دیگر فرصتی نمانده بود..

دستان نیرومندش در را باز کرد.  هر چند آرام قدم برمیداشت اما صدای قدمهایش دلهره آور بود. به طرف آشپزخانه رفت و بسته بزرگی را که در دست داشت روی اپن قرار داد.کمی به اطراف نگاه کرد. اخم همه صورتش را پوشانده بود.چشمانش به دنبال موجودی نحیف میگشت که همیشه این اطراف میچرخید. به طرف اتاق خواب رفت. آنجا هم خالی بود. انگار همه خانه خالی بود. به آشپزخانه سرکی کشید . هیچ چیز آماده نبود. خشم همه وجودش را فرا گرفت. او کجا رفته بود. چرا در خانه نبود. بدون خبر دادن به او کجا رفته بود.

مانند شیری زخمی به طرف تلفن حرکت کرد. با عجله شماره ای را گرفت. منزل مادرش. بعد از چند بار تماس متوجه شد کسی جوابش را نمیدهد. دوباره شماره گرفت. منزل مادر او. باز هم کسی جواب نداد.

دیشب دعوای شدیدی کرده بودند. آن موجود کوچک بر خلاف ظاهرش وحشتناک بود. ماده شیری در غل و زنجیر که همیشه در مقابل او می ایستاد و میخواست بگوید من هم هستم.چیزی که برای او ناشناخته بود. او ازدواج نکرده بود که فرمانبری کند او زنی فرمانبردار میخواست. زنی برای کارهای خانه و رسیدگی کردن به او. همیشه بحث در منزل آنها بالا میگرفت و در انتها نیروی بازوی او بود که همه چیز را به نفعش تمام میکرد. فریادهایش سبب میشد که او سکوت کند و قانع شود و اگر کارگر نبود همیشه با چند ضربه دعوا به نفع او پایان میافت.

صبح که می رفت او خواب بود. بلند نشده بود و او هم با عجله از خانه خارج شده بود. به یاد شماره موبایل برادر زنش افتاد.خودش را به روی مبل راحتی بغل تلفن پرت کرد و گوشی را برداشت. بلافاصله جواب داد:"بیمارستان الزهرا.. سریع بیا!!!" همه حرف همین بود. بیمارستان... چه اتفاقی میتوانست افتاده باشد.

با عجله حرکت کرد. راه را دو بار گم کرد تا به بیمارستان رسید. با عجله به قسمت پذیرش رفت اما قبل از آنکه بخواهد سوالی بپرسد مادرش را دید. با چشمانی گریان و صورتی خون آلود. چه اتفاقی میتوانست افتاده باشد. ناگهان کسی با حرکت دستی سهم آگین به او یورش برد . مشتی که به چانه اش خورد او را نقش بر زمین کرد. به یاد دیشب افتاد. او نیز با مشتی کسی را مجبور به سکوت کرده بود.

اتفاقات پشت سر هم افتاد. پشت در اتاق عمل همه صف کشیده بودند. و او گیج و منگ بعد از کلی دعوا تازه فهمیده بود که زنش خود را از طبقه چهارم ساختمان به پائین پرت کرده و او و جنین داخل شکمش در حال مرگ هستند. به موجود کوچکی فکر کرد که در تمام این مدت سعی داشت به او بفهماند وجود دارد و تلاش میکرد دیده شود. به یاد تهدیدهایی افتاده بود که همیشه به آنها میخندید. به یاد صورتی افتاد که نه از درد جسمی بلکه از درد روحی همیشه در هم بود. به یاد خواهش های مکرری افتاد که از او درخواست داشت حق زندگی کردن و شاد بودن را برایش قایل باشد. چگونه او حتی متوجه نشده بود که همسرش بار دار است. اگر او سالم از اتاق عمل بیرون می آمد.. آیا فرصتی برای او باقی مانده بود؟

پایان یک ماجرا

برگهای پائیزی را زیر پایش خرد میکرد. صدای آنها او را به  روزهای خوب گذشته میبرد . روزهایی که حتی پائیزش هم نوای شادی بخشی داشت. به یاد غروبهای پائیزی افتاد که در همین پارک بارها و بارها او را دیده بود. همه آن ترسها و دلهره ها را به یاد آورد. چقدر آن لحظه ها باشکوه بود. به نیمکت همیشگی خودشان رسید. پشت درختها در گوشه دنج پارک جایی که از چشمان خیلی ها مخفی شده بود. نیمکت خودشان. بر روی نیمکت نشست و به سالهایی که گذشته بود فکر کرد.. احساس کرد نوجوانی بیش نیست... به عقب نگاه کرد جاییکه همیشه خواهرش رویا می ایستاد تا اطراف را بپاید تا غریبه ای نزدیک نشود. جای رویا خالی بود. جای لبخندهای صیمانه اش. به راه سیمانی نگاهی انداخت. راهی که برای اولین بار برادرش مچ آنها را گرفته بود. به یاد آورد چقدر آنروز ترسیده بودند. هم آنها و هم رویا که به عنوان شریک جرم با آنها بود. چقدر سختی کشیده بود تا ماجرا به خوبی تمام شود... تا ماجرا به خوبی تمام شود.. تا ماجرا به خوبی تمام شود.. عجب پایان خوشی داشت ماجرا!!! لبخند تلخی به گوشه لبش نشست...

