آتش

دیشب پر از آواز بود... آواز آتش... انگار سرخی آتش که به زردی ما میخورد سکوت را میشکست.. اینبار انگار آتش سرخیش بیش از اندازه بود ... یا زردی ما خیلی زیاد بود... وقتی به هم میخوردند مثال دو غول بزرگ که به هم رسیده اند فریاد میکشیدند ... صدایشان انفجار بود..از داخل منفجر میشدی.. گویا آتش امسال دل پر درد ما را توان نداشت... اما خب.. آتش سرخیش را به ما داد... و صدای ترقه های اینور و آنور...صدای هیاهو هر ساله.. آتش هایی که به سوی افق می رفتند... و صداهایی از همه طرف... شاید صداهایی متفاوت با سالهای قبل!! 

از روی آتش که پریدم فکر کردم که چهارشنبه سوری نوعی آزمون شجاعت است.. سرخی آتش همان شجاعتی است که باید از آن بگیریم و زردی ما همان ترس است.. هر چه آتش بالاتر باشد سرخیش هم بیشتر است.. بیشتر هم زردی ما را از بین می برد...اگر کسی از روی آتشی بزرگ بپرد پس میتواند در سال بعد با آتشهای بزرگتری هم بجنگد...

وقتی از دور خیز برمیداری تا به سمت آتش بروی در ابتدا عقلت نمیگذارد.. سرعت پاهایت را کند میکند.. چشمهایت میگوید نرو.. میافتی.. میسوزی.. درد و رنج.. از دست دادن آنچه دوست داری.. اما بعد چیزی در وجودت میگوید بپر... انگار نوای قلبت است.. برو.. تو میتوانی... آنقدر که فکر میکنی ترسناک نیست... سرعتت را زیاد میکند.. به پاهایت نیرو میدمد.. و میپری...وقتی پایت دوباره به زمین رسید چشمانت سریع برمیگردد.. میخواهد ببیند اوج کاری که کردی.. آیا آتش بزرگ بود... و قلبت به چشمت میگوید .. دیدی توانست... بگذار باز هم بپرد.. اگر یکبار از روی آتش پریدی باز هم میپری... همیشه همینطور است.. تنها بار اول ترسناک است.. اگر یکبار از روی آتش پریدی و با آن دست و پنجه نرم کردی غول آتش میمیرد.. آنوقت همیشه میتوانی از رویش بپری...آنوقت سرخی آتش - مفید اما ویرانگر- از آن توست و در قلبت جا خوش میکند..  

زرنوشت:نمیدانم چه حسی وجود داره.. حس جالبی است.. اوایل فکر میکردم دوستش دارم چون مادرم دوستش دارد.. وقتی مریض میشد فکر میکردم بخاطر اینکه مادرم ناراحت و خسته است من هم ناراحتم.. من هم خسته ام.. اما چند ماه پیش توی بیمارستان فهمیدم خودش را دوست دارم.. بی واسطه.. نه بخاطر کس دیگه ای .. بخاطر خودش... مادربزرگم مریض است.. مادربزرگم در بیمارستان است... مادربزرگم ترسیده است... بهتر باشی مادر بزرگ جان.. چهارشنبه سوری که بدون شما صفایی نداشت.. سایه ات سالها بالای سر همه ما باشد..

فرنوشت:نمیتوانیم کاری کنیم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند.. اما میتوانیم کاری کنیم که روی سر ما آشیانه نسازند!!

فری فرفری میشود

دوستان هر بازی یک پایان دارد...

با نهایت قدردانی از سیروس.. بهنام.. امیرعلی.. کوروش خان تمدن..ابوآرتای عزیز... مهدیه بانو.. و حتی عسل بانو و همه افرادی که شرکت کردند.. هر چند این مسابقه برنده ای نداشت اما من که از ذوق و قریحه و البته حافظه برخی دوستان ذوق مرگ شدم.. همه عالی بودند.. آنها هم که جامانده اند دیر آمده اند نان تمام شد ایشالا تنور بعدی...

من امتیاز دادم دیدم از دکتر بز پسر شجاع تا جناب ملک الموت در این اسم فامیل آمده است و ما چون نمیخواهیم مثل برنامه بفرمائید شام گیس و گیس کشی راه بیافتد بیخیال امتیاز دادن شدیم... بهتر است دعوا نکنید.. بشین سر جات پسر جان.. بازی کردیم .. دور هم بودیم.. خوش گذشت...تمام

اما بشنوید از وقتی ما رفتیم و فری واقعا فرفری شد!!!

با اجازه همه حاضران و دوستان و بزرگترها و وابستگان دور و نزدیک و خوانندگان و شنودگان و بقیه عالم بالا و پائین ما رفتیم و امروز سرمان را فر نمودیم.. یعنی الان رسما ما فرفری هستیم.. و چون ما اصولا آدم ذوق مرگی هستیم اینقدر ذوق زده شده ایم که انگار دنیا را به ما داده اند... خب طول میکشد تا شما لایه های پنهان ما را درک کنید.. در حال حاضر من خیلی از اینکه موهایم تاب به صورت بزی خورده اند مسرورم.. راستش مدتی بود اصلا مسرور نبودیم.. داشتیم از فرط غصه میمردیم.. اما الان با فر درمانی خوب شده ایم.. کلا این فر و فری و فرفری و فردرمانی چیزهای خوبی هستند...

