همین الان خبر رسید که گویا در حالی که من داشتم چک میل میکردم و وبگردی میکردم زلزله شده و نفهمیدم... انگار هم دوباره بم زلزله شده ما را هم تکانده است.... بچه ها بهوش باشید امشب انگار مساله جدی شده دوباره... زمستان دوباره زمین سردش شده... نگران نباشید ... من میرم تا راحت بخوابم... اگه فردا دیدین چیزی نذاشتم اینجا فاتحه یادتون نره!!!!

بدو بدو بدبخت شدیم رفت!!!!

راستش در راستای اینکه اینجا یک وبلاگ سیاسی اقتصادی و تخصصی نیست من تنها از زاویه یک شهروند درجه ۳ ایرانی یعنی از زاویه نسل متولد شده در جنگ نسل بدبخت فلک زده ای که اصلا نمیدونه قراره چی بشه نسل بی فرهنگ بی تمدن ول و چلی که وسط اسلام و لائیک و خیلی چیزای دیگه گیر کرده و از طبقه نیمه فقیر جامعه و .... صحبت میکنم!!!!!

توی شهر کوچیک ولی قشنگ ما هیچ چیز نیست که جالب باشه.. ما سینما نداریم مرکز خرید نداریم پارک درست حسابی نداریم باغ وحش نداریم تئاتر نداریم کنسرت نداریم امنیت نداریم و در کل هیچ چیزی که بشه اسمشو گذاشت امکانات شهری نداریم!!!! تنها تفریح مردم این شهر رفتن به مهمانیه که اونم ادمهای افاده ای مثل من دوست ندارند برند... و البته گاهی تاب خوردن توی خیابون که اونم پیاده نمیشه و باید حتما با ماشین بریم بخاطر امنیت اجتماعی بالا و خیلی حرفای نگفتنی دیگه حالا فرض کنید شما دختر جوان در منزل نشسته هستید و میخواید ساعت ۸ شب برید تاب بخورید و از بابای محترمتون ماشین میخواید اما باباتون بهتون میگه:"ثروت ملی لیتری ۷۰۰ تومن بخوره توی سرت!!" اونموقع کاملا متوجه میشوید که هدفمند کردن یارانه ها تنها تجملات زندگی شما آدمها بی مغز عقب افتاده رو کم کرده و هیچ فشاری روی شما نداره!!!!

همیشه توی تمام زندگیم سعی کردم خوش بین باشم اما واقعا نمیشه به این اوضاع خوش بین بود .. اصلا نمیشه بین بود چه برسه به خوش بین!!!!

از بقیه چیزا که بخوایم بگذریم رفاه کلا خوب میشه..نون که داریم... مرغ هم که مدتهاست خیلی ها ندارن خوب ما هم روی اونها... گوشت هم که اصلا چیز خوبی نیست و کلی ضرر داره.... سیب زمینی هم که انتخابات مجلس نزدیکه خوب بالاخره میرسه... پیاز هم که کلا هم بوی بد میده و هم اشک در میاره بهتره نباشه... خیار و گوجه هم که فصلش نیست.. روغن و قند و چای هم که هر سه تا مضرن... روغن چربی میبره بالا ... قند دیابت میاره و چائی هم زخم معده..... میمونه یه تخم مرغ اون هم خرجش دوتا مرغه که تخم بذارن تازه مرغ های بدبخت هم که هرچی بدی میخورن!!! خرجی ندارن.... اصلا من طرح میدم دولت بجای پرداخت یارانه نقدی در هر خونه دوتا مرغ بده .. نخند جدی میگم تازه اگه وضع قیمت نفت خوب بشه میشه در هر خونه یه بز هم داد و اونوقت دیگه هم شیر بز دارین و هم تخم مرغ!!!!!

