هفت خوان

چند روز پیش در وبلاگ یکی از دوستان مطلبی دیدم در مورد اینکه بچه ها این دوره زمونه قهرمانان کشتی کج رو میشناسن ولی اسطوره های خودمان را نه!! و فکر میکنم این تقصیر ماست نه اون بچه ها..این من رو بر اون داشت که این مطلب رو بنویسم... اتفاقی که برای خودم افتاد و فهمیدم که چقدر خودم گناهکارم!!

هفته پیش مطابق معمول پسر برادر من آمده بود تا با عمه جان بازی کند و بدجور رفته بود روی اعصاب من و مامان.. بخصوص که من هم خیلی خسته بودم.. دیدم مادرجانم دارد به او یک قصه از شاهنامه میگوید.. چون اسم خودش سهراب است همه اش به ما گیر میدهد که قصه از شاهنامه برایش بگوئیم.. مادرم سعی داشت از جنگ رستم با دیو سفید بگوید . به قولی از هفت خوان رستم!! اما تنها قسمت آخرش رو بلد بود.. ما هم فوران اطلاعاتمان گل کرد آمدیم مهندس بازی در بیاوریم و هفت خوان رو درست یاد بچه بدهیم و کمکی در فرهنگ سازی ایرانی بکنیم.. اما هر چی زور زدیم بغیر از زن جادوگر و شیر و اژدها بقیه یادمون نیومد... اونها رو هم درست نمیتونستیم بگیم.. بعد گفتیم شب که پدر بزرگوارمان تشریف آورد از اون میپرسیم و به بچه هم گفتیم.. و کلی خجالت هم کشیدیم..

شب که باباجان آمد ازش پرسیدیم اون از ما هم کمتر بلد بود.. گفت بابا نکته مهم اینه که آخرش رستم پیروز شد.. و باز ما این بار از روی فردوسی خجالت زده شدیم که میدونیم مایکل اسکوفیلد چطوری فرار کرد از زندان اما نمیدانیم رستم چطور رفت به جنگ دیو...

اما باز هم ناامید نشدیم و گفتیم میرویم از بابا بزرگ محترمه که همیشه داره شعر میخونه و قصه میگه میپرسیم.. اون حتما بلده.. از اونجا که همیشه شعرهای عبید زاکانی و سعدی رو برای ما میخواند.. فردایش اتفاقا با بچه برادرجان رفتیم منزل آنها .. راستش اون هم بلد نبود و فقط گفت با دو تا دیو میجنگه!!!

آنقدر جلوی یه بچه ۷ ساله ضایع شده بودیم که نگو.. تا رسیدیم خانه رفتیم یه سرچ زدیم در گوگل و ویکی پدیا را باز کردیم... خدا لعنت کند آموزش پرورش ایران رو که اینقد ما رو بیسواد بار آورد... خاک بر سر تعلیم و تربیت در این مملکت... برای آنها که نمیدانند واقعا هفت خوان چی بوده لینکش را میگذاریم.. بخوانید تا حداقل جلوی بچه های خودمون بخاطر بی اطلاعی از تاریخ و فرهنگ و ادبیات کشورمون کم نیاوریم:

هفت خوان در ویکی پدیا

این روزها میشنوم!!

قدیم ها وقتی میخواستیم یه غذای فقیرونه دانشجویی بخوریم میرفتیم سراغ سیب زمینی و تخم مرغ... امروز رفتم خرید.. اینجا برای سبزی خوردن باید ۱۰۰۰ تومن بدی... سیب زمینی کیلویی ۸۰۰ تومن... تازه گفتن گرونتر میشه امروز ارزونه!!! تخم مرغ دونه ای ۲۲۰ تومن ... کلا همه چی آرومه... من چقد خوشحالم!!!

دیشب دست کردم توی متکام و یه مقدا پول برداشتم برم وسیله نقاشی بخرم... با اون مقدار پول فقط چندتا قلمو و یه مقدار رنگ خریدم ... زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست....

چند روز پیش رفتم تا از حساب بانکیم پول بردارم و بروم تیپ بزنم و لباس بخرم... با همه ته مانده حساب بانکیم فقط تونستم یه شلوار بخرم.... در این زمانه بی های و هوی لال پرست....