سالها پیش رویایی داشت از زندگی کردن.. از لحظه های ناب عاشقی.. گمان میکرد عاشق شدن و عاشق بودن زیباست... به دنبال عاشقانه زندگی کردن بود... کی و کجا آن رویا را از دست داده بود نمی دانست اما امروز همه ی آنها خواب و خیالی بیش نبود که در گذر سالهای سخت ناپدید شده بود...

آنروزها در بیخبری و بی خیالی بود.. بزرگ نشده بود تا بداند عالم بزرگترها پر است از چیزهای زشت و تلخ... پر است از خیانت و دروغ.. پر است از حس دلتنگی.. پر است از جنجال و دعوا.. از حق و حق گرفتن... گمان میکرد اولین عاشق روی زمین است و همه آن داستانها تنها برای دلسردی اوست. به یاد آورد چگونه همه او را می ترساندند.. چقدر خوشخیال بود که باور نکرد زندگی بی رحمتر از آن است که میبایست باشد...

با یاد آورد چگونه همه او را از احساس زودگذر پسرک ترساندند. گفتند او بچه است و او نفهمید که این حرف چقدر معنی دارد.. حرفهایش را تکرار کرد:"هرگز با تو عشقو تجربه نکردم.. اونکه ما با هم داشتیم بچه بازی بود.. یه پسربچه ۱۸ ساله چی میفهمه که منو انداختن تو زندگی با تو... خسته شدم... فقط دلم میخواد آزاد باشم!!!!"

آزادی.. واژه جالبی بود... آزاد باشد.. آزاد باشد از مسئولیتی که او را می ترساند. آزاد باشد و با همسن و سالان خود به عیش بپردازد.. آزاد باشد تا به گردش برود.. به مهمانی برود .. و آزاد باشد که عاشق بشود!!!!!!!!

مرور کرد بهایی را که داده بود.. سالهایی را که گذشته بود و فرصتهایی را که از دست داده بود.. بیاد آورد قلبها و غرور هایی را که نابود کرده بود و دلهایی را که شکسته بود. بیاد آورد نگاه سرخورده اطرافیانش را.. و شروع کرد به شمردن.. باید پلهایی را که پشت سر خراب کرده بود را می شمرد... و به بزرگترین سوال زندگیش پاسخ میداد:"تقصیر کی بود؟؟"

مقصر واقعی چه کسی بود. او که در نوجوانی عاشق شده بود و به دنبال عشقش پرکشیده بود تا او را در دام خود بیاندازد و موفق شده بود تا پسر رویاهایش را بدست آورد؟ پسری بچه ای که خود را وارد بازی عشق کرده بود و با دادن بهایی به بزرگی خانواده اش عشقش را بدست آورده بود و وقتی بزرگ شده بود تبدیل به مردی شده بود که بعد از گذشت چند سال از زندگی مشترکش تازه زن رویاهایش را یافته بود عاشقش شده بود و تمام تلاشش را برای بدست آوردن آن زن میکرد؟و یا زنی که در مقابل ابراز علاقه خالصانه مرد تسلیم شده بود و دل در گرو مردی با هزاران مشکل گذاشته بود ؟

به آرامی از روی نیمکت بلند شد... شوری اشکهایش را روی گونه اش حس کرده بود.. خیانت.. خیانت و باز هم خیانت... چگونه هرگز به او فکر نکرده بود... چگونه آن زن را به او ترجیح میداد؟به چه راحتی به او گفت که جانش را برای آن زن می گذارد.. زنی که نه زیباتر از او بود.. نه باهوشتر.. چه چیز در آن زن وجود داشت.. دیشب جوابش را گرفته بود:"اون دست نیافتنیه!!! چند ماه دنبالش بودم تا راضی شد و قبول کرد.. هنوز هم تا حرف تو میشه میخواد بکشه کنار.. اون مهربونه.. اون آرامش بخشه.. وقتی کنارشم نگرانی ندارم.. اون شخصیت قوی داره.. خیلی مهربونه و از همه مهمتر اون صادقه و به من اعتماد داره!"

او یک زن معمولی بود نه آن شهزاد زیبا رو که همسرش از او ساخته بود... او هم یک انسان بود .. به یاد آورد در تمام این سالها هرگز محبتی در چشمان همسرش ندیده بود اما حتی وقتی درباره آن زن حرف میزد برق محبت در چشمانش بود...

