این روزها
روزاها از پس هم می آیند و می روند و تنها فایده اش این است که آدم پیرتر می شود و به طور مداوم دلیل جدیدی پیدا می کند خودش را سرزنش کند.
این روزها زندگی به سادگی قبل نیست. قبلا صبح که بلند می شدی تا غروب هزارتا کار داشتی بکنی. از صبحانه شروع می شد و می رفت تا شام.
به طور مداوم راه می رفتی و کار می کردی.
اما این روزها هیچکس دستش به کار نمی رود. وقتی اطرافت را نگاه می کنی میبینی همه کسل هستند و هر کس به سبک خودش کسل است.
انگار امید و شادی از بین ما رفته است. همه منگ و گیج تنها روزها را سپری می کنند و منتظرند که شاید اتفاقی بیافتد.
من هم مثل همه. سکوت کردن را به فریاد کشیدن ترجیح داده ایم و منتظریم.
دیگر تلاشی برای تغییر نمی کنیم. اکثر دوستانم بیکارند و آنها که بیکار نیستند خانه دارند!!
کم کم داریم زیر خروارها ناامیدی و بیکاری خاک می شویم..
این روزها دلم خیلی گرفته است.. این روزها وقتی بیرون می روم و میبینم تنها مردم به ویترینها نگاه می کنند و ناامیدانه رد می شوند دلم می گیرد.
وقتی چشمان مشتاق فروشنده را با دیدین مشتری میبینم و بعد برق ناامیدی را با رفتن دست خالی مشتری در همان چشمان دلم می گیرد.
این روزها وقتی ایمیلم را چک می کنم دلم می گیرد.
وقتی خبرها را میشنوم باز هم بدتر می شود.
حتی دیگر سریالها هم ابر ناامیدی را دارند. از در پناه تو و در قلب من خبری نیست. باید خانه به دوش را ببینی یا اگر حسش نبود چندتا سریال کره ای .
آنوقت حالت بدتر هم می شود چون حسرت میخوری که کاش چشمانت تنگ بود ولی دلت باز میشد.
این روزها غیر از صف نانوایی جایی را شلوغ نمی بینی. این روزها هیچکس را نمی بینی که راضی باشد. همه مشکل دارند. هر کس به روش خودش می نالد. یکی کنکور دارد و امیدی به تحصیل ندارد چون تو را می بیند که برای خودت ول می گردی.
یکی شوهر دارد ولی زندگی ندارد می نالد از نداری و مشکلات.
یکی کار دارد ولی درآمد ندارد.
یکی بیکار است. یکی ترشیده. یکی هم هیچ غمی ندارد بجز درد بی دردی
.این روزها روزهای مسخره ایست. این روزها روزهای سختی است. بقول مادرم: "خدا بدادمان برسد چون خودمان به داد خودمان نمی رسیم"![]()