بدون شرح!!

 

این تنهایک حکایت است.. همین و بس!!! 

در مزرعه ای روزی اسبی مست کرد و رفت زد درب طویله را شکست... حیوانات مزرعه  همه دور هم جمع شدند که چه بکنند... گفتند به اعتراض جمع میشویم دم در طویله و اسبان را مجبور میکنیم تا در طویله را دوباره بسازند...و به نظرشان خواسته معقولی بود..اما اسبها شپش تنشان منیژه خانم بود و گردنشان هم کلفت... در این غوغا اسبان به حیوانات حمله کردند و یکی از بزها را کشتند ... خروس به پا خاست که این چه وضعش است.. اسبان به عربده کشی پرداختند که دلمان میخواهد ما بزرگتر و قوی تر هستیم و هر وقت بخواهیم یکی از شماها را میکشیم و برای نشان دادن قدرت خود زدند چندتا مرغ را هم کشتند.. اما خران به صدا در آمدند و گوسفندها و بزها و گاوها و خلاصه همه  افتادند دنبال آنان که نمیشود شما هی ما را بکشید...اسبان باید عذر خواهی کنند و در را هم تعمیر کنند.. پس اسبان با لگد زدند و چند تا هم از بزها را زمین گیر کردند که ما اینیم.. اما ناگهان حیوانات بیشه بغلی مطلع شدند و اسب ها دیدند که بدجور کنف شده اند.. هی گفتند ما نبودیم و خودشان زدند خودشان را کشتند اما شیر بیشه قبول نکرد و تهدید کرد اگر باز اسبان این کنند حق خروج از مزرعه را نخواهند داشت و میگیرند پدرشان را در می آورند.. اما اسبان تا چشم شیر را دور دیدند و کمی آبها از آسیاب افتادند دوباره شروع کردند به رجز خوانی که خران را میگیریم و میبندیم به گاری و حالشان را میگیریم..مرغها را سر میبریم.. خروس را در قفس میکنیم.. بزها را به کوه میفرستیم...حیوانات مرزعه دوباره دور  هم جمع شدند..اینبار آنا به عذر و ساختن در قانع نشدند.. آنها مجازات اسبان را میخواستند.. اسبان هم آمدند و با لگد زدند بهشان و در این وسط یکی کشته شد... اما اسبان شروع کردند به آه و زاری که یکی از اسبان کشته شده است... آنچنان گریه کردند و سر بر در کوبیدند که حیوانات مزرعه باورشان شد که یکی ازاسبان مرده.. داشت دلشان خنک میشد که بجای آن همه از "ما" خوب شد یکی از "اونا" نیز مرد که دیدند جنازه آن مرحوم اسبی نیست بلکه از خودشان است ...فعلا حیوانات مزرعه در کف میباشند!!

اما القصه مهم نیست حکایت ما کجا تمام میشود.. مهم این است اول حیوانات مزرعه میخواستند فقط یک در درست شود اما حالا...... 

زرنوشت: خبر رسیده که همه را حبس خانگی کرده اند و می روند شعار میدهند" اعدام اعدام".. تازگیها به جای "مرگ" که یک شعار بالقوه بود از "اعدام" استفاده میکنند که شعار بالفعل می باشد...اما این روزها اخبار پر است از کشت و کشتار و آزادی و حبس خانگی و شلیک هوایی و... این بحرینی ها عجب حکومتی هستند دیگر.. نه از بین الملل میترسند و نه از انسانیت چیزی سرشان میشود... دوستان محموتی هم که افتادند به خنس... محمد قذافی جون هم دارد آدم میکشد.. فقط مانده چاوز که دیگر اگر او را هم ونزویلائی ها ضایع کنند محموتی میماند و حوضش... چقدر هم این سناریوها جالب میباشد.. اول مردم می آیند بیرون.. بعد آنها میگویند کار اسرائیل و آمریکا و آمپریالیسم و غیره است.. بعد طرفدارهای آنها می آیند بیرون و توی تلویزیونشون می گویند مردم مشت زدند توی دهن مخالفان قذافی...چقدر فکرهای اینها مثل هم است...جالب ماجرا اینکه توی انگلیس مردم منتظر عروسی پرنس ویلیام هستند .. چقدر مردم آنور دنیا خوش هستند.. حسودیمان شد!!! تازه ما دیروز متوجه شدیم که دلیل قطع فارسی ۱ نحسی قدم شوم لولا بوده که برخی فکر میکنند سبب اتفاقات اخیرمی باشد!!!

فرنوشت: 

آزادی با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده،
و تُف بر سر و روی افتاده، لنگان لنگان گام بر می دارد.
اما سرت سلامت باشد! روزی کفش به پا خواهی داشت،
و شاید هم –کسی چه می داند؟- جوراب.

آزادی، روزی تو نیز کلاه گرم خواهی داشت
با لبه های بلند برای حفاظت گوش ها؛
آن گاه تو را در راه ها
از بادها و توفان ها باکی نخواهد بود.

و مردم دیگر به دریغ و افسوس در برابرت سر تکان نخواهند داد؛
حتی چه بسا تو را به خانه ی خود راه دهند و اطعام کنند...

هاینرش هاینه 

روز عشق مبارک

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو بر کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب ازچه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو.. من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

فری انشا نویس میشود!!

من در دوران مدرسه همیشه انشا ۲۰ میشدم اما این به دلیل این نبود که خوب انشا مینوشتم به این دلیل بود که چون همه درسهای دیگرم ۲۰ میشدم این را هم  ۲۰ میدادند!!! اما یه دوستی داشتم "آیدا" ایشان دختر خوبی بودند اما شیطون.. از آنها که همه اش سروگوششان میجنبد و خلاصه قهرمان همه دخترهای ۱۲ و ۱۳ ساله هستند.. از آنها که خانم مدیرها همه اش میخواهند اخراجشان کنند.. این آیدا خانم خیلی خیلی خیلی خوب انشا مینوشت.. یک خاله خرسی ساخته بود و برای هر موضوع انشائی که خانم معلم میداد این خاله خرسی یک گلکاری انجام میداد و همه ما را از خنده روده بر میکرد... یادش بخیر آنروزها به ترک دیوار هم میخندیدیم اما وجدانا این خاله خرسی اش خیلی باحال بود...

