دیگر فرصتی نمانده بود..
دستان نیرومندش در را باز کرد. هر چند آرام قدم برمیداشت اما صدای قدمهایش دلهره آور بود. به طرف آشپزخانه رفت و بسته بزرگی را که در دست داشت روی اپن قرار داد.کمی به اطراف نگاه کرد. اخم همه صورتش را پوشانده بود.چشمانش به دنبال موجودی نحیف میگشت که همیشه این اطراف میچرخید. به طرف اتاق خواب رفت. آنجا هم خالی بود. انگار همه خانه خالی بود. به آشپزخانه سرکی کشید . هیچ چیز آماده نبود. خشم همه وجودش را فرا گرفت. او کجا رفته بود. چرا در خانه نبود. بدون خبر دادن به او کجا رفته بود.
مانند شیری زخمی به طرف تلفن حرکت کرد. با عجله شماره ای را گرفت. منزل مادرش. بعد از چند بار تماس متوجه شد کسی جوابش را نمیدهد. دوباره شماره گرفت. منزل مادر او. باز هم کسی جواب نداد.
دیشب دعوای شدیدی کرده بودند. آن موجود کوچک بر خلاف ظاهرش وحشتناک بود. ماده شیری در غل و زنجیر که همیشه در مقابل او می ایستاد و میخواست بگوید من هم هستم.چیزی که برای او ناشناخته بود. او ازدواج نکرده بود که فرمانبری کند او زنی فرمانبردار میخواست. زنی برای کارهای خانه و رسیدگی کردن به او. همیشه بحث در منزل آنها بالا میگرفت و در انتها نیروی بازوی او بود که همه چیز را به نفعش تمام میکرد. فریادهایش سبب میشد که او سکوت کند و قانع شود و اگر کارگر نبود همیشه با چند ضربه دعوا به نفع او پایان میافت.
صبح که می رفت او خواب بود. بلند نشده بود و او هم با عجله از خانه خارج شده بود. به یاد شماره موبایل برادر زنش افتاد.خودش را به روی مبل راحتی بغل تلفن پرت کرد و گوشی را برداشت. بلافاصله جواب داد:"بیمارستان الزهرا.. سریع بیا!!!" همه حرف همین بود. بیمارستان... چه اتفاقی میتوانست افتاده باشد.
با عجله حرکت کرد. راه را دو بار گم کرد تا به بیمارستان رسید. با عجله به قسمت پذیرش رفت اما قبل از آنکه بخواهد سوالی بپرسد مادرش را دید. با چشمانی گریان و صورتی خون آلود. چه اتفاقی میتوانست افتاده باشد. ناگهان کسی با حرکت دستی سهم آگین به او یورش برد . مشتی که به چانه اش خورد او را نقش بر زمین کرد. به یاد دیشب افتاد. او نیز با مشتی کسی را مجبور به سکوت کرده بود.
اتفاقات پشت سر هم افتاد. پشت در اتاق عمل همه صف کشیده بودند. و او گیج و منگ بعد از کلی دعوا تازه فهمیده بود که زنش خود را از طبقه چهارم ساختمان به پائین پرت کرده و او و جنین داخل شکمش در حال مرگ هستند. به موجود کوچکی فکر کرد که در تمام این مدت سعی داشت به او بفهماند وجود دارد و تلاش میکرد دیده شود. به یاد تهدیدهایی افتاده بود که همیشه به آنها میخندید. به یاد صورتی افتاد که نه از درد جسمی بلکه از درد روحی همیشه در هم بود. به یاد خواهش های مکرری افتاد که از او درخواست داشت حق زندگی کردن و شاد بودن را برایش قایل باشد. چگونه او حتی متوجه نشده بود که همسرش بار دار است. اگر او سالم از اتاق عمل بیرون می آمد.. آیا فرصتی برای او باقی مانده بود؟