راستی خیلی جالبه بدونین که بهتره برین چراغ سه فیتیله های مامان بزرگا رو هم در بیارین چون بزودی نه میشه با برق آشپزی کرد و نه کسی از پس هزینه گاز بر میاد.... چائی سازها هم که دیگه واسه طبقه مرفه بیدردها هستند!!!!تازه اگه حساب کنید باید بریم همه جنگلای ایران رو ببریم تا هم توی اتیش نسوزن اینقد دردسر بوجود نیارن هم خوب بشه از ذغالشون واسه کرسی هم استفاده کرد!!!
من که نمیفهمم چرا اینقدر شکایت میکنین.. کلیدر رو نخوندین؟؟ برین ببینین که مردم قدیما با چی زندگی میکردن و خیلی هم راضی بودن.. کجا برنج میخوردن؟ کجا هر روز ابگوشت میخواستن؟ یه لقمه نون و پنیر میخوردن و حالشو میبردن... بخدا ناشکری میکنین... میخوان فرهنگ عالی ایرانی اسلامی رو پرورش بدن... خوابیدن زیر کرسی... زندگی گله ای در یک خانه برای همه افراد خانواده... کار و زحمت در خانه و باغ و ... پوشیدن لباس مامان دوز و استفاده از خط یازده بجای همه چیز.... تازه طرح هم دادن که پسرا بیست سالگی و دخترا ۱۶ سالگی ازدواج کنن... بخدا  مردم همین ۱۰۰ سال پیش اینجوری زندگی میکردن.. حالا تو بشین هی غر بزن نق بزن... انقلاب کردیم که به فرهنگ و سنت قدیمی و ایرانی خودمون برگردیم... نه تهاجم غرب بیاد هی بگید برق کو آب کو گاز کو ماشین شاسی بلند بخواین و کاخ بسازین و ..... خاک بر سر همتون که نمیفهمید!!!

تساوی

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر«جوانان» را ورق می زد

برای که بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر است...»

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند.

و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد:

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

پایین بود...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش  زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت::

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست...

(خسرو گلسرخي)

هر سال توی این روزها کلی غذای نذری پخته میشه.. همه میخوان توی ثواب شرکت کنند و مراد بگیرند.. صف های غذای نذری تا چند کوچه اون طرف تر هم کشیده میشه و کلی هیاهو برای دادن غذای نذری... اینقدر غذا هست که شاید تو تمام این روزها کسی آشپزی نکنه... اما راستش هیچکس بفکر این نیست بغیر از این چند روز کسانی هستند همه سال رو گرسنه هستند و غذا دادن به یه مشت آدم سیر و دارا توی چند روز هیچ فایده ای نداره بلکه کاش توی سال بفکر گرسنه ها باشیم... امام حسین (ع) نیازی به برنج و قیمه و کباب و عدس پلو و آبگوشت نداره بلکه مسلمانان فقیری که سال تا سال رنگ گوشت رو نمی بینن رو باید سیر کرد... اونم نه همه نذر و نذورات رو بذاریم واسه چند روز خاص.. باید توی سال بفکرشون باشیم.... حداقل اگه مسلمان هستین و ادعاتون میشه(بر خلاف من) برید و از حال مردم دیگه باخبر بشید نه باد تو غبغب بندازین که ۶ تا گوسفند برای امام حسین کشتین و کلی پلو خورشت ریختین توی شکم اغنیا!!!!

 

روزی روزگاری

روزی روزگاری دختری بود که اصلا خوشگل نبود... اما زشت هم نبود... یه دختر متوسط بود که برای خودش رویاهایی داشت.. رویاهایی متوسط... اون بلند پرواز نبود... زیاد هم باهوش نبود.. زیاد هم درسخون نبود.. اون فقط یه دختر متوسط بود... یه دختر عادی....

اما یه روزی فهمید توی شهرشون تست میگیرن تا برای پسر حاکم زن بگیرن.. اول فکر کرد اون رو چه به پسر حاکم شهر.. اما بعد گفت که باید دیدن یک مشت دختر که بدنبال خوشبختی هستند سرگرم کننده باشه.. پس اون لباسش رو پوشید و رفت...