پاهایش از حرکت ایستاد.. این حتما سایه او بود.. سایه او در پشت درخت ... همان درخت روبه روی نیمکت.. پس او برگشته بود تا او را به خانه ببرد... به دنبال او آمده بود.. کابوسهای جدایی تمام شده بود..پس بحث های دیشب به نتیجه رسیده بود...به طرف نیمکت خودشان رفت.. سایه به طرف نیمکت رفت و نشست.. و او به کنار سایه خزید.. به بالا نگاه کرد.. به چشمان او  که به سمت درخت خیره بود.. او هم به یاد گذشته ها افتاده بود... او هم به گذشته زیبایشان در این مکان فکر میکرد.. ناگهان سایه سرش را تکانی داد تا مگسهای خاطراتش را بپراند.. به سمت دیگر نیمکت خزید تا تماسی با او نداشته باشد.. در چشماش چیزی بود که او را ترساند...احساس خالی بودن و تهی بودن ... چیزی شبیه یک خداحافظ ... و شاید این پایان یک ماجرا بود!!

روزها از پس هم میگذرند و سیر طبیعی زندگی هم می آید و می رود و انگار نه انگار این جوانی ماست که به بیهودگی سپری می گردد ... گاهی اوقات دلمان می خواهد بپریم بیرون داد بزنیم ای جوانان برومند ایرانی تا کی سرمان باید زیر برف باشد و فقط به گذشت زمان نگاه کنیم و هیچ هیچ هیچ کاری نکنیم !! اما بعد یادمان می آید که خوب جوانان برومند ایرانی چهکار کنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چند وقت پیش شاید حدود یکسال و اندی پیش جوانان ایرانی فکر می کردند می توانند کاری کنند و کاری کردند کارستان... فکر نکنید تمام شده و هیچ چیزی در بر نداشته...     آبروی ایرانی و ایرانی بودن ما حفظ شد حتی اگر این تنها حاصل آن همه بود باز هم کم چیزی نیست!!!

امروز از نوجوانی مطلبی دیدم ... در قسمت لینک به بی پرده سری بزنید... نویسنده نوجوانی بیش نیست اما انگار همه تکانی خورده ایم انگار همه میفهمیم مشکل از ماست از همه ما از طرز نگاه ما از شیوه فکری ما ... و این کم چیزی نیست... این همان چیزی است که باید بعضی ها نگرانش باشند..

ما جوانیمان را داریم در نادانی و بیی خبری به باد میدهیم... امیدوارم دیگران چنین نباشند... و ما را نیز از این خواب غفلت بیدار کنند!!!!

نگرانم!!!!!

هیچوقت نفهمیدم کی و از کجا میشه یه موضوع خوب پیدا کرد و اصلا چجوری میشه نوشتن رو درست و اصولی شروع کرد.. همیشه اینجوری شروع میشه که پای کامپیوتر بشینی و کلمات رو تایپ کنی و کم کم نرم نرمک بفهمی میخوای در مورد چی بنویسی ... راستش یکی از کسانی که خیلی دوسش دارم بشدت بیمار شده و کلا دل و دماغ نوشتن ندارم اما شروع کردم تا شاید یه چیزی به ذهنم برسه و در موردش بنویسم.الان چند وقته دارم سعی میکنم از پس اتفاقاتی که داره دور و برم میافته بربیام و یه جورایی همچنان زندگی با کیفیتی داشته باشم اما انگار خیلی سخت شده که آدم بیخیال همه چی بشه!! راستش اونقدر نگران همه چیز هستیم که گاهی وقتا یادمون میره نگرانیم برای زندگی کردن نه زندگی میکنیم برای نگرانی!!!!

گفتم نگرانی !!!! شاید موضوع خوبی باشه برای نوشتن!!!

تا حالا درست فکر کردین چرا و برای چی نگران میشیم؟؟اصلا چه چیزهایی باعث نگرانی هستند؟چی میشه که احساس می کنیم نگرانیم و نگران چی هستیم؟؟ و ....

۱- بعضیا نگران موقعیت شغلیشون میشن اونم تو این دوره که فرط و فرط تعدیل نیرو و بسته شدن و اخراج و ... داریم

۲- بعضیا نگران زندگیشون میشن اونم تو این دوره که همش حرف بی وفایی و جدایی و طلاق و قانون حمایت از خانواده و زن دوم و فرهنگ اعراب و جلوگیری از فساد و .... محفل ها رو گرم میکنه! 

۳- بعضیا نگران سلامتیشون میشن اونم تو این دوره که همش مردم سکته می کنن و سرطان میگیرن و آنفولانزای سوسماری میاد و ....

۴-بعضیا نگران مسافراشونن اونم تو این دوره زمونه که همش حرف سقوط هواپیما و خارج شدن از ریل و چپ شدن اتوبوس و تصادف ماشین و ... است.

