امروز با والده گرام رفتیم بیرون.. برای خرید بعضی مایحتاج که مدتها بود خریدشان را به تعویق انداخته بودیم.. در طول راه سوار یک عدد تاکسی شدیم..واقعا متوجه شدیم ماشین مش مندلی نه بوق داره نه صندلی یعنی چه.. ماشین میگوئی رسما لگن..  از هر طرفش صدا ساتع میشد و کلا هم فکر کنم چیزی به نام کمک فنر نداشت..درش را باید دو دستی میچسبیدی که یکهو باز نشود... کمربند هم از آن سوسلبازی ها بود که اصلا در مرامشان نمیگنجید!!!اولین چیزی که بذهنم رسید این بود که چه کسی به این بابا با این خوش رکابش معاینه فنی داده.. هنوز ما در را نبسته بودیم که موبایل مشترک مورد نظر زنگ خورد و تا وقتی ما پیاده شدیم ایشان با موبایلشان صحبت کردند.. راستش چند بار نزدیک بود بزنیم به ماشین ها بغلی...چند بار رفتیم توی جدول و جوب بماند... بعد به ذهنمان رسید کدام پدر نیامرزیده ای به این موجود گواهینامه داده.. ایشان دو تا چراغ قرمز را رد کردند.. سه بار رفتند توی محل مخصوص خط واحد ... نزدیک بود یه مادر و بچه را زیر بگیرند و بکشند..

اما موضوع خیلی جالب این بود که این آقای راننده در مورد چی با مویالشان صحبت میکردند.. در روز روشن و در مقابل ۴ سرنشین تاکسی ایشان بدون هبچگونه ترس و دلهره در مورد قاچاق انسان صحبت میکردند... خیلی راحت به آن ور خطی میگفتند که مسافرهایی که دیشب زده بودند را مجبور شدند در وسط راه زیر فلان پل پیاده کنند و آن مسافرهای آنروزی را پلیس گرفت و باید بروند خانه تا شماره آن یکی را برایش گیر بیاورد اما او را برگراننده اند افغانستان.....

راستش شاخ که چه عرض کنند در حال حاضر دوتا عاج ماموت بالای سر ما سبز شده است به چه بزرگی..باور کنید حتی یکذره هم اغراق نکردم.. حتی وقتی من میخواستم اعتراض کنم به نحوه رانندگی مادرم پایم را فشرد که بیخیال شو این بابا خطرناک است!!!!

و اما دیدید و شنیدید که همه منتظر هستند ببینند این ارتش شیرمردان مصر به کدام طرف میروند... مبارک و یا ملت... این برادعی هم خودش را رسانده که اگر قرار شد آشی بدهند او هم گیرش بیاید.. انگار نه انگار که خیلی وقت است در خارج دارد حالش را میبرد و ملت مصر دارند تاوانش را میدهند.. داشتم فکر میکردم اگه روزی مثلا این سازگارا برگرده ایران و پست دولتی بخواد من چه حسی بهم دست میده.. حس خوبی نبود...شاید من آدم بدی هستم اما از اینکه وقتی پای خون است بیرون گود شعار میدهند و وقتی پای مقام است مخالف فعال و مجاهد در راه خلق میشوند متنفرم...

خیلی جالب بود دیشب موضع گیری آمریکایی ها و اروپایی ها.. هم رویشان نمیشود بگویند که مردم مصر را چه به آزادی و از دموکراسی و خواست مردم حمایت میکنند .. هم میترسند مبارک برود منافعشان بخطر بیافتد.. دیشب بعد از سخنرانی هیلاری این سخنگوی کاخ سفید طفلک اینقد عرق ریخت و سعی کرد موضوع را بپیچاند که آخرش من کانال را عوض کردم و نفهمیدم چی شد!!! اون مرکل بیچاره هم که میترسه اوضاع خاورمیانه بریزه بهم اونها بدبخت شن!! خیلی برایم جالب بود که دوباره بین حق آزادی یک ملت و منافع مالی دولتهای دیگر بدجور تضاد بوجود آمده و آنها گیر کرده اند که حقوق بشر را بچسبند و یا مبارک را... چقدر این تاریخ تکرار میشود... حتی یک تحلیلگر عرب میگفت اگه آمریکا پشت مبارک را مثل بن علی خالی کند دیگر هیچ شانسی ندارد!!! 

زرنوشت:چند وقت پیش داشتیم صندوق قدیمی را بررسی میکردیم دیدیم این خاله و عمه های گرام چقده برای ما لباس بافته و دوخته و گلدوزی کرده اند و ما چقدر بی خاصیت هستیم که هیچی برای این بچه های برادر به یادگار نمینهیم..همه اش سک سک میخریم و لباس میخریم و اسباب بازی که همان روز خراب میشوند!! بنابراین امروز رفتیم کلاف خریدیم برای این بچه ها جلیقه ببافیم.. میدانیم که بهترش و شیک ترش در بازار هست و ما هم زیاد وارد نیستیم و خیلی زود هم برایشان تنگ میشود اما دلمان خواست اگر روزی آنها هم صندوق بچگی هایشان را باز کردند بگویند :"این را عمه فری بافته برای من!!!"

فرنوشت:بادی وزید و بن علی پرپر شد.. طوفانی برپاست برای رفتن مبارک... سیلی از خروش و خشم در یمن و اردن آمده... و اما ما نظاره گر هستیم.. اینجا که سرزمین زلزله است و ۴۰۰ تا ۴۰۰ تایش را ثبت میکنند کاش اینجا را هم زلزله ای از نوع عربیش اتفاق بیافتد!!