لبخند زردآلوها
دستان لرزانش را بالاتر کشید. شاخه درخت را گرفت و پائین کشید. نمی دانست این درخت پیر چگونه می تواند چنین سرحال و شاداب باشد و میوه هایی به این زیبایی را به وجود اورد. او نیمی از سن این درخت را هم نداشت ولی با همین بالا کشیدن دستانش احساس دردی شدید در پشتش کرد. به سبد میوه نگاهی کرد. سیب ها به او لبخند می زدند. فکر کرد برای امروز بچه ها کافی است. اگر بیشتر خواستند خودشان می ایند و می چینند. سبد را برداشت. به ارامی مشغول قدم زدن شد. چقدر ارامش این مکان را دوست داشت. قدم زدن در این مسیرها او را به یاد کودکیش می انداخت. انگار هزاران سال از ان روزها که با خواهر و برادرانش در این مسیرهای خاکی می دویدند می گذشت. از اینکه در سختی های سالهای گذشته این باغ و خانه را نگاه داشته بود راضی بود. به سالهای سختی فکر کرد که در تهران گذرانده بود. به شلوغی انجا. به رفت و امد ها و به ادم های متفاوتی که در انجا دیده بود. هر چند دوستانی نیز در انجا داشت اما همیشه این حرف پدرش در یادش بود که هیچ جا زمین خود ادم نمی شود. بعد از یک هفته دوری امروز بچه ها می امدند. با نوه ها. با عروس و دامادها. کمی دلش گرفت. چه حیف که در این روز به این خوبی با این هوای مطبوع علی اقا نبود. کسی که سالها را با او در سختی ها و خوشی ها پشت سر گذاشته بود. 5 سال از انروزی که رفت گذشت. با خود اندیشید انسان چه موجود عجیبی است. وقتی او رفت فکر کرد به زودی خواهد رفت اما 5 سال گذشته و هنوز او در این کوچه باغ ها قدم می زند. این درختان سیب باید چیده شوند. امروز مردها باید کار کنند. این سیب ها را خواهند چید و با خود خواهند برد. پروانه زیبایی از کنارش گذشت. همانقدر که ترک اینجا برایش سخت بود بازگشت به خانه خود برایش شادی بخش بود. اینکه دخترهایش را به فامیل شهرستانی شوهر داد و بعد پسرش هم بازگشت تا همه در شهر خودشان باشند و او بتواند به باغ خودشان در ده برگردد شانس بزرگ زندگیش بود. هر چند همه می گفتند او ساده اندیش است اما انها نمی دانستند این راههای باریک خاکی و این خانه های کوچک و این درختان سیب برای او همه چیز بود. حالا که تنها و پیر شده اینجا اخرین مکانی است که شادی را در درون او زنده نگه می دارد. به افتاب بالای سرش نگاه کرد. حالا دیگر بچه ها می رسیدند. یک اخر هفته خوب در هوای زیبای بهاری و با خانواده می توانست خستگی کار را از دل مردان در اورد و نشاط را به زنان باز گرداند. به خانه رسیده بود. سبد میوه هارا در حوض کوچک وسط حیاط خالی کرد. همیشه دلش می خواست در این حوض ماهی باشد اما هرگز کسی برای این حوض ماهی نخریده بود.درختان سیب داخل خانه هم بار داده بودند. همچنین زرد الویی که نهالش را همان سالهای اول ازدواجشان علی اقا کاشت. نگاهی به زرد الو ها کرد. همه رسیده بودند. قصد کرد بلند شود و چندتا هم زرد الو بچیند اما درد مجالش نداد. نمی دانست این دردهای پی در پی در سینه اش را چکار کند. حتما امروز به دامادش می گفت. او دکتر است و حتما می داند این دردها برای چیست. کنار حوض نشست. بچه ها خودشان زردالو خواهند چید. به اسمان نگاه کرد. دیگر وقتش بود. اگر مثل همیشه صبح زود حرکت کرده باشند دیگر باید برسند. بوی نان تازه در فضا پیچید. حتما کبری دوباره نان پخته و برای بچه های او نیز میاورد. عطر