 در راستای جوگیری آن زمان همه بچه های کلاس دلشان میخواست شخصیت بسازند و بقیه رو بخندانند.. یک جوری مد شده  بود... خب من هم که اصولا هیچوقت نباید کم بیاورم ... نشستم و کلی شخصیت برای خودم ساختم.. اما خب شخصیتهای من همان موقع هم فتنه گر بودند و نمیشد انشایشان را سر کلاس خواند.. من یک مکتب خانه ساخته بودم وتوی اون مکتب خانه هی معلم ها و مدیر و شاگردهای دیگر را مسخره میکردم.. و خودم هم بودم کاتب الکتبا.... اما این داستانهای مکتب خانه فقط برای خودی ها خوانده میشد و تا کسی رمز ورود به جمع را بدست نمی آورد داستان را هم نمیشنید!!یک روز یادم است یک مکتب خانه ای نوشته بودم و کلی مدیر مدرسه را تویش مسخره نموده بودم... یکی از بچه ها که نسبتی با مدیر داشت این متن را دیده بود رفت لویمان داد.. اما نمیدانست کی نوشته.. برگه اش را روی زمین دیده بود رفته بود داده بود به مدیر  ... اما در راستای کار گروهی خانم مدیر و ناظم  نمیدانستند کی این انشا را نوشته و فکر میکردند کار "آیدا" است با خاله خرسی هایش!!! خلاصه آنوقتها ما ۸ نفر بودیم که خیلی با هم خوب بودیم.. هر ۷ نفر دیگر را بردند دفتر و پرونده هایشان را در آوردند که شما فتنه گری کردید و اخراج..زود بگوئید کدامتان بوده وگرنه همه شما را اخراج میکنیم!! اما من را نبردند.. دوستان هم هر چی میگفتند "خانم اجازه.. کار فری بوده بخدا... ما ننوشتیم" خانم مدیر باورش نمیشد... آخر کار من با ترس رفتم توی دفتر گفتم"خانم اجازه کار ما بوده بخدا.. آیدا ننوشته.. بقیه هم که مال این حرفها نیستند" اما خانم مدیرمان گفت:"فری میدانم نمیخواهی دوستات اخراج بشوند بخاطر این مرامت و بخاطر گل روی تو میبخشمشون!!!!!!!" وقتی ما از در دفتر با همه دوستان خارج شدیم جای شما خالی یک کتک حسابی خوردم و از آن روز به بعد دیگر مکتب خانه را بوسیدم و گذاشتم کنار!!

حالا میفهمم خانم مدیر میدانست من بودم.. اما میخواست در را بزند تا دیوار حساب کار خودش را بکند.. میدانست اگر من را ببرد دفتر و بگوید تو بودی مجبور است آن نوشته را بدهد بقیه همکاران هم بخوانند... اما نمیخواست.. پس فقط من را ترسانده بود و توی جمع دوستانم هم کنفم کرده بود که دیگر از این غلط ها نکنم...

پی نوشت: آن روزها ابراهیم نبوی در یک روزنامه ای فکر کنم خرداد بود...قدس بود... سلام بود..  نمیدانم چه روزنامه ای.. ستون پنجم مینوشت.. ما خیلی جو گیر این ستون پنجم بودیم و همیشه شبها برادرمان با صدای بلند آن را برایمان میخواند و وقتی ما نمیفهمیدیم چی شده برایمان توضیح میداد که این مربوط به فلان خبر است.. آخر ما خواهر کوچیکه بودیم و خیلی وقتها نمیگرفتیم.. اما خیلی سبک نوشتنش را دوست داشتیم... بعد هم مدتی مد شده بود همه یه جوری به سبک قدیم مینوشتند مثل "آورده اند در سده یکهراز و سیصد و اندی شیخی بود..." این مکتب خانه را ما با این سبک مینوشتیم و البته مثل نبوی اخبار مدرسه را مسخره می کردیم!!!!

زرنوشت:شهید دزدی هم نوبر است!!!! خودتان شهید ندارید چرا شهید مردم را میدزدید؟؟ به زور تشییع جنازه میکنید؟؟ یاد بخشی از کلیدر افتادم که زدند پسرخاله شان را کشتند و گوسفندهایش را هم دزدیدند بعد با خاله جان نشسته بودند به عزا داری!!!! نکنید... کمی قباحت کنید... بخدا خجالت دارد.. چرا مردم رو بی آبرو میکنید؟ این بیچاره بچه خوبی بوده.. به فکر مردم بوده.. دنبال آزادی بوده... چرا بدنامش میکنید تا همه پشت سرش....... استغفرالله.... عجب گیری کرده ایم..به فکر ما نیستید به فکر خودتان باشید.. کدام عوام را میفریبید؟عوامی که ما بینیم که نمیفریبند.. شما قصدتان از عوام فریبی چیست؟؟ کدام عوام؟؟؟ عوام پاکستان؟عوام لبنان؟ عوام سوریه؟

فرنوشت: آزادی را باید بخواهید.. باید با تمام وجود برای رسیدن به آن تلاش کنید.. باید طالب آن باشید.. نیاز به آن را احساس کنید همانگونه که نیاز به هوا را احساس میکنید.. باید نتوانید بدون آن نفس بکشید.. آنوقت برای رسیدن به آن تلاش میکنید و بدستش می آورید.. حتی اگر قرار باشد با ارزشترین ها را از دست بدهید!!  

بیرون گود نشستیم...

عذاب میکشم ولی /عذاب من گناه نیست/ وقتی شکنجه گر تویی /شکنجه اشتباه نیست

این روزها نمیدانم چرا این آهنگ اینقدر به دلم مینشیند... شاید چون عذابی که این روزها میکشیم به نوعی سبب میشود تا بیشتر و بیشتر از زندگی خود لذت ببریم و فکر کنیم آره باید اینجوری باشه...اینروزها من عذاب ترس دارم.. اما هر چه قدر بیشتر میترسم به نوعی لذتش هم بیشتر میشود...

