فری هنرمند میشود!!

 تا حالا رفته اید این مغازه های هنری ... همانها که وسایل هنری میفروشند.. بوم و قلم و رنگ ... چوب برای ماکت... انواع و اقسام مقواهای رنگی و طرح دار... درخت ها و سبزه های مینیاتوری.. همه چی از رنگ روغن گرفته تا همان مداد مشکی های خودمان... حتی پاکن ها هم انواع مختلف و رنگهای مختلف دارند.. امروز من رفتم به یکی از این محلها و راستش را بخواهید جانی گرفتم... دلم میخواست یک بوم بزرگ بخرم و همه غصه های دلم رو روش نقاشی کنم.... حیف که من زیاد هنرمند نیستم وگرنه شاید میشد از دل این همه رنگ و نقش چیزی شبیه به "فری"  اینروزها رو نقاشی کرد... اما مهمترین چیزی که امروز دیدم و خیلی دلم خواست یک پازل بزرگ بود با 3500 تا قطعه.. دلمان خواست اما نخریدیم.. دفعه بعد حتما یکی میخرم...

پازل و قطعه هایش همیشه من را به یاد زندگی درهم برهم خودمان می اندازد.. اگر هر کدام از قسمتهایش را به تنهایی نگاه کنی انگار هیچی نیست.. معنی ندارد... وقتی همه اش را میریزی روی دایره هم انگار میلیونها اتفاق الکی و بدرد نخور برایت اتفاق افتاده.. انگار میتوانست برای هر کسی اتفاق بیافتد.. اما وقتی کنار هم مرتبشان میکنی.. اونوقت میفهمی همه این اتفاقات فقط میتونسته برای خود خود تو رخ بده و نه هیچکس دیگه.. چون تو فقط میتونستی توی اون حادثه اینقده احمق باشی و یا اون تصادف رو تحمل کنی و یا توی اون لحظه خوشحال باشی...

امروز احساس خوبی دارم.. هوا اینجا خیلی خوب است آدم را یاد آخرین روزهای اسفند میاندازد... هر چند هنوز هم کمی سرد است اما یک چیزی توی هوا هست که آدم را سرذوق می آورد.. 

اما بشنوید از آنچه من هم شنیده ام:

میبینم موج عظیمی در اعراب افتاده.. بعد از تونس حالا یمن و مصر.. خدا کند بادش به ما هم برسد...اما راستش امروز یکی گفت اینها تازه رسیدن به ۳۰ سال پیش ما و میخواهند به احزاب مذهبیشان قدرت بدهند.. راستش خدایشان بخیر کند... چه بگوئیم!!

دیروز بالاخره پارلمان افغانستان آغاز به کار کرد.. تبریک میگوئیم به همزبانان افغانی.. ایشالا اوضاع آن بلاد هم سر و سامان بگیرد... دیگر هم نفت به ناتو ندهید.. تا عصبانی نشویم ها.. باریکلا بچه های خوب.. هر چند من خیلی خیلی از کزری بدم می آید !!!

اما از همه مهمتر این افشاگری الجزیره و گاردین بود که راستش را بخواهید کفمان پای تلویزیون برید... خدائیش، وجدانی  کی فکر میکرد که این فلسطینیها با این اسرائیلیها دستشان توی یک کاسه باشد!!! همه دنیا میخواهند اینها را آشتی بدهند .. اینها خودشان آشتی هستند فقط تو ظاهر به هم فحش میدهند!! راستش آن تیکه که میگفت:"ما آدرسش را داریم چرا نمیکشیدش!" ما را به آتش کشید.. هر چند قبول داریم آنها باید یه فکری برای ایجاد صلح و مبارزه با افراط گرایان خود بکنند اما وجدانا این یکی خیلی غیر قابل هضم بود برای ما.. و از کاسه و نیم کاسه اش هم سر در نیاوردیم!! حالا باشد بعضیها میگویند برای رسیدن به هدف والای ایجاد کشور فلسطینی و مقابله در برابر افراطی ها مجبور شدند و باید می کردند.. اما خدائیش این کارهایشان بدجور نافرم بوده!!!

