزندم فقط مهم شاد بودن است!!!

در پایان عرایضم عمر طولانی برای شما  یک جو مغر برای خودم و یک عالمه شعور برای آنهایی که ندارند و با کارهایشان مردم را روانی کرده اند آرزو می کنم و عید ما و عزای بع بع گویان عالم را به شما و خانواده محترمتان و حضور محترم هر ایرانی تبریک می کویم. 

من امروز شادم!!!

چرا بعضی روزها آدم غمگینه بعضی روزها شاد نمی دونم.. شاید واسه شام شب قبله.. شاید بخاطر هرمونای بدنه و شایدم بخاطر خوابایی که آدم میبینه... شاید هم قدیمیا راست می گفتن که نحسی وجود داره و آدم یه روزهایی الکی نحسه و یه روزهایی الکی خوشحال... شاید همزاد آدم خوشحاله که آدم سرحاله.. و شاید بخاطر اینه که روزتو با یه خبر خوب شروع کردی

اما نکته مهم اینه که من امروز الکی خوشحالم... الکی که نه اما از صبح خیلی سرحالم... همینجوری همش بهم خوش گذشته و امروز روز خوبی بوده.. از اون روزا که خدا انگار اومده پائین داره رو سرت دست میکشه میگه طفلکی امروز رو دیگه شاد باش....

نمی دونم شما به این چیزا اعتقاد دارین یا نه اما یه روزایی واقعا خدا بهت لبخند میزنه... کلی اتفاقای خوب برات میافته و یکدفعه احساس میکنی ناامیدیات پریدن رفتن خونه بغلی.. احساس میکنی زندگی لبخند که نه قهقهه میزنه.. و معمولا تو این روزا همه اتفاقای خوبی که مدتها بوده منتظرشون بودی برات میافتن... باور کنین من از این روزا تو زندگیم خیلی داشتم

امروز هم از اون روزا بود... حیف دیگه شب شده و تموم شده اما روز خوبی بود.. دیشب شب مزخرفی رو پشت سر گذاشتم .. خیلی شب بدی بود اما بجاش صبح آسمون رنگ دیگه ای داشت و الان هم که رفتم بیرون دیدم ستاره هام هنوز قشنگن!!!!

واسه همینم چون خوشحالم دلم میخواد زیاد بنویسم و زر زیاد بزنم... اول نظرات .... از همه ممنونم که نظر میدین و خیلی هم خوبه که نوشته های من خواننده دارن ... اما به اون فسقلی که میاد و همش میگه خوب بود بد بود... کی گفته من نقد سازنده دوست دارم... من فقط تعریف دوست دارم و اینکه خواهر محترمه منم باید تعریف کنه وظیفشه!!! و فقط خانواده هم زرت و پرتای منو نمی خونن چندتا از دوستام هم میان!!!

دوم ... امروز بعد مدتها رفتم بیرون با دل شاد و دیدم مردم دارن واسه عید خرید میکنن واسه همینم دل منم اومد که چیزی بخرم و نکته خیلی خوبش که هیچ بچه بی سر پناه یا بدبختی ندیدیم که دلم بسوزه و نتونم لباس بخرم چون شب عید قربونه دعا میکنم که خدا به همه بچه های کوچیکی که تنها گناهشون اینه که بدجایی بدنیا اومدن سرپناه لباس و غذا بده تا امشب که من خوشم اونها هم خوش باشن و یادمون نره گاهی وقتا میشه واسه این بچه ها یه کیک خرید داد بخورن چون اکثرا گشنه هستن اما هرگز بهشون پول ندید چون این کار ظالمانه تره و اونها رو تو خیابون نگه میداره

سوم... فردا همه گوشت تازه داریم و می خوریم چون عاشورای گوسفنداست و این خیلی جالبه که تو عید مهم ما مسلمونا این همه بع بع این حیوانات چهارپا مهم است.. خوب کباب و آب گوشت و جگر قلوه بخورین تا جون بگیرین و خون اونا هدر نره...