همه میدونستن پسر حاکم خیلی دنیا دیده است و خیلی عاقل.. و البته یه ذره هم فیلسوف بود... این پسر حاکم کلی رفته بود درس خونده بود از همه جا تجربه داشت.. حالا هم برگشته بود تا یه زن خوشگل و ناز بگیره و هیچکس تو پوست خودش نمیگنجید... همه دربار به صف بودن و داشتن تدارک میدیدن... مادر پسر حاکم بهش گفت:"نیازی نبود اینهمه دختر جمع کنی... دختر وزیر اعظم زیباترین دختر این مملکته و از همه هم پولدارتره.. بهترین تحصیلات رو داره و باهوش هم هست" اما پسر حاکم فقط لبخند زد و پیش خودش فکر کرد و آخرین فرد در امتحان من حتما همین دختره!!! حاکم گفت:"دختر فلان الدوله زیباترین دختری که من تا حالا دیدم پدرش متمولترین فرد شهره و خانواده او از سرشناسترین ها .. محجوب و سربزیره.. اون رو انتخاب کن" و پسر پیش خودش گفت:"و اون خنگ ترین دختر شهر هم هست!!!" خلاصه همه درباریان سعی می کردن یکی رو به پسر معرفی کنند و سر در بیارن که تست بزرگ پسر حاکم چی میتونه باشه....

جشن بزرگ شروع شد و همه دخترهای شهر سرمه کشیده و خلخال بسته و با ناز و کرشمه وارد شدند... الحق و والانصاف هم اکثرا خیلی خوشگل بودند و دل همه پسرای شهر میسوخت که چرا پسر حاکم نیستند... دختر وزیر لباسی از ابریشم  سفید پوشیده بود و از زیبایی در مجلس میدرخشید... ناگهان چند مرد بلند قامت زیبا و با لباسهای فاخر وارد شدند و مجلس شکل یک مهمانی رسمی به خود گرفت...این چند تا پسر قاپ خیلی از دخترای مجلس رو دزدیدند آنقدر که یادشون رفت پسر حاکم هم وجود داره اما در جمع آنها یک پسر بود که خیلی متوسط بود.. لباس خاصی نپوشیده بود و زیاد به خودش نرسیده بود... کتابی در دست داشت و همه چیز را در آن می نوشت.. به گوشه ای از مهمانی رفته بود و انگار برایش چیزی مهم نبود... پسران زیبا و قد بلند دل دختران مجلس را برده بودند و کسی به او توجهی نداشت... پسرک لاغر و نحیف بود و انگار تنها در دنیای خودش سیر میکرد... چندی گذشت و پسر حاکم وارد شد و همه دختران برای معرفی به او صف کشیدند و هر یک عجله داشتند که در صف جلوتر بایستند... تنها یک نفر زیاد طمعی به صف نداشت و در گوشه ای آرام ایستاده بود و به پسرک نحیف نگاه میکرد به این فکر میکرد که چرا این پسر مینویسد و چه مینویسد...حوصله اش از مهمانی پر از غیبت و حسادت و ... سر رفته بود.. او به درون صف نرفت آرام به کنار پسر خزید و به او گفت :"مرد جوان چه مینویسی" آنچه میبینم"چرا؟ چه چیز برایت جالب است" آنچه که میبینم"تو چه میبینی؟"عروسکانی که برای آنچه بدست نمی آورند می رقصند و نمی دانند در حماقت خود غوطه ورند"آنها برای پسر حاکم می رقصند"تو چرا نمیرقصی؟"زندگی در قصری که نه انتها دارند و نه ابتدا و با مردی که نه وقت دارد و نه دل و با خانواده ای که نه تو را دوست دارند و نه برایت توجه قائلند و همه جا بوی دسیسه و نیرنگ میدهد چه فایده دارد... زن پسر حاکم بیشتر از آنکه خوشحال باشد غمگین خواهد بود..." و تو بدنبال چه هستی؟"راحتی خیال آرامش و خوشبختی... من بدنبال عشق میگردم" و پیدا خواهی کرد"چی؟چه گفتی؟"همیشه آنچه را مییابی که جستجو میکنی؟"و تو کیستی؟"من کسی هستم که آنچه را میبینم برای نزدیکترین دوستم مینگارم . چون او نیز بدنبال عشق میگردد

حتما فهمیدید که چه شده بود.. مرد نحیف بهترین دوست و یار وفادار پسر حاکم بود.. وظیفه سایر دوستان پسر حاکم این بود که با زیبایی ثروت و هوش خود دختران ظاهربین را بخود مشغول کنند و وظیفه او بود که گزارشی بنگارد از آنچه در مهمانی میگذشت.. صحبتهایی که در پشت پرده ها میشد... او در نوشته هایش حسادت دختران را نگاشته بود ... میل به ثروت و قدرت را نوشته بود... درمقابل اسم یکی نوشته بود حسود ... دیگری فریبکار... سومی دسیه کار ... چهارمی بدنبال نام و شهرت  و .... تنها در مقابل یک نفر نوشته شده بود عشق!!!!

