دیر آمدیم.. اما آمدیم

باورتون میشه محموتی اینقدر گل باشه!! من که دارم کم کم خاطرخواه محموتی میشم.. پشت بندش هم با حفظ سمت خاطرخواه رحیم مشایی!!!! این دعوای اخیر و قهر و عشوه ای که محموتی راه انداخت باید توی تاریخ ثبت بشه!! کی فکر میکرد رئیس جمهور یک مملکت بتونه مثل بچه مدرسه ای ها قهر کنه و ده روز مملکت رو ول کنه... تازه مامانش رو هم بیاره شکایت!!!!!

اما از اون باحالتر این بود که فهمیدیم توی مملکت گل و بلبل اگه ده روز که چه عرض کنم ده سال هم رئیس جمهور نداشته باشیم آب از آب تکون نمیخوره!! یعنی توی این ده روز که احمدی جون نبود نه تنها هیچ سهامی سقوط نکرد.. نه تنها قیمت طلا و نفت بالا نرفت.. نه تنها هیچ جا شورش و جنگ نشد.. بلکه جالبتر که اقتصاد رونق گرفت.. حتی درصد افسردگی جوانان وطن بطور ناگهانی سقوط چشمگیری داشت!!!

از اون طرف این ادغام وزارتخانه ها هم خیلی باحال است.. چه معنی داره پول بیت المال بشه حقوق وزرا؟ دو سه تا وزیر داشته باشیم کافیه بجون محموتی... مثلا این خارجه و داخله چه فرقی دارند که دو تا وزیر داشته باشند؟؟ بکنیدشون یه وزیر... این صالحی خوشتیپه رو هم بندازین بیرون تا دل اون عمو منوچ خدابیامرز هم خنک بشه!!

 وزارت علوم که مال دانشجوهای بیناموس است و ...  وزارت مدرسه ها .. اسمش چی بود... وزارتخانه آموزش و پرورش .. آره.. این ۲ تا رو بکنند یکی... همه بچه مدرسه ای ها و دانشجوها بشوند یکی .. من نمیدونم مگه خون این جوانان رنگینتر است که باید بروند دانشگاه .. اونم قاطی..همش هم بی ناموسی کنند.... همه بشوند مثل مدرسه.. الان ۱۲ ساله است.. بکنندش ۲۰ ساله!!! همه هم یک وزارتخونه.. اینقدر هم بچه های مردم پشت کنکور فوق گیر نکنند... گناه دارند خب!!!معلمها هم همه بشوند استاد.. تازه اینجوری جدا جدا هم هستند.. فساد هم در جامعه کمتر میشود!!!

تا حالا حیاط خلوت دیدید؟؟؟ میگن ما ایرانیها شانس نداریم بریم دم دریا هم باید یه آفتابه آب با خودمون بیریم همینه.. این همه این برادران زحمت کش مملکت رفتند حیاط خلوت ساختند پول ریختند توی حلقوم این بشار اسد و ملت سوریه... جاده ساختند... پل ساختند... آموزش دادند.. میگن استعداد نداشته باشی آموزش فایده نداره اینه!!! براداران قدسی ما اینقدر به این امنیت سوریه آموزش داد.. ببینین چه گندی زدند توی حیاط خلوتمان!! دیگه زیارت هم نمیشه رفت!!! خدا این استکبار جهانی رو گور به گور کنه!!!

از اون طرف.. برادر دلاور ما قذافی!!! جهت نثار تسلیت به روح تازه برکنار شدگان و تمام دیوانگان تاریخ صلوات!!!!

این اوباما بالاخره تصمیم گرفت که با ما باشد نه اونا!! البته شنیدن کی بود مانند دیدن.. و البته حرف هم باد هواست!!!فعلا از برادر سیاه پوستمان اوباما هم آبی گرم نمیشود...

دوستان طولانی میشه اما بذارین از این شهید راه آزادی هم بگویم.. آره.. اصلا تعجب نکنید.. شهید راه آزادی .. اسامه بن لادن فقید.. همینکه بخاطر تلاشهای آزادی خواهانه اون الان در افغانستان هر روز زنان و بچه ها میمیرند.. بخاطر تلاشهای بیوقفه اون در راه آزادی.. مردم پاکستان توی بمب گذاریها تکه تکه میشند.. حتی بخاطر مقام والای اون بود که جنگ توی خاورمیانه شروع شد.. همین مرد بزرگ بود که سبب شد هزاران آدم بی دفاع و بی سلاح در ۱۰ ساله اخیر بمیرند و درخت آزادی که اسامه بن لادن کاشته بود رو با خون خودشون آبیاری کنند!!!ان شاالله قذافی و اسد و شاه بحرین و بقیه اونهایی که میدونید.. همه این مردان آزاده... همشون با اسامه بن لادن محشور شوند!!!