اودیه هایی که کبری در نانش می ریخت همه جا را پر کرد. کبری. اخرین باقی مانده از اشنایان گذشته. به ارامی در را باز کرد و داخل شد. نان ها را از زیر چادرش بیرون اورد. او به استقبال کبری رفت. درد داشت اما تخفیف یافته بود. سفره نانش را باز کرد. نان ها را در سفره چید. کبری مثل همیشه هنوز نرسیده شروع به دادن اخبار متفاوت ده کرد. و خبرهایش یا از مرگ کهن سالان بود یا از عروسی جوانان. دختر اکبر اقا زائیده بود و پسر. روز به این خوبی را باید با خبرهای خوب هم درامیخت. اما او نگران بود. به کبری گفت که بچه هایش دیر کرده اند. کبری نگاهی به اسمان انداخت: نه ، هنو زوده اباجی. میرسند. کبری رفت. به رفتن او نگاه کرد. یاد روزهای کودکی افتاد که با همین کبری پشت سر ننه اقا می دویدند و راه رفتن او را مسخره می کردند. کبری با کمر خمیده و شکم بزرگش کاملا شبیه به ننه اقا راه می رود. خنده اش گرفت. بلند شد تا برود و روی سنگ جلوی خانه بشیند. از روی ان می توانست جاده را ببیند. بچه ها به زودی می رسند. نگاهی به زیر غذای خودش کرد. بچه ها با خود نهار می اوردند اما او می خواست برای بچه هایش اش بپزد. اش او را همه دوست داشتند. قدمهایش سنگین شد. کبری از و سر پا تر بود . فکر کرد او هم حتما خمیده و کج کج راه می رود. اما این بار خنده اش نگرفت. درد سینه اش دوباره شروع شد. به طرف سنگ رفت و نشست. به ارامی چشمانش را بست. صدای ماشین ها او را از خواب بیدار کرد. بچه های کبری و مش حیدر رسیده بودند. به انها سلام کرد. محمدرضا پسر بزرگ کبری جلو امد.
-حالتون خوبه؟؟ حمید اقا رو تو راه دیدیم. الان دیگه می رسند.
-ممنون.
درد شدید شد. چهره او در هم رفت. نگاهی به چهره محمدرضا انداخت. نگرانی در چشمانش دیده میشد. بار دیگر حالش را پرسید.
-خوبم ننه. شما برین. مادرت منتظرتونه.
تردید رفتن در چشمان همه انها دیده میشد. کبری به پیشواز بچه ها امد. لبخندی به انها زد . انها رفتند و دوباره می توانست جاده را ببیند. ماشین پسرش در جاده ظاهر شد. حس خاصی به او می گفت شاید نتواند صورت انها را برای اخرین بار ببیند. بار دیگر به جاده نگاه کرد. به زودی می رسیدند. یکی از بچه های کبری دوباره بالای سرش امد. انها نیز نگران شده بودند. نتوانست تشخیص بدهد که چه کسی لیوان اب را بر لبانش گذاشت. چشمانش به جاده بود . اما مدتی بود که بچه ها رسیده بودند . دور او جمع شده بودند. صدای فریاد دخترهایش را می شنید. لبخندی زد. بچه ها رسیده بودند. سیب ها در حوض و اش بر روی اجاق منتظرشان بود. اما او دیگر می بایست برود. کسی از بردن او به بیمارستان گفت. دستان گرم دامادش را گرفت. به ارامی سرش را برگرداند. حلقه اشک در چشمان دامادش برق می زد. دستان قوی پسرش او را از روی سنگ برداشت . به طرف خانه برد. کبری و صدای او را که دعا می خواند را شنید. از کنار زردالو ها گذشتند. می خواست به بچه ها بگوید که زردالو بچینند . نوه ها با بهت او را نگاه می کردند. در رخت خوابش ارام خوابیده بود. و احساس کرد زرد الو ها به او لبخند می زنند. لبخندی شبیه لبخند علی اقا. چشمانش را بست. صدای شیون بلند شد.کبری دعا می خواند. فردا پیرزن دیگری خبر مرگ او را به دوست قدیمیش می داد. همسایه ها یکی یکی برای گفتن تسلیت به بچه ها وارد می شدند. زرد الو زیر بار میوه ها کمرش را خم کرده بود.