۵- بعضیا نگران آیندشونن تو وضعیتی که اگه قبول بشی و بری دانشگاه آخرش به هیچ چی نمی رسی و اگه قبول نشی هم خوب خاکی نداری تو سرت بریزی!!!

۶- بعضیا نگران بچه هاشونن اونم تو این روزگار که همش حرف کراک و شیشه و اکس و ... است.

۷- بعضیا نگران آبروشونن تو جامعه ای که همش حرف تجاوز و رابطه نامشروع و بچه بی پدر و .... است.

۸- بعضیا نگران خرج و برج زندگی و زنده موندن تو شرایط سختن اونم تو زمانیکه مدام اسم سهمیه بندی بنزین و برداشتن یارانه ها و تصویب قطعنامه و تحریم و حمله و جنگ و .... به گوش میرسه!!

۹- بعضیا نگران کورور کورور پولشون هستند که تو بانکهای خارجی گذاشتن و هر لحظه ممکنه بلوکه بشه!!

۱۰- بعضیا نگران نون توی سفرشونن اونم وقتیکه همه چیز از سفرشون حذف شده و نفت سرسفرشون که نیست توی بخاریشون هم گاز نیست و توی حسابشون هم پول نیست و توی کمدشون هم لباس نیست و روی لباشونم مدتهاست که خنده نیست!!

۱۱- بعضیا نگران قدرتشونن اونم تو برهه ای که همه مردم نگران موارد بالا هستند و فکر میکنن اونایی که قدرت دارند مسبب همه ی این بدبختیا هستند.

واقعا نظر شما چیه؟؟؟ 

سلام سلامتی میاره!!!

از قدیم گفتن سلام سلامتی میاره.. اما من همیشه بعنوان یک آدم مهم برام سوال بود که چرا؟ خوب مگه گفتن یه سلام چه خاصیتی داره که سلامتی میاره؟؟ این واقعا برام جای سواله... شما باید بدونید برای اینکه آدم مهمی باشید باید زیاد سوال کنید و سعی کنید جوابش رو از زریات مهم خودتون بدست بیارید!!!

برای همین من اومدم اول ببینم اونایی که سلام نمی کنن مریض می شوند یا نه؟؟ راستش وقتی یه کم در اطرافم نگاه کردم دیدم اصولا آدمایی که سلام نمیکنن همشون یه جورایی مشکل دارند اما من نمیدونم بخاطر سلام نکردن مشکل دارند یا سلام نمی کنن چون مشکل دارند!!!!!!!!!!!!

در دومین قدم تحقیقم اومدم دوباره در اطرافم نگاه کردم تا بفهمم آیا لفظ سلام مهمه یا مثلا درود Hi و Hello و بقیه هم سلامتی میارن.. راستش دیدم اصولا چون خارجکی ها از ما سالم تر هم هستند پس شاید واسه اونا کارآمد تر هم باشه!!!

در قدم سوم رفتم ببینم سلام کردن چه خاصیتی داره... مطمئنا اولین نکته مهم و اساسی سلام کردن برقراری یه ارتباط است و با سلام کردن تو به طرف مقابل نوعی نگاه مهربانانه داری... و وقتی سلام می شنوی و جواب میدی احساس میکنی یه جورایی مهم هستی و یکی به فکرت هست و برات ارزش قائل می شود... همین ارزش گذاری اجتماعی انگار برای آدمها سلامتی میاره که اگر سلام نکنی و فکر کنی همه بز هستند خودت از بقیه بزتر میشوی!!!!!!!

راستش بعد از چند بررسی کلی متوجه شدم ما آدمها خیلی برامون مهم است که وقتی یه آشنا دوست و یا همسایه میبینیم فکر نکنه ما وجود نداریم و سرش رو نندازه پائین بره پی کارش..اما بدتر از اون وقتی سلام میدیم و کسی جواب نمیده اونوقت ناامید میشیم و در درون خودمون فکر میکنیم کوچیک شدیم واسه همین جواب سلام واجبه

پس در کل فکر میکنم اگه دوست دارین شخصیت یک نفر رو خرد کنین و حالشو بگیرین بهترین روش اینه که بهش سلام نکنین و اگه واقعا باهاش دشنمی دارین تمام سعیتون رو بکنین که بهتون سلام کنه و شما جواب سلامشو ندین!!!!!

نمی دونم در باره روز بوسه و آغوش در خارجه چیزی شنیدید یا نه!!من هم اطلاعاتم زیاد نیست اما میدونم یه روزه که چند نفر جوون بیکار جمع میشن توی یه خیابون و هرکسی رو که رد میشه به یه آغوش گرم مهمان می کنن و عقیدشون اینه که این آغوش گرم سبب دلگرمی و بالا رفتن روحیه افراد میشه... راستش من فکر میکنم تو فرهنگ ما سلام هم همین جایگاه رو داره!!!