خب دیگه عرضی نیست... در ضمن شایان ذکر است تا اطلاع ثانوی فکر کنم فقط جمعه ها بتونم متن بذارم.. دوستان عزیزی که با درهای بسته مواجه میشوند جمعه ها تشریف بیارند در خدمتیم!! التماس دعا

 

زرنوشت:چقدراینجا رو دوست دارم.. جاییکه میتونی همه دلتنگیات رو بریزی توش.. و همه تنهاییات رو بنویسی... و وقتی سرت شلوغه و یکماهی هم بهش سر نمیزنی بی وفا نمیشه.. هنوز پابرجا میمونه .. انگار منتطرته تا بیایی پیشش.. بخاطر همینم هست که هیچوقت ازش نمیتونی دل بکنی!!!

راستیاتش این سال نود بدجور با دردسر برای من شروع شد.. نه از اون ۸۹ با اونهمه اوقات فراغت که توش گم شده بودم.. و نه از این نود بی مروت که نمیذاره سرم رو بخارونم....

البته باید خدا رو شکر کنم.. خیلی خیلی خیلی ... بخاطر اینکه باز هم تونستم برم توی یه محیط جدید و با آدمهای خوبی آشنا بشم.. سر کار جدیدم رو میگم!!

حالا فکر نکنید من میخوام پز کارم رو بدم.. یا مثلا بگم من خیلی مهم هستم نمیتونم دیگه چیز میز بنویسم ها!!! نه بابا.... دلیل شلوغی سر من دقیقا عکس این حرفه.. من از بس هیچی بلد نیستم و هی سر کار خنگ بازی در میارم مجبورم همه اش درس بخونم... و هی تلاش کنم.. هی تلاش کنم.. واسه همینم رمقی برام نمیمونه بیام اینجا....

فرنوشت: دیر است که دل در گرو معبودی سپردیم و در راه رسیدن به آن نسلها سوختیم... گویا برای رسیدن به این معبود باید تا آخر الزمان تلاش کنیم.. معبودی که هر چقدر به دنبالش میدوی کمتر او را بدست می آوری.. معبودی که خون مینوشد و جوانی بر باد میدهد.. معبودی که نامش را همگان به کار میبرند.. چه بدخواهانش .. و چه عاشقانش...

نسلی بودیم که کاوه نامیده میشدیم.. آهنگرانی که برای معبود به پا خاستند... همانها که ظالمان را در توبره کردند و به کوه انداختند...

نسلی بودیم که ستار و باقر نام داشتیم... همانانی که تاختند و آمدند تا به معبود برسند...

نسلی بودیم که شریعتی و گل سرخی نام گرفتیم.. نسلی که خواندیم و سرودیم و برای رسیدن به معبود ایستادیم..

و نسلهایی که جوانیمان بر باد رفت... و نسلهایی که خونمان را به آب جوی سپردیم..

و تنها یک سوال باقی می ماند.. آیا معبود را روزی در آغوش خواهیم کشید؟

 

همه چی داغونه... من چقد مشغولم!!!

سلام به همه دوستان.. زیاد خوشحال نشید ... فقط اومدم چند خط بنویسم....

اینترنت پرسرعته بنده قطع می باشد... اینترنت بی سرعت بنده هم قطع می باشد.. گویا خط تلفن بنده هم مسدود شده است.... هه چی داغونه!!!!

سر بنده هم خیلی شلوغ میباشد.. دارم کلی چیز یاد میگیرم... منطورم از کلی چیز یک خروار چیز می باشد... فکر نکنید از آن چیزها.. از چیزهای علمی... از چیزهای تکنولوژی...

در حال کارآموزی در یک شرکت به سر میبرم... حسابی سرم شلوغ است.... من ۱۰۰ سال از دنیای علم عقبم.. باید سریعا جبران کنم.. به مولا !!!!!!!!

خیلی دلم میخواهد از محموتی بگویم و قهرش.. خیلی دلم میخواهد بگویم سوریه چه خبره.. و زر بزنم.. خیلی هم حرف دارم در مورد این اسامه بن لادن..

خدا کند اینترنت منزلمان درست شود فردا یک پست میگذارم اینهوا...

فعلا تا رئیس نیامده مچم رو بگیره زود برم....

همه چیز آب میرود!!!

میروی لواشک بخری.... آقاهه میگوید چندی می خواهی؟ .. پیش خودت فکر میکنی بیا یک دل سیر لواشک بخوریم... میگویی.. ۱۰۰ تومنی آقا.... ۲ تا هم بده.... جناب بقال طوری نگاهت میکند که"این دختره چقده خسیسه!!" اما تو نمیفهمی چرا... بعد می آیی آنطرفتر اولین لواشک رو که باز میکنی حسابی وا میری.... نصف لواشکهای ۵۰ تومنی یکماه پیش است.. لواشک ها هم آب میروند...تازه میفهمی چرا بقال فکر میکرد تو خسیسی!!!!

میخواهی برای صبحانه به خودت و دوستات حالی بدی.. میروی یکی از این پنیرهای سفید میگیری.. دو تا نون بربری داغ... یک مربا آلبالو.. و به تعدادا کره کوچولو... فکر میکنی این یعنی خیلی... با اون پنیره تا یک هفته صبحانه دارید... وقتی بر و بچ بیدار میشوند و با خوشحالی به سمت سفره هجوم می آورند رنگ از رخسار مبارکت میپرد... نصف بسته پنیر خالی است... مربا هم همه اش شیشه است... کره هم که اینقده کوچک به نظر میرسد که میفهمی ممکن است همه گرسنه بلند شوند.... در ایران همه چی مدام آب میرود....