پسر حاکم میدانست که بدنبال چه میگردد ... آنکه بدنبال ثروت و قدرت و شهرت نباشد.. مهم نبود تا چه حد زیبا بود یا تا چه حد متمول.. مهم این بود که دلی مهربان داشته باشد و مغزی که کار کند... به آنچه دارد بسنده کند و از داشته هایش لذت ببرد.. همیشه نگران آن نباشد که دیگری ثرومندتر است یا زیباتر یا باهوش تر ... به این ببالد که او شادتر و آرام تر است...

خلاصه دختر قصه ما با دل بزرگ و بدون هیچ توقعی شد زن پسر حاکم.. و او تنها زنی بود که در همه دربار خوشبخت بود... چون او هرگز بدنبال بیشتر داشتن نرفت ... بلکه او تنها به دنبال آرامش رفت و در همان قصر بی انتها و با همان شوهر همیشه مشغول چون آرامش را جستجو میکرد به آن رسید!!!

 

کاش یادمان بماند!!!

تا حالا شده بعد یه مدتی برگردی و ببینی یه چیزی رو که قبلنا خیلی خوب بلدش بودی یا یه احساسی که خیلی شیرین بوده برات رو یادت نیست و دیگه نداریش؟؟؟

اون قدیما وقتی بهد تابستون دوباره میرفتیم مدرسه همیشه تا یکی دو هفته تو نوشتن گیر داشتم... راستش نه اینکه توی همه تابستون یه بار هم خودکار دستم نگرفته بودم یادم میرفت که چطوری باید حروف رو نوشت.. انگار دستم با نوشتن بیگانه شده بود...

حالا هم وقتی به خاطراتم نگاه میکنم میبینم خیلی از چیزایی که قبلا خیلی خوب بلدشون بودم رو فراموش کردم.. نه به دلیل اینکه اون چیزها غلط بودن فقط به این دلیل که مدتهاست استفادشون نکردم...

یادم هست وقتی دانشجو بودیم حتی به ترک دیوار هم میخندیدیم.. نه از این خنده های مسخره امروزی که صدتا گریه پشتشونه.. از اون خنده ها که وقتی کسی میشنید ناخودآگاه احساس شادی میکرد... اما الان وقتی همون ترکها رو میبینم تنها نگران میشم که دیوار کی فرو میریزه!!!!

یادم هست وقتی اردو میرفتیم با همین صدای خر در چمنم کلی آواز میخوندم و از موسیقی هم قد یه بز حالیم نبود و همه هم میگفتن نخون اما روم کم نمیشد اما الان حتی حس گوش دادن به یه آهنگ رو هم ندارم...

آدم وقتی بعضی چیزاشو تو زمان گم میکنه دیگه پیدا کردنشون سخته.. درست مثل همون نوشتم که اگه ننویسی یادت میره باید چطور بنویسی....امیدوارم یادت نره چطوری از ته دل بخندی.. چطوری همه رو دوست داشته باشی.. و چطوری از آنچه که داری لذت ببری....

این آخریش هنوز یادمه... تو هم برو یادآوری کن ... چشم حسود کور بقیشو هم به یاد میارم... به خودم این قولو میدم!!!!!

میدونی بدترین حالگیری دنیا چیه؟؟؟ اینکه بشینی خودتو بکشی یه چیز از مغزت دربیاری بنویسی اینجا و ازش کپی هم نگیری بعد وقتی زدی ارسال قاط بزنه نوشته هم بپره!!! من الان اینجوری شدم پس حالم بدجور گرفته می باشد.....

خانواده.. دسته ... گروه ... تشکل ... جامعه... میهن... دین....