چهارم ... چهارم رو بعدا میگم چون باید برم.... چایی داغ بخورم یخ زدم پشت این ماتم.... راستی کسی نمی دونه چرا بع بع کردن گوسفند در حال مرگ اصلا غمگین نیست؟؟؟؟؟

پایان

به چی واقعا میشه گفت پایان!! وقتی خورشید غروب میکنه؟؟وقتی لیوان آب تموم میشه؟؟ وقتی مدادت اونقدر کوچیکه که دیگه نمی تونی بتراشیش؟؟ وقتی واحد پول کشورت اینقدر بی ارزشه که باید یه گونی پول با خودت جابجا کنی تا چیپس بخری؟؟ وقتی برنامه مورد علاقه ات آهنگ آخرشو میزنه؟؟

واقعا پایان یه ماجرا چیه؟؟؟ کی آدما به این تنیجه میرسن که این دیگه آخرشه؟؟پایان؟؟Finish؟ end؟

دیروز داشتم فکر میکردم پایان زندگی ما کجاست؟؟ کی این آدم دیوونه و بدبخت تموم میشه میره پی کارش؟؟ اگه باور داشته باشی که دنیا آخر و عاقبت نداره و همینجوری سلسله وار تکرار میشه و به تناسخ روح اعتقاد داشته باشی یا به زندگی پس از مرگ کی به آخر ماجرا میرسی؟؟

فکر نکنید من فیلسوفم زیاد کتاب میخونم یا ... من فقط یه آدم بیکارم که میشینه فکر میکنه که آخر ماجرا چی میشه؟؟ تو این مدتی که از خدا عمر گرفتم متوجه شدم هیچ چیز هیچ وقت تموم نمیشه. تا فکر میکنی این مشکل معضل یا ماجرا تموم شده میبینی بعدیش اومد و متصل به قبلی هم هست!!!

فکر میکنی الکی میگم.. پس خوب گوش بده!!اول که به دنیا میای مجبوری شیر بخوری و نق بزنی.. هنوز داری شیر مک میزنی که یکی میپره وسط میگه پس دندوناش کی در میاد... داری دندون در میاری و فکر میکنی خوب تموم شد میگن پس چرا راه نمیره.. راه که افتادی باید حرف زدن هم یاد بگیری... حرف زدن که یاد گرفتی میگن چرا جمله نمی سازه.. هنوز داری شیر میخوری دندونات تازه در اومده و تازه راه افتادی و حرف میزنی که میگن باید غذا بخوری دو لپی .. تازه واسه خودت آدمی شدی که میگن بند کفشتو ببند لباستو خودت بپوش خودت تنها برو دستشوئی و هزار دنگ و فنگ دیگه .. این کارا رو هنوز درست یاد نگرفتی میگن دوست پیدا کن.. هنوز تو کف دوست پیدا کردنی میفرستنت مدرسه که درس یاد بگیر ... هنوز خوندن و نوشتن و جدول ضرب و یاد نگرفته باید شیمی و فیزیک و .. یاد بگیری و امتحان تیزهوشان بدی بزور بشی تیزهوش... هنوز داری دنبال نمره می دوی که میگن کنکوره ... کنکورت و داده نداده دانشجو میشی ... هنوز داری دانشگاه رو هضم می کنی باید عاشق بشی.. هنوز عاشق نشده باید فراموشش کنی چون بدردت نمی خوره .. هنوز تو کف عشق قبلی میشوننت سر سفره عقد.. عقد کرده ای دانشجویی هنوز تموم نشده میگن درس خوندی واسه چی بدو برو سرکار... هنوز تازه عروسی سرکار میری درست تازه تموم شده که باید مادر شی چرا لفتش میدی.. مادرم که شدی خودش دوباره از نو..

