خیال!!
گاهی آدم وقتی به گذشته و عقایدش نگاه میکنه اینقدر تغییر میبینه که نمیتونه باور کنه.. انگار هر چند سال یکبار باید توی آینه به خودش نگاه کنه و ببینه خودش رو میشناسه یا نه.. اینقدر تغییر میکنی که گاهی باورت نمیشه این خود خودتی... اما فکر میکنم مهمترین چیزی که توی این سالهای بلوغ نغییر میکنه خیالپردازی هاست.. منظورم رویاها نیست.. چیزهای دست نیافتنی نیست.. منظورم اینه که وقتی شبها قبل از خواب چشمهاتو میبندی و خودت رو چند سال بزرگتر فرض میکنی و توی زمان سفر میکنی خودت رو چه شکلی میبینی.. خیال چند سال بعد..
قدیمها اگه آدمها توی موقعیت امثال ما بودند معمولا به سفر رفتن و گشت و گذار و خریدن چیزهای محبوبشون فکر میکردن.. به چیزهایی که توی زندگی معمولی هر کس امکان داره اتفاق بیافته.. شاید اونهایی که دل خجسته ای داشتن به جشن عروسیشون فکر میکردن..با یه عالمه گل و رقص و شیرینی و تجمل... بقیه شاید به یه سفر خارجی.. به یه برنامه برای ساختن خونه مورد علاقشون.. راستش همه اینها یه سری خیالهایی بود که دغدغه ذهن خسته از کار هر کسی بود.. شاید به نوعی هدفی لذت بخش برای تلاش بیشتر.. یه جوری یه حس امید برای زودتر رسیدن به دست یافتنی ها!!
اما الان که چشمهاتو میبندی و فکر میکنی واقعا چی میاد توی ذهنت؟ اولین چیزی که میتونی تصورش رو کنی چیه؟اولین خیال.. اولین ساخته ذهنت که با کمی فکر کردن بهش به خودت آرامش بدی؟
قدیمها وقتی چشمهامو میبستم خیالهای قشنگی میومد سراغم.. زندگی خوب .. کار خوب.. خودم رو یه آدم موفق میدیدم با یه شغل مناسب... راستش خیالهای آرامش بخش من خیلی هیجان انگیز بودند.. زیاد بلندپروازانه نبودند اما چیزهای کوچکی هم نبودند.. وقتی چشمهام بسته میشدم خودم رو توی ماشین لوکس میدیدم.. شرکت خودم رو میدیدم..فکر میکردم وقتی سال ۱۳۹۰ برسه من خیلی توی زندگیم پیشرفت کردم..
اما توی این روزها این خیال واسه من تبدیل شده تنها به خیالپردازی در مورد امنیت و آرامش.. داشتن امنیت کاری .. عاطفی .. و خانوادگی.. نمیگم نبود مشکلات .. تنها این حس که یه جوری بیمه شدم و دیگه نباید نگران اتفاقات باشم.. راستش تمام خیالپردازی من این شده که وقتی تلویزیون رو روشن میکنم به جای حرص برای شنیدن اخبار بشینم و با یه دل سیر سریال ببینم..یا بجای نگرانی برای برنامه ریزی خرج پول و پس انداز به اینکه چطور درآمدم رو خرج کنم فکر کنم... راستش الان خیالپردازی های من خیلی با قبل فرق کرده.. اینقدر سطح خواسته هایم پائین اومده که گاهی فقط فکر اینکه یه روز راحت و بی مشغله ذهنی نفس بکشم تبدیل شده به یه رویا دست نیافتنی!!
زرنوشت: فکر میکنید چقدر لذت بخش باشه که یه کلنگ دستت بگیری و رفیقت یه پتک.. بعد بریزی توی خونه مردم و در حالی که دارند لولا یا بفرمائید شام میبینند دیششون رو بپوکونی و جیم بزنی بیرون... یا چقدر لذت بخشه وقتی یه بچه ۵ ساله یه ترقه رو داره آتیش میزنه بپری و با باتوم مامانشو بزنی... فکر کردین چقدر میتونه جالب باشه وقتی روی صندلی ریاست نشستی و کارمند زیر دستت رو تا حد مرگ میترسونی چون شنیدی دیشب از آپارتمان اون صدای الله اکبر میومده؟؟یا فکر کردین چقدر حال میده بدون در نظر گرفتن مجلس و قانون و هر چیزی که محدودت میکنه با یه مشت آدم بله قربان گو بشینی توی کابینه و هی طرح تصویب کنی و بدی برای اجرا بعد هم هیچکس نتونه بهت گیر بده؟؟برای یکبار خودتون رو بگذارین جای افرادی که فکر میکنن با قدرت میتونن از شما اجازه زندگی کردن و شاد بودن رو بگیرن و ببینین چقدر میتونه لذت بخش باشه!!!بعد آدمهای بیشعوری مثل من فکر میکنن این کارها بد است و زشت است و نباید انجامشان داد.. ملت بیشعور است نمیفهمد تقصیر آنها نیست!!
فرنوشت: دهانت را میبویند.. مبادا گفته باشی "الله اکبر"!! کمد لباسهایت را میگردند مبادا لباسی به رنگ سبز داشته باشی...دست نوشته هایت را میخوانند مبادا جایی گفته باشی "آزادی".. دلت را میپویند .. مبادا جایی که آنها نمیخواهند به اسارت داده باشی!!پستوی خانه ات را میگردند.. مبادا صدایی از آزادی را بشنوی.. حیات خانه ات امن نیست.. پشت بامت برای آنهاست... روزگار غریبی است نازنین.. درد را نباید گفت... حرف را نباید زد... نفس را باید به سهمیه بیرون داد... روزگار غریبی است... روزگار غریبی است نازنین... عشق نیست که باید پنهان شود.. در این روزگار غریب.. زنده بودنت را باید نهان داری... روزگار غریبی است نازنین.. زندگی را در پستوی خانه نهان باید کرد!!