زرنوشت فکر نکنید ما یادمان رفته چهارشنبه سوری.. فکر نکنید ما یادمان رفته کل ژاپن داغون شده.. فکر نکنید ما دیگر نگران قبض گاز و آب و برق نیستیم.. فکر نکنید ما خودمان را به یک فر ناقابل فروختیم... تنها دلمان میخواست اگر مردیم حداقل یکبار موهایمان را فر زده باشیم... اینجوری کمتر شبیه ناکامان میشدیم... و راستش گاهی آدم احساس میکند نیاز به رهایی از فکر وخیال دارد.. نیاز دارد گاهی تمام مشکلات را در پسکوچه های ذهنش قایم کند و زندگی را کمی به آغوش بکشد.... نیاز به اینکه انسانی تازه را از کالبد موجودی مایوس بیرون بیاورد... همین شد که ما رفتیم و فر کردیم... حالا ما همان فری قبل نیستیم الان فری با مدل موی فرفری هستیم... راستش مدتها بود حس خوبی به زندگی نداشتم... دیروز یکی گفت این فیلم ۲۰۱۲ را دیدید .. توی اون هم از ۲۰۱۱ هی زلزله و سیل و تسونامی و برهم ریختگیهای سیاسی شروع میشه و در ۲۰۱۲ دنیا به آخر میرسه... ما این فیلم را دیده ایم.. ما که میدانیم اگر کشتی هم در کار باشد ما را سوار نمیکنند.. پس فکر کردیم اگر قرار باشد امسال آخرین سال زندگیمان باشد کمی بیشتر از سال ۱۳۸۹ از آن لذت ببریم... قصد کرده ایم از همین آغاز سال ۱۳۹۰ فری دیگری باشیم.. امیدوارتر.. استوارتر و با قدمهای محکمتر.. به دنبال آرزوها و خواسته های خودمان... و به دنبال آزادی...

فرنوشت:  آنکه میخواهد روزی پریدن آموزد... نخست باید ایستادن راه رفتن دویدن و بالا رفتن را بیاموزد...پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند. "نیچه"

 پی نوشت:اینجا  از ما سوال پرسیدن ما جواب دادیم.... با تشکر از ریحانه بانو

بازی با حروف و شخصیت ها

 دیشب با خانواده محترمه اسم و فامیل بازی کردیم و یک بخش جالب به این بازی اضافه شد... اسامی شخصیتها!! اسم های آدمهای بزرگ.. آنهایی که مشهورند.. اگه قرار باشه از روی حروف الفبا اسم ۳۲ تا انسان معروف رو بگید چه کسایی رو نام میبرید؟ سیاست مداران.. نویسندگان... بازیگران سینما... ورزشکاران... از نظر شما "شخصیت" چه کسانی میتونند باشند؟

برای این منظور از تمام خوانندگان محترم این وبلاگ تقاضا میکنم از ۳۲ حرف الفبای فارسی اسم ۳۲ نفر را که به عنوان شخصیت میشناسند نام ببرند... در صورتی که فکر میکنند این افراد برای دیگران شناخته شده نیستند معرفی هم بکنند....

این یک بازی است و خیلی هم رسمی است ها.. همه هم دعوتند... بیاییم اطلاعات خود را با دیگران به اشتراک بگذاریماز دوستان میخواهم زیاد فکر نکنند.. فقط اولین شخصیتی که توی ذهنشان می آید را بگویند.. باکلاس بازی هم در نیاورید..

خودمان:

 الف : ابراهیم نبوی

ب: بنیامین ناتان یاهو

پ: پائلو کوئیلو

ت: تهمینه میلانی

ث: ثریا قاسمی

ج: جبران خلیل جبران

چ: چه گوآرا

ح: حمیرا

خ: خلیل جوادی (شاعر طنز پرداز ... فکر کنم همه بشناسند)

د: دایان کیتون

ذ: ذبیح الله منصور (اگه اشتباه نکرده باشم... مترجم و روزنامه نگار.. فکر کنم مترجم کتاب سه تفنگدار )

ر: روژه هنین (بازیگر نقش ناوارو)

ز: زهرا رهنورد

ژ: ژاندارک

س: سیمین بهبهانی

ش: شیرین عبادی

ص: صابر ابر (بازیگر)

ض:(سید) ضیا طباطبایی(نخست وزیر ایران) 

ط : طبرسی (نویسنده تاریخ طبرسی!!)

ظ:ظهیر الدوله (یک لقب اشرافی ایرانی که در زمان قاجار کاربرد فراوانی داشت و البته برای ما مشهورترینش حاکم کرمان میباشد...)

ع: (دکتر) علی شریعتی

غ: غلام پیروانی

ف: فرشچیان

ق: قالیباف (شهردار تهران البته!!)

ک: کاترین هپبورن

گ: گوهر خیراندیش

ل: لاری کینگ

م: مسعود بهنود

ن: نیچه

و: ویرجینیا وولف

ه: هیلاری کلینتون

ی: یهودا

خیال!!

گاهی آدم وقتی به گذشته و عقایدش نگاه میکنه اینقدر تغییر میبینه که نمیتونه باور کنه.. انگار هر چند سال یکبار  باید توی آینه به خودش نگاه کنه و ببینه خودش رو میشناسه یا نه.. اینقدر تغییر میکنی که گاهی باورت نمیشه این خود خودتی... اما فکر میکنم مهمترین چیزی که توی این سالهای بلوغ نغییر میکنه خیالپردازی هاست.. منظورم رویاها نیست.. چیزهای دست نیافتنی نیست.. منظورم اینه که وقتی شبها قبل از خواب چشمهاتو میبندی و خودت رو چند سال بزرگتر فرض میکنی و توی زمان سفر میکنی خودت رو چه شکلی میبینی.. خیال چند سال بعد..