میروی کلاس رانندگی... خوشحالی که باید ۱۰ جلسه پشت ماشین بشینی و هر چی بلد نیستی یاد بگیری... قیمت کلاس هم از پارسال کم و زیاد نشده.. ده جلسه رو با خوشحالی میری و کلی هم با مربی خودت رفیق میشی... روز آخر که کارنامه میدن دستت میبینی همه جلسه ها رو ۲ ساعته برات رد کردن ... در صورتی که تو ۱ ساعت و نیم بیشتر نرفتی.... برای یک ثانیه رگ غیرتت به جوش میاد... میگی این چه وضعشه... بجای ۲۰ ساعت من ۱۵ ساعت رفتم..... اونوقته که قضیه پنیر و آلبالو و لواشک به یادت میاد....کلاسها هم آب میروند.. اما خدا رو شکر قیمتها تکان نخورده اند!!!!

خدا خیرشون بده.. هیچی گرون نشده.. پنیر همون قیمت.. شیر همون قیمت.. لواشک همون قیمت.. آبمیوه همون قیمت..دیگه چی بگم براتون!!! فقط زمان ما سر صف میگفتند"بجای پفک و این خزعبلات بروید آبمیوه بخورید تا ویتامین بگیرید!!" توی مدرسه به بچه داداشم گفتند :"از این آبمیوه ها نخورید که همش قنده.. دندوناتون خراب میشه!!"

و البته ... به دلیل تضمین جناب رئیس جمهور کاملا منتخب... تا ۱۰۰ سال آینده بطور دائم و بدون هیچ مکث و وقفه ای پول نفت به جیب مردم ایران سرازیر میشود... به همین دلیل از همه مردم شهیدپرور و ولایت پرست و مومن ایران درخواست میکنیم نیمی از این مبلغ را جهت سرمایه گذاری در امور زیربنایی به دولت مفخر و فقیرپرست ایران عودت دهند تا بعد از ۱۰۰ سال به گدائی نیفتیم!!!! در دیزی بازه .. حیا گربه کجا رفته خب!!!!!  والا........

زرنوشت: ما ایرانی ها عادت داریم همیشه یه پای کار بلنگه....اگه یه روز همه چی رو به راه باشه تعجب میکنیم... چند ماه پیش وقتی میخواستم بی دردسر توی اتاقم بنویسم.. چون صفحه کلیدم حروف فارسی رو نداشت قلبم میومد توی حلقم تا یه جمله تایپ میکردم... الان که رفتم از این برچسبها گرفتم و راحت توی اتاقم دارم مینویسم.. اینترنت محترمه قطع میباشد و من باید با این سیستم دیال آپ مسخره کنار بیام....

چند ماه پیش داشتم از بیکاری میمردم... همینکه تصمیم گرفتم وقت بذارم برای رانندگی و زبان و این سوسل بازیا... یکدفعه اینقده کار ریخته روی سرم که وقت سر خاروندن هم ندارم!!!!

و خدا نکند یک روز من وقت داشته باشم و کسی هم خونه نباشد و من بی آیم بشینم به نوشتن.. اینقدر تلفن زنگ میخورد ... و همسایه های محترم زنگ در خانه ما را میزنند... که یادم میرود اصلا چکار داشتم میکردم!!!

این قوانین مرفی خیلی خیلی خیلی باحال هستند.... از همه دوستان  کمال عذرخواهی رو دارم... شرمنده... الان مثل لبو از خجالت سرخ شدم... راستش فکر نکنید نمیام ها!!!!! دروغ چرا؟؟؟ تا قبر....آ...آ...آ...آ.... چون بصورت آف لاین مطالب رو میخونم دیگه حوصله ام نمیشه برگردم و کامنت بذارم... 

 فرنوشت:

حیوان سراسر گیتی

همه خاموش و چشم و گوش به من

میدهم مژده ای مسرت بخش

خوشتر از این نبود و نیست سخن

هان به امید آنچنان روزی

کاین بشر محو گردد و نابود

وین همه دشتهای سبز جهان

خاصه ی ما شود چه دیر و چه زود

یوغها دور گردد از گردن

حلقه ها باز گردد از بینی

بر سر و دوش ما وحوش دگر

نکند رنج بار سنگینی

گندم و کاه و شبدر و صیفی

یونجه و ذرت و چغندر و جو

هر چه از خاک سر کند بیرون

میخوریمش نبرده رنج درو

دشتها سبز گردد و روشن

جویباران زلال گردد و پاک

نرمتر بادها وزد از کوه

پاکتر سبزه ها دمد از خاک

این چنین روز میرسد از راه

مژده کان روز دوره ی شادی است

گاوها.. استران.. خران .. اسبان

مژده کان روز .. روز آزادی است

"کتاب قلعه حیوانات نوشته جورج اورول ترجمه امیر امیرشاهی"

 

تکلیف ملت اسلام را معلوم کنید!!