 اگه میخواین به همنوعانتون کمک کنین و سلامتی جامعه رو بالا ببرید واقعا به شخصیت هر ننه قمری که از کنارتون رد میشه احترام بگذارید و با یک سلام و یک لبخند و چند ثانیه وقت به اون فلک زده حس مهم بودن و دیده شدن بدین... و البته با جواب سلام رسا به شخصیت طرف مقابلتون احترام بگذارید و باور کنید سلام سلامتی میاره!!!!!

خوشبخت یا بدبخت؟؟؟؟

اینکه واقعا اتفاقاتی که در اطراف ما میافته چقدر مهمه و چه تاثیری روی زندگی ما میذاره نسبیه!!! در اون لحظه آدم فکر میکنه تمام زندگیش زیر و رو شده و دیگه کارش تمومه یا بالعکس همه زندگیش ساخته شده و مشکلات همه حل شدن اما بعد از مدتی میفهمه که هیچ چیز زندگی مسخره و یکنواختشو عوض نمی کنه و خوشبختی و بدبختی با یک اتفاق شکل نمیگیره. بطور کلی من معتقدم بدبختی و خوشبختی انسانها به هیچ چیز بستگی نداره مگر اینکه آدم بخواد خوشبخت باشه و یا بدبخت!! یعنی حس و حال آدم چجوری باشه.. واسه همینم هست بعضیا میگم از بیرون مردم رو میسوزونیم از تو خودمونو!! این همون نگرش احمقانه بدبختیه!! چون بدبختیه واقعی رو همه میبینن و میفهمن .. آدمایی که تو اوج خوشبختی احساس خوشبختی نمیکنن تنها دلیلشون خودشون و شخصیت خودشونو.. فکر میکنم همیشه میشه تو اوج مشکلات و سختی ها برای داشتن بعضی چیزهای خیلی خیلی بی ربط احساس خوشبختی کرد

چند وقت پیش یکی از دوستام به مشکل مسخره و فوق العاده سختی برخورد کرده بود که نمی شه الان توضیحش داد.. من وقتی فهمیدم گفتم عجب بدبختی!!! اما خودش گفت با وجود همه مشکلات بخاطر اینکه احساس میکرده یک نفر همراهش هست اصلا احساس بدبختی نکرده... فکر کنم اینجور آدما خوشبختن ... خیلی خوشبخت.. چون مشکلات زندگی و درد و رنج اون هیچوقت تمومی نداره اما اینکه بتونی تو اوج مشکلات همیشه یه دلگرمی و یه دلخوشی برای خودت داشته باشی خیلی خوبه!!!

برعکس کسی رو میشناسم که از نظر من همه چیز داره... بغیر از یه همسر خوب که همه زندگیش اونه .. یه خانواده خوب که مواظبش هستند.. کلی پول ... کار مناسب و یه کوچولوی نازنازی ... کلی هم آزادی داره که واقعا هر کاری دلش میخواد بکنه .. اما راستش بدبختی توی صورتش داد میزنه... تقریبا از هیچی راضی نیست و به طور احمقانه ای همیشه شاکیه!!! این جزو شخصیتش شده که کلا راضی نباشه و همش خودش و اطرافیانش رو اذیت کنه!!

من احساس میکنم زیادی دلخوشم اما وقتی روراست باشم میبینم تا حالا تو زندگیم با مشکل جدی برخورد نکردم.. همیشه مشکلات کوچک بودن.. فکر کنم جزو دسته اول نیستم اما مطمئنا جزو دسته دوم هم نیستم.. همیشه سعی میکنم شاد باشم و بیخیال.... اما خوب گاهی وقتها هم نمیشه زیاد بیخیال بود.. کاش میشد!!!

ورزش

هیچکس تا حالا نگفته ورزش بده ... یا ورزش کردن یک حرکت مزخرفه .... یا ورزش اصلا بدرد نمی خوره ... یا ورزش کل بدن آدم رو از بین میبره... و پرخوری چیز خیلی خوب و لذت بخشیه.. تنبلی و تن پروری خیلی حال میده و کلا از قدیم گفتن یه من گوشت صدتا عیب شرعی رو میپوشونه!!! راستش هیچکس این حرفا رو نمی زنه اما باید بهتون بگم که تقریبا ۸۰ درصد آدما به این موضوع اعتقاد دارند البته منظور از آدم اجنبی و بیگانه و غربی و جاسوس نیست... اهالی محترم کشور عزیزمون است که زیر سایه پرعطوفت ولایت و پراقتدار دولت مکرمه زندگی می کنند!!! البته باید گفت بسیجیان عزیر هم ورزشکارن من خودم یه سال رفتم اردو بسیج تو دبیرستان و عضو تیم بسکتبال بودم دیدم همه بسیجیان ورزشکارن!!!بخدا باور کنید من تو تیم بسکتبال بودم!!

