انگل اجتماع
حسنک باز هم از خواب بیدار شد. دستانش را بهم مالید و از پنجره به بیرون نگاه کرد. آفتاب زیاد هم وسط آسمان نبود. متوجه شد امروز زود از خواب بیدار شده است. چشمانش را با دست مالید. هنوز تصمیم نگرفته بود از خواب بیدار شود که ننه حسن مچش رو گرفت.مدتها بود ننه حسن سیب نمی چید تا حسن برود دنبال کار. دلیلش معلوم بود. ننه حسن هم میدانست کاری وجود ندارد.این روزها وقتی صبحها میرفت بالای سر حسن تا بیدارش کند فکر می کرد "اگه بیدار هم بشه خوب چیکار کنه بذار حداقل بخوابه کمتر غصه بخوره".
حسن دیگر تنبل نبود حتی روزهای زیادی را از خانه بیرون رفته بود به امید پیدا کردن یک کار مناسب. چند وقت در یک شرکت ساختمانی استخدام شد. قرار بود شن ها رو الک کند و با اینکه کار سختی بود ولی حسن خوشحال بود. دیگر جزو انگل های جامعه نبود و حسن کچل تنبل نبود و کار داشت. از خروس خوان میرفت تا دم غروب و آخر ماه با درآمدش خروس قندی میخرید. چون چیز دیگری نمی شد بخرد. اما باز راضی بود. تا اینکه سیمان گران شد و آهن یک شبه شد قیمت خون بابای صاحب کار. ورشکست شد و حسن هم شد بیکار.
دوباره حسن رفت دنبال کار. همه میگفتند برای مهندس و دکتر کار نیست ولی برای کارگر ساده کار هست. حسن شانس آورد و تونست به عنوان نگهبان در یک کارخانه تولید قند کار پیدا کند. هر روز خروس خوان می رفت و نصف شب می آمد و با درآمد دو ماهش می تونست خروس قندی بخرد ولی باز خوشحال بود چون دیگر حسن تنبل نبود و کار می کرد. اما ناگهان قند خارجی وارد بازار شد و کارخانه دار ورشکست شد و دوباره حسن بیکار شد.
اینبار حسن دل به دریا زد و رفت کنار خیابان ایستاد. هر روز که نه اما تو هفته چند بار سوار ماشین مردم می شد و می رفت خانه های آنها باغبانی و رفت و روب. درآمدش کفاف خروس قندی را نمیداد اما از هیچ چیز بهتر بود. اما چند وقت که گذشت دست زیاد شد و مشتری کم. خرج زندگی بالا بود و مردم خودشان رفت و روب می کردند دیگر نیاز به حسن کچل نبود.
حالا حسن کار بهتری پیدا کرده است. تا ظهر می خوابد و بعد با چندتا از دوستهایش سرکوچه را میگیرد تا به دختران محل متلک بپراند. شب ها تا بوق سگ بیکار می گردد و بعد می رود خانه پولدارهایی که از حال آنها خبر ندارند و با پول دزدی تا خروس خوان مست می کند یا کراک و شیشه می کشد و شاید هزارتا کار دیگر.
حتی ننه حسن هم نمیداند آیا تقصیر حسن است که رسما یک انگل اجتماع بودن را پذیرفته یا آن چیزی که سبب تعطیل شدن کار های ساختمانی و کارخانه قند و بی پولی مردم شده است؟؟
نظر شما چیست؟این همه ناامیدی و افسردگی واقعا تقصیر کیست؟