برگهای پائیزی را زیر پایش خرد میکرد. صدای آنها او را به  روزهای خوب گذشته میبرد . روزهایی که حتی پائیزش هم نوای شادی بخشی داشت. به یاد غروبهای پائیزی افتاد که در همین پارک بارها و بارها او را دیده بود. همه آن ترسها و دلهره ها را به یاد آورد. چقدر آن لحظه ها باشکوه بود. به نیمکت همیشگی خودشان رسید. پشت درختها در گوشه دنج پارک جایی که از چشمان خیلی ها مخفی شده بود. نیمکت خودشان. بر روی نیمکت نشست و به سالهایی که گذشته بود فکر کرد.. احساس کرد نوجوانی بیش نیست... به عقب نگاه کرد جاییکه همیشه خواهرش رویا می ایستاد تا اطراف را بپاید تا غریبه ای نزدیک نشود. جای رویا خالی بود. جای لبخندهای صیمانه اش. به راه سیمانی نگاهی انداخت. راهی که برای اولین بار برادرش مچ آنها را گرفته بود. به یاد آورد چقدر آنروز ترسیده بودند. هم آنها و هم رویا که به عنوان شریک جرم با آنها بود. چقدر سختی کشیده بود تا ماجرا به خوبی تمام شود... تا ماجرا به خوبی تمام شود.. تا ماجرا به خوبی تمام شود.. عجب پایان خوشی داشت ماجرا!!! لبخند تلخی به گوشه لبش نشست...

سالها پیش رویایی داشت از زندگی کردن.. از لحظه های ناب عاشقی.. گمان میکرد عاشق شدن و عاشق بودن زیباست... به دنبال عاشقانه زندگی کردن بود... کی و کجا آن رویا را از دست داده بود نمی دانست اما امروز همه ی آنها خواب و خیالی بیش نبود که در گذر سالهای سخت ناپدید شده بود...

آنروزها در بیخبری و بی خیالی بود.. بزرگ نشده بود تا بداند عالم بزرگترها پر است از چیزهای زشت و تلخ... پر است از خیانت و دروغ.. پر است از حس دلتنگی.. پر است از جنجال و دعوا.. از حق و حق گرفتن... گمان میکرد اولین عاشق روی زمین است و همه آن داستانها تنها برای دلسردی اوست. به یاد آورد چگونه همه او را می ترساندند.. چقدر خوشخیال بود که باور نکرد زندگی بی رحمتر از آن است که میبایست باشد...

با یاد آورد چگونه همه او را از احساس زودگذر پسرک ترساندند. گفتند او بچه است و او نفهمید که این حرف چقدر معنی دارد.. حرفهایش را تکرار کرد:"هرگز با تو عشقو تجربه نکردم.. اونکه ما با هم داشتیم بچه بازی بود.. یه پسربچه ۱۸ ساله چی میفهمه که منو انداختن تو زندگی با تو... خسته شدم... فقط دلم میخواد آزاد باشم!!!!"

آزادی.. واژه جالبی بود... آزاد باشد.. آزاد باشد از مسئولیتی که او را می ترساند. آزاد باشد و با همسن و سالان خود به عیش بپردازد.. آزاد باشد تا به گردش برود.. به مهمانی برود .. و آزاد باشد که عاشق بشود!!!!!!!!

مرور کرد بهایی را که داده بود.. سالهایی را که گذشته بود و فرصتهایی را که از دست داده بود.. بیاد آورد قلبها و غرور هایی را که نابود کرده بود و دلهایی را که شکسته بود. بیاد آورد نگاه سرخورده اطرافیانش را.. و شروع کرد به شمردن.. باید پلهایی را که پشت سر خراب کرده بود را می شمرد... و به بزرگترین سوال زندگیش پاسخ میداد:"تقصیر کی بود؟؟"

مقصر واقعی چه کسی بود. او که در نوجوانی عاشق شده بود و به دنبال عشقش پرکشیده بود تا او را در دام خود بیاندازد و موفق شده بود تا پسر رویاهایش را بدست آورد؟ پسری بچه ای که خود را وارد بازی عشق کرده بود و با دادن بهایی به بزرگی خانواده اش عشقش را بدست آورده بود و وقتی بزرگ شده بود تبدیل به مردی شده بود که بعد از گذشت چند سال از زندگی مشترکش تازه زن رویاهایش را یافته بود عاشقش شده بود و تمام تلاشش را برای بدست آوردن آن زن میکرد؟و یا زنی که در مقابل ابراز علاقه خالصانه مرد تسلیم شده بود و دل در گرو مردی با هزاران مشکل گذاشته بود ؟

به آرامی از روی نیمکت بلند شد... شوری اشکهایش را روی گونه اش حس کرده بود.. خیانت.. خیانت و باز هم خیانت... چگونه هرگز به او فکر نکرده بود... چگونه آن زن را به او ترجیح میداد؟به چه راحتی به او گفت که جانش را برای آن زن می گذارد.. زنی که نه زیباتر از او بود.. نه باهوشتر.. چه چیز در آن زن وجود داشت.. دیشب جوابش را گرفته بود:"اون دست نیافتنیه!!! چند ماه دنبالش بودم تا راضی شد و قبول کرد.. هنوز هم تا حرف تو میشه میخواد بکشه کنار.. اون مهربونه.. اون آرامش بخشه.. وقتی کنارشم نگرانی ندارم.. اون شخصیت قوی داره.. خیلی مهربونه و از همه مهمتر اون صادقه و به من اعتماد داره!"

او یک زن معمولی بود نه آن شهزاد زیبا رو که همسرش از او ساخته بود... او هم یک انسان بود .. به یاد آورد در تمام این سالها هرگز محبتی در چشمان همسرش ندیده بود اما حتی وقتی درباره آن زن حرف میزد برق محبت در چشمانش بود...

پاهایش از حرکت ایستاد.. این حتما سایه او بود.. سایه او در پشت درخت ... همان درخت روبه روی نیمکت.. پس او برگشته بود تا او را به خانه ببرد... به دنبال او آمده بود.. کابوسهای جدایی تمام شده بود..پس بحث های دیشب به نتیجه رسیده بود...به طرف نیمکت خودشان رفت.. سایه به طرف نیمکت رفت و نشست.. و او به کنار سایه خزید.. به بالا نگاه کرد.. به چشمان او  که به سمت درخت خیره بود.. او هم به یاد گذشته ها افتاده بود... او هم به گذشته زیبایشان در این مکان فکر میکرد.. ناگهان سایه سرش را تکانی داد تا مگسهای خاطراتش را بپراند.. به سمت دیگر نیمکت خزید تا تماسی با او نداشته باشد.. در چشماش چیزی بود که او را ترساند...احساس خالی بودن و تهی بودن ... چیزی شبیه یک خداحافظ ... و شاید این پایان یک ماجرا بود!!