فرغون سواری!!!
من امروز میخواستم از یه چیز غیر غر زنی بنویسم.. خوب نمیگذارند...![]()
رفتم سر زدم به وبلاگ دوستان دیدم همه جا برف آمده همه از برف نوشتن..
همه گفتن چقده قشنگه..
اما حتی شال خر ما هم خیس نشد!!!
این هم شد شهر که ما داریم؟؟ دلمان بس گرفته است...
زدیم اخبار ایران که همش خبر خوب توش میگن
دیدیم وسط پایکوبی از برف هواپیما سقوط کرده..
این هم خبر ... نزدیک ۹۷ نفر توی هواپیما بودند و خدایشان بیامرزد.. تا دیشب که معلوم نبود کسی زنده مانده است یا نه... واقعا خیلی ناراحت شدیم... ارزش جان آدمها هیچ است گویا!!!![]()
زدیم اخبار بیگانه ببینیم دیدیم بالاخره جواب عمو محمد جان خاتمی را داده اند و بدجور فک اصلاح طلبان را پائین آورده اند و مشت محکمی به دهان یاوه گویان نواختند ..
ای گول خورده از اجانب.. ای منحرف شده... ای اسباب فتنه... بشین بینیم با!!!
در انتخابات میخواهی شرکت کنی... مگه ما رجل سیاسی کم داریم که شماها بیاین شرکت کنید...
آخه عمو جان من که گفته بودم.. اگر قرار بود شما در انتخابات شرکت کنید که دیگر نمیگرفتند دوستان را بکنند در زندان و ...
دوباره گفتیم بیخیال زدیم این فارسی ۱ ببینیم تا روحمان شاد شود
این انیونگ و ناگیونگ کفرمان را درآوردند از بس مزخرف بودند ... زدیم یه کانال دیگه ... این آناتومی گری هم که این مردیت داشت میمرد و کلی خون و خونریزی!!!
راستش دیدیم به ما غر نزدم نیامده.. نه برفی.. نه بارونی... نه خبر خوبی... نه هیچ چیز جالبی.. خوب ما از چی باید بگوئیم... ![]()
زرنوشت: قدیمها برای غرنوشت باید دنبال دلیل میگشتیم... امروزه برای ننوشتن غرنوشت... اما واقعا میتوان چیزهای قشنگی هم یافت... مثلا ... مثلا.... خوب میتوان یافت.. شما چشم بصیرت ندارید... مثلا ... مثلا این شعر جالب:"ای رفیق باوفا هر شب دعایت میکنم/ گر ندارم زانتیا فرغون سوارت میکنم" اگر بخواهید این شعر رو تحلیل کنید میفهمید چقدر چیزهای قشنگ توی این دنیا است... مثلا فرغون سواری.. یادش بخیر .. اون قدیما داداشم من و خواهرم و دختر خاله و دختر دائی را سوار فرغون میکرد و دور حیاطمون می چرخوند و کلی سرگرم میشدیم... فرغون برای ما از زانتیا هم بهتر بود... کف فرغون موکت پهن میکردیم.. ایستگاه تاکسی میزدیم.. تازه باشلنگ توی دسته فرغون ادای پمپ بنزین را در می آوردیم.. خیلی هم خوش میگذشت....گاهی دلم برای اون بچه کوچولوها که ۴ تاشون توی فرغون جا میشدن تنگ میشه!!!
فرنوشت: حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر .
جبران خلیل جبران