اما خوب بشنویم از مملکت زیبای خودمان..گل و بلبل.. ناز و کرشمه.. مامان... این وزیر محترم اطلاعات (دام افاضاته!!!) فرمودند یکی از سران فتنه بر روی موضع خود پافشاری میکند.. نه بابا؟؟ جدی میگی ؟ داش حیدر جون مطمئنی این سران فتنه کوتاه نیامدند؟خودت تنهایی فهمیدی؟  برادر .. اخوی.. یار امام زمان .. الان از بچه ۲ ساله بپرسی هم میداند کوتاه نیامدند.. غیب میگوئی؟ اصلا توی باغ هستی؟ خودشان همینجوری دو روز پیش نطق کردند گفتند مواضع ما همان است که توی نماز جمعه بود.. حالا شما اطلاعاتی بازی کردی فهمیدی!! اینه میگن این دولت دولت نوابغ و نخبه هاست!!!

و البته نگران نباشید .. جای حاج منوچ محترمه هم جناب مستر صالحی خوشتیپ - که ما را یاد رئیس اداره مستعمرات همایونی می اندازد - میشوند وزیر امور خارجه.. پس دیگه مشکلی در وزارت خارجه هم نیست.. مستعمرات ایران امن و امانند آسوده بخوابید.. برادر وجیه المنظر ما مستر صالحی بیدار است!!

اما این تیتر امروز من را واداشت تا به حماقت خودم و همه ایرانیانی که به تحول بزرگ اقتصادی ایران با دید سوءظن نگاه میکردند اذعان کنم.. چونکه رئیس مرکز اصناف و بازرگانان وزارت بازرگانی گفت:"ثمره شيرين هدفمند شدن يارانه‌ها به زودي نصيب همه آحاد ملت مي‌شود." دوستان تا حالا بخش شور این طرح ملی را چشیدید به زودی بخش شیرینش را هم خواهید چشید و بعد هم مطمئنا بخش های ترش و تلخ و حتی گز رو هم بهتون میچشانند ان شاالله!! نگید از خودم گفتم ها.. این رو خبرگزاری فارس منتشر کرده!

و اما اینکه با تلاش همه مسئولان و رشادتهای همه ایثارگران در مجلس بالاخره قرار شده طرح قطع رابطه با این پیر استعمار .. این روباه مکار ... در صحن علنی مجلس بررسی شود... نايب رييس كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس شوراي اسلامي گفت: نامه تاييد نظر كميسيون مبني بر قطع رابطه با انگليس به منظور طرح در صحن علني مجلس تقديم هيات رييسه شده است. جناب سبحانی نیا بشدت در تلاش هستند تا ایران و اسلام و ولایت را از خبث طینت این فرنگی ها مطلع کنند .. چون انگلیسی ها خیلی ما را دوست دارند ما با قطع رابطه خود با آنها مشت محکمی به دهانشان میکوبیم و حالشان را جا می آوریم.. تا بقیه حساب کار دستشان بیاید که ما کی هستیم و اینجا کجا است!!

زرنوشت: بلاگفا امروز مارا زایاند.. نمیدانم مشکل از اتصال ماست یا از بلاگفا ، اما تا آمد بالا پدر ما را هم در آورد... از صبح در تلاش هستیم این پست را بگذاریم نشد که نشد!! حتی بخش نظرات را هم باز نکرد.. دیگر به حلقمان رسیده!!!!

فرنوشت: یکی چند سال پیش میگفت ما اگه بتونیم نصف حقوقمان را هر ماه پس انداز کنیم میشود اینقده و بعد از 5 سال میتونیم خونه خودمون رو داشته باشیم... خوب یادمه در جوابش یکی از بزرگان گفت : آنوقت قیمت خونه شده اینقده و تو باید باز هم 5 سال دیگه بدوی تا خونه دار بشی!!چند روز پیش با همون طرف صحبت میکردم گفتم خونه دار شدی؟گفت: نه بابا بجایش بیکار شدیم الان داریم ازسود پس اندازمان میخوریم.. خدا رو شکر بفکر خونه بودیم و گرنه الان باید کاسه گدائی بدست میگرفتیم!بهش گفتم دیگه برنامه دراز مدت نداری؟ گفت : چرا؟ میخواهم بخشی از این سود رو هم پس انداز کنم شاید توی 5 سال دیگه اوضاع بدتر شد....