من و ترس

امروز بعد از اکتشافات و جستجوهای فراوان علمی و اطلاعاتی و خبری و تحلیلی و نانو و هسته ای و غیره بالاخره منشا اینکه این سید سبز از کجا سبز شد و فتنه گری را کی بهش یاد داده پیدا شد و منابع پرتوان و فعال اطلاعاتی با افتخار اعلام کردند که ایشان از درون خود سازمان سیا استخراج شده و نوع لپ لپش هم آمریکایی بوده.. یعنی راستش متوجه شده اند که ایشان اصلا از همان ابتدا با سیا کار میکرده.. سندش هم موجوده بدم ببینیند؟؟(با لحن مربوطه بخوانید)"اینجا" ای ملت غیور و همیشه در صحنه بدانید و آگاه باشید که این سید سبز نوعش آمریکایی است ... حالا ببینید از توی لپ لپهای ایرانی چی در میاد از توی آمریکایی هاش چی!!! محموتی خودمان ایرانی بود و ببینید چقده قشنگ و خوب است.. هی بروید لپ لپ آمریکایی بگیرید و شانسی فرنگی.. مملکت هم میشود این... مطمئن باشید اگه تا فردا و پس فردا صبر کنید میفهمید این سید بهائی هم هست و صهیونیست هم هست... مدارکش را دوستان در دست تحریر دارند....

تعجب

اما بشنو از این بلاد فرنگ که اینبار مثل اونبار هی نشد"اوباما تو با اونی یا با ما" اینبار خواهر وجیه المنظر و ناز ما هیلاری عزیز سریع آمد گفت اوباما با ماست نه اونا... اما خب نمیدانم فرقی میکند یا نه.. اصولا در تاریخ ایران آبی از این بلاد فرنگ گرم نشده... ما که خوشبین نیستیم...

دلخوش نباش

اما برای شادی روح از دست رفتگان خودمون و خودشون صلوات چون هر مرگی دردناکه.. اما خدائیش خیلی دلمان میخواهد بدانیم این منافقان از خدا بی خبر دو رو و دو رنگ مار صفت خس و خاشاکی از کجا تفنگ می آورند و آتش بر روی جوانان غیور می گشایند که برادر محترممان ژاله جان میشود شهید دبستانی و کلی برایش یقه پاره میکنند... ندا و سهراب و بقیه را هم بیخیال... برادر ژاله و اینکه کی بوده و چرا خونش از بقیه رنگین تر است را در اینجا و اینجا ببینید.. (البته باید اذعان کنم اینها را آنها گفتند.. بقیه می گویند این بابا هم از خود ما بوده و انگار بقول بعضیها بعد از مصادره رای مردم شهید جنبش رو هم مصادره میکنند.. الله اعلم...تو این اوضاع شهید دزدی دیگه آخرشه) در هر صورت انا لله و انا علیه راجعون....

عزاداری

 

جناب شجونی که عضو روحانیت مبارز هستند هم فرمودند که ای داداش هاشمی رفسنجانی باید تکلیفت رو روشن کنی " یا با اونا یا با ما" یا اعلام برائت میکنی و مثل نمایندگان غیور میروی میگوئی بگیرید پدرشان را در آورید یا دیگه وقت ناز و کرشمه تمومه.. راستش ما هم بدمان نمی آید آشیخ تکلیف خودش را روشن کند... یکی به نعل یکی به میخ که نمیشود... یا ۲۲ بهمن یا ۲۵ بهمن... پسته که نیست عزیزم نخودو و خندون دن بستش در هم باشه....(اینجا)

 

زرنوشت: بیرون گود نشسته ایم.. اینجا گودی وجود ندارد .. دیروز برای اولین بار فهمیدیم سانسور خبری یعنی چه و برای اولین بار فهمیدیم چرا بعضی ها از هیچ چیز خبر ندارند و هی می آیند زر می زنند و میروند روی اعصاب آدم اسکی... دلیلش این است که نمیبینند و نمی شنوند.. وقتی آدم خبر نداشته باشد قضاوتش  روی همان خبرهایی است که به او تزریق میشود.. باور کنید تا دم غروب دیروز فکر میکردم خبری نیست... دلم گرفته بود و اشک در چشمانم بود.. داریوش هم همه اش میخواند"عذاب میکشم ولی/ عذاب من گناه نیست" راستش نمیدانستم ولنتاینمان اینقده سبز میشود.. از تمام آنها که توی گود بودند بخاطر ما ها که گود ازمان دور بود و بخاطر آینده تشکر میکنم...(...../پیروز باشید/سربلند/سرفراز/چون کوه باشید) البته این را نوشته بودم اما من هنوز جوونم و امید و آرزو دارم.. هر کی جای خالی را درست حدس بزنه جایزه داره!!!

 فرنوشت: ترس .. ترس .. ترس.. چیزی که این روزها زیاد احساسش میکنیم و زیاد باهاش میجنگیم.. ترس انگار در تمام تار و پودمان رخنه کرده و برای رهایی از بند ترس باید هر روز مبارزه کنیم.. ترس از دست دادن.. ترس جدائی.. ترس دوری.. ترس درد.. ترس مرگ.. اما وقتی با وجود همه این ترسها باز هم خودمون رو توی خیابون وسط یه تعداد آدم ناشناس میبینیم میفهمیم که چقدر ما آدمها شگفت انگیز هستیم.. وقتی با وجود همه ترسها باز هم مینویسیم.. باز هم تصویر میسازیم و باز هم فریاد میکشیم به نوعی همان افتخاری که خلا اون رو توی خودمون میدیدم رو احساس میکنیم.. لذت میبریم از این موضوع که هر چند میترسیم ورنگمان زرد میشود و  هشدارها را میشنویم و ته دلمان خالی میشود.. هر چند میبینیم و کتک میخوریم و کشته میشویم ..اما باز میایستیم و یادمان نمیرود.. باز هم امید داریم....

 

بادا بادا مبارک بادا.. ایشالا مبارک بادا!!

معمولا وقتی دنبال موضوع برای نوشتن میگردم و هیچی به ذهنم نمیرسه بهترین راه سر زدن به چند سایت خبریه... مطمئنا مهمترین خبر روز دنیا این است که مبارک به شکل خیلی خیلی باحالانه استعفا کرد و بالاخره مردم مصر یه قدم جلو برداشتند و به پیروزی رسیدند...  هوارا هورا... دست دست دست.. شله شله... دست بزن جوون.. نون یارانه ای نخوردی که.. دست دست.. هوراااااا...اما تجربه به ما ثابت کرده که ای مردم مصر آگاه باشید که بعد از پایکوبی دوباره عمر سلیمان و برادعی و اخوان مسلمین و غیره نیفتن به جون هم و شما برین بخوابید و چند سال دیگه مجبور شید دوباره بریزین توی خیابونا.. همین الان در حالی که دست میزنین حواستون هم باشه ...