قدیمها اگه آدمها توی موقعیت امثال ما بودند معمولا به سفر رفتن و گشت و گذار و خریدن چیزهای محبوبشون فکر میکردن.. به چیزهایی که توی زندگی معمولی هر کس امکان داره اتفاق بیافته.. شاید اونهایی که دل خجسته ای داشتن به جشن عروسیشون فکر میکردن..با یه عالمه گل و رقص و شیرینی و تجمل... بقیه شاید به یه سفر خارجی.. به یه برنامه برای ساختن خونه مورد علاقشون.. راستش همه اینها یه سری خیالهایی بود که دغدغه ذهن خسته از کار هر کسی بود.. شاید به نوعی هدفی لذت بخش برای تلاش بیشتر.. یه جوری یه حس امید برای زودتر رسیدن به دست یافتنی ها!!

اما الان که چشمهاتو میبندی و فکر میکنی واقعا چی میاد توی ذهنت؟ اولین چیزی که میتونی تصورش رو کنی چیه؟اولین خیال.. اولین ساخته ذهنت که با کمی فکر کردن بهش به خودت آرامش بدی؟

قدیمها وقتی چشمهامو میبستم خیالهای قشنگی میومد سراغم.. زندگی خوب .. کار خوب.. خودم رو یه آدم موفق میدیدم با یه شغل مناسب... راستش خیالهای آرامش بخش من خیلی هیجان انگیز بودند.. زیاد بلندپروازانه نبودند اما چیزهای کوچکی هم نبودند.. وقتی چشمهام بسته میشدم خودم رو توی ماشین لوکس میدیدم.. شرکت خودم رو میدیدم..فکر میکردم وقتی سال ۱۳۹۰ برسه من خیلی توی زندگیم پیشرفت کردم..

اما توی این روزها این خیال واسه من تبدیل شده تنها به خیالپردازی در مورد امنیت و آرامش.. داشتن امنیت کاری .. عاطفی .. و خانوادگی.. نمیگم نبود مشکلات .. تنها این حس که یه جوری بیمه شدم و دیگه نباید نگران اتفاقات باشم.. راستش تمام خیالپردازی من این شده که وقتی تلویزیون رو روشن میکنم به جای حرص برای شنیدن اخبار بشینم و با یه دل سیر سریال ببینم..یا بجای نگرانی برای برنامه ریزی خرج پول و پس انداز به اینکه چطور درآمدم رو  خرج کنم فکر کنم... راستش الان خیالپردازی های من خیلی با قبل فرق کرده.. اینقدر سطح خواسته هایم پائین اومده که گاهی فقط فکر اینکه یه روز راحت و بی مشغله ذهنی نفس بکشم تبدیل شده به یه رویا دست نیافتنی!!

زرنوشت: فکر میکنید چقدر لذت بخش باشه که یه کلنگ دستت بگیری و رفیقت یه پتک.. بعد بریزی توی خونه مردم و در حالی که دارند لولا یا بفرمائید شام میبینند دیششون رو بپوکونی و جیم بزنی بیرون... یا چقدر لذت بخشه وقتی یه بچه ۵ ساله یه ترقه رو داره آتیش میزنه بپری و با باتوم مامانشو بزنی... فکر کردین چقدر میتونه جالب باشه وقتی روی صندلی ریاست نشستی و کارمند زیر دستت رو تا حد مرگ میترسونی چون شنیدی دیشب از آپارتمان اون صدای الله اکبر میومده؟؟یا فکر کردین چقدر حال میده بدون در نظر گرفتن مجلس و قانون و هر چیزی که محدودت میکنه با یه مشت آدم بله قربان گو بشینی توی کابینه و هی طرح تصویب کنی و بدی برای اجرا بعد هم هیچکس نتونه بهت گیر بده؟؟برای یکبار خودتون رو بگذارین جای افرادی که فکر میکنن با قدرت میتونن از شما اجازه زندگی کردن و شاد بودن رو بگیرن و ببینین چقدر میتونه لذت بخش باشه!!!بعد آدمهای بیشعوری مثل من فکر میکنن این کارها بد است و زشت است و نباید انجامشان داد.. ملت بیشعور است نمیفهمد تقصیر آنها نیست!!

فرنوشت: دهانت را میبویند.. مبادا گفته باشی "الله اکبر"!! کمد لباسهایت را میگردند مبادا لباسی به رنگ سبز داشته باشی...دست نوشته هایت را میخوانند مبادا جایی گفته باشی "آزادی".. دلت را میپویند .. مبادا جایی که آنها نمیخواهند به اسارت داده باشی!!پستوی خانه ات را میگردند.. مبادا صدایی از آزادی را بشنوی.. حیات خانه ات امن نیست.. پشت بامت برای آنهاست... روزگار غریبی است نازنین.. درد را نباید گفت... حرف را نباید زد... نفس را باید به سهمیه بیرون داد... روزگار غریبی است... روزگار غریبی است نازنین... عشق نیست که باید پنهان شود.. در این روزگار غریب.. زنده بودنت را باید نهان داری... روزگار غریبی است نازنین.. زندگی را در پستوی خانه نهان باید کرد!!

 

چهارشنبه سوری!!