اما غرض از زر نمودن این حرفا این بود که جدیدنا ما به سرمان زد سطح سلامت و فرهنگ خودمان را بالا بیریم و برویم در یک کلاس ورزشی ثبت نام کنیم شاید قوزمان برطرف شود و کمی سرحال و شاداب و سالم و سلامت و تندرست و ... شویم.رفتیم در باشگاه ورزشی که همین نزدیکیا بود ثبت نام کردیم در رشته آیروبیک!!!گفتند شبیه به رقص است و آسانتر است و خیلی خوب است و اندام را زیبا می کند و برای قلب و چربی و قند و شکم بر آمده و هزار درد مرض دیگر خیلی خوب است. ما هم خوشحال بودیم که نه تنها سطح سلامت خود بلکه سطح سلامت جامعه را نیز بالا میبریم.

اوایلش هم خیلی خوب بود. خلقمان سرجا آمده بود و وبا نوای موسیقی جیگیلی جیگیلی و ماشین ممد قناری حرکات موزون میکردیم به نام ورزش و کلی هم حال میداد. اما کم کم بساط خیلی چیزهای دیگر شد.

اولا هرکی ما را میبیند می گوید تو برای چاقی آمدی یا لاغری؟؟ تو که خوبی؟؟؟ چه مرگته؟؟ وقتی میگوییم ما برای سلامتی میآییم ما را به باد تمسخر میگیرند که برو بابا!!! سلامت کیلویی چند!!پولت رو از سر راه آوردی!!حالا مگر هزینه این ورزش دردخورده بدبخت مادرمرده در ماه چقدر است؟؟ماهی ۳ جلسه در هفته یعنی ۱۲ جلسه در ماه ۱۰۰۰۰ تومان.. همین خانم ها خرج مش و هایلایت و کوفت و زهرمارشان در ماه میشود ۳۰۰۰۰۰ تومان نگران ده تومن بابای بازنشسته منن!!! والله به خدا عجب مملکت گل و بلبلی داریم ما!!!!

دوما ما تند تند حرکات استاد را دنبال میکنیم.. خوب استعداد یادگیری من از بچگی خوب بود... همه چپ چپ نگاهمان می کنن که تو اگه همه رو نری اون آسونتر میگیره!! کسی نیست بگوید پدر نیامرزیده با خودت هم تقلب می کنی؟؟؟مگه نیامدی چشم حسود کور ورزش کنی باربی شوی خوب جون بکن ورزش کن ارواح خاک بابات!!!

سوما اولش بودیم ۱۰۰ نفر جای سوزن انداختن نبود فکر کنم چند روزه دیگر بشویم سه نفر ... من و آبجی و مربی!!!! آخه خانم ها فکر میکردن توی یک ماه از گوریل انگوری تبدیل به نیکول کیدمن می شوند نمی دانستند که مرارت ها و نخوردن ها و دویدن ها داره!!!!

به همه دوستانی که عاشق خوردن از زیر کار دررفتن خوابیدن تنبلی هستند و عادت دارند دوکیلو تخمه پای سریال تموم کنن پیغام میدم ورزش برای سلامتی بدن لازمه نه برای وزن کم کردن ورزش راهی برای شاداب ماندن و سرحال بودنه نه شکم آب کردن ورزش نیاز به تمرکز و یادگیری داره نه دیمی کار کردن و از همه مهمتر ورزش نیاز به پشتکار داره و جادوگری نمیکنه!!

برید از تمام ورزشکاران و بسیجیان مخلص یادبگیرید پشتکار استعداد و توانایی های خودتون رو دست کم نگیرید تا بتونید مثل اونها قوی محکم و سنگ باشید و به اسلام و مسلمین جهان کمک کنید!!!خاک بر سر همتون که اینقدر احمقید. زرایض من تموم شد. خوش باشید و توصیه های ایمنی من رو هم جدی بگیرید.

ببخشید

نمی دونم اصلا کسی به اینجا سرمیزنه یا نه اما بخاطر اینکه چند روزه زر نزدم از همه دوستان معذرت میخوام!! راستش احوالم خوش نبود دلیلش هم به هیچکس مربوط نیست

انگل اجتماع

حسنک باز هم از خواب بیدار شد. دستانش را بهم مالید و از پنجره به بیرون نگاه کرد. آفتاب زیاد هم وسط آسمان نبود. متوجه شد امروز زود از خواب بیدار شده است. چشمانش را با دست مالید. هنوز تصمیم نگرفته بود از خواب بیدار شود که ننه حسن مچش رو گرفت.مدتها بود ننه حسن سیب نمی چید تا حسن برود دنبال کار. دلیلش معلوم بود. ننه حسن هم میدانست کاری وجود ندارد.این روزها وقتی صبحها میرفت بالای سر حسن تا بیدارش کند فکر می کرد "اگه بیدار هم بشه خوب چیکار کنه بذار حداقل بخوابه کمتر غصه بخوره".

