دختری که زود بزرگ شد!!
وقتی اعصابم خرد و خاکشیر است که نمیتوانم برم دنبال گاو مش حسن!!! نخود سیاه ننه هم افاقه نمی کند.. امروز کلا اعصابم خرد است.. امروز دو کیلو باقالا پاک کردم اما باز هم اعصابم خرد است.. ننه میگوید خوشی زده زیر دلم اما نمی داند که من چه میکشم... شده ام خر دست هر ننه قمری که می گذرد... مثلا دیروز همین مشتی مریم به من میگفت بروم برایش از چاه آب بکشم... میگفت تویه خرس گنده که کاری نداری حداقل برو آب بیار... یا همین دائی جعفر مدام به من میگوید خرس تنبل بشین چهاررج قالی بباف تا نونی که میخوری حروم نشه!!! ننه نمیفهمد چقده سخته آدم بشود گلی خپل و همه بچه ها هم مسخره اش کنن.. من نمیدانم چرا اینقده بزرگ شده ام.. دختر خاله ماهرخ همه اش چند ماه از من کوچکتر است اما تا زیربغل من هم نیست.. امان از دست این مراد دائی جعفر که همش به من میگوید تو که شدی مثل خرس.. به من چه که من گنده شدم.. من همش ۱۲ سالم هست.. خوب دختر ننه هاجر ۱۸ سالشه اما همقد ماهرخ هم نیست تقصیر من نیست..
از ان بدتر همین ورپریده الهه خودمون است که جزجگر گرفته کوچیک مونده.. هر کی میبینه فکر میکنه من خواهر بزرگه هستم.. هیچکس باور نمیکنه اون دوسال از من بزرگتره.. همه هم میگن من حق اونم خوردم!!!
دیروز همه بچه ها داشتن گرگم به هوا بازی میکردن اما دائی تا منو دید گفت خرس گنده برو خونه کمک ننه ات کن... بعد ننه گفت نه که تو گنده شدی مردم فکر میکنن خلی وقتی اونجوری بدویی و بازی کنی!! هیچکس نگفت نصف آنهایی که میدویدن از من بزرگتر هستن!!
دیگه خسته شدم.. دلم میخواست من هم کوچک بودم.. مثل این کوتوله ها که توی فیلم ها بازی میکنن.. اونوقت تا آخر عمرم میتونستم بدوم و بازی کنم... هیچکی هم بهم نمیگفت خرس گنده... خسته شدم!!!
زر نوشت: درد دندون ما را کشت... اما مهمتر از همه متوجه شدم من یکپا فمنیست هستم... حالا پستهای فمنیستی میگذارم تا شما هم بفهمید ما کی هستیم!!!![]()
فر نوشت: امروز جائی خواندم که ما زیاد غر میزنیم و وضع همه هم خوب است... تصمیم دارم کمتر غر بزنم و اگه متن بالا خیلی الکی است ببخشید... تنها درددل یکی از دوستان بود.. اونهم در کودکی... اما راستش این روزها فقط غرم می آید ...
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد. ((نارسیس))