روزگار نازنینی است.... اصلا تکلیف ملت اسلام با خودشان روشن نیست... آدم نمیفهمد صوت الله اکبر خوب است یا بد.. نمیفهمد مرگ بر آمریکا را کجا باید بگوید.. وقتی آمریکا به یه ملتی کمک میکند و یا وقتی به یه ملتی کمک نمیکند.... صلوات را که اصلا نگو.. معلوم نیست مورد استفاده اش کجاست..

حتی در مجالس مهمانی و دوستی و خانوادگی هم تکلیف امت اسلام معلوم نیست... تا وقتی بحث سر خاله زنک بازی باشد همه جا آتش بس است... میروی خانه مردم میبینی عکس مقامات را قاب کرده اند زده اند رو به قبله ... اما نه آنها می گویند و نه تو میگویی... همه اش از عروسی و خانه و غذا و میوه و اینها حرف میزنی و بلند میشوی می آیی خانه ... و تمام.. اما توی تاکسی نشستی یکدفعه یک عکس میبینی که زیرش نوشته خدمتگزاران مردم... آنوقت از راننده تاکسی گرفته تا سگ کنار خیابان که توی آشغالها میگردد برق میگیردشان و شروع میکنند یه نقل و نبات نثار آقایون کردن...خودمان هم تکلیف خودمان را نمیدانیم!!!!

روزگار قشنگی شده است...در بلاد گل و بلبل تب عید خوابیده و همراه با آن تب خیلی چیزهای دیگر... انگار مردم نشسته اند ببینند آخر فیلم لیبی و سوریه و بحرین و بقیه بلاد دنیا چه میشود.. جالب انگیزناک اینکه دیروز فریاد مرگ بر آمریکا میدادند برای نجات مردم مسلمان بحرین!!! اما یک تذکرنامه دیدم برای یک برج در تهران آمده بود که اگر ساکنان الله اکبر بگویند می آییم پدر هیئت مدیره را در می آوریم!!!

روزگار نازنینی است... هیچکس تکلیف خودش را نمیداند.. نه آن اوبامای نازنین که همه دوست و رفیقهایش را دارند با تیپا میندازند بیرون... نه این مردم پاک نهاد ایرانی که نمیدانند کی باید الله اکبر بگویند... یا کی نگویند.... دلمان برای فرناز قاضی زاده تنگ شده.. یکی گفت بی بی سی برای بهائیان است.. راستش دلمان برای شنیدن دروغهای بهائیان محترم تنگ شده.. اما شاید خبر ندارید.. اما من روزه خبر گرفتم.. تا اول اردیبهشت به هیچ مدل خبری گوش نمیدهم!!!

زرنوشت: دیروز چند عدد کتاب گرفتم.... کتاب علمی مربوط به رشته ام.. نه کتاب های پائولو کوئیلو... فهمیدم تمام درسهایی که در دانشگاه نخواندم الان باید مثل بچه آدم بشینم بخونم....دیدن یه دوست قدیمی که با استفاده از درسهایی که خونده بود (و ما نخوانده بودیم و همه اش ازش تقلب گرفته بودیم!!) الان انسان موفقی شده حسابی من رو به تکاپو انداخت... هنوز نتیجه این مصاحبه آخریم معلوم نیست.. دعا کنید خوب در بی آید!!!

فرنوشت: زندگی به مسابقه بزرگ دوچرخه سواری می ماند که هدف آن زیستن بر اساس افسانه ی شخصی است.

در خط آغاز همه با هم هستیم و رفاقت و شور و شوقمان را با هم قسمت میکنیم.. اما با پیش رفتن مسابقه شادمانی اولیه جای خود را مبارزه طلبی میدهد: خستگی .. یکنواختی .. و عدم اعتماد بنفس. میبینیم بعضی از رفقا از پذیرفتن مبارزه سرباز میزنند . هنوز در مسابقه هستند فقط به این خاطر که نمیتوانند آن را نیمه کاره رها کنند . این گونه افراد بسیارند. آنها در کنار ماشین تدارکات رکاب میزنند و با هم صحبت میکنند و به کارشان ادامه میدهند.

ما خود را در حال پیشی گرفتن از آنان می یابیم و سپس مجبوریم با تنهایی مواجه شویم . پیچهای ناآشنا و مشکلات دوچرخه مارا کلافه میکند دست آخر از خود میپرسیم که آیا این کوشش ارزشش را دارد؟؟

بله... ارزشش را دارد... دست از تلاش برندار... رکاب بزن!!!!

"پائولو کوئیلو در کتاب مکتوب"

تجدید خاطرات خوب!!

