حمید مصدق
نه نه نه
این هزار مرتبه
گفتم:
- نه
دیگر توان نمانده
- توانایی
در بند بند من
از تاب رفته است.
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من
- با تو!
انسان
افسانه مکرر اندوه و رنج را
تکرار میکند.
گفتی:
"امیدهاست
"در ناامید بودن من
اما
این ابر تیره را
نم باران نبود و نیست
این ابر تیره را سر باریدن.
انسان بجای آب
هرم سراب سوخته می نوشد.
گل های نوشکفته
این لاله های سرخ
گل نیست
- خون رسته ز خاک است.
باور کن اعتماد
از قلب های کال
بار رحیل بسته
و مهربانی مارا
خشم و تنفر افزون
از یاد برده است.
باور نمیکنی؟
که حس پاک عاطفه در سینه مرده است.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۰/۰۳ ساعت 18:10 توسط فری
|