راننده سرویس مدرسه بچه ها نرخش رو دو برابر کرده... با حقوق این ماه خیلی زور بزنم شهریه مدرسه و پول سرویس بچه ها در بیاد.... تازه خرج دفتر و کتاب و غیره میمونه .... تو این زمونه... عشق نمیمونه...

حساب کردم برای خرج زایمان زنم باید حقوق سه ماهم رو کنار بذارم.. تازه خرج مهمونی های بعد و شیرینی و میوه و لباس و ... بمونه کنار.من واسه تو دلواپسم .. تو واسه عروسکات!!!

خاک بر سر شدم... مگه هر کدوم چقد میتونیم بذاریم.. پول حلوا و مسجد و آخوند و .. به کنار .. اصلا قبر کجا بگیریم... بابامون مرده نمیتونیم جنازشو از روی زمین برداریم... با کدوم پول... تو بارون که رفتی... شبم زیر و رو شد...

امروز خواهرم اومده بود اینجا... میگفت صاحبخونه امده که باید بلند شن... گفته با سه تا بچه پول شارژ خونشون بیشتر از کرایه ای که میدن میشه... حالا سر سیاه زمستون... پول هم ندارن بذارن روی کرایه خونه که زبونش بسته شه... قایق کاغذی رو آب داره میره.. من نگاش میکنمو گریم میگیره!!

امروز رفته بودم خونه عمه جان... میگفت هر چی حساب میکنن میبینن نمیتونن واسه عروسشون مجلس عروسی بگیرن... با این اوضاع بعد محرم صفر هم عروسی نیست... چند سال این طفلکیا باید منتظر بمونم خدا میدونه... کی از پس شام و شیرینی و خرج آرایشگاه و خرید عروسی و بقیه بر میاد... عاشقی بد دردیه علیش گرفتارش شدم!!!

دو سه روزی میشه میرم در مغازه میوه فروشی... فقط به قیمت ها نگاه میکنم و بر میگردم... با این چندرغاز حقوق و این قیمتها.... میترسم پس انداز نکنم فردا قبض بیاد نتونیم بدیم از سرما سیاه شیم تو این زمستونی... برنجمون هم داره تموم میشه... نمیدونم باید چیکار کنیم!!!  چه دردی است در میان جمع بودن.. ولی در گوشه ای تنها نشستن ... برای دیگران چون کوه بودن... ولی در چشم خود آرام شکستن....

حساب کرده بودم اگه عروسی دختر عمو نریم و پول کادو و بنزین و لباس و اینا رو ذخیره کنیم شاید بتونم برای سالگرد ازدواجمون براش انگشتری که میخواست رو بخرم.. اما الان مطمئن نیستم بشه.... الان چند ساله بهش قول داده بودم... اما میترسم آخرش مجبور شم ... تمام وعده ها افتاده از امشب به فردا...

هر سال میرفتیم این موقع برای امام حسین قربونی میکردیم.. نذر بود واسه تولد این یکی یکدانه.. اما امسال نداریم بکنیم... آقا خودش میدونه.. هر چی زیر و رو کردیم هیچی جمع نشد... نمی دونم آقا میبخشه یا نه... باز این چه شورش است که در خلق آدم است....

اینجا چه خبر است!!!

لختی پیش بر اثر بیکاری زیاد و پیشنهاد یک مشت از جوجه های فامیل (مرا اغفال کردند) هوس کردیم فرنویسی بنیاد بنهیم و در آن زریات مهم خودمان رو بگذاریم تا هم از بیکاری فارغ شویم و هم اینکه اگر جایی خواستیم کلاس بگذاریم بگوییم ما هم انگل اجتماع نیستیم و عضوی از جامعه مهمل گویان ایرانی هستیم( البته خودم رو گفتم نه دوستان را!!!روم به هفت دیوار اینجا همه خوب مینویسند) مخلص کلام آمدیم ثبت نام کردیم و شروع کردیم به اراجیف نوشتن و قصه از خودمان متصاعد کردن و ...