واقعا تا حالا فکر کردین اینا چه نقشی تو زندگی آدمیزاد این موجود دوپا بازی میکنن؟ و اصلا چه معنایی دارند؟؟ هیچوقت فکر کردین اگه نبودند دنیا چه شکلی میشد؟؟

فرض کنید ما آدمها هم مثل بعضی حیوانات بودیم.. تو فصل جفت گیری میرفتیم توی خیابون و یه جفت که بیشتر چشممون رو میگرفت انتخاب میکردیم و بعد تولید نسل و غیره... تو بقیه مدت سال هم واسه خودمون میگشتیم و بیخیال همه ی این سوسل بازیا میشدیم!!!!یا نیازی به داشتن عقیده و ابراز اون نداشتیم ... میگشتیم یه چیز واسه خوردن پیدا میکردیم و بعدش هم میگرفتیم یه جا میخوابیدیم و گاهی هم از ترس یه حیوون قویتر فرار میکردیم!!!

برای بسیاری از افرادی که در اطراف ما وجود دارند خانواده یعنی بخش مهمی از زندگی هر روزه... بخش مهمی که انگار نبودش سبب میشه یه جای خالی بزرگ داشته باشی... خانواده یعنی درگیری هر روز با چند آدم دیگه که بدون اینکه بدونی چرا دوستشون داری و به همه ترجیحشون میدی... وقتی میگم به همه منظورم اینه که مثلا اگه توی یه آتش سوزی باشی و خواهر کوچکترت با یه بچه دقیقا همسن اون وسط آتیش باشن تو نگران خواهرتی و میری تا نجاتش بدی ولی بخاطر اون بچه شاید حتی تکون هم نخوری!!!!!

بعد جالبه ما آدمها به خانواده بسنده نمیکنیم.. ما دنبال یه ارتباط بیشتر هستیم.. یه دسته از آدمهایی که هیچ دلیلی برای کنار هم بودن با آنها وجود نداره .. اما واقعا بهشون نیاز داریم... دسته دوستان.. همسایه ها ... همکلاسی ها ... هم اتاقی ها ... فامیل ها ... آشنایان و هزار کوفت و زهر مار دیگه...و جالبه که برای این افراد هم حق اولویت قائلیم... یعنی اگه یه دوست شما ورشکسته بشه تمام سعیتون رو میکنید که کمکش کنید اما با خوندن یه خبر ورشکستی توی روزنامه هیچ احساسی بهتون دست نمیده.. یا اگه همسایتون پدرش رو از دست بده میرین تا دلداریش بدین اما هیچوقت صفحه آگهی ترحیم روزنامه رو جدی نمیگیرید....

و باز هم سطوح بالاتری وجود دارند... ما باز هم ارتباط پیدا میکنیم ... توی تشکل های سیاسی ... طرفداران یه تیم فوتبال بزرگ ... بینندگان یه سریال معروف ...

و حتی بزرگتر از اون.. ما کشورها رو میسازیم و بخاطرشون حتی میجنگیم... حتی وقتی جنگ هزاران کیلومتر با ما فاصله داریم میریم تا از خاک کشورمون دفاع کنیم... و حتی همزبانانمون رو هم میتونیم ترجیح بدیم!

و بعد میشیم هم دین... هم کیش و هم آئین.... تنها چیزی که بهم وصلمون کرده یه دین و یه عقیده مذهبیه!

فکر میکنید واقعا حاضریم بخاطر عقیده و دین و آئین هم بجنگیم؟بخاطر اسلام  یا مسیحیت و یا دین یهود؟

راستش ما آدمها در همه حال با همه طرز تفکری در انتها نمیتونیم همه رو به یک چشم نگاه کنیم.. ما همیشه تفاوت قائل میشیم ... ما آدمهایی رو که توی خانواده هستن و آدمهایی که توی دسته هستن و آدمهایی که توی تشکل هستن و آدمهایی که توی کشورمون هستن و آدمهایی که هم کیشمون هستن رو ترجیح میدیم و براشون ارزش بیشتری قائل میشیم و همیشه هم همینطوره!!!!

