آتش
دیشب پر از آواز بود... آواز آتش... انگار سرخی آتش که به زردی ما میخورد سکوت را میشکست.. اینبار انگار آتش سرخیش بیش از اندازه بود ... یا زردی ما خیلی زیاد بود... وقتی به هم میخوردند مثال دو غول بزرگ که به هم رسیده اند فریاد میکشیدند ... صدایشان انفجار بود..از داخل منفجر میشدی.. گویا آتش امسال دل پر درد ما را توان نداشت... اما خب.. آتش سرخیش را به ما داد... و صدای ترقه های اینور و آنور...صدای هیاهو هر ساله.. آتش هایی که به سوی افق می رفتند... و صداهایی از همه طرف... شاید صداهایی متفاوت با سالهای قبل!!
از روی آتش که پریدم فکر کردم که چهارشنبه سوری نوعی آزمون شجاعت است.. سرخی آتش همان شجاعتی است که باید از آن بگیریم و زردی ما همان ترس است.. هر چه آتش بالاتر باشد سرخیش هم بیشتر است.. بیشتر هم زردی ما را از بین می برد...اگر کسی از روی آتشی بزرگ بپرد پس میتواند در سال بعد با آتشهای بزرگتری هم بجنگد...
وقتی از دور خیز برمیداری تا به سمت آتش بروی در ابتدا عقلت نمیگذارد.. سرعت پاهایت را کند میکند.. چشمهایت میگوید نرو.. میافتی.. میسوزی.. درد و رنج.. از دست دادن آنچه دوست داری.. اما بعد چیزی در وجودت میگوید بپر... انگار نوای قلبت است.. برو.. تو میتوانی... آنقدر که فکر میکنی ترسناک نیست... سرعتت را زیاد میکند.. به پاهایت نیرو میدمد.. و میپری...وقتی پایت دوباره به زمین رسید چشمانت سریع برمیگردد.. میخواهد ببیند اوج کاری که کردی.. آیا آتش بزرگ بود... و قلبت به چشمت میگوید .. دیدی توانست... بگذار باز هم بپرد.. اگر یکبار از روی آتش پریدی باز هم میپری... همیشه همینطور است.. تنها بار اول ترسناک است.. اگر یکبار از روی آتش پریدی و با آن دست و پنجه نرم کردی غول آتش میمیرد.. آنوقت همیشه میتوانی از رویش بپری...آنوقت سرخی آتش - مفید اما ویرانگر- از آن توست و در قلبت جا خوش میکند..
زرنوشت:نمیدانم چه حسی وجود داره.. حس جالبی است.. اوایل فکر میکردم دوستش دارم چون مادرم دوستش دارد.. وقتی مریض میشد فکر میکردم بخاطر اینکه مادرم ناراحت و خسته است من هم ناراحتم.. من هم خسته ام.. اما چند ماه پیش توی بیمارستان فهمیدم خودش را دوست دارم.. بی واسطه.. نه بخاطر کس دیگه ای .. بخاطر خودش... مادربزرگم مریض است.. مادربزرگم در بیمارستان است... مادربزرگم ترسیده است... بهتر باشی مادر بزرگ جان.. چهارشنبه سوری که بدون شما صفایی نداشت.. سایه ات سالها بالای سر همه ما باشد..
فرنوشت:نمیتوانیم کاری کنیم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند.. اما میتوانیم کاری کنیم که روی سر ما آشیانه نسازند!!