اما امروز مروری کردم بر خبرهای ایران.. همه جا پر بود از راهپیمایی باشکوه و خیلی خیلی مردمی روز ۲۲ بهمن ماه که نماد رضایت ایران و ایرانی از حکومت ۳۲ ساله جمهوری اسلامیه.. برای این منظور به گزارشی که یکی از خبرنگاران از راهپیمایان دیروز گرفته گوش فرا میدهیم:(باور کنید من اینها را کپی پیست کرده ام .. به غیر از بخشهای قرمز که جوابه.. بخدا.. لینک متن کاملش هم اینجاست)

ادامه نوشته

تقدیم به پدر و مادرم

با گامهای لرزان نزد من می آید.. دستانش در سرمای زمستانی این روزها قرمز شده و دستکش کهنه اش برای روزهای سرد و برفی چاره ای نیست.. به پاهایش مینگرم.. شلوار ورزشی مندرسی پوشیده و به همین دلیل پاهای نازکش می لرزد... در دستش چیزی ندارد به جز چند شاخه گل نرگس... گلهایی که نیمه پژمرده شده اند.. شب زمستان خیلی سرد است و من همین چند دقیقه پیش داشتم غر میزدم که توی هوای به این سردی چرا باید منتظر پدر بمانم و عجب مملکتی است که من در این سن و سال ماشین خودم را ندارم... از گرمی شلوار پشمی که زیر شلوار جین خود پوشیدم خجالت میکشم.. بر لبانش لبخندی نقش میبندد وقتی میگویم "همشون چند؟" فکر میکنم با خریدن همه این گلها شاید او به خانه برود و بخوابد.. شاید زیر سقفش کمی گرما وجود داشته باشد.. شاید بتواند با پولی که میگیرد امشب خوشحال باشد... با صدای ضعیفی میگوید:"۴ تومن" بر خودم لعنت میفرستم و بر زندگی لعنتی... دست در کیفم میکنم و با فکر اینکه خیلی بخشنده هستم ۶ تومن در میارم و میدم بهش.. و بعد نیمه ساندویچی که از ظهر توی کیفم مونده رو هم میدم دستش.."خاله گازش نزدم با دست کندم..." اینقدر از زندگی معصومانه او دورم که نمیدانم برای او مهم نیست.. شکم گرسنه کوچک او برایش فرقی نمیکند که من گازش زده باشم و یا نه... ماشین پدر می آید.. گرمی دستان پدری زحمت کش را که کنارم مینشیند احساس میکنم"دیر کردم.. حتما سردت شده.. ببخش عزیزم.. " اگر چند لحظه پیش بود حتما با او دعوایم میشد.. به او تشر میزدم که دیر کرده و من سرما خواهم خورد اما الان... از او قدر دانم .. بخاطر تمام چیزهایی که دارم.. دستکشی بر دستانم... شلواری پشمی .. و خانه ای پر محبت و گرم .. و شامی مهیا...

زرنوشت: این روزها حال و هوای خاصی دارم.. سالها گذشته و ایران چهره ای بسیار متفاوت دارد.. آرزوها و آمال نسلی بر باد رفته و امروز نه تنها باید سرزنش درون خود را تحمل کنند بلکه باید سختی روزگار را بر چهره فرزندان خود نیز ببینند.. مادرانی که گمان میبردند این انقلاب ارزش و جایگاه دخترانشان را ارتقا میدهد و دیگر نیاز نخواهد بود نگران دختر بودنشان باشند اما امروز میبینند اوضاع بدتر هم شده.. زن در جامعه امروز ما تنها ابزاری جنسی است که باید زیبا باشد... ایران بالاترین آمار عمل زیبایی را در دنیا دارد .. آن هم وقتی زنان ایرانی زیباترین زنان تاریخ بودند... و دلیلش تنها در نقش جنسی زنان در ایران است.. چون در جامعه فکر زیبا و کردار زیبا از زن انتظار نمیرود و تنها ظاهری زیبا برای زن کفایت دارد.. وقتی پای صحبت پسرانی مینشینم که میخواهند برای آینده خود همسری انتخاب کنند اولین و مهمترین ویژگی آنها زیبایی زن است... و من گمان میبردم که همه مردان اینگونه اند.. اما اینطور نیست.. مردان قدیم ایرانی برای زن ارزشی فوق زیبایی ظاهریش قائل بودند.. آنها باطن زیبا را ارزش مینهادند و تنها به قضاوت بر روی ظاهر کفایت نمیکردند.. چه بسیار دختران بسیار زیبای قدیمی که اگر امروز به آنها بنگری میگوئی:"کجاش قشنگه.." و در جواب میشنوی که "زندگی با او زیبا بود!!" نمیدانم این از فرهنگ غلط عربی حاکم بر ایران است که زن را تنها جهت دلبری و فریبایی برای مرد میطلبد و یا از مردان این دوره که زن بودن را کم میبینند.. اما میدانم مادرم گمان میبرد زیبایی به ظاهر دلفریب نیست به باطن بی آلایش است... و میدانم مادرم با انقلاب موافق بود برای آنکه گمان میبرد بر دخترانش آن نمیگذرد که بر او گذشت... نمیدانم چگونه میتوان ناامیدی مادری را تصویر کرد که برای دخترانش مقامی در سطح پسرانش میدید و امروز در آنها هیچ نمیبیند بجز افسردگی و ناامیدی...چه کسی میتواند پاسخگوی مادرانی باشد که آروزهای خود را پایان یافته میبینند و زندگی دخترانشان را سختتر از خود...

فرنوشت: زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یک همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است...