وقتی وارد یه جای آشنا و مانوس قدیمی میشی.. در همون راههای قدیمی قدم میزنی... خاطرات خوش گذشته رو مرور میکنی .. و البته توی ذهنت همه آدمهایی که روزگاری در کنارشون زندگی کردی... احساس میکنی خاطرات قدیمی زنده شدن و در برابرت قد علم میکنن... و در همین حین میبینی چقدر ممکنه یک مکان برای تو بدون اون آدمها لطفی نداشته باشه... جای خالی همه آدمهای آشنا رو یکی یکی میبینی.. همون درختها.. همون نیمکتها.. همون اساتید... و همیشه هم توی این جور مواقع یه جای جدید کشف میکنی.. جایی که ازش خاطره ای نداری.. و چقدر این جاها غریب و بیخود به نظر میرسن..

حتما حدس زدید... بعد ۴ سال دوباره رفتم دانشگاه... همون جایی که ۴ سال از زندگیمو توش گذروندم ... جایی که شبا وقتی خواب خوب میبینم خودم رو توش مجسم میکنم.. و چقدر این آدمهای جدید غریبه بودند... توی یه ۵ شنبه خلوت دانشگاه اولش خودم رو بین همکلاسیای سابق مجسم کردم .. داشتم لذت میبردم که دیدنه چهره های غریبه شروع شد... هیچ چهره ی آشنایی ندیدم و یادم اومد دانشگاه نه بخاطر در و دیوارا و کلاساها و درختها.. که فقط بخاطر دوستای خوبم بود که صفایی داشت.. یادش بخیر.. دوباره هوس دانشجویی بهم دست داد!!!

دوران خوش دانشجویی مملو از خاطرات کودکانه من است... باورتان نمیشود اما هنوز بعضی وقتها از یادآوری خریتهای خودم و دوستام یا بچه بازیهایی که میکردیم خنده ام میگیرد... بخصوص وقتی یه موضوع خیلی بی اهمیت تبدیل میشد به یه معضل جهانی و فکر میکردیم دیگه دنیا داره نابود میشه!!! و یا وقتی یه شادی کوچیک برامون حکم بهترین خاطره زندگیمون رو پیدا میکرد...

دوران رابطه های معلق.. دوستیهای بچگانه... بی تجربگی در برخوردهای اجتماعی... اشتباهات احمقانه.. خنده های کودکانه... رویاهای شاعرانه... دوران امتحانات سخت و نمره های ناپلئونی.. اردوهای دانشجوئی... دعواهای پروژه ای... بحثهای سیاسی الکی ... اعتصابات صنفی... دوران انجمن علمی و هسته ی پژوهشی... انتخابات دانشجوئی... انجمن اسلامی...خوابگاه.. خونه دانشجویی... کافی شاپ رفتن ها... تولدها .... افتادنها.... مشروطی ها...

هر کدوم از این خاطرات بخشی از جوونی ماست که گذشت.. امروز احساس کردم هنوز خیلی راه دارم برای رفتن ... خیلی کار نکرده دارم... خیلی بحث نگفته دارم..امروز دوباره احساسی رو تجربه کردم که یک دختر ۱۸ ساله وقتی برای اولین بار وارد دانشگاه شد داشت... احساس اینکه راه درازه اما باید طی بشه... با همه سختیهاش باید برم... و باید دوباره شروع کنم... این احساس خوشایند که "فری" هنوز تموم نشده!!

زرنوشت: برای اولین بار در عمرم اومدم کافی نت... جای جالبی میباشد.. یک اتاقک تنگ و تاریک که با انواع کاغذ الگو تزئین شده... کامپیوتری که خیلی راحت میشه باهاش کار کرد... و اینکه هیچکس صدات نمیکنه که تلفن داری یا بیا پائین مهمون اومده... اینکه امروز میتونم تنها باشم و برای خودم توی خیابونهای آشنا قدم بزنم و یاد دوران جوونی کنم حسابی ذوق زده ام کرده.... انگار اگه اینجا باشم همه مشکلات و دردسرها تموم میشه... دلم میخواد بتونم اینجا بمونم....

فرنوشت: گرفتاری این دنیا از این است كه نادان از كار خود اطمینان دارد و دانا از كار خود مطمئن نیست.((برتراند راسل))  

جهاد!!!

در فرهنگ غنی عامه اسلامی قرن ۲۱ هر گاه واژه زیبا ومتعالی جهاد را شنیدید باید خود را برای آنچه در پیش است مهیا داری..کلا جهاد استفاده میشود جهت هشدار برای سفت کردن بند تنبان....بطور اعم جهاد استعمال میشود هرگاه که قرار است بلایی خانمان سوز بیآید و دودمانتان را بر باد دهد و شما را گریزی نیست جز صبر وتحمل برای رضای خدا و امیدبه حوری بهشتی.... هر چند در سنوات اخیر مردم دانسته اند نقد به از نسیه است...اما بایدگفت جهاد مقدس را پایانی نیست....