چند روز که گذشت رفتیم وبگردی و دیدیم که کلی آدم مهم اینجا هست و وبلاگ دارند و رادیو میزنند و مسابقه میگیرند... صدا جمع می کنند... روزنوشت دارند.. و اصلا هم اراجیف نمی بافند.. رفتیم هر روز سر زدیم به وبلاگهایشان نظر گذاشتیم و خلاصه غم بیکاری و بی پولی و انگل بودن و ... را به فراموشی سپریم... اما الان رفتیم به حضور یکی از وبلاگهای محبوبمان شرفیاب شدیم و دیدیم گفته خداحافظ ما رفتیم.الان دوهفته ای میشود که هر جا خوشمان می آمد میرویم میگویند خداحافظ!!

ما که تازه واردیم و نمی دانیم چی شده و قضیه از چه قرار است!! اما بدانید و آگاه باشید که این نوعی فرار مغزها از دنیای وبلاگ نویسی می باشد ... از اینجا فرار کردن دیگر نوبر است....

اعصابمان خرد خاکشیر است و اصلا زرمان در نمی آید.... خیلی هم پست مزخرفی شد.. همین هست که هست... یاد سالهای اول دانشگاهمان افتادیم که همه مداوم و به صورت دوره ای  با هم قهر  و دعوا داشتند.... از دست این روزگار...

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است محمد خاتمی جان!!!

این روزها هوا به طور ناگهانی سرد شده و اینقدر سرده که دیشب که از باشگاه میومدم قندیل بستم تا رسیدم در خونه... خشکی هوا کم بود سردی هم اضافه شد و آدم از حسودی دیوونه میشه وقتی میبینه این فرنگی ها توی برف کریسمس خودشون رو جشن میگیرن!!!

واقعا دلمان برای برفهای دوران کودکی و بارانهای آن موقع ها تنگ شده... این دیار کریمان هم که اگه همه جا را آب ببرد یه آفتابه آب هم نصیبش نمیشود... مردیم از بس باران نباریده برف نیامده... در خیابانها که راه میرویم از خشکی هوا گلویمان میسوزد!!!!!!

راستی چند روز است میخواهیم در مورد این رئیس جمهور سابق و پیشنهاداتش بنویسیم دلمان نمی آید!! آخر یک زمانی ما طرفدار سینه چاکش بودیم و هر کی میگفت این محمد خاتمی هم کاری نمی کنه براق میشدیم پدرش را در میآوردیم!!!

فقط میخواستم بگویم مرد مومن بافرهنگ با تمدن اهل گفتگو اصلاح طلب اینها که تو پیشنهاد کردی را اگر بهمون میدادند که دیگر دعوایی نبود... بحثی نبود... آنها همینها را نمیخواهند بدهند که دعوا شده است....

اگر آنها میخواستند اصلاح طلب ها در انتخابات شرکت کنند که خوب نمی گرفتندشان بکنندشان در زندان!!!! اخه چانه زنی از بالا تا به کی؟؟ اگر قرار بود انتخابات آزاد و سالم داشته باشیم پس دیگر چه نیازی بود به شورای نگهبان؟؟ فکرکردی برادران زحمت کش ما در شورای نگهبان دسته بیل هستند؟؟

آخه عمو محمد عزیزتر از جان که الهی فدات بشیم همه کرور کرور اگه نظارت بر انتخابات باشه که دیگه از توی صندوقهای خاتمی پدیده احمدی نژاد بیرون نمیاد!!! اصلا چرا توضیح نمیدی چی شد یکهو شهردار تهران که هیچکی هم نمیشناختش اومد دور دوم!!!!!! هنوز دلمون ازت خونه سر اون ماجرا!!!!!

اگه اینها "بده" بودند و شما هم "بگیر" بودید تا حالا مملکت اصلاح شده بود رفته بود پی کارش!!!! باز مرام اون ترک سبز پوش با اون بانوی رهنوردش که شاید صداشون اومده پائین ولی کوتاه نیومدن!!

ما که میدانیم اصلاح طلبان در انتخابات شرکت میکنند .... ما که میدانیم دوباره نصف بیشترشون رد صلاحیت میشن... ما که میدانیم کلی شور انتخاباتی راه میندازن و خوشحال میشن بچه ها ۱۵ ۱۶ ساله برن رای بدن.. اما ما نیز میدانیم که اینبار صندوقهای آرا رو خودشون باید زیر زیرکی پر کنند ... چون از دور و بریای ما که کسی نمیره شرکت کنه!!!!