"دکتر علی شریعتی"

انقلاب و من

تا حالا شنیدید که میگن "اومدن آبروشو درست کنن زدن چشمش رو کور کردن"؟؟؟ راستش حکایت حال حاضر ماست .. فکری که اکثر نسل من در مورد اتفاقات دهه فجر میکنند...جمعه شب فیلم مستند "من و ملکه" رو میدیدم و اینقدر من رو تحت تاثیر قرار داد و مجبور به فکر کردن کرد که هنوز هم سرم داره گیج میره... یکی از شعارهای انقلابی که ریتمش همیشه من رو هیجان زده میکرد این بود که:"ای شاه خائن/آواره گردی/خاک وطن را/ویرانه کردی/کشتی جوانان وطن/ آه و واویلا/کردی هزاران در کفن/ آه و واویلا" و راستش فکر میکنم این درخواستی بود که خیلی خیلی خیلی بدتر از زدن گردن آدم با گیوتین است.. چون مرگ یک لحظه است و تمام میشود میرود پی کارش اما اینکه سالها آواره باشی و همش بخواهند سر تو با هم معامله کنند و از اوج عزت بیافتی به ذلت واقعا دردناکه!!

اما وقتی درست فکر کنی میبینی که قضیه " از ماست که بر ماست " کاملا در مورد شاه صدق میکنه.. وقتی خانم نیمه کمونیست فیلم این دیالوگ رو گفت که "چی میشد اگه شاه به ما همان آزادیهایی را که میخواستیم میداد و ما انقلاب نمیکردیم و من و ملکه الان در ایران بودیم..." من هم به این موضوع فکرکردم...اگه شاه آنچه رو که مردم میخواستند به آنها داده بود.. اگه شاپور بختیار تنها چند ماه زودتر نخست وزیر شده بود... اگه روزنامه ها یکسال زودتر آزادی بیان خودشون رو بدست می آوردند... اگه شاه خودخواهی خودش رو کنار میگذاشت و شکست طرحهای خودشو میپذیرفت.. اگه کمی بیشتر به مردم کشورش فکر میکرد ... اگه کمی تحمل شنیدن صداهای مخالف رو داشت... اونوقت ایران الان چه شکلی بود؟ ... شاه دیگه نمیتونه برگرده.. زمان هرگز به عقب برنمیگرده... اما اینکه میگویند تاریخ تکرار میشه و اینکه می گویند :"در داستانهای گذشتگان عبرتی است اگر ببینند" یعنی همین...

شتر سواران مصری و موتور سواران ایرانی میتازند... مردم هم سر خم نمیکنند قد علم میکنند.. یکی گفت :"اوباما پشت سر ما نایستاد اما پشت مصریها ایستاده!!"دیگری گفت:"ارتش مصر مردونگی میکنه اما ارتش ایران نه!!" یکی دیگه گفت:"هنوز کارد به استخون نرسیده " و اون یکی گفت :"ایرانی ها مالش نیستند" اما هیچکس نگفت هدف معلوم نیست.. ترس از آخرش وجود داره.. مصریها میخواهند مبارک بره.. مصری ها میخواهند بند فلان قانون اساسی عوض بشه.. مصری ها میخواهند حق انتخاب داشته باشند... اینها را از عمق قلبها و افکارشان میخواهند و برای رسیدن به اون تلاش میکنند.. اما ایرانی ها چه میخواهند؟

اکثریت زنان ایران حقوق مدنی میخواهند اما فمنیست نیستند و کمپین یک میلیون امضا را قبول ندارند.. اکثریت ایرانیان برای حقوق کودکان سینه به تنور نمیچسبانند.. جامعه ایران برای زندانیان سیاسی فریاد نمیزند.. کسی برای مطبوعات آزاد تلاش نمیکند.. حکایت ما ایرانیها حکایت "تنبل نرو به سایه/ سایه خودش می آیه " می باشد.. همه چیز میخواهیم اما انگار قرار است فرشتگان آسمانی فرود بیایند و همه چیز را به ما بدهند و یادمان رفته "هر چقدر پول بدهی آش میخوری!!"

زرنوشت: چند روز نبودم و دلیل داشتم.. ۱- گیر کرده بودم بین اینکه خودم کجای ماجرا هستم و اصلا چی باید بگم.. بازی کنم... جشن بگیرم و یا جدی بنویسم...۲- یکی از دوستان نزدیکم به من گفت توی خونه نشستی نفست از جای گرم بلند میشه... باتوم نخوردی و کهریزک رو هم ندیدی .. پس زر نزن!! راستش حرفش من را به فکر انداخت..  ۳- و این مهمترین دلیل میباشد: اینترنت پرسرعتم برای چند روز قطع شده بود و خود قصه به تفصیل بخوان!!

در هر صورت از همه عزیزانی که آمدند و دیدند خبری نیست معذرت میخوام و قدردانی میکنم.. خیلی ممنون

فرنوشت: دهه فجر است.. روزهای آهنگهای حماسی و شعارهای بزرگ.. انسانهای کوچکی که بزرگ فکر کردند و خواسته های معقولی هم داشتند..روزهایی که گمان میکنم باید به آن افتخار کرد.. مردمی که ایستادند و گرفتند آنچه را که میپنداشتند درست است... نمیتوان بزرگی کاری که کردند را فراموش کرد... شاید انفجار نور معنویتی که گفتند نبود اما حماسه ای بود برای رهایی از اسارت و رسیدن به آزادی.. قدمی بزرگ برای دموکراسی... آنچه بعدها اتفاق افتاد غیرقابل تصور بود... آنچه به آن تحمیل شد شوکه آور است.. انحراف .. تغییر... نابودی... شکست... اما آنچه در ابتدا پدید آمد انقلابی بود با خواسته هایی مشخص :"استقلال آزادی جمهوری اسلامی" ... و آخری جمهوری اسلامی به بیان آن روزها.. نه آنچه امروز داریم..  یکی گفت که هیچکدام را نداریم و دیگری گفت هر ۳ تا را داریم.. یکی گفت ضایعش کردیم و دیگری گفت صادرش کردیم.. اما مهم این است که این اتفاق چه بد و چه خوب در روزگار خودش غولی را از پای در آورد .. پس حماسه بود.. و ما اینروزها درک میکنیم که حماسه اینچنینی آفریدن کاری است بزرگ سخت و هراس آور... پس پدرم به تو احترام میگذارم که نترسیدی و برای رسیدن به ارزشهایت ایستادی  و مبارزه کردی....