چهارشنبه سوری امسال را با ما باشید

دیگر ترقه و نارنجک از مد افتاده است

وسیعتر و خبیثانه تر بیاندیشید

از تفریحات جدید لذت ببرید

نگران سوختگی نباشید

دیگر با سوختگی در چهارشنبه سوری خداحافظی کنید

نهایت لذت و تفریح با ما

امسال را با گاز اشک آور ... اسپری فلفل و شوک الکتریکی جشن بگیرید

جهت دریافت وسایل چهارشنبه سوری امسال به پایگاههای بسیج سراسر کشور مراجعه نمائید

هدف ما کسب رضایت .... است 

طرح ساماندهی نوجوانان سنین ۱۲ تا ۱۶ سال

ستاد مبارزه با فتنه گران بسیج


در مورد زندان حشمتیه و اینکه کجاست تحقیقات کامل صورت گرفت.. پس دوستان نگران نباشند... در ضمن متن آگهی بالا را جدی بگیرید.. چهارشنبه سوری امسال با سالهای دیگر متفاوت است.. به احتمال قوی زیاد آلودگی صوتی نداشته باشید.. بیشتر آلودگی گازی داشته باشید...

در ضمن دیدن این قبضهای بی یارانه گاز   اشک خیلی ها را در آورده.. ۱۵ روز بدون محاسبه یارانه و این قبضهای قشنگ... خوشمان آمد این مردم یارانه دوست بالاخره شیرفهم شدند... اما مهم این است که دوماه بهمن و اسفند قبضهای گاز دیدنی خواهند بود... اما خنده خیلی خیلی بیشتر ان است که اداره گاز لطف فرمودند و اعلام کردند قبضها را قسط بندی میکنیم... خانواده های محترمه در نظر داشته باشند از این تاریخ بجز قسط وام مسکن.. قسط مدرسه بچه ها.. قسط جهیز دختر خانم.. قسط دندان پزشکی.. قسط های زیر را نیز به سبد خانوار خود اضافه نمایند:"قسط برق تیرماه و مرداده ماه""قسط آب اسفندماه و فروردین ماه""قسط گاز بهمن ماه و اسفندماه" و ...

زرنوشت: نمیدونم من اینجوری هستم و یا همه انواع بشریت.. اما من وقتی بشینم و سعی کنم روی موضوعی فکر کنم معمولا اصلا نمیشه... اما اگه مشغول یه کار دیگه باشم که اتفاقا به تمرکز هم نیاز داره اونوقت هزار تا فکر و خیال میاد توی سرم و همه مشکلات بشریم حل میشه.. مثل مذهبی این مورد توی نمازه.. معمولا اگه نماز بخونی توی نماز همه گمشده هات پیدا میشه.. چیزایی که یادت رفته به یادت میاد ... و خلاصه بخاطر حضورقلبی که داری فقط و فقط به مادیات فکر میکنی نه معنویات!!!

اما فکر نکنید من توی نماز دچار این عدم حضور قلبها شدم.. نه بابا من معمولا نیم متر هم از زمین بالا میرم... چند وقته دارم فکر میکنم در مورد چی بنویسم ... همین امروز که داشتم به شدت روی نحوه چیدن بشقابها توی کابینت فکر میکردم کلی موضوع نوشتن به ذهنم رسید.. و قسمت خنده دارش اینه که نزدیک بود کل ظرفهای مامان جان را بشکنم ... خب رفته بودم توی بحر موضوع و داشتم حسابی غرق میشدم!!!

فرنوشت: لحظه پيروزي براي من از آن جهت شيرين است که پيران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببينم . نادر شاه افشار

 

عکس ما

یکی از دوستان خوبمان بازی راه انداخته و تصویری رشیدانه از ما کشیده و آنجا گذاشته...

تصویر ما

بروید ببینید حض کنید از این پرچم بدست!!

همین.. امروز سرم شلوغه.. مواظب خودتون باشید امروز... راستی زندان حشمتیه کجاست؟؟

ساندیس خوری تا به کی؟

امسال در بازار شلوارهای فاق بلند رونمایی شدند.. البت که ما طرفدار شلوار فاق بلندیم ...اما گویا این هم از اساس فتنه گری می باشد.. چون با آن شلوارهای فاق کوتاه که همه اش از پای آدم آویزان بودند نمیشد تند تند دوید چون امکان داشت بیافتند پائین و خب .. ناموس مملکت بر باد رود.. اما این فاق بلندها نعمتهای خوبی هستند.. خدایشان نگه دارد.. مد خوبی است امسال!!!

اما از خرید عید و آجیل و تخمه و .. که بگذریم  همچنان اوضاع خاورمیانه و اعراب نخود کشمشی می باشد.. راستش نظر خاصی هم ندارم..همه فکر میکردند وقتی باراک حسین اوباما رئیس جمهور شود تغییرات در دنیا آغاز میشود.. باراک کاری نکرد.. اما بن علی که رفت انگار تغییرات آغاز شد.. فعلا این خانم وزیر خارجه فرانسه را گرفتند که با خرج بن علی رفته بوده تونس گردش.. کمی که فکر میکنم میبینم چقده اینها باحال میباشند.. وقتی جلوی وزیرخارجه ات را بگیری که هر جا گردش نرود خب عمرا وزیر داخله جرات نمیکند مردم را به تیر ببندد و یا وزیر نفت دست به پول مردم دراز نمیکند.. باید سفت بگیری که شل نخوری!!!نت بردارید این نکته ها را .... در آینده شاید بدرد خورد... آدم عاقل دوبار از یک سوراخ گزیده نمیشود...