ببین خاتمی جان یه روزی ما به اصلاحات اعتقاد داشتیم... وقتی اومدی گفتی گفتگو تمدن ها حرفت خریدار داشت... وقتی اومدی گقتی آزادی بیان و برابری انسانها همه برات کف زدن... اما امروز تو همه جا دنیا دارن با تفنگ گفتگو میکنند...افغانستان پاکستان عراق کره سومالی .... دوره سوسول بازی گفتگو گذشته... مردم ایران دنبال یه لقمه نون حلال حروم قاطی هستند بذارن کنار لقمه امام زمانی محمود بزرگ تا شکم یکدانه بچه شان سیر بشود... مردم ایران دنبال یه ذره آبرو هستند که وقتی پاشون رو گذاشتن از مملکت بیرون مجبور نباشند سرخ و سفید بشن تا ازشون میپرسن بچه کجایی... مردم ایران دنبال این هستند که وقتی توی جشن عروسی داداششون هستند و دارند قر میدن از ترس نمیرند که اگه یکی راپورتشون را داد فردا بیکار میشوند...هیچکس حرف دل مردم را نمیداند... شما هم حرف دل مردم را نمیزنید.. حرف خودتان را میزنید... برای انتخابات بیانیه و شرایط میگذارید اما برای نان سر سفره مردم صدایتان اینقد پائین است که حتی بغل دستیتان هم نمیشنود...

مرد آزادی خواه ایران... سید محمد خاتمی... رئیس جمهور واقعا منتخب ما... شرکت اصلاح طلبان در انتخاباتی که هیچ به هیچ است تنها نشان کوتاه آمدن شماست... واقعا مرام بگذارید و حداقل آبروی رفته خود را بخرید و اگر با شرایطتان موافقت نشد وجدانا شرکت نکنید!!!

هوا بس ناحوانمردانه سرد است محمد خاتمی جان و تو با این حرفها که میزنی بیشتر ته دلمان را خالی میکنی!! بیشتر سردی هوا را احساس میکنیم... هنوز هم هستند امثال مایی که چشم امیدشان به شماست... پس پای حرفت بایست و اگر قبول نکردند نذار اصلاح طلبها شرکت کنند!!!

جوسازی نکن جوون!!!!

باز هم تاکید میکنم همه چی آرومه پس جوسازی نکنید!!! نگید که گرانی میاد.. مردم فقیر میشن.. بیکاری هست... ازدواج سخت شده... فساد بالا رفته... اعتیاد بیداد میکنه... همه کسانی که میشناسین دارن میرن خارجه حتی شده مالزی و قبرس و ... و نگید مملکت مملکت بشو نیست!!!!

دیدین که یارانه ها هدفمند شد آب هم از آب تکون نخورد.. حالا هی جو سازی کنید... بابا قیمت بالا نرفته.. بنزین گرون شده که اونم همه دنیا میدن شما هم بدید!!! دیگه چتونه... توی تهرون که دارن منوریل میزنن اینهوا!!!!!!! برای شهرداری هم که خط واحد گرفتن... مترو هم که هست... تازه دوچرخه هم سوار شید تا آلودگی هوا خوب بشه... توی بقیه دهات ایران هم که با خط ۱۱ سیر کنین ... خبری نیست هی شلوغش میکنین...

اگه ازدواج سخت شده واسه خاطر دخترای گیس بریده پرتوقعه که فکر میکنن باید همه چی آماده باشه تا شوهر کنن.. و پسرای ول و چل که دلشون نمیخواد ازدواج کنن تا برن دنبال خوشی نه کار... اصلا تقصیر اوضاع اقتصادی نیست.. چطور همه بچه های سربراه سران حکومت زن دارن بچه دارن... زود هم دختراشون شوهر کردن تا چشم و گوششون باز نشه... میخواین اسم ببرم از رو برید!!!!!