پس از پشت سر نهادن سال کار و همت مضاعف که برابر شد با حمالی بیشتر و سود کمتر.... واژه جهاد در برابر اقتصاد قرار گرفت تا مطمئن شویم به نان شب محتاج خواهیم شد....اصولا در ۳۰ سال گذشته هر وقت گند عمده ای بالا می آید و خرابکاری به حد اعلی خود میرسد پای جهاد به میان می آید...بدین وسیله توصیه میشود یک عددسنگ ۳ من و یک عدد سنگ کوچک تهیه نمایید...اولی جهت بستن به شکم برای جلوگیری از تولید صداهای نابجا و دومی جهت زدن بر سر درمواقع خاک بر سر شدن!!!!همچنین چسب نواری بزرگ توسی رنگ عینهو فیلمهای منسوب به کفار غربی...جهت مسدود ساختن دهان مبارک برای حبس زبان سرخ جهت نجات سر سبز .... صلوات

زرنوشت:کم کم عادت میکنی به نفهمیدن....خیلی زود بیخیال شنیدن هر خبری میشی و باور میکنی خر بودن بهترین نعمت دنیاست....حتی اگه همه بار عالم رو بذارن رو دوشت وقتی نفهمی فکر میکنی داری کار بزرگی انجام میدی.....راستش من که ایمان دارم خدا هر آدمی رو که خیلی دوست داره نعمت نفهمیدن بهش میده...این یکی از نعمات بهشتیه...آسودگی خیال در سایه نادانی و جهالت....در راستای علاقه شدید ما...شخص شخیص خودمان...به آزاد زیستن...خداوند ما رو در زمره جهندمیان قرار داده و نعمت زیبا و سودمند خر زیستن رو ازمون دریغ کرده...هر چه ما سعی میکنیم نشنویم و نگوئیم...گویا شیاطین ول کن ما نیستن....اینها رونگفتم که ازخودم گفته باشم.... به دلیل حسادت زیاد به یک نفر که هیچی نیست و  هیچی نداره امافکر میکنه همه چی داره و اوضاع خیلی هم خوبه و آخرش هم جاش کنار خود خود شهدای کرببلاست گفتم....دق کردم از بس این جهندمی بودن ما رو چماق و شلاق کردن..زدن توی سرمان!!!!آقا اگه مادنبا را بخواهیم نه آخرت را کی رو باید ببینیم؟

فرنوشت: نقل شکایت وشاکی بودن نیست....نقل آزادیهای اجتماعی و عدم پیشرفت ودرجا زدن و نابودی اقتصاد هم نیست.... برای برخی اینروزها دغدغه زنده ماندن و ادامه حیات است.... کارگری رادیدم گریان بود برای ۲۰۰ هزار تومن حقوقش که ۴ ماه بود عقب افتاده بود... زن صاحبکار مینالید که با این اوضاع اقتصادی مسافرت درست و درمون هم نمیتوان رفت...سکوت کردم.... هر دو راست میگفتند... اما....این مثل معروف به ذهنم آمد که ...یکی میمرد ز درد بینوایی یکی میگفت آقا زردک نمیخوای؟؟؟

 

وقتی بهار از راه میرسد و گلها شکوفه میدهند ....

همیشه وقتی اولین زنگ انشا بعد تعطیلات عید میشد و موضوع اینکه "تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟" از زبان معلم محترمه شنیده میشد این جمله زیاد به گوش میرسید... وقتی بهار از راه میرسه و گلها شکوفه میدهند...بعضی وقتها میگفتیم "وقتی بهار آمد و شکوفه ها در آمدند ما رفتیم به دید و بازدید عید" و یا "ما امسال عید رفتیم به شمال" "مسافرت ما با خانواده به روستای میمند"و ... 

"در این زمینه باید بگویم که هیچ تغییری در زندگی ما ایجاد نمیشود.. آسمان همان آسمان صاف و بی لکه ابر قبلی است... شکوفه ها هم همان شکوفه های پارسال هستند.. رنگهای دور و برت هم همان رنگهای تکراری قبل است.. روز از نو .. روزی از نو.. انگار نوروز هم چیزی را عوض نمیکند..."

پارسال توی دفترم این جمله های را برای اولین روزهای بهار نوشتم.. اما زندگی من پارسال خیلی خیلی عوض شد.. احساس میکنم سال 89 به نوعی بزرگتر شدم.. کارهایی که همیشه ازشون واهمه داشتم رو انجام دادم و تجربه هایی داشتم  که چه خوب و چه بد تاثیر خودشون رو روی زندگی من گذاشتند و رفتند پی کارشون... در واقع تجربه هایی که کردم من رو شاید برد به دور سوم از زندگیم.. واقعا تازه میتونم بگم نوجوونیم تموم شده و بزرگ هستم...

اما امسال و این مدتی که گذشت هم جالب بود.. هر چند هنوز هیچی عوض نشده.. اما حداقل توی آسمان امسال تکه ابرهایی دیده میشند و گاهی بارانی می آد .. بارونی که شاید نم نمه .. شاید همه دردها و رنجها رو نمیشوید و نمیبرد.. اما باز چندتا جوونه سبز میکنه.. چند تا نهال تازه نفس داریم.. و همین شاید امید سبزیه که برای آغاز سال جدید بهش احتیاج داریم...