نمیدانم نسل متوسطی مثل ما پس کی باید درست زندگی کند... همه اش باید نگران بعدها باشیم.. همه اش باید مواظب خرج و برج باشیم تا یک چیزی بماند اگر بعدها بدتر شد... حتی دلمان نمیآید پازل 32 هزارتومنی بخریم...

شعر نوشت: اگر دیدی جونی بر درختی تکیه کرده.. بدان بیکارشده است و گریه کرده!!!

یکپا کیامهر میشویم 2!!

آقا هل نده.. دست نزن زشته... هورا گناه داره از اهورا مزدا اومده بی دین... بسه بسه... نکن.... شلوغ نکن.. به قول شیخ الشیوخ استغفرالله!! این هم دور دوم حدس های ما.. اما اول چند تا توضیح: این یه بازیه.. مخصوص من نیست.. پس اگه دوست داشتین حدسهای خودتون رو هم بزنید!! دوم گویا دوستان میگن درست حدس نزدم .. آخه بابا مگه میشه فال گرفت و درست از کار دربیاد؟؟؟ سوم: من رو حدس بزنید دیگه.. با وجود اینکه میدونید اما بگید چی بهم میاد.. این فقط تحلیل یه عکس مدرسه میباشد پس سخت نگیرید و اولین چیزی که بذهنتان میآید بگوئید...

خوب ادامه نفرات:

۳۱- میکائیل خان: راستش با این عکس ثابت کرده بچه مثبت است.. در چشمانش آثار بچه مثبتی نمایان است.. شبیه بچه خرخوانهای مدرسه است.. به احتمال قوی یا دکتر شده یا مهندس برق!! غیر از بچه مثبتی چیز دیگری نمیبینم!!

۳۲- شب نویس: این خیلی باحال است.. با آن خنده شیطنت آمیز روی لبش.. در فکر دسیسه است تا کادوی بقیه را بگیرد..نگاهش زیر چشمی میباشد.. شق و رق ایستاده.. راستش شبیه مهمانداران هواپیما میماند.. همانها که با چشمشان میگویند "شاید سفر آخرت باشد!!"

۳۳-  شوالیه بزرگ: ایشان در عکس بسی نیق(واژه کرمانی به معنا لبخند گشاد) نموده اند.. از آن بچه حرف گوش کنها که بهشان گفتند بخند سریع نیق کرده اند... در وسط قرار دارند پس از آنهایی هستند که زودتر رفته اند جا گرفته اند...  ایشان دنبال جای مطمئن می گردند.. یکجایی که بهشان آسیبی نرسد... محافظه کار... شغلش را بخواهید حدس بزنید.... یک شغل بی دغدغه و مطمئن.. کاسب که نیست ... معلمی هم بهشان نمی آید ... فکر کنم باید کارمند بانک باشد...

۳۴- هاله بانو: ردیف اولی... خوب من در مورد ردیف اولی ها چه بگویم.. بعضیهایشان قدشان کوتاه است بعضی ها چشمشان ضعیف... اما خوب از لبخندش بر می آید خیلی از جایش راضی میباشد... کمی هم رفته عقب که خود را از همه نوع خطری حفظ کند..و البته فکر کنم دوست دارند خودشان رو یه کم پشت بقیه قایم کنند.. واقعا نمیدانم اما فکر کنم نوعی نقش حمایتی در شغل اشان وجود دارد... با یک حامی گردن کلفت.. فکر کنم مسئول دفتر مدیرعامل هستند!!!

۳۵- عاطی خانم : به جان خودم تنها چیزی که در جبین این بچه مشخص است پزشکی است.. ایشام فقط باید دکتر شوند.. اگر دکتر نشده اند حتما فیلسوفی کسی هستند.. مودب .. درسخون... مرتب.. دختری که مامانم آرزو داشت من باشم..