نگید کار نیست شما تنبلید.. از بچگی هی دادن خوردید خوابیدید هی میگید کار نیست.. شما دنبال کار نمیرید... نشستین هی میگید من لیسانس دارم فوق لیسانس دارم نمی تونم این کارو بکنم اون کارو بکنم.... داری که داری ... تو طرف ما باش اگه بهت کار ندادیم.. وقتی فتنه گری میکنی خوب باید خونه بشینی دیگه... همین الان من کلی آدم اسم میبرن سرشون رو انداختن زیر دارن کار میکنن خیلی هم راضی هستن.. نمیشه که لقد بندازی کار هم بخوای!!!!!

دوباره نبینم بگی اعتیاد توی کشور ما زیاد شده و افسردگی جوانان بالا رفته... حالا بیکاری قرار نیست از آمریکا و اسرائیل پول بگیری بری جوسازی کنی و مردم رو فتنه گر کنی!!! همون آمریکا میدونی آمار معتاداش چقده!! تازه اونها الکلی ها رو حساب نمیکنن که همشون هم دارن هی میندازن بالا!! چی خیال کردی من آمارشون رو دارم.. خودم سر میزهای کنفرانشون هم دیدم... همشون از دم معتادن!!!

فرار نخبگان... فرا مغرها!!! برو بینم با... مگه دکتر احمدی نژاد فرار کرده؟؟ مگه تمام داشمندان هسته ای ما فرار کردن؟؟ مگه ما موشک نمیزنیم.. اینا نخبه نیستن؟؟؟ روت کم شد؟؟؟ یه مشت بچه خرخون ول و چل و بی دین وایمان و فتنه گر دارن میرن به درک!!! برن همون غربت نون گدائی بخورن بهتره تا اینجا خس و خاشاک بازی در بیارن!!!! اینا نخبه نیستن اینا نخبه نما هستن!!! ما خودمون نخبه داریم خیلی بهتر!! میگی نه فردا لیستشو میدم بخون.. تاز همه هم خانواده دار و مایه دار و آقازاده.. نه بچه ته کوچه جنوب شهر یا یه نابغه نما توی دهات !!!

آزادی نداریم.. برو دهنتو آب بکش و صدبار دعای توبه بخون و غسل توبه هم یادت نره... دیگه از این آزادتر!!!! بخدا خیلی شما نمک نشناس هستین... خیلی خیلی... از این آزادتر...

دیگه از بقیه حرفای اصحاب فتنه نمیگم... ای جوون.. چشمهایت رو باز کن و ببین که توی این مملکت هیچ مشکلی نداریم... همه جا صلح و صفا و زندگی آرام و ساکت است.. مملکت از این بهتر نمیشه... و تو فقط باید چشم بصیرت خودتو باز کنی و ببینی... پس گول جواسیس فرنگی و محارب اسلامی و یه مشت هوچی گر فتنه گر رو نخور و بشین راحت با یارانه های هدفمند زندگی کن !!!

توضیح

گویا چند نفر از دوستان از اینکه من این انتخابات رو محلی دونستم و رسمی نمی دونم شاکی هستند...

باید گفت یک انتخابات رسمی و چیزی که بشه نتیجه اون رو رسمیت داد با شرایط این انتخابات تفاوت زیادی داره

 اول باید مطمئن بود تمامی افرادی که قابلیت شرکت در انتخابات را دارند از این موضوع باخبرند و اونهایی که احساس می کنند باید دیده بشوند و کاندید باشند همه به صورت یکسان دیده می شوند که در این انتخابات تنها بخش بزرگ یا کوچکی (مهم بخشی است) از وبلاگها دیده شده اند و تنها بخشی از مخاطبین مطلع شده اند. دقیقا مثل انتخاب مبصر کلاس میمونه نه مثل انتخاب شورای مدرسه یا بهتره بگم مثل انتخابات مجلسه نه ریاست جمهوری!! واسه همین من معتقدم این یک انتخابات محلیه نه یک انتخابات رسمی!! در انتخابات آزاد باید شرایط رای گیری و انتخاب کاندیدا و نحوه بررسی کاندیداها و همه چیر قابل نظارت باشه .. که در این انتخابات اینطوری نیست پس نمیشه نتیجه اون رو سند قرار داد.

