یاس فلسفی من
گاهی دست دراز میکنی تا یک رویا یا آرزو رو بگیری
... و امیدواری بتونی بهش برسی..
اما بعد میفهمی رسیدن به اون همونقدر سخته که نابود کردن اون رویا برات سخته
و اونوقت تصمیم میگیری با رویا زندگی کنی و کم کم اون بخشی از وجودت میشه...
و در فرهنگ زر زدن به این میگن یاس فلسفی...
یعنی غصه خوردن و به طور مداوم فکر کردن برای موضوعی که امکان رسیدن بهش خیلی خیلی کمه...![]()
اصولا نرسیدن به یک آرزو توی زندگی ما آدما امر خیلی طبیعیه..
در واقع آرزو یعنی چیزی که رسیدن بهش یا سخته یا غیرممکن..
و معمولا بجای قبول اینکه این امر غیرممکنه و باید بیخیالش شد ما اون رو مثل یه گوهر گران بها توی خودمون نگه میداریم تا شاید یه روزی بتونیم بهش برسیم...
امیدوار میمونیم و شاید خیلی از انرژی ومنابع خودمون رو هم صرف رسیدن به یه غیرممکن مکینیم..
و با هر بار شکست یه دوره یاس فلسفی رو میگذرونیم...![]()
آدمهای موفق دور و بر ما دقیقا آدمهایی هستن که این بخش از زندگیشون یه جوری قابل دسترس بوده و زیاد هم زیادی خواه نبودن...
البته نمیگم آرزوهای دور و دراز نداشتن اما حتی آرزوهای بزرگشون هم یه جوری قابل دسترس براشون بوده...
بعد اونا تبدیل شدن به آدمهای موفق...
آدمهایی که آرزوشون هدفشون شده و چون وسیله رسیدن بهش رو داشتن و یا پیدا کردن و یا ساختن تونستن بهش برسن و حالا موفق هستند... ![]()
اما ناموفقها یا بی عرضه ها همون دسته از آدمهایی هستند که یا از نعمت داشتن آرزو بی بهره هستند
و یا نتونستن راه رسیدن بهش رو پیدا کنند ....
یعنی آدمهایی مثل من که نمیتونن درست و اصولی بفهمن چی میخوان بگن و اونو بنویسن... ![]()
حالا این مشکل شماست که از وسط زریات من بفهمین من چی میخوام بگم..
چون در حال حاضر من بدجور در یاس فلسفی گیر کردم ..
و دیگه نمیتونم زیاد از خودم زریات در کنم....![]()
در ضمن پست قبل : من همین الان چون هیچی بذهنم نمیرسید بنویسم رفتم کتاب مصدقم رو آوردم درش رو باز کردم و اولین شعری رو که دیدیم نوشتم.. اما راستش شعر خوبی از کار دراومد... از اون شعرا که من خودم خیلی دوستش دارم!!!!