در بین الملل هم که حالی به قذافی دادند.. فکر نکنم سرنوشتی بهتر از صدام در انتظارش باشه.. هر چند در آخر سر شاید یه جایی مثل ونزوئلا راهش بدهند اما فعلا که قطع نامه بدجور بر علیه او صادر شد.. این لیبی هم مثل ایران شده.. توی ایران هی سفیران استعفا میدهند ..توی لیبی نماینده سازمان مللشون مثل ابر بهاری گریه میکنه!!!!

اما مهم اینه که کی از سید و شیخ خودمون خبر داره؟این حصار آهنی بدجور کار داد دست این دو بیچاره... یکی میگه مسمومشون میکنن.. یکی میگه اعتصاب غذا هستند.. هر کس یه چیزی میگه.... اما در کل این کارها اصلا درست نیست.. بقول کامبیز حسینی آقای جمهوری  اسلامی  .. نکن... برادر محترم نکن.. این کارها زشت است.. خودت نکن... همین کارها را میکنی مردم مجبور میشوند خرید عید را بگذارند کنار بیآیند بروند در خیابان تظاهرات.. بی خود سر سالی خون مردم را توی شیشه نکن..

زرنوشت: میخواستم کمی در مورد فضای عید بنویسم و خوشحال بازی در بیاوردم.. اما موضوعی این چند روز درگیرم کرده بود.. یک آقای معلمی ما داشتیم همسن و سال پدرمان.. مرد خیلی خوبی بود.. از آن معلمها که همه میروند پیششان کلاس خصوصی.. اما وقتی توی مدرسه شاگردش هستی میگه "خصوصی لازم نیست هر چی لازم باشه خودم یادت میدم تو مدرسه" این آقای معلم پولکی نبود..این آقای معلم دست خیر داشت.. این آقای معلم دلش برای بچه ها میتپید.. این آقای معلم وجدان داشت.. و از همه مهمتر این آقای معلم ساندیس خور نبود.. نزدیک یکماهی است ایشان را از تدریس محروم کردند.. همه ساعتهای تدریسش را ازش گرفتند.. ما میدانستیم قضیه از خس و خاشاک بودن اوست.. اما یکی ما را شیرفهم کرد که برایش بدجور پرونده ساخته اند.. آنهم نه س .ی. ا .س .ی بلکه منکراتی!!! هر کس یکبار با این آقا درس داشته باشد میفهمد اصلا توی این باغها نیست.. این پست رو تقدیم میکنم به معلم خوبم آقای هندسه عزیز.. هر چند اسم نمیبرم.. چون شاید دوست نداشته باشه.. خیلی نامردیه.. اگر میگیرید و میبیندید و از کار بیکار میکنید حداقل شرف داشته باشید بگید به این دلیل نه اینکه با آبروی مردم بازی کنید...دلمان از قشر فرهنگی شهرمان هم گرفته است.. فقط یک سوال.. چرا از همکارتان طرفداری نمیکنید؟ یعنی نمیبایست در برابر دروغ و پرونده سازی برای یک معلم شریف می ایستادید و از همکار ۳۰ و اندی ساله خود دفاع میکردید؟ ساندیس خوری تا کجا؟ بی معرفتی تا کی؟

فرنوشت:  شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگد مال کنید اما محال است بتوانید عطر آن را در فضا محو سازید. "ولتر"

 

آی مردم.. کمرم شکست.. پاهایم آماسیده.. دستم کبود شده... آیییییییییییی... یک بادمجان گوشه چشمم سبز شده... انگار مچ دستم در رفته... آیی.. آخخخخخخخخخ... سرم درد میکند.. آییی کمرم.. انگار دوتا شده...

نه .. باور کنید من خس وخاشاک بازی در نیاوردم.. من را عزیزان زحمت کش بسیجی و پاسدار مورد نوازش قرار ندادند.. زندان انفرادی هم نبودم.. همه اینها حاصل زحمات بی شائبه من در زمینه خانه تکانی می باشد.. آخخخ قوزک پایم هم درد میکند...

زرنوشت: یکی میگفت ایرانیها رفتند دنبال عید و خانه تکانی ... دیگه جو عید اومده .. از قدیم هم گفتند آدم را برق بگیرد جو نگیرد... حتی در سالهای گذشته توی تعطیلات عید به زندانیهای سیاسی هم مرخصی میدادند.. چون اصولا ما ایرانیها وقتی عید میشود همه کار را تعطیل میکنیم و فقط به عید می پردازیم.. اما امسال من که فکر نمیکنم اینجوری باشه.. ادامه حصر خانگی سران فتنه سبب شده فتنه گران و عوامل خارجی که تحت تاثیر بهائیت و صهیونیست جهانی هستند حتی عید باستانی ایرانی را بیخیال شوند و بخواهند دوباره خس و خاشاک بازی در بیاورند.. یک منبع معتبر گفت که اردکانیهای عزیز گفتند جرات دارند به عمو محمد جان دست بزنند پدرشان را در میآوریم.. اما راستش در دیار کریمان کسی سینه برای آشیخ خودمان به تنور نمیچسباند.. اما در هر صورت.. مردم لیبی که نصف کشور را گرفته اند و محموتی بدجور فعلا کنف میباشد...اما از آن ور ما فهمیدیم که گروهی به اسم "جوانان اصلاح طلب " تشکیل شده که گفتند اگه سید و شیخ اصلاحات را آزاد نکنید میریزیم ور خیابانها.. گروهی هم در مقابل گفته اند آزاد که نمیکنیم هیچ میگیریم اعدام هم میکنیم.. فعلا اوضاع حسابی بهم ریخته... مادر جان ما هم دارد داد میزند که من دوباره از زیر کار در رفته ام!!!