بقیه شو الان یادم نیست بعدا میگم اما در مجموع مهم اینه که این انتخابات نمیتونه رسمی قلمداد بشه و نتیجه اون مهم فرض بشه چون تنها یه انتخابات بین گروهی است و خیلی ها از اون بیخبرند.من فکر میکنم این فقط یک تلاش سالم برای اینه که به همه بگن این کار رو هم میتونیم بکنیم... دستشون هم درد نکنهاما اگه از من بپرسید باید این کار توسط یک نهاد غیر وبلاگی مستقل مثل یک روزنامه یا مجله اینترنتی و با اطلاع رسانی عمومی برگزار بشه تا هر کس که خودشو یک وبلاگ نویس میدونه ازش باخبر باشه و همه وبلاگ نویسان هم توش شرکت کنند... اگه واقعا میخواین  رسمی بشه یک باشگاه وبلاگ نویسی باز کنید و به همه هم عضویت بدین و خبرهاشو به همه هم بفرستین اونوقت نتیجه اون انتخاباتی که این باشگاه برگزار میکنه میشه حجت!!!

الله بختکی که نمیشه یه گروه انتخابات برگزار کنند همه هم بگن وای این پس بهترین وبلاگ فارسی زبانه وبلاگستانه!!!بعد هم بیفتین بجون هم که نه بابا این سلیقه ایه این فلانه این بسانه!!!
و از طرفی نمیشه هم گفت هیچکس کاری نکنه... واسه همین به نظر من دعوا سر لحاف ملا است و جدی نگیرید... بذارین کارشون رو بکنن و اگه مخالفین هم به حال خودشون بذارینشون.... باشد تا خدا رستگارشون کند... همین!!!!  و بجاش بچسبین به چیزای رسمی مثل یارانه و گرانی و بیکاری و افسردگی و ترشیدگی و ... تا شاید یه مشکلی حل بشه...

یه از دل برآمده برای معترضان: راستش هنوز هم معتقدم دعوا سر لحاف ملاست... بهتره بریم در مورد مسایل خیلی خیلی مهم بنویسیم و نذاریم ذهنمون رو منحرف کنن... کاش بیشتر به مشکلاتی برسیم که عده بیشتری رو درگیر میکنه تا به بحث هایی که حتی صنف خودمون رو هم تحت تاثیر نمیذاره... انتخابات رو قبول ندارین با رد کردن رسمی نتیجه انتخابات زیر سوالش ببرین و انتخاباتی برگزار کنید که بی طرف باشه!! مشکل هم حل میشه بحث جامعه شناختی هم نمیخواد تازه همه هم یاد میگیرن که تقلب در انتخابات یعنی باطل شدن نتیجه و برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه توسط افراد جدید و بی غرض!!!!

منظورم کلی بود نه به دوستان برگزار کننده !!!

 

عجب بلوایی شده!!!

تا امروز توی زندگیم زیاد نظر جدی ندادم و همیشه سعی کردم که برای خودم زندگی کنم و فقط سعی کنم به بقیه در حد امکانم بفهمونم که چی زندگی مهمه و کجاش قشنگه.. اما راستش انتخابات وب گپ منو به فکر انداخت... من از انتخابات ریاست جمهوری قسم خوردم در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم... و توی این انتخابات هم شرکت نکردم.. هر چند از چندتا از وبلاگهای کاندید واقعا خوشم میومد... اما خوندن کامنتهایی که گذاشته بودن برای رای گیری حالم رو بهم زد.. چرا ما وقتی یکی یه کاری میکنه اینقد همه چیز رو جدی میگیریم و فقط غر میزنیم و اصلا سعی نمیکنیم کمک کنیم؟؟؟حالا خبری نیست... چندتا وبلاگ گذاشتن بگید از کدوم بیشتر خوشتون میاد... نه خونه میدن نه ماشین میدن نه این یعنی اون وبلاگ بهترینه ... نه منسب و نه مقام... در ضمن جایزه اسکار که نیست!!!

خوب اگه فکر میکنید کاندیداهای خوبی انتخاب نشدن کاندیدای مورد نظرتون رو هم توی کامنتها بذارین بعد هم برین شما هم یه انتخابات راه بندازین.. اونوقت جامعه کل بلاگستان میتونه بگه واقعا کدوم کاندیداها بهتر بودن!!!