مشکلات دنیا تمومی نداره کی قراره ازسر ما دست وردارن خدا می دونه... کاش حداقل نهلیست بودیم به زندگی بعد مرگ باور نداشتیم اینجوری شاید با مردن راحت میشدیم... خدا بخیر کنه... تو ربع قرن اول زندگیمون که همش دویدیم دومی رو خدا میدونه !!!

این روزها

روزاها از پس هم می آیند و می روند و تنها فایده اش این است که آدم پیرتر می شود و به طور مداوم دلیل جدیدی پیدا می کند خودش را سرزنش کند. این روزها زندگی به سادگی قبل نیست. قبلا صبح که بلند می شدی تا غروب هزارتا کار داشتی بکنی. از صبحانه شروع می شد و می رفت تا شام.به طور مداوم راه می رفتی و کار می کردی. اما این روزها هیچکس دستش به کار نمی رود. وقتی اطرافت را نگاه می کنی میبینی همه کسل هستند و هر کس به سبک خودش کسل است. انگار امید و شادی از بین ما رفته است. همه منگ و گیج تنها روزها را سپری می کنند و منتظرند که شاید اتفاقی بیافتد. من هم مثل همه. سکوت کردن را به فریاد کشیدن ترجیح داده ایم و منتظریم. دیگر تلاشی برای تغییر نمی کنیم. اکثر دوستانم بیکارند و آنها که بیکار نیستند خانه دارند!! کم کم داریم زیر خروارها ناامیدی و بیکاری خاک می شویم.. این روزها دلم خیلی گرفته است.. این روزها وقتی بیرون می روم و میبینم تنها مردم به ویترینها نگاه می کنند و ناامیدانه رد می شوند دلم می گیرد. وقتی چشمان مشتاق فروشنده را با دیدین مشتری میبینم و بعد برق ناامیدی را با رفتن دست خالی مشتری در همان چشمان دلم می گیرد.این روزها وقتی ایمیلم را چک می کنم دلم می گیرد. وقتی خبرها را میشنوم باز هم بدتر می شود. حتی دیگر سریالها هم ابر ناامیدی را دارند. از در پناه تو و در قلب من خبری نیست. باید خانه به دوش را ببینی یا اگر حسش نبود چندتا سریال کره ای . آنوقت حالت بدتر هم می شود چون حسرت میخوری که کاش چشمانت تنگ بود ولی دلت باز میشد.این روزها غیر از صف نانوایی جایی را شلوغ نمی بینی. این روزها هیچکس را نمی بینی که راضی باشد. همه مشکل دارند. هر کس به روش خودش می نالد. یکی کنکور دارد و امیدی به تحصیل ندارد چون تو را می بیند که برای خودت ول می گردی. یکی شوهر دارد ولی زندگی ندارد می نالد از نداری و مشکلات. یکی کار دارد ولی درآمد ندارد. یکی بیکار است. یکی ترشیده. یکی هم هیچ غمی ندارد بجز درد بی دردی.این روزها روزهای مسخره ایست. این روزها روزهای سختی است. بقول مادرم: "خدا بدادمان برسد چون خودمان به داد خودمان نمی رسیم"

قلی

دعوا کردن هم عالمی داره و بخصوص برای آدمهای بی عرضه ای که دعوا کردن هم بلد نیستن. مثل همین قلی خودمون. فکر نکنین خول و چله. فقط عرضه دعوا کردن نداره. پس پریزوزها رفته بود نانوایی همه فکر کردن این هدف کردن رایانه یارانه مارانه چه میدونم همین کوفتی... قحطی میاره ریخته بودن تو نانوایی. این ذلیل مرگ شده ها هم که نون نمیدن دست ملت. بلوایی بود. من تو صف زنونه بودم قلی تو صف مردونه... هزار نفر زدن تو صف این قلی هیچی نگفت دست آخر با دوتا نون سرد اومد بیرون اونم وقتی من رسیده بودم خونه!!! گفتم مرد خوب تو هم بزن توی صف دو تا بزن تو سر شاطر بهت زودتر نون بده دادی قالی مثل بز منو نگاه کرد.