 حسن دیگر تنبل نبود حتی روزهای زیادی را از خانه بیرون رفته بود به امید پیدا کردن یک کار مناسب. چند وقت در یک شرکت ساختمانی استخدام شد. قرار بود شن ها رو الک کند و با اینکه کار سختی بود ولی حسن خوشحال بود. دیگر جزو انگل های جامعه نبود و حسن کچل تنبل نبود و کار داشت. از خروس خوان میرفت تا دم غروب و آخر ماه با درآمدش خروس قندی میخرید. چون چیز دیگری نمی شد بخرد. اما باز راضی بود. تا اینکه سیمان گران شد و آهن یک شبه شد قیمت خون بابای صاحب کار. ورشکست شد و حسن هم شد بیکار.

دوباره حسن رفت دنبال کار. همه میگفتند برای مهندس و دکتر کار نیست ولی برای کارگر ساده کار هست. حسن شانس آورد و تونست به عنوان نگهبان در یک کارخانه تولید قند کار پیدا کند. هر روز خروس خوان می رفت و نصف شب می آمد و با درآمد دو ماهش می تونست خروس قندی بخرد ولی باز خوشحال بود چون دیگر حسن تنبل نبود و کار می کرد. اما ناگهان قند خارجی وارد بازار شد و کارخانه دار ورشکست شد و دوباره حسن بیکار شد.

اینبار حسن دل به دریا زد و رفت کنار خیابان ایستاد. هر روز که نه اما تو هفته چند بار سوار ماشین مردم می شد و می رفت خانه های آنها باغبانی و رفت و روب. درآمدش کفاف خروس قندی را نمیداد اما از هیچ چیز بهتر بود. اما چند وقت که گذشت دست زیاد شد و مشتری کم. خرج زندگی بالا بود و مردم خودشان رفت و روب می کردند دیگر نیاز به حسن کچل نبود.

حالا حسن کار بهتری پیدا کرده است. تا ظهر می خوابد و بعد با چندتا از دوستهایش سرکوچه را میگیرد تا به دختران محل متلک بپراند. شب ها تا بوق سگ بیکار می گردد و بعد می رود خانه پولدارهایی که از حال آنها خبر ندارند و با پول دزدی تا خروس خوان مست می کند یا کراک و شیشه می کشد و شاید هزارتا کار دیگر.

حتی ننه حسن هم نمیداند آیا تقصیر حسن است که رسما یک انگل اجتماع بودن را پذیرفته یا آن چیزی که سبب تعطیل شدن کار های ساختمانی و کارخانه قند و بی پولی مردم شده است؟؟

نظر شما چیست؟این همه ناامیدی و افسردگی واقعا تقصیر کیست؟

از دست ما آدما

نمی دونم چرا همه فکر میکنن مشکلات اینجا از خاکی بودنشه... منظورم دنیاست... دنیای خاکی و فانی با همه مشکلاتش.. در حالی که اکثر مشکلات موجود تو این دنیا رو ما آدمای اون بوجود میاریم.. من نمی دونم باکلاس بودن و متمدن بودن و روشنفکر بودن یعنی چی؟ نمی دونم ثروتمند بودن به چه معناست؟چرا بعضی ها زشت یا زیبا هستن...

وقتی به اطرافم نگاه می کنم با کلی لغت مواجه می شم و کلی آدم که فکر می کنن باکلاس بافرهنگ متمدن و روشنفکر هستند و خیلی راحت دیگران رو بخاطر عقایدشون خرافی و عقب مانده می دونن و خودشون رو بزرگ و متجدد.. اما همین افراد کارهایی می کنن که نه تنها تو کت من نمی ره باکلاسیه بلکه به نظرم اند جهان سوم بازی هم هست!!!

اولیش حسادته.. حسادت به داشته های دیگران .. به کارهایی که دیگران می کنن .. به چیزهایی که دیگران می خرند و جاهایی که دیگران می روند.. به زندگی دیگران .. و موقعیت دیگران .. و حتی به قیافه دیگران.. و خیلی جالبه وقتی تو متن این حسد می ری میبینی دوره ایه... به صورت دایره وار همه به هم حسد می ورزیم.. حالا کاش به آگاهی ها و جایگاهها واقعی مردم حسودی می کردیم.معمولا به چیزهای پیش پا افتاده حسد می ورزیم.. طلا..پول.. موقعیت.. زیبایی.. من مدتهاست کسی رو ندیدم بگه به این حسودیم شد که اینقدر در مورد این موضوع می دونست.. یا بگه:ببین دختره احمق چقد چیز بلد بود و به رخ ما کشید و رفت.. و بیشتر از اون دلم می سوزه افرادی که همیشه فکر می کردم خیلی باهوش و با فرهنگ هستند این حرفها رو مدتهاست از یاد بردن... اینقدر غرق در حسد ورزی شدن که یادشون رفته چقدر خوب بودند و چقدر می تونن خوب باشن.. نمی گم من حسودیم نمیشه.. من فقط به یه چیز حسودیم میشه.. آرامش ! محیط آرومی که بتونی دغدغه هاتو توش فراموش کنی .. بلند و بی استرس بخندی و نگران نباشی کسی ناراحت میشه مدتهاست این محیط رو نداشتم و در دور و اطرافم ندیدم.. اگه کسی داشته باشه بهش واقعا حسودیم می شه. خوب منم یه آدم خاکی هستم

