درود

۱- به مردم شهیدپرور و بزرگوار تونس تبریک میگم.. ایشالا همیشه از این اتفاقات بشنویم و زین العابدین ها دست از سر مردم بردارن.. البته هنوز هم حکومت سرکوب بر مردم تونس داره حکمرانی میکنه اما خوب یه حال اساسی بهشون دادن!!دست راستشون زیر سر سران فتنه و خس و خاشاک!

۲- من امروز شرمنده شدم بخاطر اینکه یه نوجوون رو ترسوندم و بهش گفتم دیگه اینجا نیاد.. بخاطرش رسما معذرت میخوام.. عصبانی بودم..شرمنده.. آقایون و خانومها رسما معذرت میخوام.. از شما نه.. از اون نوجوون حالا هی بخودتون میگیرید.. از اون بچه جان معذرت میخوام.. خشم بزرگانه بود که همان دست لطف است بر سر کوچک شما!!

۳- آقا فکر نکنید ما چاقو کشیم.. بخدا من صدسالی یه بار سیم هام قاطی میکنه.. اما خوب وقتی قاطی کرد بد قاطی میکنه!! پس هی نگید ازت ترسیدیم و این حرفها.. من کلا آدم مهربانی هستم .. نخند.. بخدا مهربانم..

۴- به تمامی سابق معاصر هم میهنان  افغانستانی میگم: درسته بنزین شما رو گرفتیم و نمیذاریم از مرز رد شه.. خوب شما هم این بنزین رو ارزون میخرین گرون میفروشین به ناتو.. ما اگه بخوایم بنزین به ناتو بدیم خودمون بلدیم.. در ضمن گردن ما هم کلفته.. ما مردم خودمون رو نشوندیم سر جاشون..شما که دیگه جای خود دارید... زورمون میرسه نمیذاریم تانکرهاتون بیان بیرون.. حالا کدوم کاسه زیر نیم کاسه هست به شما ربطی نداره...

۵- میبینم که حتی دوستان چشم بادومی ما هم (خلق چین که قرمزته هست) نمی آیند سرای هسته ای ایران زیارت اهل اورانیوم... واقعا که حالی دادن به این ملت همیشه در صحنه.. از روسیه هم که خبری نرسیده... معید باشید!!!

۶- نمیدونم باید از برد ایران خوشحال باشم یا نه.. آخه میگن بازیکنهای کره شمالی بعد از باخت تنبیه میشن.. اما جدا این انصاری فرد گل کاشت.. ما که بسی خوشنودیم!!دروغ چرا تا قبر آه آه آه آه

زرنوشت: آیا تا بحال شده از چیزی فرار کنید؟ رسما فرار کنید؟ من امروز برای اولین بار فرار کردم.. از رفتن به دندون پزشکی.. آنچنان ماهرانه عجز و لابه کردم و خودم را به موش مردگی زدم که مادر گرام به من دو روز فرصت داد... این آخرین دندون عقل من تا دوشنبه در دهان مبارک باقی میماند... خیلی باحال بود

فرنوشت: روزها که میگذرد و میگذرد و انگار جوانی ماست که میرود.. احساس پیری میکنم.. احساس میکنم از درونم ترک میخورم.. ترکهای ریز ریز .. از تکرار مکررات خسته شدم و از این همه بیهودگی و بیحاصلی عذاب میکشم..  در خلایی گیر کرده ام.. انگار فرار میسر نیست.. احساس میکنم چند متر بالاتر از زمینم.. بی وزنم.. احساس میکنم نیاز به ریسمانی دارم تا به آن چنگ بیندازم اما آن را نمی بینم...نیاز به یک هدف.. راهی برای دوباره زیستن.. دوباره خود را پیدا کردن.. اما هیچ راهی نمیبینم.. کمک میطلبم اما انگاروضع من از دیگران بهتر است.. پس نشسته ام.. سرد و خموش.. و فقط مینگرم به عمری که میگذرد و خلایی که هر روز بزرگتر میشود..