۳۶- دختر ایرونی: در این سن و این نگاه گیرا!!! راستش را بخوهید برخود لرزیدیم از چشم غره موجود در عکس...اگر اینجا آمریکا بود میگفتیم در اف بی آی کار میکنند.. اما اینجا ایران است و دخترها کار لطیف دارند.. اما ایشان جائی کار میکنند که سر پل خربگیری دیگران است.. از من میپرسید طراح سوال است در سازمان سنجش!!!

۳۷- دندانپزشک فهیم: خوب خودش گفته دندان پزشک.. اما بذارید از روی عکس حدس بزنیم.. ساده و بی آلایش.. در چشمش شراره شیطنتی نیست...طوری ایستاده که میگوید:"آقا ما تسلیم هستیم!!" چون سر بزرگی دارد پس مغزش پراست... نشان میدهد سرش به کار خودش است... اگر دندان پزشک نمیشد میرفت در یک رشته ای آنقدر درس میخواند تا بشود پروفسور!!!

۳۸- جناب باقرلو عظام: ببینید چقده عالی اون دوتای دیگر را رهبری میکند.. نظم را ببینید حال کنید.. ایشان ارشد هستند.. ایشان رئیس هستند.. ایشان خط بده هستند.. همه چی زیر سر ایشان است... بزرگ شوند فکر کنم مسئول یه جایی باشند.. یه جورایی خلق را هدایت کنند که فرغونشان را بذارن جای درست.. بگمانم یک جورائی نظریه پرداز اجتماعی باشند... اگر در اداره کار کنند مسئول بخش طرح توسعه هستند!!

۳۹- لیلیتا بانو: ایشان و عکسشان خیلی حرفها برای گفتن دارند...اگر دقت کنید پشت یک نفر دیگه بوده اند.. پس همیشه جانب احتیاط را رعایت میکنند..لبخندشان به نوعی ژکوند است.. هیچ هیجانی ندارند...چشمانشان با نفوذ خیره شده به مرتکب جنایت... البته ملاحت خود را نیز حفظ کرده اند.. نمیدانم چه شغلی به این شخصیت شناسی می آید .. کم آوردم.. ایشان بسی مرموز مینمایند... فکر کنم در عالم هنر و هنرمندی دستی داشته باشند.. کمی به آنها شباهت دارند با آن زلفان پریشان!!

۴۰- رها بانو: ایشان نمونه یک دختر مرتب و مامانی می باشند... لباس مرتب و ژست مودب ایشان مثال زدنی است.. در اوج کودکی در نگاهش چیزی وجود دارد.. روشنفکری.. ایشان در نگاهشان یک چیزی دارند که آدم را مسخ میکند.. فکر کنم اهل فکر و تفکر هستند.. دنبال خرده گیری نه اما باید دنبال مشکل باشند تا حلش کنند...  فکر کنم کتاب زیاد بخوانند اما راستش شغلشان باید مربوط به کتاب باشد... 

۴۱- لیلی بانو: واقعا حرفی ندارم.. ژست که نگرفته.. انگار خود خودش است... از ته دل هم خندیده.. بی شیله پیله... زیر سلطه دیگری هم هست.. راستش فرد مناسبی برای دردل کردن.. بدجنسی هم ندارد.. فکر کنم از آن منشی بخشهای دانشگاه که وقتی میگوئی این واحد به من نرسیده همه کار میکنند که بهت برسه!!!

۴۲- نینا خانم: ایشان از عکس و وجناتشان معلوم است قلبشان آکنده از خداست.. فکر کنم شغل اصلیشان این است که حافظ قرآن هستند.. البته در راستای اینکه همه ما از این عکسهای جوگیری سن عبادتی داریم پس بذارید بیشتر دقت کنیم..خوب ایشان چهره مظلومی دارند.. از آنچه پیداست حرف گوش کن هم هستند.. راستش فکر کنم باید .. اگر در کنکور ادبیات قبول شده باشند الان معلم ادبیات هستند!!!

