زندان... وقتی این رو میشنوی اولین چیزی که توی ذهنت ترسیم میشه نرده است و دستهایی که نرده ها رو گرفتند.. آدمی که میخواد فرار کنه.. میخواد خارج بشه.. از یه جائی که مجبوره اونجا باشه...

 از یه جایی.. از یه جایی.... فقط زندان میتونه یه جا باشه؟ یا یه فکر ؟ یا یه خانه؟ یا یه فرد؟ زندان و زندانی یعنی چی؟ زندان کجاست؟

وقتی به آزادی فکر میکنی همیشه در کنارش واژه اسارت هم میاد.. اگه بخوای با تضادها ترجمه کنی پس زندانی یعنی کسی که آزادی نداره.. کسی که بخشی یا همه آزادی هاشو ازش گرفتند...نبود آزادی یعنی زندانی بودن...

اما وقتی به نوع زندانها فکر میکنی میبینی خیلی چیزها هستند بجز دیوار و در و نگهبان که سبب میشوند تو خودت برای خودت زندان به وجود بیاری ... زندان اندیشه وقتی که فکر کردن رو گناه بشماری... زندان درون وقتی بیرون ریختن را گناه بدونی... زندان عشق وقتی "دهانت را میبویند.. مبادا گفته باشی دوستت دارم!!" زندان ازدواج وقتی به خودت هم فکر کردن قبیح باشه...

و البته وجود دارند واقعیتهایی که سبب میشوند برای تو زندان به وجود بیاد.. مثل سنتها.. ارزشها... آداب و رسوم.. فرهنگ... حرف مردم...اما این زندانها رو هم عملا خودت به وجود میاری.. و تنها دلیلش هم اینه که تو دلت نمیخواد خلاف جهت آب شنا کنی.. اینها برای تو دیوار بلندی میسازند چون تو دوست داری در جمع پذیرفته باشی... دوست داری انتخابت کنن.. ازت تعریف کنند.. از انگشتنما بودن میترسی.. تصدیق نیاز داری.. پس باز هم این خودت هستی که بخاطر خودت زندانهایی که این واقعیتها میسازند رو میپذیری و واردش میشی!!

اما زندان واقعی.. زندانی که با چشم دیده میشه.. زندانی که وجود داره با نگهبان واسلحه در کنارش.. زندانی با زندانبانان درشت هیکل .. انفرادی... شکنجه.. بند.. زندان اوین....کهریزک.. ابوغریب... گوانتانامو... زندان واقعی... همان که این روزها ترس نزدیک شدنش سبب میشه دلمون بلرزه.... زندانی که قراره ۴۷ تا رسمی و شاید ۴۷۰۰ تا غیر رسمیش توی این کشور ساخته بشه...

 واقعیت اینه که تا انسان خودش خودش رو زندانی میکنه نه تنها ترس و دلهره ای نداره و به فکر فرار هم نیست بلکه همیشه دلایل کافی و جامعی به نام دین و اخلاق و عقیده و فلسفه و ... هم میسازه تا توجیه کنه زندان وجود نداره و زندانی نیست اما وقتی توسط انسان دیگری زندانی میشه و حقوقش رو از دست میده تمام فکر و ذکرش میشه رهایی و فرار!!

این واقعیت انسان بودنه...

 زرنوشت: خیلی جدی شد.. از من بعیده.. میدونم.. به بزرگواری خودتون ببخشید... اما این روزها فکر میکنم من که تمام بیرون رفتنم و فعالیت اجتماعیم خلاصه شده دیدن اقوام درجه یک و گاهی دور زدنی در خیابان و همه کار و زندگیم شده اینترنت و اینترنت و  اینترنت.. واقعا اگه برم زندان و توی زندان باشم آدمهای بیشتری رو میبینم و فعالیت اجتماعی بیشتری هم خواهم داشت!! اما فکر میله ها و دستان من که از پشت میله ها رو محکم گرفته ترسی رو در من بوجود میاره که هیچ چیز دیگه حتی مرگ هم نمیتونه بوجود بیاره!! منکه با صدها زندان ساخته شده توسط خودم زندگی میکنم و هیچ تلاشی هم برای رهایی نمیکنم.... واقعا چرا؟؟

فرنوشت: این رو تقدیم میکنم به همه زندانیانی که اول زندانهای دور و بر خودشون رو نابود کردند و بعد هم افتادند توی زندانی که دیگران براشون ساخته اند.. چون تا زندانها اما و اگری خودمون رو نابود نکنیم توان ایستادگی در برابر هیچ ظلمی رو نخواهیم داشت!!

به امید آزادی همه هموطنانمون که برای آزادی طعم زندان رو می چشند...