من با این جناب وب گپ هیچ آشنایی ندارم و فقط لینک انتخابات رو توی وبلاگ یکی از دوستان تصادفی دیدم.. به احتمال قوی خیلی از کسانی که وبلاگ مینویسن ممکنه اصلا متوجه انتخابات هم نشده باشند و همینطور دست اندرکاران انتخابات هم وبلاگ های اونا رو ندیده باشن!!

حالا قرار نیست کلا هیچ اتفاقی نیافته چون ممکنه که کسی که انتخاب میشه بهترین وبلاگ نویس نباشه... من وبلاگ همه کاندیداها رو دیدم و البته با اکثرشون تازه آشنا شدم.. اما کار کرگدن واقعا نوآوری داره و جوگیریات هم واقعا متفاوته!!! گیس طلا و سبک سر و بقیه هم (لیست کاندیداها)همه در حدی هستند که کاندید باشند...

اگه بخوان واقعا همه رو شرکت بدین باید وبلاگهای حرفه ای مثل نوشته های مسعود بهنود یا طنزهای ابراهیم نبوی و یا کاریکاتورهای مانی نیستانی و نیک آهنگ و یا صدتا وبلاگ کاملا حرفه ای که هیچکدوم از ما شاید نتونیم باهاشون رقابت کنیم رو هم بیارین بذارین وسط انتخابات!!!

فقط میخواستم بگم زیاد جدی نگیرید... شاید اینکار زیاد بی نقص نباشه.. شاید اینا واقعا بهترین ها نباشن ... بهتره بجای جدل و جنگ شما هم نظر خودتون رو درباره ی بهترین ها بگید و اونوقت شاید همین وب گپ توی فصل دیگه بهترین های شما رو کاندید کنه!!!
در هر صورت من خوشحالم انتخابات شد و تونستم چند تا وبلاگ متفاوت رو بخونم و باهاشون آشنا بشم.... بجای اعتراض و قیل و قال تذکر بدین.. اینقدر عاشق دعوا کردن نباشید!!

یاس فلسفی من

گاهی دست دراز میکنی تا یک رویا یا آرزو رو بگیری ... و امیدواری بتونی بهش برسی.. اما بعد میفهمی رسیدن به اون همونقدر سخته که نابود کردن اون رویا برات سخته و اونوقت تصمیم میگیری با رویا زندگی کنی و کم کم اون بخشی از وجودت میشه... و در فرهنگ زر زدن به این میگن یاس فلسفی... یعنی غصه خوردن و به طور مداوم فکر کردن برای موضوعی که امکان رسیدن بهش خیلی خیلی کمه...

اصولا نرسیدن به یک آرزو توی زندگی ما آدما امر خیلی طبیعیه.. در واقع آرزو یعنی چیزی که رسیدن بهش یا سخته یا غیرممکن.. و معمولا بجای قبول اینکه این امر غیرممکنه و باید بیخیالش شد ما اون رو مثل یه گوهر گران بها توی خودمون نگه میداریم تا شاید یه روزی بتونیم بهش برسیم... امیدوار میمونیم و شاید خیلی از انرژی ومنابع خودمون رو هم صرف رسیدن به یه غیرممکن مکینیم.. و با هر بار شکست یه دوره یاس فلسفی رو میگذرونیم...

آدمهای موفق دور  و بر ما دقیقا آدمهایی هستن که این بخش از زندگیشون یه جوری قابل دسترس بوده و زیاد هم زیادی خواه نبودن... البته نمیگم آرزوهای دور و دراز نداشتن اما حتی آرزوهای بزرگشون هم یه جوری قابل دسترس براشون بوده... بعد اونا تبدیل شدن به آدمهای موفق... آدمهایی که آرزوشون هدفشون شده و چون وسیله رسیدن بهش رو داشتن و یا پیدا کردن و یا ساختن تونستن بهش برسن و حالا موفق هستند...

اما ناموفقها یا بی عرضه ها همون دسته از آدمهایی هستند که یا از نعمت داشتن آرزو بی بهره هستند و یا نتونستن راه رسیدن بهش رو پیدا کنند .... یعنی آدمهایی مثل من که نمیتونن درست و اصولی بفهمن چی میخوان بگن و اونو بنویسن...

حالا این مشکل شماست که از وسط زریات من بفهمین من چی میخوام بگم.. چون در حال حاضر من بدجور در یاس فلسفی گیر کردم .. و دیگه نمیتونم زیاد از خودم زریات در کنم....

