روزی روزگاری دختری بود که اصلا خوشگل نبود... اما زشت هم نبود... یه دختر متوسط بود که برای خودش رویاهایی داشت.. رویاهایی متوسط... اون بلند پرواز نبود... زیاد هم باهوش نبود.. زیاد هم درسخون نبود.. اون فقط یه دختر متوسط بود... یه دختر عادی....

اما یه روزی فهمید توی شهرشون تست میگیرن تا برای پسر حاکم زن بگیرن.. اول فکر کرد اون رو چه به پسر حاکم شهر.. اما بعد گفت که باید دیدن یک مشت دختر که بدنبال خوشبختی هستند سرگرم کننده باشه.. پس اون لباسش رو پوشید و رفت...

همه میدونستن پسر حاکم خیلی دنیا دیده است و خیلی عاقل.. و البته یه ذره هم فیلسوف بود... این پسر حاکم کلی رفته بود درس خونده بود از همه جا تجربه داشت.. حالا هم برگشته بود تا یه زن خوشگل و ناز بگیره و هیچکس تو پوست خودش نمیگنجید... همه دربار به صف بودن و داشتن تدارک میدیدن... مادر پسر حاکم بهش گفت:"نیازی نبود اینهمه دختر جمع کنی... دختر وزیر اعظم زیباترین دختر این مملکته و از همه هم پولدارتره.. بهترین تحصیلات رو داره و باهوش هم هست" اما پسر حاکم فقط لبخند زد و پیش خودش فکر کرد و آخرین فرد در امتحان من حتما همین دختره!!! حاکم گفت:"دختر فلان الدوله زیباترین دختری که من تا حالا دیدم پدرش متمولترین فرد شهره و خانواده او از سرشناسترین ها .. محجوب و سربزیره.. اون رو انتخاب کن" و پسر پیش خودش گفت:"و اون خنگ ترین دختر شهر هم هست!!!" خلاصه همه درباریان سعی می کردن یکی رو به پسر معرفی کنند و سر در بیارن که تست بزرگ پسر حاکم چی میتونه باشه....

جشن بزرگ شروع شد و همه دخترهای شهر سرمه کشیده و خلخال بسته و با ناز و کرشمه وارد شدند... الحق و والانصاف هم اکثرا خیلی خوشگل بودند و دل همه پسرای شهر میسوخت که چرا پسر حاکم نیستند... دختر وزیر لباسی از ابریشم  سفید پوشیده بود و از زیبایی در مجلس میدرخشید... ناگهان چند مرد بلند قامت زیبا و با لباسهای فاخر وارد شدند و مجلس شکل یک مهمانی رسمی به خود گرفت...این چند تا پسر قاپ خیلی از دخترای مجلس رو دزدیدند آنقدر که یادشون رفت پسر حاکم هم وجود داره اما در جمع آنها یک پسر بود که خیلی متوسط بود.. لباس خاصی نپوشیده بود و زیاد به خودش نرسیده بود... کتابی در دست داشت و همه چیز را در آن می نوشت.. به گوشه ای از مهمانی رفته بود و انگار برایش چیزی مهم نبود... پسران زیبا و قد بلند دل دختران مجلس را برده بودند و کسی به او توجهی نداشت... پسرک لاغر و نحیف بود و انگار تنها در دنیای خودش سیر میکرد... چندی گذشت و پسر حاکم وارد شد و همه دختران برای معرفی به او صف کشیدند و هر یک عجله داشتند که در صف جلوتر بایستند... تنها یک نفر زیاد طمعی به صف نداشت و در گوشه ای آرام ایستاده بود و به پسرک نحیف نگاه میکرد به این فکر میکرد که چرا این پسر مینویسد و چه مینویسد...حوصله اش از مهمانی پر از غیبت و حسادت و ... سر رفته بود.. او به درون صف نرفت آرام به کنار پسر خزید و به او گفت :"مرد جوان چه مینویسی" آنچه میبینم"چرا؟ چه چیز برایت جالب است" آنچه که میبینم"تو چه میبینی؟"عروسکانی که برای آنچه بدست نمی آورند می رقصند و نمی دانند در حماقت خود غوطه ورند"آنها برای پسر حاکم می رقصند"تو چرا نمیرقصی؟"زندگی در قصری که نه انتها دارند و نه ابتدا و با مردی که نه وقت دارد و نه دل و با خانواده ای که نه تو را دوست دارند و نه برایت توجه قائلند و همه جا بوی دسیسه و نیرنگ میدهد چه فایده دارد... زن پسر حاکم بیشتر از آنکه خوشحال باشد غمگین خواهد بود..." و تو بدنبال چه هستی؟"راحتی خیال آرامش و خوشبختی... من بدنبال عشق میگردم" و پیدا خواهی کرد"چی؟چه گفتی؟"همیشه آنچه را مییابی که جستجو میکنی؟"و تو کیستی؟"من کسی هستم که آنچه را میبینم برای نزدیکترین دوستم مینگارم . چون او نیز بدنبال عشق میگردد

حتما فهمیدید که چه شده بود.. مرد نحیف بهترین دوست و یار وفادار پسر حاکم بود.. وظیفه سایر دوستان پسر حاکم این بود که با زیبایی ثروت و هوش خود دختران ظاهربین را بخود مشغول کنند و وظیفه او بود که گزارشی بنگارد از آنچه در مهمانی میگذشت.. صحبتهایی که در پشت پرده ها میشد... او در نوشته هایش حسادت دختران را نگاشته بود ... میل به ثروت و قدرت را نوشته بود... درمقابل اسم یکی نوشته بود حسود ... دیگری فریبکار... سومی دسیه کار ... چهارمی بدنبال نام و شهرت  و .... تنها در مقابل یک نفر نوشته شده بود عشق!!!!

پسر حاکم میدانست که بدنبال چه میگردد ... آنکه بدنبال ثروت و قدرت و شهرت نباشد.. مهم نبود تا چه حد زیبا بود یا تا چه حد متمول.. مهم این بود که دلی مهربان داشته باشد و مغزی که کار کند... به آنچه دارد بسنده کند و از داشته هایش لذت ببرد.. همیشه نگران آن نباشد که دیگری ثرومندتر است یا زیباتر یا باهوش تر ... به این ببالد که او شادتر و آرام تر است...

خلاصه دختر قصه ما با دل بزرگ و بدون هیچ توقعی شد زن پسر حاکم.. و او تنها زنی بود که در همه دربار خوشبخت بود... چون او هرگز بدنبال بیشتر داشتن نرفت ... بلکه او تنها به دنبال آرامش رفت و در همان قصر بی انتها و با همان شوهر همیشه مشغول چون آرامش را جستجو میکرد به آن رسید!!!