 

سینما و یک بازی!!

اگه قرار باشه بهترین فیلم سینمائی که تا حالا دیدید رو از بین این همه فیلم انتخاب کنید از چه فیلمی یاد میکنید؟ منظورم بهترین فیلمهاست.. فیلمهایی که با وجود اینکه شاید صد بار دیده باشید اما وقتی برای صدو یکمین بار آخر شب شبکه دو دوباره پخشش میکنه بشینی و دوباره ببینیش!!( منظورم این بود با تمام خستگی و تکراری بودن باز هم ببینینش)خیلی برام جالبه بدونم شما کدوم فیلم رو انتخاب میکنید.. من چند تا از این فیلمها دارم...

توی سینمای ایران این" بهترین فیلم" برای من "مادر" مرحوم حاتمی است.. نمیدونم چرا هر بار که دارم توی ماهواره میگردم و میبنم یه شبکه داره پخشش میکنه باز هم میبینمش.. البته کلا از فیلمهای حاتمی خیلی خوشم میاد.. با "حسن کچل" هم همینجوری هستم.. شاید بیشتر از ۱۰ بار دیده باشمش اما باز هم دوست دارم ببینمش.. بخصوص تیکه ای که میره از چهل گیس خواستگاری کنه!!اما اگه بخواهیم برای سینمای قبل از انقلاب یه فصل جداگانه باز کنیم مطمئنا من "گوزنها" رو انتخاب میکنم.. البته عاشق صحنه "قیصر کجائی داداشتو کشتن" هم هستم.... توی فیلمهای جدید این فیلم "روبان قرمز" است که همیشه منو میخکوب میکنه.. و خوب "خانه عنکبوت" (اگه اشتباه نگفته باشم) با بازی رضا کیانیان هم عالیه.... حتی "یه بوس کوچولو" رو هم دوست دارم و البته توی فیلمهای کمدی ایرانی تنها "مکس" رو دوست دارم!!

با وجود اینکه کلا از سینمای هند زیاد خوشم نمیاد اما فیلم "شعله" رو خیلی دوست دارم و هیچوقت از دستش نمیدم.. اون قسمتی که شعله روی شیشه های شکسته میرقصه من رو مجذوب میکنه.. و این طبیعیه که "میلیونر زاغه نشین" توی لیست باشه.. البته اگه بشه اون رو یه فیلم بالیوودی دانست...

اما مورد علاقه های من توی سینمای فرنگ خیلی خیلی زیاده... همین مدت فیلم "the other boleyn girl " من رو مجذوب خودش کرد.. اصولا من از فیلمهای تاریخی خیلی خوشم میاد... بهترین فیلمی که تا حالا دیدم "شهر فرشتگان" با بازی نیکلاس کیج در نقش فرشته بود و البته فیلم های" ارباب حلقه ها" هم همیشه میبینم... راستش اینقده مورد علاقه دارم که اگه بنویسم کوهی از فیلمها میشود.. اگه بخوام یه فیلم کمدی اکشن انتخاب کنم "پسران بد ۲" رو انتخاب میکنم.. اگه بحث در مورد یه فیلم فلسفی و باکلاس و هنری باشه "red" رو میپسندم.. اما هیچوقت از فیلمهایی مثل "avatar" و یا "ادوارد دست قیچی" نمیگذرم..خوب کلا از فیلمهای مل گیبسونی مثل "sign " یا "braveheart " هم خیلی خوشم میاد.. هر فیلمی از آل پاچینو رو هم دوست دارم.. حتی "تاجر ونیزی" .. راستی توی سینمای عاشقی کمدی فیلم "just married" از نظر من آخرشه!!!

خوب خیلی شد.. البته فیلمهای "رقصنده با گرگ" "آمیستاد" "روز استقلال ""تعطیلات مستر بین" "مصاحبه با خون آشام" "پیانو" "dogvill" "میهن پرست""مولن روژ" "دختری با گوشواره های مروارید" "شکلات" "ماتریکس" "...""اجاره نشینها" "آپارتمان شماره ۱۳""مهمان مامان" "دو زن" "نیمه پنهان" "مسافران" "سگ کشی" "روز سوم" "..." هم هستند..... خیلی فیلم مورد علاقه دارم...

این یه بازی... هر کس هر فیلمی که دوست داره بنویسه... البته نظرشون رو در مورد فیلمهای من هم بدن!!!

فرنوشت:به تماشا نشستن به معنی قبول صرف ساعتی از زندگی برای بدست آوردن چیزی است.. این "چیز" برای بعضی تنها سرگرمی است.. بعضی هیجان.. بعضی لذت عاشق بودن را جویا هستند و برخی دیگر بدنبال رویا پردازی.. گاه در چنین تماشایی برهه ای از تاریخ و فرهنگ قومی را مینگریم.. گاهی خیالپردازی نویسنده ای قوی و گاهی بخشی از زندگی معمولی انسانها را .. گاه میمیریم و گاه زنده میشویم.. اما دلیل آنکه با رقص بازیگر به هیجان می آییم .. با دیدن گریه بر روی صحنه غمگین میشویم.. با دیدن زد و خورد هیجان زده و با دیدن مرگ وحشت زده تنها یک "چیز " است.. این سینما از درون ما سخن میگوید.. فیلمی را بیشتر دوست داریم که بیشتر آینه زندگی ما باشد... رویاهای ما را بیشتر به نمایش بگذارد.. از وحشتهای ما بیشتر روایت کند.. ما در سینما بدنبال تنها سرگرمی نیستیم.. به دنبال دیدن آن چیزی هستیم که در زندگی روزمره خودمان پنهانش نموده ایم.. قهرمان فیلم خود ما هستیم .. بدون نقاب .. بدون جبر جامعه.. بدون محدودیت..

