این روزها میشنوم!!
قدیم ها وقتی میخواستیم یه غذای فقیرونه دانشجویی بخوریم میرفتیم سراغ سیب زمینی و تخم مرغ... امروز رفتم خرید.. اینجا برای سبزی خوردن باید ۱۰۰۰ تومن بدی... سیب زمینی کیلویی ۸۰۰ تومن... تازه گفتن گرونتر میشه امروز ارزونه!!! تخم مرغ دونه ای ۲۲۰ تومن ... کلا همه چی آرومه... من چقد خوشحالم!!!
دیشب دست کردم توی متکام و یه مقدا پول برداشتم برم وسیله نقاشی بخرم... با اون مقدار پول فقط چندتا قلمو و یه مقدار رنگ خریدم ... زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست....
چند روز پیش رفتم تا از حساب بانکیم پول بردارم و بروم تیپ بزنم و لباس بخرم... با همه ته مانده حساب بانکیم فقط تونستم یه شلوار بخرم.... در این زمانه بی های و هوی لال پرست....
راننده سرویس مدرسه بچه ها نرخش رو دو برابر کرده... با حقوق این ماه خیلی زور بزنم شهریه مدرسه و پول سرویس بچه ها در بیاد.... تازه خرج دفتر و کتاب و غیره میمونه .... تو این زمونه... عشق نمیمونه...
حساب کردم برای خرج زایمان زنم باید حقوق سه ماهم رو کنار بذارم.. تازه خرج مهمونی های بعد و شیرینی و میوه و لباس و ... بمونه کنار.من واسه تو دلواپسم .. تو واسه عروسکات!!!
خاک بر سر شدم... مگه هر کدوم چقد میتونیم بذاریم.. پول حلوا و مسجد و آخوند و .. به کنار .. اصلا قبر کجا بگیریم... بابامون مرده نمیتونیم جنازشو از روی زمین برداریم... با کدوم پول... تو بارون که رفتی... شبم زیر و رو شد...
امروز خواهرم اومده بود اینجا... میگفت صاحبخونه امده که باید بلند شن... گفته با سه تا بچه پول شارژ خونشون بیشتر از کرایه ای که میدن میشه... حالا سر سیاه زمستون... پول هم ندارن بذارن روی کرایه خونه که زبونش بسته شه... قایق کاغذی رو آب داره میره.. من نگاش میکنمو گریم میگیره!!
امروز رفته بودم خونه عمه جان... میگفت هر چی حساب میکنن میبینن نمیتونن واسه عروسشون مجلس عروسی بگیرن... با این اوضاع بعد محرم صفر هم عروسی نیست... چند سال این طفلکیا باید منتظر بمونم خدا میدونه... کی از پس شام و شیرینی و خرج آرایشگاه و خرید عروسی و بقیه بر میاد... عاشقی بد دردیه علیش گرفتارش شدم!!!
دو سه روزی میشه میرم در مغازه میوه فروشی... فقط به قیمت ها نگاه میکنم و بر میگردم... با این چندرغاز حقوق و این قیمتها.... میترسم پس انداز نکنم فردا قبض بیاد نتونیم بدیم از سرما سیاه شیم تو این زمستونی... برنجمون هم داره تموم میشه... نمیدونم باید چیکار کنیم!!! چه دردی است در میان جمع بودن.. ولی در گوشه ای تنها نشستن ... برای دیگران چون کوه بودن... ولی در چشم خود آرام شکستن....
حساب کرده بودم اگه عروسی دختر عمو نریم و پول کادو و بنزین و لباس و اینا رو ذخیره کنیم شاید بتونم برای سالگرد ازدواجمون براش انگشتری که میخواست رو بخرم.. اما الان مطمئن نیستم بشه.... الان چند ساله بهش قول داده بودم... اما میترسم آخرش مجبور شم ... تمام وعده ها افتاده از امشب به فردا...
هر سال میرفتیم این موقع برای امام حسین قربونی میکردیم.. نذر بود واسه تولد این یکی یکدانه.. اما امسال نداریم بکنیم... آقا خودش میدونه.. هر چی زیر و رو کردیم هیچی جمع نشد... نمی دونم آقا میبخشه یا نه... باز این چه شورش است که در خلق آدم است....