همیشه وقتی اولین زنگ انشا بعد تعطیلات عید میشد و موضوع اینکه "تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟" از زبان معلم محترمه شنیده میشد این جمله زیاد به گوش میرسید... وقتی بهار از راه میرسه و گلها شکوفه میدهند...بعضی وقتها میگفتیم "وقتی بهار آمد و شکوفه ها در آمدند ما رفتیم به دید و بازدید عید" و یا "ما امسال عید رفتیم به شمال" "مسافرت ما با خانواده به روستای میمند"و ... 

"در این زمینه باید بگویم که هیچ تغییری در زندگی ما ایجاد نمیشود.. آسمان همان آسمان صاف و بی لکه ابر قبلی است... شکوفه ها هم همان شکوفه های پارسال هستند.. رنگهای دور و برت هم همان رنگهای تکراری قبل است.. روز از نو .. روزی از نو.. انگار نوروز هم چیزی را عوض نمیکند..."

پارسال توی دفترم این جمله های را برای اولین روزهای بهار نوشتم.. اما زندگی من پارسال خیلی خیلی عوض شد.. احساس میکنم سال 89 به نوعی بزرگتر شدم.. کارهایی که همیشه ازشون واهمه داشتم رو انجام دادم و تجربه هایی داشتم  که چه خوب و چه بد تاثیر خودشون رو روی زندگی من گذاشتند و رفتند پی کارشون... در واقع تجربه هایی که کردم من رو شاید برد به دور سوم از زندگیم.. واقعا تازه میتونم بگم نوجوونیم تموم شده و بزرگ هستم...

اما امسال و این مدتی که گذشت هم جالب بود.. هر چند هنوز هیچی عوض نشده.. اما حداقل توی آسمان امسال تکه ابرهایی دیده میشند و گاهی بارانی می آد .. بارونی که شاید نم نمه .. شاید همه دردها و رنجها رو نمیشوید و نمیبرد.. اما باز چندتا جوونه سبز میکنه.. چند تا نهال تازه نفس داریم.. و همین شاید امید سبزیه که برای آغاز سال جدید بهش احتیاج داریم...

زرنوشت: آقا ما نبودیم... رفته بودیم مسافرت.. بعد هم آنقدر اوضاع درهم و برهم بود که اصلا وقت نکردیم ببینیم چندم فروردینه.. امروز نگاهی به تقویم انداختیم دیدیم خیلی وقت گذشته.. و ما اینجا هیچی نزریدیم... راستش را بخواهید عید نیمه خوبی داشتیم.. از مریضی مادربزرگ گرام که بگذریم و نگرانی دائمی برای بهبودش .. رفتیم پایتخت و کمی تهرانی بازی درآوردیم.. کلی هم دوست و آشنا دیدیم اما زود برگشتیم ولایت که یکدفعه خاک پایتخت دامن مبارکمون رو نگیره.. بعدش هم رفتیم کلاس رانندگی تا برای دوره سوم زندگی خودمون رو کم کمک آماده کنیم... این مدت هم اخبار و مخبار نگاه نکردیم تا دیروز که دیدیم بابوی ابوالفضل...(یک تکه کلام کاملا ولایتی مال هم ولایتی های خودمان) این ساحل عاج و لیبی و سوریه و ... مردم عید و مید سرشون نمیشه.. مثل اهالی کشور گل و بلبل نیستند که از عمله گرفته تا پرفسور کار و تعطیل کنند بروند عید و دید و بازدید... دیدیم دنیا این مدت تعطیل نبوده.. حالا بعدها مفصل باید بگیم که چی شده .. اما امروز هنوز حال و هوای عید داریم نمیخوایم بپره.. در هر صورت بابت این مدت نبودنم عذرخواهی میکنم و قول میدم جبران کنم.. شاید روزی چندتا پست بذارم تا جبران بشه!!

فرنوشت: اول سال همیشه در خوابیم.. هیچکس نگاهی به فردا ندارد.. همیشه نوروز را در "حال" زندگی میکنیم.. گویا فردایی وجود ندارد.. نگرانی هایمان میپرد و میرود.. غمهایمان زیر میلیونها سال خوشی ناپدید میشود.. شکفتن بهار مستمان میکند و سرخوش میشویم.. کار و کسب و مدرسه را رها میکنیم.. و برای همین "آن" زندگی میکنیم.. یادمان میرود سال پیش چه کردیم ... یادمان میرود نگران سال جدید باشیم... و سیزده  که شد... گویا همه آن سرخوشیها را در کوه و بیابان به ودیعه میگذاریم.. فردایش همان میشویم که بودیم.. نگران.. مشوش.. گریزان.. گویا به بهشت میرویم و برمان میگردانند به دنیا...... حکایتی است این زندگی سرخوشانه...