۴۳- نازنین مریم: اول بگویم ایشان خیلی مامان هستند .. خیلی ناز هستند.. خیلی خیلی خیلی ازشان در این عکس خوشمان می آید... مطمئنا پدر و مادرشان معلم بودند... مادرشان اهل خیاطی هم بوده بخاطر مقنعه سرشان.. با نگاهشان به من میگوید من درسخوان هستم.. در حد خود شنگول هستم اما درسم را میخوانم... مدرسه را هم دوست دارم.. پس باید درسش را ادامه داده باشد تا تحصیلات عالیه!! من میگویم شغل ایشان مربوط به درس است... شغلی که زیاد باید در آن درس خواند!!!

۴۴- فاطمه بانو: راستش یک دختر خانوم دهه ۵۰ که خیلی خیلی خیلی حرف گوش کن است.. بهشان می آید بانوی خانه باشند... کدبانو.. اما خوب تصمیم کبری هم در چشمشان دیده میشود.. اگر کاری را شروع کنند تمام میکنند..جدی هم هستند... معلم کلاس پنجم که به شاگردهایش هم گیر میدهد که باید توی امتحان تیزهوشان قبول شوند!!!

۴۵- سیمین بانو: ایشان همیشه دختر حجاب بودند در مدرسه شان!! عکس حتما واسه سالهای ۶۷ و۶۸ می باشد(خودمان هم از این عکسها داریم!!) از چشمهایشان تنها چیزی که میبارد این است که خیلی خیلی چیز میدانند و خودشان به خودشان افتخار میکنند.. انگار میتوانند با نگاهشان بقیه را کنترل نمایند.. ایشان روی بقیه تاثیر میگذارند... مشاور دبیرستان نباشند در یک زمینه ای مشاوره میدهند!!

۴۶- فرزانه خانم: خدائیش نمیشه هیچی گفت.. تنها از تاریخ تصویر میتونم بگم ایشون به تربیت معلم رفته اند و معلم شده اند.. خوب آقا هیچی دیده نمیشه من چی بگم.. اونموقع ها خانومهای شاغل اکثرا معلم بودند.. سپاه دانش هم رفته اند؟؟؟

۴۷- رازین بانو: از آن بچه ها که همه جا بودند.. گروه سرود .. گروه تئاتر.. مسابقات علمی... احکام.. ورزش.. البته ورزشکار هم میزنند.. فکر کنم ورزشکار باشند.. از نوع مربی ورزش ... نوع ایستادنشان از قهرمانان میگوید!!

۴۸- آبجی نرگسشون: واقعا خیلی از حرکت رو روک مشعوفند... محکم هم جلویش را گرفته اند زمین نخورند پس مواظب خودشان هم هستند.. توجهشان هم به دوربین نیست به مامان است پس بیشتر به اصل موضوع کار دارند تا فرعش.. اتفاقات جدید هم زیاد رویشان تاثیر نمیگذارد وفادار به قبل هستند.. اهل تاریخ است فکر کنم...  زیاد به چیزهای جدید علاقه ندارد.. باستان شناس نیست؟؟

۴۹- الهام بانو: به شیرینی توی دستش نگاه کنید.. آدم یاد این میافتد که "مواد لازم جهت طبخ این غذا!!" وجدانا من که یاد این خانومهای برنامه شیرینی پزی تصویر زندگی افتادم.. اگر این نباشد مربی است!!بالاخره مراحل ساخت یک چیزی را به یک کسی یاد میدهد!!

۵۰- مامانگار بانو محترمه: البته کاملا معلوم است این مامانگار خیلی خیلی خیلی شیطون بوده.. از آنها که همه اش بهش میگفتن "بشین دلبندم" .. کتابهایش هم در آغوش گرفته.. پس اهل کتاب و کتاب خوانی است.. هر چند درسخوان نمیزند..اما باهوش مینماید.. و از کار نمیترسند.. به نوعی اهل فن میآیند...باید فنی باشند.. از زنان پیشگام عرصه صنعت...