شعر نوشت:  دل مي رود زِ دستم صاحبدلان خدا را .... ما انقلاب كرديم يا انقلاب ما را ؟

فرنوشت: کسی که حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند.. لیاقت آزادی را ندارد .. "بنجامین فرانکلین"

مرگ بر فیلترینگ

من همیشه از سانسور کردن بدم می آید.. حتی وقتی می خواهم بعضی قصه ها را برای بچه ها تعریف کنم و یه قسمتهاییش رو مجبور میشم سانسور کنم عذاب وجدان میگیرم.. یک مادربزرگ دارم که خیلی خیلی عزیز است و حسابی دوستش دارم.. عمرا اهل سانسور کردن نیست.. وقتی برای بچه ها قصه تعریف میکند تا یکماه پدر و مادر بچه ها مجبورن هی کودک دلبندشان را بپیچانند.. یکبار داشتم ماه پیشونی را برای بچه ها تعریف میکردم به قسمت زشت شدن دختر زن بابا که رسیدن آمدم سانسور کنم داد زد قصه را درست تعریف کن دختر!!

خب در حال حاضر با این همه دیش و وماهواره و ال ام بی و .. سانسور به شکل قبل تاثیر خاصی نداره.. بطور کلی سانسور فیلمها و سریالها و قصه ها تاثیر چندانی توی زندگی افراد نداره... اما نوع جدید و مدرن تر سانسور به وجود آمده.. یکیش ارسال پارازیت.. ودیگری فیلترینگ!!

این روزها اگر بدون فیلتر شکن وارد اینترنت بشوی انگار اصلا اینترنت نداری.. همه جا هی میخوری توی شکم صفحه پیوندها.. دیروز میخواستم چند عکس از قذافی پیدا کنم.. همه عکسهایش را فیلتر کرده بودند.. میگوئی نه یک سرچ در گوگل بزن تا ببینی....

اما فکر میکنم معضل اصلی وقتی پیش می آید که تو نه تنها در اینترنت فیلتر میشوی بلکه کل زندگیت را هم از یک فیلتر میگذرانند... این روزها حسابی یاد کتاب انقلاب جورج اورول میافتم.. توی این کتاب کل تاریخ  به طور مداوم بازنویسی و یا بازآفرینی میشود... فکر کنم همینجوری پیش برود تا سال دیگر ما اصلا یکبار هم با لیبی ارتباط نداشتیم و اصلا قذافی کی بوده؟؟

تا اینجا که ما میبینیم نصف حرفهایی که آقایون توی ۶ سال گذشته زده اند و ما شنیدیم را امروز میگویند نزده ایم.. نصف کارها را میگویند نکرده ایم.. نصف اتفاقات را دیگران مسبب بودند و آقایان انجام نداده اند.. فکر کنم در پایان این مدت بفهمیم کلا ما این سالها در کما بودیم و خواب میدیدم و هیچکدام از این اتفاقات نیافتاده!!همینجوری که تقلب و تورم و بیکاری و درجازدن پیشرفت و زیاد شدن فقر و ... همشان توهم است...

جدی نوشت: فلسفه فیلتر کردن چیست؟ ندیدن و ندانستن چه بخشی از قدرت قدرتمندان رو افزایش میده... من سانسور اخبار و عدم آزادی بیان در زمینه خبر رو درک میکنم.. این امر سبب میشه اذهان عمومی از اطلاعات کمتری برخوردار باشند و در نتیجه اعتراضات برای اصلاح امور کمتر بشه.. مثلا وقتی مردم ندونند قیمت نفت چقدر بالا رفته و درآمد سالانه کشور چقدر زیاد شده  دنبال تاثیرات این مازاد درآمد توی زندگی خودشون نمیگردند.. و یا وقتی در مورد فساد اخلاقی قدرتمندان چیزی ندونند اعتراضی هم در کار نخواهد بود.. شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک دقیقا مثل همان اجتماع عمل میکنند.. همیشه دانشگاهها محلی برای نقد و آغاز اعتراضات هستند چون عده ای جوان در کنار هم اخبار و اتفاقات را مبادله میکنند و با ارتباط با هم و کار گروهی میتونند اعتراضاتی رو شکل بدهند.. حالا فرض کنید که این جوونها نیاز به در کنار هم بودن فیزیکی نداشته باشند و به راحتی بتونند در ارتباط با هم خبرها رو مبادله کنند و قول و قرار بگذارند.. در نتیجه چون کنترل فیزیکی و استفاده از باتوم و گاز اشک آور در دنیای مجازی ممکن نیست این شبکه ها همواره میتونند کانون ایجاد فتنه در جوامع دیکتاتوری باشند... دلیل فیلتر شدن سایتها به اشتراک گذاری فایلها هم عمدتا در همین رابطه است.. توی یک سایت به اشتراک گذاری تو میتونی هر نوع فایلی که دلت بخواد رو آپلود کنی و آدرس اون رو در اختیار دوستانت قرار بدهی.. و اونها نمیتوانند تنها یک فایل را فیلتر کنند.. از محتوای فایل ها به راحتی باخبر نمیشوند و وقتی هم بشوند تو کار خودت را کردی و فایل را به دست خیلیها رسانده ای!!

