من در دوران مدرسه همیشه انشا ۲۰ میشدم اما این به دلیل این نبود که خوب انشا مینوشتم به این دلیل بود که چون همه درسهای دیگرم ۲۰ میشدم این را هم  ۲۰ میدادند!!! اما یه دوستی داشتم "آیدا" ایشان دختر خوبی بودند اما شیطون.. از آنها که همه اش سروگوششان میجنبد و خلاصه قهرمان همه دخترهای ۱۲ و ۱۳ ساله هستند.. از آنها که خانم مدیرها همه اش میخواهند اخراجشان کنند.. این آیدا خانم خیلی خیلی خیلی خوب انشا مینوشت.. یک خاله خرسی ساخته بود و برای هر موضوع انشائی که خانم معلم میداد این خاله خرسی یک گلکاری انجام میداد و همه ما را از خنده روده بر میکرد... یادش بخیر آنروزها به ترک دیوار هم میخندیدیم اما وجدانا این خاله خرسی اش خیلی باحال بود...

 در راستای جوگیری آن زمان همه بچه های کلاس دلشان میخواست شخصیت بسازند و بقیه رو بخندانند.. یک جوری مد شده  بود... خب من هم که اصولا هیچوقت نباید کم بیاورم ... نشستم و کلی شخصیت برای خودم ساختم.. اما خب شخصیتهای من همان موقع هم فتنه گر بودند و نمیشد انشایشان را سر کلاس خواند.. من یک مکتب خانه ساخته بودم وتوی اون مکتب خانه هی معلم ها و مدیر و شاگردهای دیگر را مسخره میکردم.. و خودم هم بودم کاتب الکتبا.... اما این داستانهای مکتب خانه فقط برای خودی ها خوانده میشد و تا کسی رمز ورود به جمع را بدست نمی آورد داستان را هم نمیشنید!!یک روز یادم است یک مکتب خانه ای نوشته بودم و کلی مدیر مدرسه را تویش مسخره نموده بودم... یکی از بچه ها که نسبتی با مدیر داشت این متن را دیده بود رفت لویمان داد.. اما نمیدانست کی نوشته.. برگه اش را روی زمین دیده بود رفته بود داده بود به مدیر  ... اما در راستای کار گروهی خانم مدیر و ناظم  نمیدانستند کی این انشا را نوشته و فکر میکردند کار "آیدا" است با خاله خرسی هایش!!! خلاصه آنوقتها ما ۸ نفر بودیم که خیلی با هم خوب بودیم.. هر ۷ نفر دیگر را بردند دفتر و پرونده هایشان را در آوردند که شما فتنه گری کردید و اخراج..زود بگوئید کدامتان بوده وگرنه همه شما را اخراج میکنیم!! اما من را نبردند.. دوستان هم هر چی میگفتند "خانم اجازه.. کار فری بوده بخدا... ما ننوشتیم" خانم مدیر باورش نمیشد... آخر کار من با ترس رفتم توی دفتر گفتم"خانم اجازه کار ما بوده بخدا.. آیدا ننوشته.. بقیه هم که مال این حرفها نیستند" اما خانم مدیرمان گفت:"فری میدانم نمیخواهی دوستات اخراج بشوند بخاطر این مرامت و بخاطر گل روی تو میبخشمشون!!!!!!!" وقتی ما از در دفتر با همه دوستان خارج شدیم جای شما خالی یک کتک حسابی خوردم و از آن روز به بعد دیگر مکتب خانه را بوسیدم و گذاشتم کنار!!

حالا میفهمم خانم مدیر میدانست من بودم.. اما میخواست در را بزند تا دیوار حساب کار خودش را بکند.. میدانست اگر من را ببرد دفتر و بگوید تو بودی مجبور است آن نوشته را بدهد بقیه همکاران هم بخوانند... اما نمیخواست.. پس فقط من را ترسانده بود و توی جمع دوستانم هم کنفم کرده بود که دیگر از این غلط ها نکنم...

پی نوشت: آن روزها ابراهیم نبوی در یک روزنامه ای فکر کنم خرداد بود...قدس بود... سلام بود..  نمیدانم چه روزنامه ای.. ستون پنجم مینوشت.. ما خیلی جو گیر این ستون پنجم بودیم و همیشه شبها برادرمان با صدای بلند آن را برایمان میخواند و وقتی ما نمیفهمیدیم چی شده برایمان توضیح میداد که این مربوط به فلان خبر است.. آخر ما خواهر کوچیکه بودیم و خیلی وقتها نمیگرفتیم.. اما خیلی سبک نوشتنش را دوست داشتیم... بعد هم مدتی مد شده بود همه یه جوری به سبک قدیم مینوشتند مثل "آورده اند در سده یکهراز و سیصد و اندی شیخی بود..." این مکتب خانه را ما با این سبک مینوشتیم و البته مثل نبوی اخبار مدرسه را مسخره می کردیم!!!!

زرنوشت:شهید دزدی هم نوبر است!!!! خودتان شهید ندارید چرا شهید مردم را میدزدید؟؟ به زور تشییع جنازه میکنید؟؟ یاد بخشی از کلیدر افتادم که زدند پسرخاله شان را کشتند و گوسفندهایش را هم دزدیدند بعد با خاله جان نشسته بودند به عزا داری!!!! نکنید... کمی قباحت کنید... بخدا خجالت دارد.. چرا مردم رو بی آبرو میکنید؟ این بیچاره بچه خوبی بوده.. به فکر مردم بوده.. دنبال آزادی بوده... چرا بدنامش میکنید تا همه پشت سرش....... استغفرالله.... عجب گیری کرده ایم..به فکر ما نیستید به فکر خودتان باشید.. کدام عوام را میفریبید؟عوامی که ما بینیم که نمیفریبند.. شما قصدتان از عوام فریبی چیست؟؟ کدام عوام؟؟؟ عوام پاکستان؟عوام لبنان؟ عوام سوریه؟

فرنوشت: آزادی را باید بخواهید.. باید با تمام وجود برای رسیدن به آن تلاش کنید.. باید طالب آن باشید.. نیاز به آن را احساس کنید همانگونه که نیاز به هوا را احساس میکنید.. باید نتوانید بدون آن نفس بکشید.. آنوقت برای رسیدن به آن تلاش میکنید و بدستش می آورید.. حتی اگر قرار باشد با ارزشترین ها را از دست بدهید!!