۵۱- آوا خانم: معلوم نیست به کجا نگاه میکند.. به احتمال قوی به کادوهای جشن تولد.. چشمش دنبال جایزه و کادو است.. دنبال پیدا کردن جواب اینکه آنها چی هستند...شیطون میباشد و معلوم است اهل اعتراض است و سرکش...اما در ضمن مواظب است از دستش عصبانی نشوند.. اگر پدرش کارخانه داشته باشد میخواهد مدیر کارخانه باشد... در هر صورت او دنبال بدست آوردن قله افتخارات است!!

۵۲- آقا بهنام حرف حساب زن: ایشان اهل دل هستند... شعر و شاعر و گل و بلبل.. خوشبین و راضی.. و البته زیاد هم خوش خوراک.. من را یاد این آقاهه آشپزه در شبکه یک میاندازند.. فکر کنم توی کار موسیقی باشند.. جاز میزنند... به درام زنها می مانند..

۵۳- دنیز بانوی تنها:من از عکس استنتاج میکنم که ایشان راهنمای تور گردشگری هستند.. اهل قبول ریسک چون حاضرند سوار شتر شوند با آن ارتفاع بلندش... از چیزهای نو نمیترسند و دیدن جاهای تازه را هم دوست دارند.. هر چند همراه خودشان بادیگارد هم میبرند...

۵۴- گوجه سبز: خندیدنش را عشق است.. از ته دل میخندد.. دستش را داده به آن یکی که گم نشود...کیفش هم سنگین است از علم... بگمانم خیلی آدم سرخوش و شادی باشد.. کارش هم با شادی نسبت دارد...فکر کنم میتوانند جای خاله شادونه باشند... استعدادش را دارند!!

زرنوشت: در راستای اینکه والده مکرمه اعصابشان خرد شد چون ما از صبح نشسته ایم به عکسهای شما مینگریم و زر از خودمان در میکنیم مجبوریم برویم کمی خود را نشان دهیم.. شاید وقتی دیگر بقیه را هم بنویسیم.. اما خوب دلمان برای بیان زریات خودمان هم تنگ شده!!! 

یکپا کیامهر میشویم!!!

در راستای اینکه کیامهر عزیز هر روز از دوران بچگی و مدرسه میگوید و روح ما را شاد میکند ما نیز تصمیم گرفتیم بازی خود را راه بیاندازیم... عکسهای کیامهر رو که دیده اید؟ حالا ما میخواهیم حدس بزنیم هر کدام از آن آینده سازان وطن چه میکنند و با توجه به اینکه من هیچکس رو نمیشناسم و نمیدونم چیکاره است حدسهایم فقط از روی عکسها خواهد بود و بس... ناراحت هم نشوید چون من دکتر و مهندس حدس نمیزنم!!!(در ضمن من لینک عکسها رو نداشتم پس اگه عکس ها رو میخوهید ببینید بروید به اینجا)

۱- الهه بانو : با توجه به عکس میتوان گفت ایشان خانواده فرهنگی داشته است.. و البته جزو بچه های اول بوده با یک خانواده کم جمعیت.. اما از وجنات ایشان پیداست که باید هنرمند باشند... من فکر میکنم این نگاه بیشتر از قشر نقاش جماعت برمی آید.. از آن آدمهای حساسی که با شعر سهراب گریه میکنند و از این ادا اصول ها... و البته خیلی خیلی نازک نارنجی ... به طور کلی یک دختر تمام عیار!!

۲- فری بانو (خودم) : خوب چه بگویم در مورد خودم.. شما این را بگوئید!!

۳- الن کابوی: از من میپرسید ایشان و عکسشان به اتومبیل و موتورسیکلت مربوط میشوند... ایشان از همان کودکی استعداد خود را در زمینه مایکل شوماخر شدن نشان داده اند.. با سن کوچک خود ذوق مرگ هستند از اینکه سه چرخشان را نمیتوانند چپ کنند... اگر مایکل شوماخر نشده باشد حتما الان سمیر کبری ۱۱ است... از من میپرسید به مکانیک جماعت نمیخورد بلکه این بنده خدا از آن ماشین سوارهای حرفه ای و البته تک چرخ زنها است... به گمانم چند بار هم پایش شکسته ...