 

زرنوشت: مردم مصر می تازند... ارتش مصر خاموش است.. بی طرف انگار.. هرچند در زبان طرف مردم اما در عمل خنثی... اعتصابات شروع شده.. کابینه تغییر میکند.. چقدر شبیه همین روزهای ما در ۱۳۵۷... چقدر شبیه همین روزهای ما در آینده ای که امیدش را داریم... در کشور ما اتباع هلندی - ایرانی را اعدام میکنیم چون مواد مخدر داشته اند... با هر اعتراف مسخره ای فرد را به دار میکشیم... در کشور ما بدون هیچ حرفی وزیر امور خارجه مان میشور صالحی مانکن... انگلیسی ها میگویند یکسال دیگر ما بمب هسته ای خواهیم داشت اما اسرائیلی ها میگویند ۴ سال دیگر... روسیه میگوید ویروس انتشاری در سایت های هسته ای نزدیک بود چرنویل دیگری به پا کند اما تنها کسی که بخاطر ویروس خوابش را آشفته نکرده رئیس سازمان انرژی هسته ای است.. خانه های سست بنا میکنیم در حالی که در ۶ سال ۴۰۰ زلزله محسوس در زیر گوشمان رخ داده است... در کشور ما بجای کتاب ماه پیشونی کتاب شنل قرمزی چاپ میشود و بجای کتاب های شریعتی کتاب فهیمه رحیمی چاپ میشود...از صمد بهرنگی چیزی نمیشنویم .... نوجوانهای ما جلال آل احمد را نمیشناسند.. سووشون نمیخوانند .. آنها سرشان با "دارن شان" گرم است.... در کشور ما فرهنگمان گم شده است و میگویند تقصیر تهاجم فرهنگی است اما هیچکس نمیگوید تهاجمی وجود ندارد .. خلا موجود را باید با چیزی پر کرد .. این تقصیر بیگانه نیست.. وقتی جفعر پناهی فیلم نمیسازد جوانها باید "step up" ببینند یا "american pie".... وقتی کیمیاگر چاپ نشود جوانها مجبورند از دانیل استیل کتاب بخونند... وقتی دائی جان ناپلئون را باید قاچاقی دید جوانها هم میروند سریالهای درپیت کره ای میبینند!!! 

 

لرزه.. زلزله و خربزه!!!

من نمیدانم چرا ما ایرانی ها عادت داریم همه چیز را بخودمان بچسبانیم.. حاج احمد خان در نماز جمعه میگوید:"اتفاقات مصر پس لرزه انقلاب ۱۳۵۷ ایران است"... حاج عمو جان آخه کدوم پس لرزه ۳۰ سال بعد رخ میده؟؟ اگه اینجوریه که فرانسوی ها بگویند هر چی انقلاب هست را ما خودمان در دنیا انجام دادیم.. اما فکر نکنید تنها حاج عمو از این حرفها زده است ها.. سید سبز هم گفته که اتفاقات مصر پس لرزه اتفاقات پارسال ایران است.. هر چند تاریخ سید کمی نزدیکتر است اما اصولا کی دنیای عرب ما را قبول داشته که بخواهد از ما تاثیر بگیرد؟ از طرفی کلا توی این خاورمیانه فقط ایران زلزله خیز است در بقیه جاها زمین لرزه نداریم!!! پس بیخیال شوید... این زلزه از نوع مصری  ربطی به ایران ندارد.. وقتی ۳۰ سال یکی زور بگوید همیشه از این اتفاقا می افتد.. مربوط به دیکتاتوری مستر مبارک است نه ایران... حسنی مبارک عزیز در مصر به مدت ۳۰ سال خربزه خورده است و حالا باید پای لرزش بنشیند..خربزه ها هم ایرانی نبودند.. از نوع رود نیلی بودند.. در ضمن بعضی ها هم خوشحال نباشند.. خودشان هم خربزه زیاد خورده اند!!!!!

دیروز یکجائی شنیدیم دولت ایران از دولت مصر خواسته است با معترضین با خشونت رفتار نکند!!!!!!!!!!!! راستش اگر من جای مبارک بودم تلفن را برمیداشتم چندتا فحش ناموسی عربی میدادم به این ........... آخه بابا هنوز فیلمهای پارسال ایران تو توییتر هست شماها بهتر است سکوت کنید.. صواب دارد.. بفکر ما نیستید بفکر مبارک باشید.. کم میکشد از مردمش شما هم هی بروید روی اعصابش!!!

اما این آقاهه رئیس مسلمانان آزاده تونسی هم بدجور زده توی پر ملاهای آن دیار گفته بنشینید سرجایتان.. ما نه حکومت میخواهیم و نه حکومت میکنیم!! تنها آزادی میخواهیم و همین!! از این بابا خوشمان می آید.. انگار نفسش حق است!!

جناب داریوش همایون فوت شدند.. من صمیمانه تسلیت عرض میکنم.. نوشته های ایشان همیشه جالب بودند ... من به جامعه روزنامه نگاران ایرانی تسلیت عرض میکنم!!!

اما امروز ایمیلی داشتم در مورد روز سپندار مذگان (اگر اشتباه نوشتم سخت نگیرید!! از بس که ما از لحاظ ایرانی بودن قوی هستیم!!) همه میدانیم که این روز تقریبا معادل روز ولنتاین در غرب است اما مدتهای متمادی است که در فرهنگ ما فراموش شده .. گروهی بخاطر اینکه سید حسن نصرالله گفته ما ایرانی ها عرب شده ایم اوقاتشان تلخ شده در ایمیلی خواستار این شده بودند که بجای اینکه در روز ۲۶ بهمن ماه روز ولنتاین را بگیریم ۳ روز بعد در روز ۲۹ بهمن ماه روز سپندار مذگان را بگیریم و در آن روز بادکنک قرمز هوا کنیم و به عشقمان فکر کنیم.. البته من میدانم این روز دقیقا ولنتاین نیست و بیشتر روز تشکر از زمین است و بیدار کردن آن.. اما خوب من فکر میکنم بهتر است این روز رو که ایرانی است و اصیل جشن بگیریم تا روز ولنتاین!!!! اینجوری میتونیم بگیم ما جوانان نه تنها غربزده نیستیم بلکه خیلی هم ایران زده هستیم...

زرنوشت:امروز کلی کار داشتم... خیلی سرم شلوغ بود... برای اولین بار نشستم و لذت تیکه کردن یک فیلم برداری رو چشیدم... هر چند این فقط یک پروژه دانشجوئی ۱۰ دقیقه ای بود اما خیلی لذت داشت که بتونی بعضی قسمتها رو بچینی و روش موسیقی مورد علاقه خودت رو بذاری و افکت بدی و .... سرم شلوغ بود ولی خیلی خیلی لذت بردم!!