وقتی میخواستن شوهرم بدن ننه خدابیامرزم گفت بی زبونه خوبه خودت خانم خونه ای ... نمی شی تو سری خور شوهرت .اما ننه بنده خدا نفهمید شوهر ذلیل هم زیاد به درد نمی خوره.. همین چند وقت پیش اشرف زن همسایه اومد گفت شوهرش بازنشست شده کلی پول دادن بهشون گفتم ذلیل گرفته قلی که با شوهر تو همکار بوده گفت فتح الله رئیس نگهبوناست قلی ذلیل مرگ شده بعد یه عمر همون جا درجا زده...

 باز فکر کنم وضع بدری آباجی بزرگم که شوهرش روزی ده بار کتکش میزد بهتر از من بدبخت بود حداقل وقتی سرشو گذاشت مرد یه پولی داشت که بدری ۴ تا سفر کربلا بره... نمی دونم اگه همین لونه موش رو بابای قلی بهمون نداده بود باید چه می کردیم..

ای خواهر اول ازدواجم همه خواهرا از حسودی من مرده بودن شوهرم خونه و کار داشت تو پایتخت بود و پسر یکی یکدانه... ننه ام گفت ته تغاری رو به بدبختی شوهر نمی دم باید ناز دردانه باشد... خدابیامرز نمی دونست ادم اخر عمر ناز می خواهد نه اول عمر...خدا رفتگون شما رو هم بیامرزه.. چی شد.. شوهر خواهرا رفتن خودشون خونه ساختن به چه بزرگی کار راه انداختن با چه درآمد ما هنوزم تو همون کلبه خرابه ایم که انشاالله امسال زمستون رو سرمون خراب شه راحت شیم...

ما که برو رویی داشتیم دادن به این ناز دردونه قلی چی بروزمون اومده ببین... زندگی سخته خواهر.. خواستگار داشتم قرص ماه درس خونده اون وقت دانشگاه رفته بود خودشو میکشت واسه من ... صدبار پیغوم فرستاد ننه ام گفت این مادرش اکوان دیوه بچمو اذیت میکنه.. اما ننه ذلیل شده قلی رو ندید که یه عمر منو چزوند.. چی بگم بهتون از بدبختیام... همین پسر عموم نصرت اون وقت هیچی نداشت اما عاشق من بود از اون عاشقا که نگو... الان میبینی چه زندگی ساخته واسه زنش ... بساز بفروش شده... ننه ام گفت دختر به خانمی میدم نه به کلفتی ... داد ما رو به این قلی... اخه نمی دونم چیه این قلی رو ننه ام دوست داشت...  وقتی ازدواج کردیم اومدیم اینجا ننه قلی جای همه خواهر شوهرای نداشتم و جاریا نداشته جزم داد.چی بگم.. من که سنی ندارم من پیر زمونم اینجوری شدم.. همه فامیل به بر و روی من حسد داشتن حالا همه شدم گل بی عیب منم عجوزه پرچروک...

 اخ خواهر اخ خواهر حتی ارزوی یه دعوا زن و شوهری درست رو دلم موند .هر وقت هر چی گفتم دادو قال کردم مثل بز نگاهم کرد و هیچی نگفت فوقش سرشو میگرفت یه جایی می نشست همین... چی بگم چی بگم که نگفتنم بهتره.. حالا بهش میگم مرد باید بری حساب وا کنی تو بانک نکنه این ذلیل مرگ شده ها پول بریزن به حساب به ما ندن بدون رایانه چی کار کنیم بازم مثل بز نگاهم می کنه... من پیرزن فکنتی باید بیام وایسم اینجا تو صف تا ببینم چی میشه خواهر... باز خدا رو شکر شما رو دیدم یه کم درددل کردم دلم واشه... حالا راستی این رایانه ها رو چقد میدن؟؟؟؟

