گاهی دست دراز میکنی تا یک رویا یا آرزو رو بگیری ... و امیدواری بتونی بهش برسی.. اما بعد میفهمی رسیدن به اون همونقدر سخته که نابود کردن اون رویا برات سخته و اونوقت تصمیم میگیری با رویا زندگی کنی و کم کم اون بخشی از وجودت میشه... و در فرهنگ زر زدن به این میگن یاس فلسفی... یعنی غصه خوردن و به طور مداوم فکر کردن برای موضوعی که امکان رسیدن بهش خیلی خیلی کمه...

اصولا نرسیدن به یک آرزو توی زندگی ما آدما امر خیلی طبیعیه.. در واقع آرزو یعنی چیزی که رسیدن بهش یا سخته یا غیرممکن.. و معمولا بجای قبول اینکه این امر غیرممکنه و باید بیخیالش شد ما اون رو مثل یه گوهر گران بها توی خودمون نگه میداریم تا شاید یه روزی بتونیم بهش برسیم... امیدوار میمونیم و شاید خیلی از انرژی ومنابع خودمون رو هم صرف رسیدن به یه غیرممکن مکینیم.. و با هر بار شکست یه دوره یاس فلسفی رو میگذرونیم...

آدمهای موفق دور  و بر ما دقیقا آدمهایی هستن که این بخش از زندگیشون یه جوری قابل دسترس بوده و زیاد هم زیادی خواه نبودن... البته نمیگم آرزوهای دور و دراز نداشتن اما حتی آرزوهای بزرگشون هم یه جوری قابل دسترس براشون بوده... بعد اونا تبدیل شدن به آدمهای موفق... آدمهایی که آرزوشون هدفشون شده و چون وسیله رسیدن بهش رو داشتن و یا پیدا کردن و یا ساختن تونستن بهش برسن و حالا موفق هستند...

اما ناموفقها یا بی عرضه ها همون دسته از آدمهایی هستند که یا از نعمت داشتن آرزو بی بهره هستند و یا نتونستن راه رسیدن بهش رو پیدا کنند .... یعنی آدمهایی مثل من که نمیتونن درست و اصولی بفهمن چی میخوان بگن و اونو بنویسن...

حالا این مشکل شماست که از وسط زریات من بفهمین من چی میخوام بگم.. چون در حال حاضر من بدجور در یاس فلسفی گیر کردم .. و دیگه نمیتونم زیاد از خودم زریات در کنم....

در ضمن پست قبل : من همین الان چون هیچی بذهنم نمیرسید بنویسم رفتم کتاب مصدقم رو آوردم درش رو باز کردم و اولین شعری رو که دیدیم نوشتم.. اما راستش شعر خوبی از کار دراومد... از اون شعرا که من خودم خیلی دوستش دارم!!!!