اصولا اساس کار فیلتر و سانسور ریشه در عدم اطلاع رسانی دارد.. وقتی گروهی می خواهند با پنهان کردن مشکلات و ضعفهای خودشون حکمرانی کنند مساله فیلتر و سانسور شکل میگیره.. اگه توی جامعه امروز خودمان نگاه کنیم به خوبی میبینیم افرادی که از اخبار کمتری آگاه هستند و تنها به اخبار تحریف و سانسور شده داخلی قناعت دارند دقیقا همان افرادی هستند که امروز در دسته خس و خاشاک قرار نمیگیرند... 

زرنوشت:امروز اعصابم به شدت گه مرغی میباشد.. هر چقدر گشتم دنبال یک واژه مودبانه تر که نمایانگر احساسم باشد پیدا نکردم.... دیشب کلی گشتم و کلی عکس پیدا کردم که امروز یک پست عکسلاگی بگذارم اینجا .. حالا آمده ام میبینم سایت آپلود مرا فیلتر کرده اند.. همه ی عکس های قبلی پرررررررررر چه برسد به پست امروز.. هر چقدر هم تلاش کردم یکی دیگه پیدا کنم نشد!!حتی آپلود توی 4shared هم اثر نداشت.. در حال حاضر به من نزدیک نشوید هوایم بسیار طوفانی میباشد.. خدا هر چه فیلتر و فیلترساز و فیلتر کن و فیلتر پرور است را جمیعا بفرستد لای دست پدرشان!!

فرنوشت:

مردیم در این زمانه از دلتنگی

اوضاعِ زمانه هم شده خرچنگی

خشک است و عبوس هرکه بینم، یارب

قدری برسان تهاجم فرهنگی!

"مرحوم عمران صلاحی"

 

زندان...

زندان... وقتی این رو میشنوی اولین چیزی که توی ذهنت ترسیم میشه نرده است و دستهایی که نرده ها رو گرفتند.. آدمی که میخواد فرار کنه.. میخواد خارج بشه.. از یه جائی که مجبوره اونجا باشه...

 از یه جایی.. از یه جایی.... فقط زندان میتونه یه جا باشه؟ یا یه فکر ؟ یا یه خانه؟ یا یه فرد؟ زندان و زندانی یعنی چی؟ زندان کجاست؟

وقتی به آزادی فکر میکنی همیشه در کنارش واژه اسارت هم میاد.. اگه بخوای با تضادها ترجمه کنی پس زندانی یعنی کسی که آزادی نداره.. کسی که بخشی یا همه آزادی هاشو ازش گرفتند...نبود آزادی یعنی زندانی بودن...

اما وقتی به نوع زندانها فکر میکنی میبینی خیلی چیزها هستند بجز دیوار و در و نگهبان که سبب میشوند تو خودت برای خودت زندان به وجود بیاری ... زندان اندیشه وقتی که فکر کردن رو گناه بشماری... زندان درون وقتی بیرون ریختن را گناه بدونی... زندان عشق وقتی "دهانت را میبویند.. مبادا گفته باشی دوستت دارم!!" زندان ازدواج وقتی به خودت هم فکر کردن قبیح باشه...

و البته وجود دارند واقعیتهایی که سبب میشوند برای تو زندان به وجود بیاد.. مثل سنتها.. ارزشها... آداب و رسوم.. فرهنگ... حرف مردم...اما این زندانها رو هم عملا خودت به وجود میاری.. و تنها دلیلش هم اینه که تو دلت نمیخواد خلاف جهت آب شنا کنی.. اینها برای تو دیوار بلندی میسازند چون تو دوست داری در جمع پذیرفته باشی... دوست داری انتخابت کنن.. ازت تعریف کنند.. از انگشتنما بودن میترسی.. تصدیق نیاز داری.. پس باز هم این خودت هستی که بخاطر خودت زندانهایی که این واقعیتها میسازند رو میپذیری و واردش میشی!!

اما زندان واقعی.. زندانی که با چشم دیده میشه.. زندانی که وجود داره با نگهبان واسلحه در کنارش.. زندانی با زندانبانان درشت هیکل .. انفرادی... شکنجه.. بند.. زندان اوین....کهریزک.. ابوغریب... گوانتانامو... زندان واقعی... همان که این روزها ترس نزدیک شدنش سبب میشه دلمون بلرزه.... زندانی که قراره ۴۷ تا رسمی و شاید ۴۷۰۰ تا غیر رسمیش توی این کشور ساخته بشه...

 واقعیت اینه که تا انسان خودش خودش رو زندانی میکنه نه تنها ترس و دلهره ای نداره و به فکر فرار هم نیست بلکه همیشه دلایل کافی و جامعی به نام دین و اخلاق و عقیده و فلسفه و ... هم میسازه تا توجیه کنه زندان وجود نداره و زندانی نیست اما وقتی توسط انسان دیگری زندانی میشه و حقوقش رو از دست میده تمام فکر و ذکرش میشه رهایی و فرار!!

این واقعیت انسان بودنه...

 زرنوشت: خیلی جدی شد.. از من بعیده.. میدونم.. به بزرگواری خودتون ببخشید... اما این روزها فکر میکنم من که تمام بیرون رفتنم و فعالیت اجتماعیم خلاصه شده دیدن اقوام درجه یک و گاهی دور زدنی در خیابان و همه کار و زندگیم شده اینترنت و اینترنت و  اینترنت.. واقعا اگه برم زندان و توی زندان باشم آدمهای بیشتری رو میبینم و فعالیت اجتماعی بیشتری هم خواهم داشت!! اما فکر میله ها و دستان من که از پشت میله ها رو محکم گرفته ترسی رو در من بوجود میاره که هیچ چیز دیگه حتی مرگ هم نمیتونه بوجود بیاره!! منکه با صدها زندان ساخته شده توسط خودم زندگی میکنم و هیچ تلاشی هم برای رهایی نمیکنم.... واقعا چرا؟؟

فرنوشت: این رو تقدیم میکنم به همه زندانیانی که اول زندانهای دور و بر خودشون رو نابود کردند و بعد هم افتادند توی زندانی که دیگران براشون ساخته اند.. چون تا زندانها اما و اگری خودمون رو نابود نکنیم توان ایستادگی در برابر هیچ ظلمی رو نخواهیم داشت!!