دومین کلاس گذاشتن.. در اوج نداشته برای همه کلاس بذاری... رفتی سفر .. کلاس بذاری چند روز تو فلان هتل فلان شهر بودم چنین کردم چنان شد... اما هیچوقت در مورد اینکه آیا اصلا بهت خوش گذشت صحبت نکنی... فلان لباس رو از آخرین مد فلان سایت برداشتم... دوخت فلان کشور پس باکلاس.... اما ندونی این زشت ترین و بدترکیب ترین لباسی که میتونستی بپوشی... شیرینی مهمونی من از فلان شیرینی پزی اومده.. وای چقدر باکلاسه!!!! اما هیچوقت ندونی طعم این شیرینی با شیرینی های دیگه فرقی نمیکنه!! کلا از اینکه توی اطرافم میبینم آدما اینقدر پول خرج کلاس می کنن در حالی که کلاس ندارن یا این کارشون اصلا مصداق باکلاسی هم نیست و خودشون اینجوری فکر می کنن و از این همه معیار باکلاسی مزخرف که اطرافم میبینم حالم بهم می خوره!!!! راستش دلم برای اون روزایی که همه بهم پز میدادن که دارن فلان کتاب را از فلان نویسنده میخونن و این باکلاس بود و یا وقتی کسی میتونست چهار کلمه در مورد یه مشکل مهم اجتماعی خبر جدید بده و همه میگفتن چه باکلاسه تنگ شده!!! حالم از خوردن شیرینی باکلاس رفتن به مهمونی باکلاس بازی باکلاس فیلم باکلاس لباس با کلاس مبل باکلاس و کلا آدمای باکلاس بهم میخوره و با افتخار میگم من کلا آدم بی کلاسی هستم!

سومین رسم و رسومات... بدترین چیزی که داره میره رو اعصابم اینه که اگه کسی دنبال رسم و رسوم باشه داره کار احمقانه ای می کنه اما اگه کسی رسم و رسومات را بجا نیاره یا خسیسه یا دیوونه و خل و چل و یا بدبخت پاپتی!!! آخرش ما نفهمیدیم کی میشه مردم راضی بشن... خوتون بگید خداییش کدومش خوبه؟؟از نظر من کل رسم و رسومات یعنی قلوه سنگ بر سر راه زندگی! چرا ما به این نتیجه نمی رسم کاری رو که دوست داریم بکنیم و کاری به بقیه و گذشته و آینده و شیر و گاو و پلنگ نداشته باشیم؟

چهارمیش فضولی ... البته می دونم نود درصد این مساله از بیکاری مردم ناشی میشه اما فضولی رو میشه کنترل کرد.. جدیدنا انگار همه یادشون رفته فضولی تو کار دیگران کار قبیح و بد و خیلی بی کلاسیه!! اینکه فلانی با فلانی مشکل داره ... مادرشوهر فلانی اینو گفت ... رفتم دبی فلان کار و کردن ... بد بختن ... خوشبختن ... من واقعا می خوام بدونم به شما چه ربطی داره؟ تو رو سننه؟؟ سر پیازی یا ته پیاز که نظر میدی؟؟چرا ساعت های بیکاری خودتون رو صرف این نمیکنین که مشکلات زندگی خودتون رو حل کنین و خوشبخت تر باشید!! و خیلی جالبه که در اکثر موارد افراد فکر می کنن این کارشون اصلا فضولی نیست!!!!!!!!

پنجمیش آزار رساندن که اشکال متفاوتی داره .. از طعنه و کنایه زدن و چزوندن بگیر برو به بالا.. انگار همه مردم با همه دیگه مردم سر جنگ دارن... مدام دل همو می سوزن و نیش میزنن.. همدیگرو له می کنن...

این لیست سر دراز داره... خوشحال میشم به این لیست کلماتی که اذیتتون میکنه رو اضافه کنین من میذارم اینجا همه بخونن!! همه اون چند نفری که سرمیزنن.. دورغ چرا جدیدنا به وبلاگهایی که بیننده زیاد دارند حسودیم میشه!!