در ضمن پست قبل : من همین الان چون هیچی بذهنم نمیرسید بنویسم رفتم کتاب مصدقم رو آوردم درش رو باز کردم و اولین شعری رو که دیدیم نوشتم.. اما راستش شعر خوبی از کار دراومد... از اون شعرا که من خودم خیلی دوستش دارم!!!!

حمید مصدق

نه نه نه

       این هزار مرتبه

                       گفتم:

                               - نه

دیگر توان نمانده

                   - توانایی

در بند بند من

از تاب رفته است.

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است

و در تمام این شب تاریک

تاریک چون تفاهم من

                         - با تو!

انسان

افسانه مکرر اندوه و رنج را

تکرار میکند.

گفتی:

         "امیدهاست

          "در ناامید بودن من

                                 اما

این ابر تیره را

                نم باران نبود و نیست

این ابر تیره را سر باریدن.

انسان بجای آب

هرم سراب سوخته می نوشد.

گل های نوشکفته

این لاله های سرخ

گل نیست

              - خون رسته ز خاک است.

باور کن اعتماد

از قلب های کال

بار رحیل بسته

و مهربانی مارا

خشم و تنفر افزون

از یاد برده است.

باور نمیکنی؟

که حس پاک عاطفه در سینه مرده است.

همه چی آرومه ....

از زور عاشورا مردم اینجا روزه گرفتن و دعا کردن و میخواستن امروز نماز بارون بخونن که انگار زلزله بدجور زد تو حال مسلمانان این خطه... راستش دیشب بدجور دوباره همه ترسیدن چون توی چندتا از شهرهای کرمان زلزله احساس شد ... بخصوص همه باز نگران بم و زرند بودن..

راستش با وجود اینکه شوخی کردن با زلزله اصلا هم کار خوبی نیست اما این روزها همه توی شهر من میگردن میخندن میگن نماز امام جمعه بارون که نداشت بالاخره یه تاثیری داشت!!!!!!! فکر کنم تا چند روز دیگه اسم امام جمعه رو بذارن حاجی ویبره ای!!!! خدا بدجور داره میزنه توی ذوق عوامل ظلم.... هر چند واسه هموطنان و هم استانیام که فوت شدن یا زخم برداشتن ناراحتم و ابراز همدردی میکنم اما از اینکه خدا زد تو حال این چندتا جوجه حاجی تازه ملا شده باید گفت دست مریزاد!!! 

دیشب یاد روزهای بامزه گذشته هم افتادم و دوران دانشجویی... دوران دانشجویی من مصادف بود با زلزله بم و لرزه های پی در پی که توی کرمان اتفاق میافتاد... راستش بعد اینکه فاجعه بم کهنه شد و از یاد رفت این زمین لرزه های مداوم و پشت سر هم تبدیل شده بود به تفریحی توی خوابگاههای دانشجویی باهنر....

توی خوابگاه با وجود سرما شدید هوا فقط کافی بود یکی از بچه ها احساس کنه که زمین یه ویبره کرده ... اونوقت همه میریختن توی محوطه و آتیش و رقص و هلهله برپا میشد.... البته بعد از اینکه همه استان کرمانیا مطمئن میشدن خبری توی شهرهای خودشون نبوده... خلاصه هر دفعه هم مسئولین خوابگاه میومدن دعوا میکردن و میگفتن زلزله نبوده برین توی خوابگاه.. اما هیچکس هم بخرجش نمیرفت ....سال بعدش دیگه زیاد از زلزله خبری نبود اما چند بار بچه ها الکی چو انداختن امشب زلزله میشه تا باز بساط پهن بشه....

نمیدونم اما فکر کنم زلزله دیشب نشونه ای بود برای اون دسته از آدمای این دیار که هنوز هم فکر میکنن این چیزی که سر نیزه کردن قرآنه و دنبال بهره برداری و خر کردن مردم بیچاره هستند و سوء استفاده از مردم ساده دل شهرهای کرمان... خدا خودش رسواشون میکنه ان شاالله!!!

 

راستی میخواستم یه پست واسه شب یلدا بذارم اما الان زرم نمیاد..... شب یاداتون مبارک و خوش بگذره!!!