لبخند زردآلوها

دستان لرزانش را بالاتر کشید. شاخه درخت را گرفت و پائین کشید. نمی دانست این درخت پیر چگونه می تواند چنین سرحال و شاداب باشد و میوه هایی به این زیبایی را به وجود اورد. او نیمی از سن این درخت را هم نداشت ولی با همین بالا کشیدن دستانش احساس دردی شدید در پشتش کرد. به سبد میوه  نگاهی کرد. سیب ها به او لبخند می زدند. فکر کرد برای امروز بچه ها کافی است. اگر بیشتر خواستند خودشان می ایند و می چینند. سبد را برداشت. به ارامی مشغول قدم زدن شد. چقدر ارامش این مکان را دوست داشت. قدم زدن در این مسیرها او را به یاد کودکیش می انداخت. انگار هزاران سال از ان روزها که با خواهر و برادرانش در این مسیرهای خاکی می دویدند می گذشت. از اینکه در سختی های سالهای گذشته این باغ و خانه را نگاه داشته بود راضی بود. به سالهای سختی فکر کرد که در تهران گذرانده بود. به شلوغی انجا. به رفت و امد ها و به ادم های متفاوتی که در انجا دیده بود. هر چند دوستانی نیز در انجا داشت اما همیشه این حرف پدرش در یادش بود که هیچ جا زمین خود ادم نمی شود. بعد از یک هفته دوری امروز بچه ها می امدند. با نوه ها. با عروس و دامادها. کمی دلش گرفت. چه حیف که در این روز به این خوبی با این هوای مطبوع علی اقا نبود. کسی که سالها را با او در سختی ها و خوشی ها پشت سر گذاشته بود. 5 سال از انروزی که رفت گذشت. با خود اندیشید انسان چه موجود عجیبی است. وقتی او رفت فکر کرد به زودی خواهد رفت اما 5 سال گذشته و هنوز او در این کوچه باغ ها قدم می زند. این درختان سیب باید چیده شوند. امروز مردها باید کار کنند. این سیب ها را خواهند چید و با خود خواهند برد. پروانه زیبایی از کنارش گذشت. همانقدر که ترک اینجا برایش سخت بود بازگشت به خانه خود برایش شادی بخش بود. اینکه دخترهایش را به فامیل شهرستانی شوهر داد و بعد پسرش هم بازگشت تا همه در شهر خودشان باشند و او بتواند به باغ خودشان در ده برگردد شانس بزرگ زندگیش بود. هر چند همه می گفتند او ساده اندیش است اما انها نمی دانستند این راههای باریک خاکی و این خانه های کوچک و این درختان سیب برای او همه چیز بود. حالا که تنها و پیر شده اینجا اخرین مکانی است که شادی را در درون او زنده نگه می دارد. به افتاب بالای سرش نگاه کرد. حالا دیگر بچه ها می رسیدند. یک اخر هفته خوب در هوای زیبای بهاری و با خانواده می توانست خستگی کار را از دل مردان در اورد و نشاط را به زنان باز گرداند. به خانه رسیده بود. سبد میوه هارا در حوض کوچک وسط حیاط خالی کرد. همیشه دلش می خواست در این حوض ماهی باشد اما هرگز کسی برای این حوض ماهی نخریده بود.درختان سیب داخل خانه هم بار داده بودند. همچنین زرد الویی که نهالش را همان سالهای اول ازدواجشان علی اقا کاشت. نگاهی به زرد الو ها کرد. همه رسیده بودند. قصد کرد بلند شود و چندتا هم زرد الو بچیند اما درد مجالش نداد. نمی دانست این دردهای پی در پی در سینه اش را چکار کند. حتما امروز به دامادش می گفت. او دکتر است و حتما می داند این دردها برای چیست. کنار حوض نشست. بچه ها خودشان زردالو خواهند چید. به اسمان نگاه کرد. دیگر  وقتش بود. اگر مثل همیشه صبح زود حرکت کرده باشند دیگر باید برسند. بوی نان تازه در فضا پیچید. حتما کبری دوباره نان پخته و برای بچه های او نیز میاورد. عطر اودیه هایی که کبری در نانش می ریخت همه جا را پر کرد. کبری. اخرین باقی مانده از اشنایان گذشته. به ارامی در را باز کرد و داخل شد. نان ها را از زیر چادرش بیرون اورد. او به استقبال کبری رفت. درد داشت اما تخفیف یافته بود. سفره نانش را باز کرد. نان ها را در سفره چید. کبری مثل همیشه هنوز نرسیده شروع به دادن اخبار متفاوت ده کرد. و خبرهایش یا از مرگ کهن سالان بود یا از عروسی جوانان. دختر اکبر اقا زائیده بود و پسر. روز به این خوبی را باید با خبرهای خوب هم درامیخت. اما او نگران بود. به کبری گفت که بچه هایش دیر کرده اند. کبری نگاهی به اسمان انداخت: نه ، هنو زوده اباجی. میرسند. کبری رفت. به رفتن او نگاه کرد. یاد روزهای کودکی افتاد که با همین کبری پشت سر ننه اقا می دویدند و راه رفتن او را مسخره می کردند. کبری با کمر خمیده و شکم بزرگش کاملا شبیه به ننه اقا راه می رود. خنده اش گرفت. بلند شد تا برود و روی سنگ جلوی خانه بشیند. از روی ان می توانست جاده را ببیند. بچه ها به زودی می رسند. نگاهی به زیر غذای خودش کرد. بچه ها با خود نهار می اوردند اما او می خواست برای بچه هایش اش بپزد. اش او را همه دوست داشتند. قدمهایش سنگین شد. کبری از و سر پا تر بود . فکر کرد او هم حتما خمیده و کج کج راه می رود. اما این بار خنده اش نگرفت. درد سینه اش دوباره شروع شد. به طرف سنگ رفت و نشست. به ارامی چشمانش را بست. صدای ماشین ها او را از خواب بیدار کرد. بچه های کبری و مش حیدر رسیده بودند. به انها سلام کرد. محمدرضا پسر بزرگ کبری جلو امد.

