پاورچین پاورچین از بالای سر همه گذشت.. خیلی مواظب بود کسی بیدار نشود.. به پای ساعت که رسید از آنچه خودش میدید تعجب کرد.. ساعت ۲ نصف شب.. هنوز خیلی وقت داشت اما خوابش نمیبرد...در را باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت.. حیاط هم مثل خانه ساکت بود و تنها صدا صدای نفس های عمیق و خرپف های همسایه ها بود... دمپائیهایش را کورمال کورمال پیدا کرد و رفت بیرون.... خنکای نصف شب پشتش را لرزاند اما تنها چیزی که به ذهنش خطور نکرد برگشتن به رخت خواب بود... تیربرق کوچه و لامپ بزرگش کمی حیاط را روشن کرده بود... با راهنمائی نور پلکان را پیدا کرد.. چه شبهایی که برای دیدن معشوق همینطور دزدکی روی پشت بام نرفته بود اما امشب قلبش بدجور میتپید... این راه را مثل کف دستش میشناخت اما تا به پشت بام رسید نزدیک بود چندبار کله پا شود.. به آرامی به طرف خرپشته رفت و با دیدن سایه تنومند یار یکه خورد... او نیز بی خواب شده بود... او نیز به محل دیدار همیشگی آمده بود... فردا روز وصال بود.. مهمانی و جشن و رقص و .. عروسی آنها.. اما امشب هر دو بیخواب بودم.. خود را در آغوش او فرو برد و احساس کرد در کل دنیا سرمائی وجود ندارد...

زر نوشت: در راستای طرح امیدوار کردن خوانندگان محترمه این قصه رو اینجا گذاشتم که یادگار دوران جاهلیت می باشد و البته تحت تاثیر بخشی از کتاب "دزیره" که کتاب مورد علاقه بنده میباشد نوشته شده است..امروز کمی مریض احوالم و به خاطر نسخه پیچیده شده چند تن از دوستان دیروز اصلا به هیچ وجه به هیچ اخباری گوش ندادم اما خوب ناخداگاه شنیدم که مذاکرات ایران و ۵+۱ بی نتیجه تموم شد و البته ایران از جام ملتها حذف شد. باور کنید تقصیر من نیست من تمام سعیم رو کردم نشنوم اما خوب در خانه ای که همه اش دارند اخبار میبینند نمیشود خوب!!!

فرنوشت: این روزها دلم میگیرد وقتی میبینم کودکی دست در دست پدرش میرود تا راه رفته پدر را شروع کند و پدر که هیچ امیدی به آینده خود ندارد امیدوارانه نظاره گر آینده بهتری برای کودک خویش است و چه جالب که پدر گمان میکند که اگر کودکش دوچرخه داشته باشد که او نداشت .. که اگر برود بهترین مکتب که او نرفت .. که اگر نان داشته باشد برای شکم سیر .. که اگر به پارک برود و بازی کند.. برایش معلم خصوصی بگیرد.. کیف قشنگ داشته باشد.. آنوقت آینده بهتری در انتظار کودکش است و دریغ که نمیداند تفاوتی در این نیست و راه را باید برای کودکش بسازد.. که خانه از پای بست ویران است.. و دلم میگیرد که پدر گمان میکند با سکوت و سازش خانه ویران برای کودکش ساخته میشود... جای خیلی ها خالی است... همانهایی که میگفتند اگر سقف خانه ویران باشد گلهای زیبای بنفشه در حیاط چاره ای برای حفاظت ساکنان از باران و برف نخواهد بود ... و پدر هنوز هم گمان میکند گلهای بنفشه آینده کودکش را میسازد ...