لختی پیش بر اثر بیکاری زیاد و پیشنهاد یک مشت از جوجه های فامیل (مرا اغفال کردند) هوس کردیم فرنویسی بنیاد بنهیم و در آن زریات مهم خودمان رو بگذاریم تا هم از بیکاری فارغ شویم و هم اینکه اگر جایی خواستیم کلاس بگذاریم بگوییم ما هم انگل اجتماع نیستیم و عضوی از جامعه مهمل گویان ایرانی هستیم( البته خودم رو گفتم نه دوستان را!!!روم به هفت دیوار اینجا همه خوب مینویسند) مخلص کلام آمدیم ثبت نام کردیم و شروع کردیم به اراجیف نوشتن و قصه از خودمان متصاعد کردن و ...

چند روز که گذشت رفتیم وبگردی و دیدیم که کلی آدم مهم اینجا هست و وبلاگ دارند و رادیو میزنند و مسابقه میگیرند... صدا جمع می کنند... روزنوشت دارند.. و اصلا هم اراجیف نمی بافند.. رفتیم هر روز سر زدیم به وبلاگهایشان نظر گذاشتیم و خلاصه غم بیکاری و بی پولی و انگل بودن و ... را به فراموشی سپریم... اما الان رفتیم به حضور یکی از وبلاگهای محبوبمان شرفیاب شدیم و دیدیم گفته خداحافظ ما رفتیم.الان دوهفته ای میشود که هر جا خوشمان می آمد میرویم میگویند خداحافظ!!

ما که تازه واردیم و نمی دانیم چی شده و قضیه از چه قرار است!! اما بدانید و آگاه باشید که این نوعی فرار مغزها از دنیای وبلاگ نویسی می باشد ... از اینجا فرار کردن دیگر نوبر است....

اعصابمان خرد خاکشیر است و اصلا زرمان در نمی آید.... خیلی هم پست مزخرفی شد.. همین هست که هست... یاد سالهای اول دانشگاهمان افتادیم که همه مداوم و به صورت دوره ای  با هم قهر  و دعوا داشتند.... از دست این روزگار...