-حالتون خوبه؟؟ حمید اقا رو تو راه دیدیم. الان دیگه می رسند.

-ممنون.

درد شدید شد. چهره او در هم رفت. نگاهی به چهره محمدرضا انداخت. نگرانی در چشمانش دیده میشد. بار دیگر حالش را پرسید.

-خوبم ننه. شما برین. مادرت منتظرتونه.

تردید رفتن در چشمان همه انها دیده میشد. کبری به پیشواز بچه ها امد. لبخندی به  انها زد . انها رفتند و دوباره می توانست جاده را ببیند. ماشین پسرش در جاده ظاهر شد. حس خاصی به او می گفت شاید نتواند صورت انها را برای اخرین بار ببیند. بار دیگر به جاده نگاه کرد. به زودی می رسیدند. یکی از بچه های کبری دوباره بالای سرش امد. انها نیز نگران شده بودند. نتوانست تشخیص بدهد که چه کسی لیوان اب را بر لبانش گذاشت. چشمانش به جاده بود . اما مدتی بود که بچه ها رسیده بودند . دور او جمع شده بودند. صدای فریاد دخترهایش را می شنید. لبخندی زد. بچه ها رسیده بودند. سیب ها در حوض و اش بر روی اجاق منتظرشان بود. اما او دیگر می بایست برود. کسی از بردن او به بیمارستان گفت. دستان گرم دامادش را گرفت. به ارامی سرش را برگرداند. حلقه اشک در چشمان دامادش برق می زد. دستان قوی پسرش او را از روی سنگ برداشت . به طرف خانه برد. کبری و صدای او را که دعا می خواند را شنید. از کنار زردالو ها گذشتند. می خواست به بچه ها بگوید که زردالو بچینند . نوه ها با بهت او را نگاه می کردند. در رخت خوابش ارام خوابیده بود. و احساس کرد زرد الو ها به او لبخند می زنند. لبخندی شبیه لبخند علی اقا. چشمانش را بست. صدای شیون بلند شد.کبری دعا می خواند. فردا پیرزن دیگری خبر مرگ او را به دوست قدیمیش می داد. همسایه ها یکی یکی برای گفتن تسلیت به بچه ها وارد می شدند. زرد الو زیر بار میوه ها کمرش را خم کرده بود.