کم کم انسانها دارن یه راه برای برداشتن بعضی چیزها پیدا میکنن.. به وضوح میشه گفت برای من هم کیش بودن اصلا مهم نیست.. من یه مسلمون رو برتر از یه مسیحی نمیدونم... این واقعیت داره؟؟؟؟؟

اگه توی یه موقعیت قرار باشه بین دو نفر ناشناس که توی هیچکدوم از دسته های بالا نیستند- یعنی توی خانواده شما دسته شما تشکل شما و وهم میهن شما نیستند - یکی رو انتخاب کنین تا زنده بمونه مسلمون رو انتخاب میکنین یا مسیحی رو؟؟

در گیومه:"راستش مطمئنا دسته بندی های خیلی بیشتری وجود دارند اما من رمان ننوشتم لپ مطلب رو بگیر و بیخیال بقیه شو!!"

پیاز

تا حالا فکر کردین اگه پیاز بودین چه احساسی داشتین؟؟؟

پیاز چند لایه داره... لایه در لایه.. انگار میتونه با صدتا لایه ای که داره همه درد و غصه هاشو بریزه توی خودش و اینقدر ماسک روی صورتش بذاره که هیچکس نفهمه واقعا چی میگه و چی میخواد... بجاش با بوی تندش بهت میفهمونه زندگی زیاد هم زیبا نیست و بجای روضه خونی با صداقت اشکتو در میاره...

پیاز هیچوقت توی ظرف جلوی مهمون نیست .. پیاز هیچوقت شسته نمیشه تا گازش بزنی... پیاز هیچوقت مورد توجه تو نیست.. خیلی وقتا حتی پوستش نمیکنی چون دستت بو میگیره... هیچوقت ادکلن پیاز نمی زنی... هیچوقت جدیش نمیگیری ... همیشه یه جورایی ازش فرار میکنی...

اما هیچوقت هم یه سفره بدون پیاز پهن نمیشه.. انگار به پیاز نیاز هست تا همه دور هم جمع بشن... تا پیاز نباشه غذایی پخته نمیشه... به هر شکلی سرک میکشه توی خونه شما... یه بار خلالیش میکنی و پیازداغ میشه برای آش رشته... یه بار نگینیش میکنی و میشه پیاز سالاد شیرازی... یه بار رندش میکنی و میشه پیاز کباب کوبیده... به یار چارقاچش میکنی میشه پیاز کنار آبگوشت...

تازه خیلی وقتا حتی نمیذاری پیاز شه تا بیاریش کنار دستت بشونیش... هنوز پیازچه است که داری کنار ریحون و تربچه میخوریش... بعضی وقتها هم درسته میندازیش توی سرکه تا بشه پیاز ترشی و کنار کله پاچه حالشو ببری!!!

در هر صورت اگه پیاز  باشی همه جا هستی اما هیچوت دیده نمیشی.. اگه پیاز باشی همه دوستت دارند و هیچکس دوستت نداره... اگه پیاز باشی با هزارتا لایه بازم باید بری وسط گود و خود واقعیتو به همه نشون بدی..

مهم نیست سر پیاز باشی یا ته پیاز مهم اینه که تو حتی اگه اشک همه رو هم دربیاری بازم وجود داری و بازم باید خودتو ثابت کنی... شاید هیچوقت نذارنت کنار موز و پرتغال اما تو همیشه هستی و همیشه حضور داری... شاید ارج و قربت کمتر باشه و حضورت در ظاهر کمرنگتر اما تو اگه نباشی یه پای کار میلنگه...

من آمدم دوباره ... خوش آمدم دوباره

به هزاران خواننده ای که هر روز منتظر بودن تا من بیایم و دوباره زریات خود را فرمایش کنم سلام میکنم و به اطلاع می رسانم به علت دوباره نه سه باره خواهرشوهر شدن و همچنین داشتن یک عالمه مهمان از راه دور و مازاد بر آن میل نموندن مقدار متنابهی سرماخوردگی و آنفولانزا خیلی این چند روز حالم بد بود و داشتم می رفتم پیش زر زنندگان بزرگ مرحوم!!! واسه همین زر نزدم اما امروز یه چرت و پرتی نوشتم در پائین که اگه حوصله داشتین بخونین!!

از اینکه به زریات من توجه میکنین ممنون.!!