وقتی وارد یه جای آشنا و مانوس قدیمی میشی.. در همون راههای قدیمی قدم میزنی... خاطرات خوش گذشته رو مرور میکنی .. و البته توی ذهنت همه آدمهایی که روزگاری در کنارشون زندگی کردی... احساس میکنی خاطرات قدیمی زنده شدن و در برابرت قد علم میکنن... و در همین حین میبینی چقدر ممکنه یک مکان برای تو بدون اون آدمها لطفی نداشته باشه... جای خالی همه آدمهای آشنا رو یکی یکی میبینی.. همون درختها.. همون نیمکتها.. همون اساتید... و همیشه هم توی این جور مواقع یه جای جدید کشف میکنی.. جایی که ازش خاطره ای نداری.. و چقدر این جاها غریب و بیخود به نظر میرسن..

حتما حدس زدید... بعد ۴ سال دوباره رفتم دانشگاه... همون جایی که ۴ سال از زندگیمو توش گذروندم ... جایی که شبا وقتی خواب خوب میبینم خودم رو توش مجسم میکنم.. و چقدر این آدمهای جدید غریبه بودند... توی یه ۵ شنبه خلوت دانشگاه اولش خودم رو بین همکلاسیای سابق مجسم کردم .. داشتم لذت میبردم که دیدنه چهره های غریبه شروع شد... هیچ چهره ی آشنایی ندیدم و یادم اومد دانشگاه نه بخاطر در و دیوارا و کلاساها و درختها.. که فقط بخاطر دوستای خوبم بود که صفایی داشت.. یادش بخیر.. دوباره هوس دانشجویی بهم دست داد!!!

دوران خوش دانشجویی مملو از خاطرات کودکانه من است... باورتان نمیشود اما هنوز بعضی وقتها از یادآوری خریتهای خودم و دوستام یا بچه بازیهایی که میکردیم خنده ام میگیرد... بخصوص وقتی یه موضوع خیلی بی اهمیت تبدیل میشد به یه معضل جهانی و فکر میکردیم دیگه دنیا داره نابود میشه!!! و یا وقتی یه شادی کوچیک برامون حکم بهترین خاطره زندگیمون رو پیدا میکرد...

دوران رابطه های معلق.. دوستیهای بچگانه... بی تجربگی در برخوردهای اجتماعی... اشتباهات احمقانه.. خنده های کودکانه... رویاهای شاعرانه... دوران امتحانات سخت و نمره های ناپلئونی.. اردوهای دانشجوئی... دعواهای پروژه ای... بحثهای سیاسی الکی ... اعتصابات صنفی... دوران انجمن علمی و هسته ی پژوهشی... انتخابات دانشجوئی... انجمن اسلامی...خوابگاه.. خونه دانشجویی... کافی شاپ رفتن ها... تولدها .... افتادنها.... مشروطی ها...

هر کدوم از این خاطرات بخشی از جوونی ماست که گذشت.. امروز احساس کردم هنوز خیلی راه دارم برای رفتن ... خیلی کار نکرده دارم... خیلی بحث نگفته دارم..امروز دوباره احساسی رو تجربه کردم که یک دختر ۱۸ ساله وقتی برای اولین بار وارد دانشگاه شد داشت... احساس اینکه راه درازه اما باید طی بشه... با همه سختیهاش باید برم... و باید دوباره شروع کنم... این احساس خوشایند که "فری" هنوز تموم نشده!!

زرنوشت: برای اولین بار در عمرم اومدم کافی نت... جای جالبی میباشد.. یک اتاقک تنگ و تاریک که با انواع کاغذ الگو تزئین شده... کامپیوتری که خیلی راحت میشه باهاش کار کرد... و اینکه هیچکس صدات نمیکنه که تلفن داری یا بیا پائین مهمون اومده... اینکه امروز میتونم تنها باشم و برای خودم توی خیابونهای آشنا قدم بزنم و یاد دوران جوونی کنم حسابی ذوق زده ام کرده.... انگار اگه اینجا باشم همه مشکلات و دردسرها تموم میشه... دلم میخواد بتونم اینجا بمونم....

فرنوشت: گرفتاری این دنیا از این است كه نادان از كار خود اطمینان دارد و دانا از كار خود مطمئن نیست.((برتراند راسل))