زرنوشت: آقا ما نبودیم... رفته بودیم مسافرت.. بعد هم آنقدر اوضاع درهم و برهم بود که اصلا وقت نکردیم ببینیم چندم فروردینه.. امروز نگاهی به تقویم انداختیم دیدیم خیلی وقت گذشته.. و ما اینجا هیچی نزریدیم... راستش را بخواهید عید نیمه خوبی داشتیم.. از مریضی مادربزرگ گرام که بگذریم و نگرانی دائمی برای بهبودش .. رفتیم پایتخت و کمی تهرانی بازی درآوردیم.. کلی هم دوست و آشنا دیدیم اما زود برگشتیم ولایت که یکدفعه خاک پایتخت دامن مبارکمون رو نگیره.. بعدش هم رفتیم کلاس رانندگی تا برای دوره سوم زندگی خودمون رو کم کمک آماده کنیم... این مدت هم اخبار و مخبار نگاه نکردیم تا دیروز که دیدیم بابوی ابوالفضل...(یک تکه کلام کاملا ولایتی مال هم ولایتی های خودمان) این ساحل عاج و لیبی و سوریه و ... مردم عید و مید سرشون نمیشه.. مثل اهالی کشور گل و بلبل نیستند که از عمله گرفته تا پرفسور کار و تعطیل کنند بروند عید و دید و بازدید... دیدیم دنیا این مدت تعطیل نبوده.. حالا بعدها مفصل باید بگیم که چی شده .. اما امروز هنوز حال و هوای عید داریم نمیخوایم بپره.. در هر صورت بابت این مدت نبودنم عذرخواهی میکنم و قول میدم جبران کنم.. شاید روزی چندتا پست بذارم تا جبران بشه!!

فرنوشت: اول سال همیشه در خوابیم.. هیچکس نگاهی به فردا ندارد.. همیشه نوروز را در "حال" زندگی میکنیم.. گویا فردایی وجود ندارد.. نگرانی هایمان میپرد و میرود.. غمهایمان زیر میلیونها سال خوشی ناپدید میشود.. شکفتن بهار مستمان میکند و سرخوش میشویم.. کار و کسب و مدرسه را رها میکنیم.. و برای همین "آن" زندگی میکنیم.. یادمان میرود سال پیش چه کردیم ... یادمان میرود نگران سال جدید باشیم... و سیزده  که شد... گویا همه آن سرخوشیها را در کوه و بیابان به ودیعه میگذاریم.. فردایش همان میشویم که بودیم.. نگران.. مشوش.. گریزان.. گویا به بهشت میرویم و برمان میگردانند به دنیا...... حکایتی است این زندگی سرخوشانه...

 

شرمنده همه دوستان

فعلا حسابی سرمان شلوغ است... همه اش میرویم مهمانی... عید دیدنی... از همه دوستان که سال نو رو تبریک گفتند ممنونم... سال نو شما هم مبارک... ایشالا صد سال بهتر از این سال مزخرفی که گذشت زندگی کنیم...وقتی از سفر برگردم یک پست درست حسابی مینویسم... تعطیلات خوش بگذره ...

عید همه مبارک... دم بعضیا سه چارک

خورشید امروز برای اولین بار در سال یکهزار و سیصد و نود طلوع کرد... سالی که برای بعضی سال وداع و برای بعضی دیگر سال جهاد اقتصادی است...سال ۸۹ با تمام بدی ها و خیلی بدیهاش به پایان رسید... بهار نماد سبزی و سبز بودن از راه رسید و ما با دلی پرامید و چشمانی نگران منتظریم ببینیم سال جدید چی توی آستین خودش پنهان کرده... مطمئنا توی سال جدید هم دردها و رنجهایی در انتظار ماست اما بهترین چیز اینه که میدونیم خوشی هایی هم از راه خواهد رسید....در هر صورت باید گفت:"سال نو و امید نو مبارک"

تحویل سال را در خواب گذراندیم .. نه به این دلیل که بی خبر و هشیار نبودیم... گویا نیاز بود بخوابیم تا همه اتفاقات ۸۹ را به فراموشی بسپاریم و روز نو و سال نو را با انرژی بیشتر آغاز کنیم...برای من امسال سال توانستن است.... پس میگویم "ای سال خرگوش ای سال نود.. ما جهاد  خواهیم کرد.. ما به وداع امیدواریم... و به روزگاری نو در پرتو جهادی بزرگ...به خون معتقدیم و به آزاد زیستن ایمان داریم... سال نود ... با ما باش نه با اونا...آفرین.... با ما باش..."

اما این بین الملل بدجور داره حال قذافی را در این سال نو میگیرد... دل ما حال آمد چه برسه به دل مردم لیبی.... روزی که قذافی گفت مردم من عاشق من هستندیکی گفت این هم مثل صدام به خفت میمیره.... منتظریم خفت همه ظالمان رو ببینیم .. انشاالله... اگر خدا بخواهد!!!