فرنوشت:

دموکراسی می گوید : رفیق حرفت را خودت بزن ،نانت را من می خورم!

مارکسیسم می گوید: نانت را خودت بخور ، حرفت را من می زنم!

فاشیسم می گوید : نانت را من میخورم ، حرفت را هم من می زنم ، تو فقط برای من کف بزن!

 


اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور ، حرفت را هم خودت بزن ، من برای اینم  که به حق برسی!

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور بده به ما، ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن ... اما حرفی را که ما می گوییم!

( دکتر علی شریعتی)

ماشین مشدی مندلی

امروز با والده گرام رفتیم بیرون.. برای خرید بعضی مایحتاج که مدتها بود خریدشان را به تعویق انداخته بودیم.. در طول راه سوار یک عدد تاکسی شدیم..واقعا متوجه شدیم ماشین مش مندلی نه بوق داره نه صندلی یعنی چه.. ماشین میگوئی رسما لگن..  از هر طرفش صدا ساتع میشد و کلا هم فکر کنم چیزی به نام کمک فنر نداشت..درش را باید دو دستی میچسبیدی که یکهو باز نشود... کمربند هم از آن سوسلبازی ها بود که اصلا در مرامشان نمیگنجید!!!اولین چیزی که بذهنم رسید این بود که چه کسی به این بابا با این خوش رکابش معاینه فنی داده.. هنوز ما در را نبسته بودیم که موبایل مشترک مورد نظر زنگ خورد و تا وقتی ما پیاده شدیم ایشان با موبایلشان صحبت کردند.. راستش چند بار نزدیک بود بزنیم به ماشین ها بغلی...چند بار رفتیم توی جدول و جوب بماند... بعد به ذهنمان رسید کدام پدر نیامرزیده ای به این موجود گواهینامه داده.. ایشان دو تا چراغ قرمز را رد کردند.. سه بار رفتند توی محل مخصوص خط واحد ... نزدیک بود یه مادر و بچه را زیر بگیرند و بکشند..

اما موضوع خیلی جالب این بود که این آقای راننده در مورد چی با مویالشان صحبت میکردند.. در روز روشن و در مقابل ۴ سرنشین تاکسی ایشان بدون هبچگونه ترس و دلهره در مورد قاچاق انسان صحبت میکردند... خیلی راحت به آن ور خطی میگفتند که مسافرهایی که دیشب زده بودند را مجبور شدند در وسط راه زیر فلان پل پیاده کنند و آن مسافرهای آنروزی را پلیس گرفت و باید بروند خانه تا شماره آن یکی را برایش گیر بیاورد اما او را برگراننده اند افغانستان.....

راستش شاخ که چه عرض کنند در حال حاضر دوتا عاج ماموت بالای سر ما سبز شده است به چه بزرگی..باور کنید حتی یکذره هم اغراق نکردم.. حتی وقتی من میخواستم اعتراض کنم به نحوه رانندگی مادرم پایم را فشرد که بیخیال شو این بابا خطرناک است!!!!

و اما دیدید و شنیدید که همه منتظر هستند ببینند این ارتش شیرمردان مصر به کدام طرف میروند... مبارک و یا ملت... این برادعی هم خودش را رسانده که اگر قرار شد آشی بدهند او هم گیرش بیاید.. انگار نه انگار که خیلی وقت است در خارج دارد حالش را میبرد و ملت مصر دارند تاوانش را میدهند.. داشتم فکر میکردم اگه روزی مثلا این سازگارا برگرده ایران و پست دولتی بخواد من چه حسی بهم دست میده.. حس خوبی نبود...شاید من آدم بدی هستم اما از اینکه وقتی پای خون است بیرون گود شعار میدهند و وقتی پای مقام است مخالف فعال و مجاهد در راه خلق میشوند متنفرم...

خیلی جالب بود دیشب موضع گیری آمریکایی ها و اروپایی ها.. هم رویشان نمیشود بگویند که مردم مصر را چه به آزادی و از دموکراسی و خواست مردم حمایت میکنند .. هم میترسند مبارک برود منافعشان بخطر بیافتد.. دیشب بعد از سخنرانی هیلاری این سخنگوی کاخ سفید طفلک اینقد عرق ریخت و سعی کرد موضوع را بپیچاند که آخرش من کانال را عوض کردم و نفهمیدم چی شد!!! اون مرکل بیچاره هم که میترسه اوضاع خاورمیانه بریزه بهم اونها بدبخت شن!! خیلی برایم جالب بود که دوباره بین حق آزادی یک ملت و منافع مالی دولتهای دیگر بدجور تضاد بوجود آمده و آنها گیر کرده اند که حقوق بشر را بچسبند و یا مبارک را... چقدر این تاریخ تکرار میشود... حتی یک تحلیلگر عرب میگفت اگه آمریکا پشت مبارک را مثل بن علی خالی کند دیگر هیچ شانسی ندارد!!! 

زرنوشت:چند وقت پیش داشتیم صندوق قدیمی را بررسی میکردیم دیدیم این خاله و عمه های گرام چقده برای ما لباس بافته و دوخته و گلدوزی کرده اند و ما چقدر بی خاصیت هستیم که هیچی برای این بچه های برادر به یادگار نمینهیم..همه اش سک سک میخریم و لباس میخریم و اسباب بازی که همان روز خراب میشوند!! بنابراین امروز رفتیم کلاف خریدیم برای این بچه ها جلیقه ببافیم.. میدانیم که بهترش و شیک ترش در بازار هست و ما هم زیاد وارد نیستیم و خیلی زود هم برایشان تنگ میشود اما دلمان خواست اگر روزی آنها هم صندوق بچگی هایشان را باز کردند بگویند :"این را عمه فری بافته برای من!!!"

فرنوشت:بادی وزید و بن علی پرپر شد.. طوفانی برپاست برای رفتن مبارک... سیلی از خروش و خشم در یمن و اردن آمده... و اما ما نظاره گر هستیم.. اینجا که سرزمین زلزله است و ۴۰۰ تا ۴۰۰ تایش را ثبت میکنند کاش اینجا را هم زلزله ای از نوع عربیش اتفاق بیافتد!!