دلم گرفته

هر از چند گاهی  دل آدم میگیرد و در آن موقع نمی تواند از خودش زر در کند.. دل من هم گرفته است.. باورتون نمیشود نشود ولی دلم گرفته.. خیلی کم پیش میاد دل من بگیره در همه این سالها خیلی کم شده شاید کمتر از انگشتای یه دست شما.. اما این روزها دلم گرفته...میگم دلم گرفته چرا باورت نمیشه خوب!!! حتما باید زور بالا سرت باشه! واسه همینم قصد دارم یه مدت تا وقتی دلم باز میشه غمناک بنویسم... پس اگه متن غمناک دیدین نگید چرا!!!باشه بچه های خوب

اعتراض موقوف

در راستای اینکه تنها بیننده این وبلاگ نسبت به مطالبش اعتراض کرده اینجانب امر میکنم اعتراض موقوف!!!! مگه بقیه جاها حق اعتراض دارین که اینجا داشته باشین... مگه من که اینقد مهمم بیکارم بیام اینجا هی مطلب بنویسم... کلی کار دارم از صبح تا شب انجام بدم.. میخوای لیستشو بدم ببینید؟؟؟؟؟؟

جهت خالی نبودن عریضه

 

این داستان به نظرم جالب اومد

http://joreyeakhar.parsiblog.com/312165.htm

توجیهات!!!

و این هم مشکلی است!!!!

چند وقت پیش به علت مصرف بالای کارتهای مختلف اینترنت به این نتیجه رسیدیم که از اینترنت پرسرعت استفاده کنیم تا هم همیشه و در همه ساعات اینترنت داشته باشیم و دلمون هی نلرزه و هم از سرعت بالاتری بهره ببریم و کارهای علمی تحقیقاتی فنی و مهم خود را بهتر انجام بدهیم!!!!

برای همین در کنکاش برآمدیم و رهسپار شدیم به سرویس دهنده متحرمه ADSL و بعد از هزینه نیمی از موجودی ته کیف مان با یک عدد مودم و کمی کابل و کلی CD و غیره به خانه برگشتیم!!!  بعد از مرارتها توانستیم سیستم را پشت سیم تلیفون نصب نمائیم و آماده  بکار شویم و کلی خوشحال شویم که بابا عجب سرعتی...و کلی حال کرده بودیم.

راستش اوایل واقعا خوب بود اینترنت با سرعت مناسب که میتوانستی بی دردسر به تمامی کارا برسی و هی نگران نباشی که زودتر قطع شی که کارتت تموم نشه راحت مطالب رو می خوندی و سرعت هم بد نبود. روزی هزار بار خدا رو شکر می کردیم که کلا تکونولوژی را ذهن آدم خاکی انداخت!! حتی والده مکرمه نیز راضی بود چون میتوانست از طریق اینترنت پسرگل گلاب و نوه نازنین را ببیند و دلش تنگ نشود.

اما از آنجا که کلا خوشی و خوش بودن و لذت بردن و ... برای همگان حرام است مشکلات بروز کرد... اکنون که صبح از خواب بر میخیزیم و میاییم چک کنیم ببینیم از دوستان چه خبر میبینیم سرعت ذغالی می شود و حرکت کند میشود ... بعد از تماس می فهمیم "سرعت از بالا اومده پائین" کمی دندان به جگر میگذاریم و بعد از چند ساعت میآییم میبینیم کلا قطع شده!!! حالا تقریبا یک روز در میان گیر این اینترنت پرسرعت محترم هستیم و آقای پشت خط دیگه آشنا شده با ما!!!