به امید آزادی همه هموطنانمون که برای آزادی طعم زندان رو می چشند...

من نمیدانم چرا باراک میتواند حال همه دنیا را بگیرد اما نمیتواند به ما حالی بدهد؟ آمد دهن بحرینی ها را آسفالت کرد گفت ارتش را بکشید کنار و به مردم گوش بدهید اما یک جانب داری درست حسابی از ما نکرد.. داشتیم باراک؟؟ همین است که میگویم از این خارجی ها آبی گرم نمی شود!! تازه از آن بدتر این وتو شدن قطعنامه ضداسرائیلی خیلی نامردی بود.. نه از آن نظر که من طرفدار فلسطین و اینها هستم.. از نظر اینکه این هم نوعی دیکتاتوری بین المللی می باشد.. وقتی همه کشورها می آیند قطعنامه میدهند و یک کشور می آید بدون درنظر گرفتن رای بقیه آن را وتو میکند یعنی دیکتاتوری.. از کار باراک خوشمان نیامد...یکی نیست به باراک بگوید مردم بخاطر همین حق وتو کردنهای حکما میریزن توی خیابونها...اگر حکما حرف مردم را وتو نمیکردند که نیازی به جنبش آزادی خواهی نبود... هیچکس را بر دیگری برتری نیست جناب باراک تغییرات..

من نمیدانم چه اصراری است که اینها خودشان مدام  سران فتنه را مهم و مهمتر جلوه دهند... انگار خودشان دلشان میخواهد مردم یه آشوبی به پا کنند... آخر مثلا کی میخواسته بریزه موسوی را از حصر خانگی نجات بده که شما حصار آهنی میکشی دور خونه اش؟ به جای شما بودم دور سفارت خانه های اروپاییمان یک حصاری میکشیدم هی سفیرهای محترم استعفا ندهند بپیوندند به جنبش آبرویتان برود... آخ که چقدر حال میدهد وقتی یکی از این کارها میکند.. سفیر محترم ایران در ایتالیا یک فری طلایی به شما تقدیم میکنیم....

این ۱۵۰ و ۲۰۰ نفرها که توی میدان ونک و شهرک غرب بودن... همین تازه به دوران رسیده ها و مرفه بی دردها و ... همین ها که یک مشت خاک هستند که جلوی خورشید فروزان ملت ایران را میگیرند... دیروز بدجور به هم رسیدن و بدجور شب عید وحدت مسلمین را نورافشانی کردند... دلمان میخواهد هر ۳۵۰ نفرشان را ببوسیم .. اما خوب ما که میدانیم چند نفر بوده اند.. خدائیش از توانایی ما خارج است همه را ببوسیم...

در میان خبرها خواندم در شیراز یک خانم میانسالی در یکی از ونها را باز کرده و همه جوانان دستگیر شده را فراری داده... میگن دود از کنده بلند میشه باز شما باور نکنید... از همه مادرها و پدرهای شیرازی که بجای اینکه به جووناشون بگن بچه نرو سرتو به باد میدی خودشون هم شرکت میکنن تازه تو کار فرار و فراری دادن هم هستند کمال تشکر را داریم... هی مثل میانسالان ما نمیگن کمرمون درد میکنه.. پامون درد میکنه...از ما گذشته!!!

زرنوشت:فیلم "جدائی نادر و سیمین" بدجور هی خرس میگیرد و میگیرد.. اما ما برای اولین بار بود شنیدیم دسته جمعی یه گروهی جایزه بهترین بازیگری را ببرند... حالا یا ما خیلی بی اطلاعیم یا که ... در هر صورت... یک هفته ای میشود موبایل ما حالت گوشت کوب را پیدا کرده و نه اس ام اس میدهد و نه میشود با آن کسی را گرفت... دیروز مستر ریستش هم کردیم و کلی از شماره ها و اس ام اس هایمان هم پاک شد اما درست نشد!!! حسابی حالمان گرفته است.. نمیدانیم چه کنیم.. اگر کسی میداند خبری بدهد تا از این گیر در بی آییم..

فر نوشت:دوباره میسازمت وطن / اگر چه با خشت جان خویش / ستون به سقف تو میزنم/ اگر چه با استخوان خویش...

این شعر و آهنگ از داریوش خیلی مناسب این روزهای ما می باشد.. انگار باید همین کار را کنیم تا دوباره ایران آبادی را ببینیم..... دیروز را در دلهره و نگرانی گذراندیم.. هر صدایی بهانه ای بود .... گاه بهانه سرخوشی از وحدت و یکدلی و گاه نگرانی از آنچه میگذرد بر جوانان این مرز و بوم... امروز کسی گفت "همه میگفتند دهه شصتی ها بی آرمان و بی غرور و بی هدفند و مرد کارزار نیستند.. امروز سرمان را بالا می آوریم که دهه شصتی ها هم افتخارآفرینند" کاش روز جشن ما هم برسد... بزرگی گفت "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم" و دیگری گفت :"برای آزادی بهایی به جز خون نمیتوان پرداخت"...