زرنوشت:دیشب رفتیم دست فروشها...باورم نمیشد مردم اینقدر به پدیده دست فروشی علاقه مند باشند... دنیای جالبی بود.. پر از سر و صدا و داد و فریاد.. من که حتی نتوانستم نزدیک یکی از دست فروشها هم بروم... باید کلی جمعیت رو کنار میزدی و میرفتی جلو... اما به عنوان سیر و سیاحت بسی مفرح بود.. اما غرض از بیان این موضوع حکایتی بود که با چشمان مبارک خودمان دیدیم ... سر میدون چندتا جوون وایساده بودند و به نوامیس محترم مردم متلک میگفتند و هر هر میخندیدند... آتیش سیگارشان هم همه طرف پرت بود... ناگهان یکی از برادران زحمت کش و همیشه در صحنه نیروی انتظامی به آنها نزدیک شد... دل تمام نوادگان حوا خنک شد که الان میگیرنشون و حالشون را جا می آورند.. خودشان هم رنگشان شد گچ دیفال... اما باورتان نمیشد برادر محترم گفت: اجتماع بیشتر از ۲ نفر ممنوع.. چشم چرانی را در حال راه رفتن ادامه دهید... حتی یکی از آنها گفت: همین.. فکر کردم میخوای به سیگاری چیزی گیر بدی... و برادر زحمتکش گفت: هر چی دوست داری بکش هر کار که دوست داری هم بکن... فقط حرکت کن.. تجمع نکن!!!!!ر استش شاخ که خوب است.. بنده عاج در آوردم!!!

فرنوشت: بر ما سالی گذشت ... و بر زمین گردشی... و بر روزگار حکایتی....امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی... و این نو همی آید به شادی

پی نوشت: پوریا آفتابپرست برگشته در وبلاگی با نام کوآلا!!! از برگشتنت خوشحالیم داش پوری.... بریداینجا 

آتش

دیشب پر از آواز بود... آواز آتش... انگار سرخی آتش که به زردی ما میخورد سکوت را میشکست.. اینبار انگار آتش سرخیش بیش از اندازه بود ... یا زردی ما خیلی زیاد بود... وقتی به هم میخوردند مثال دو غول بزرگ که به هم رسیده اند فریاد میکشیدند ... صدایشان انفجار بود..از داخل منفجر میشدی.. گویا آتش امسال دل پر درد ما را توان نداشت... اما خب.. آتش سرخیش را به ما داد... و صدای ترقه های اینور و آنور...صدای هیاهو هر ساله.. آتش هایی که به سوی افق می رفتند... و صداهایی از همه طرف... شاید صداهایی متفاوت با سالهای قبل!! 

از روی آتش که پریدم فکر کردم که چهارشنبه سوری نوعی آزمون شجاعت است.. سرخی آتش همان شجاعتی است که باید از آن بگیریم و زردی ما همان ترس است.. هر چه آتش بالاتر باشد سرخیش هم بیشتر است.. بیشتر هم زردی ما را از بین می برد...اگر کسی از روی آتشی بزرگ بپرد پس میتواند در سال بعد با آتشهای بزرگتری هم بجنگد...

وقتی از دور خیز برمیداری تا به سمت آتش بروی در ابتدا عقلت نمیگذارد.. سرعت پاهایت را کند میکند.. چشمهایت میگوید نرو.. میافتی.. میسوزی.. درد و رنج.. از دست دادن آنچه دوست داری.. اما بعد چیزی در وجودت میگوید بپر... انگار نوای قلبت است.. برو.. تو میتوانی... آنقدر که فکر میکنی ترسناک نیست... سرعتت را زیاد میکند.. به پاهایت نیرو میدمد.. و میپری...وقتی پایت دوباره به زمین رسید چشمانت سریع برمیگردد.. میخواهد ببیند اوج کاری که کردی.. آیا آتش بزرگ بود... و قلبت به چشمت میگوید .. دیدی توانست... بگذار باز هم بپرد.. اگر یکبار از روی آتش پریدی باز هم میپری... همیشه همینطور است.. تنها بار اول ترسناک است.. اگر یکبار از روی آتش پریدی و با آن دست و پنجه نرم کردی غول آتش میمیرد.. آنوقت همیشه میتوانی از رویش بپری...آنوقت سرخی آتش - مفید اما ویرانگر- از آن توست و در قلبت جا خوش میکند..  

زرنوشت:نمیدانم چه حسی وجود داره.. حس جالبی است.. اوایل فکر میکردم دوستش دارم چون مادرم دوستش دارد.. وقتی مریض میشد فکر میکردم بخاطر اینکه مادرم ناراحت و خسته است من هم ناراحتم.. من هم خسته ام.. اما چند ماه پیش توی بیمارستان فهمیدم خودش را دوست دارم.. بی واسطه.. نه بخاطر کس دیگه ای .. بخاطر خودش... مادربزرگم مریض است.. مادربزرگم در بیمارستان است... مادربزرگم ترسیده است... بهتر باشی مادر بزرگ جان.. چهارشنبه سوری که بدون شما صفایی نداشت.. سایه ات سالها بالای سر همه ما باشد..

فرنوشت:نمیتوانیم کاری کنیم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند.. اما میتوانیم کاری کنیم که روی سر ما آشیانه نسازند!!