علت اینکه بلافاصله بعد از اینکه اینجا باز شد چند روز تعطیل بود هم قطع همین اینترنت بود. بدین وسیله از تمامی بیکارانی که فکر می کردن اینجا چیزی هست و نبود پوزش می خواهیم(این همه وراجی فقط بخاطر این بود که فکر نکنین ما تنبلیم هیچی به ذهنمون نمی رسیده بنویسیم و وراجی کردن بلد نیستیم)

 

 

درود

 

درود بر همه وبگردان عزیز که دست تصادف به اینجا راهنماییتان کرد. من هم خیلی قبلا به صورت تصادفی گیر آدمهای خل وضعی مثل خودم که وبلاگ دارند افتادم. از صمیم قلب برایتان متاسفم سریع اشتباه خود را تصحیح کنید!!!

بعلت اینکه اینجانب نمی توانم به اندازه کافی برای بقیه مردم نطق کنم تصمیم گرفتم اینجا نطق کنم تا هم گوش اطرافیان از شنیدن عرایض اینجانب کر نشود و هم خودم غم باد نگیرم نمیرم. خوب خدا بعضی افراد رو برای وراجی آفریده ولی بقیه این را نمی فهمند. البته من خیلی حرفای خوبی میزنم و اگر شما به حرفای من گوش فرا دهید و نصایح من را آویزه ی گوش خود نمائید ممکن است کمی آدم شوید.

من خیلی مهم هستم اما کسی مرا درک نمی کند برای همین اینجا می نویسم شما بخوانید حالش رو ببرید. آدم مهم حتما نباید رئیس جمهور باشد یا استاد دانشگاه یا نویسنده ماهر یا مدیر مدرسه... کمی سطح بالا فکر کنید آدم مهم کسی است که خودش را مهم بداند و بتواند به دیگران بقبالاند که مهم است.. کمی به دور خود نگاه کنین... همه کسانی که مهم هستند در واقع مارا مجبور کردن فکر کنیم مهم هستند.. اما شما کودکان نونهال بدانید که وقتی مثل اینجانب از دانشگاه فارغ شدید و تحصیلات رو بوسیدید گذاشتید کنار میروید سرکار.. اونموقع خیلی چیزها دستگیرتان می شود و میفهمید چقدر مهم هستید.... خیلی مهم .... خیلی خیلی مهم.. باور کنید.. من الان خیلی مهم هستم همین امروز توانستم از یک تخم شترمرغ که به گندگی گلدان بود یک اثر هنری بیافرینم.. بعدا عکسش رو میذارم ببینید... برای مهم بودن لازم نیست تاریخ را عوض کنین بعضی وقتها لازمه نذارید تاریخ عوض بشود... اینرا یکنفر گفته من شنیدم اما یادم نیست کی بوده.. اما زیاد هم مهم نیست کی چی گفته مهمه که بالاخره شما بدونید شما هم مهم هستید اگه خودتون بخواهید.. و هر آدمی واسه خودش مهمه و همین اهم مهمهاست....

ها ها ها دیدید وراجی کردن هیچکاری نداره به این میگویند یه جور طوفان ذهنی یا چیزی شبیه به این که هر چی بذهنت میرسه بنویسی... اینجا فرنویسه و قرار نیست هیچی به هیچی ربطی داشته باشه و کلا قراره همه هر زری دوست دارند نطق نمایند و اصلا هم مهم نیست چند نفر عرایض بنده را بخوانند چون اصولا وبلاگ یعنی اینکه همینجوری بنویسی و برات مهم نباشه کی می خونه یا اصلا کسی مزخرفات تو رو میخونه یا نه!! البته من قصد کردم هر وقت حرف مهمی هم به ذهنم رسید اینجا بنویسم.... خوب خیلی زر زدم بهتره از بالای منبر به زیر آیم برم سراغ کارهای خیلی مهمی که دارم... خوب بالاخره من آدم مهمی هستم دیگر ....