تکلیف ملت اسلام را معلوم کنید!!
روزگار نازنینی است.... اصلا تکلیف ملت اسلام با خودشان روشن نیست... آدم نمیفهمد صوت الله اکبر خوب است یا بد.. نمیفهمد مرگ بر آمریکا را کجا باید بگوید.. وقتی آمریکا به یه ملتی کمک میکند و یا وقتی به یه ملتی کمک نمیکند.... صلوات را که اصلا نگو.. معلوم نیست مورد استفاده اش کجاست..
حتی در مجالس مهمانی و دوستی و خانوادگی هم تکلیف امت اسلام معلوم نیست... تا وقتی بحث سر خاله زنک بازی باشد همه جا آتش بس است... میروی خانه مردم میبینی عکس مقامات را قاب کرده اند زده اند رو به قبله ... اما نه آنها می گویند و نه تو میگویی... همه اش از عروسی و خانه و غذا و میوه و اینها حرف میزنی و بلند میشوی می آیی خانه ... و تمام.. اما توی تاکسی نشستی یکدفعه یک عکس میبینی که زیرش نوشته خدمتگزاران مردم... آنوقت از راننده تاکسی گرفته تا سگ کنار خیابان که توی آشغالها میگردد برق میگیردشان و شروع میکنند یه نقل و نبات نثار آقایون کردن...خودمان هم تکلیف خودمان را نمیدانیم!!!!
روزگار قشنگی شده است...در بلاد گل و بلبل تب عید خوابیده و همراه با آن تب خیلی چیزهای دیگر... انگار مردم نشسته اند ببینند آخر فیلم لیبی و سوریه و بحرین و بقیه بلاد دنیا چه میشود.. جالب انگیزناک اینکه دیروز فریاد مرگ بر آمریکا میدادند برای نجات مردم مسلمان بحرین!!! اما یک تذکرنامه دیدم برای یک برج در تهران آمده بود که اگر ساکنان الله اکبر بگویند می آییم پدر هیئت مدیره را در می آوریم!!!
روزگار نازنینی است... هیچکس تکلیف خودش را نمیداند.. نه آن اوبامای نازنین که همه دوست و رفیقهایش را دارند با تیپا میندازند بیرون... نه این مردم پاک نهاد ایرانی که نمیدانند کی باید الله اکبر بگویند... یا کی نگویند.... دلمان برای فرناز قاضی زاده تنگ شده.. یکی گفت بی بی سی برای بهائیان است.. راستش دلمان برای شنیدن دروغهای بهائیان محترم تنگ شده.. اما شاید خبر ندارید.. اما من روزه خبر گرفتم.. تا اول اردیبهشت به هیچ مدل خبری گوش نمیدهم!!!
زرنوشت: دیروز چند عدد کتاب گرفتم.... کتاب علمی مربوط به رشته ام.. نه کتاب های پائولو کوئیلو... فهمیدم تمام درسهایی که در دانشگاه نخواندم الان باید مثل بچه آدم بشینم بخونم....دیدن یه دوست قدیمی که با استفاده از درسهایی که خونده بود (و ما نخوانده بودیم و همه اش ازش تقلب گرفته بودیم!!) الان انسان موفقی شده حسابی من رو به تکاپو انداخت... هنوز نتیجه این مصاحبه آخریم معلوم نیست.. دعا کنید خوب در بی آید!!!
فرنوشت: زندگی به مسابقه بزرگ دوچرخه سواری می ماند که هدف آن زیستن بر اساس افسانه ی شخصی است.
در خط آغاز همه با هم هستیم و رفاقت و شور و شوقمان را با هم قسمت میکنیم.. اما با پیش رفتن مسابقه شادمانی اولیه جای خود را مبارزه طلبی میدهد: خستگی .. یکنواختی .. و عدم اعتماد بنفس. میبینیم بعضی از رفقا از پذیرفتن مبارزه سرباز میزنند . هنوز در مسابقه هستند فقط به این خاطر که نمیتوانند آن را نیمه کاره رها کنند . این گونه افراد بسیارند. آنها در کنار ماشین تدارکات رکاب میزنند و با هم صحبت میکنند و به کارشان ادامه میدهند.
ما خود را در حال پیشی گرفتن از آنان می یابیم و سپس مجبوریم با تنهایی مواجه شویم . پیچهای ناآشنا و مشکلات دوچرخه مارا کلافه میکند دست آخر از خود میپرسیم که آیا این کوشش ارزشش را دارد؟؟
بله... ارزشش را دارد... دست از تلاش برندار... رکاب بزن!!!!
"پائولو کوئیلو در کتاب مکتوب"