۴- غزل بانو: از آن دخترهایی که یک روز نمیرفتند مدرسه خانم معلمشون میگفته آخیش نیومد... کاملا مشخصه.. اما  ایشان در زمینه آشپزی و شیرینی پزی وارد هستند... از لپهای خندان ایشان مشخص است هیچ چیز بجز غذا ایشان را خوشحال نمیکند... من مطمئنم ایشان دختر شیرینی فروش هستند.. از آن کیکهایی میپزند که یک عالمه پف میکند و البته توی آشپزی ۲۰.... اما خوب بعد آشپزی هم حتما یک فوج آدم لازم است تا تمیزکاری کند.. 

۵- پرند بانو: ایشان با ژست توی عکسشان مطمئنا الان مدیر مدرسه هستند... از آن مدیرها که وقتی می آیند همه ماست ها را کیسه میکنند.. کاملا معلوم است.. به نگاهش توجه کنید.. کاملا می گوید من اینجا رئیسم!!! مدیر مدرسه.. از آنها که عاقل و سنگینند و وقتی میروند جایی همه میگویند خانم فلانی آمد ادب داشته باش!!

۶- محمد خان: ایشان از همان ابتدا دنبال مورد میگشتند.. از من میپرسید از آن دسته آدمها که همیشه نقشه ای در سر دارند.. به نظر من ایشان به کار کارمندی رضا نیستند.. جزو کاسب جماعت.. از آنها که تا طرف را میبینند میخواهند سرش را کلاه بگذارند و فقط دنبال راه حلش هستند... ایشان بنگاه معاملات ملکی دارند و یا شرکت تبلیغاتی... البته توی کار بیمه هم میتوانند باشند.. در هر صورت ایشان همه را به صورت مورد میبینند!!!

۷- مهربان بانو: هر چی فکر کردم دیدن این چهره مظلوم میتواند چه شغلی را در من زنده کند چیزی دستگیرم نشد جز یک چیز.. ایشان از آن بانوان زحمت کش در آموزش دانشگاه هستند که برگه فارغ التحصیلی دانشجویان رو با خوشحالی میدن دستشون.. نه از آن سه پیچها که نمیذارند فارغ التحصیل بشوید .. از آن مهربانها که کارت را راه می اندازند ... از آنها که کاری به زیر آب زنی همکارها ندارند... همه اش پشت میزشان نشسته اند و وقتی وارد اتاقشان میشوی میگویند:"خوب عزیزم چکار کنم برات!!"

۸- آناهیتا بانو: من شرمنده.. اما واقعا چیزی که در قیافه این بچه جان مشخص است تنها یک چیز است: من برنده هستم این هم جایزه اش.. راستش شغلی که دارند کاملا بسته به این است که چقدر بیارزد... به حسابداران میبرند ایشان... توی بانک کار کنند پشت باجه ... البته به خانوم معلمهای ریاضی هم بیشباهت نیستند... هر چه باشند از آنهایی هستند که برایشان جواب آخر مهم است...

۹- نعیمه بانو: ایشان از کار زیاد خسته میشوند پس کار راحتی دارند... اما خوب در جبینشان میبینم از آن بچه باحالها باشند ... فرزند اول خانواده و امید مادر.. چشم و چراغ.. روی ایشان زیاد سرمایه گذاری شده.. ایشان به متفکرین شبیه هستند.. درهر صورت درس زیاد خواهند خواند اگر استاد دانشگاه نشوند میروند کتابفروشی میزنند .. و یا انتشاراتی!!!

۱۰- جناب سعادت : از بچگی به اطراف و اتفاقات اهمیت زیادی میدانند... (ایشان بزرگ جمع هستند مودب هستم نگران نباشید!!) میبینید نور فلاش چگونه مسخشان کرده است.. از من میپرسید از آدمهایی هستند که "چرا" را زیاد تکرار میکنند... کسی که دنبال چراها میگردد.. به احتمال قوی ایشان معلم علوم هستند.. و البته به تاریخ هم علاقه دارند... ایشان بیشتر به فرهنگیان شباهت دارند تا تجار و مهندسان و اطبا... ایشان معلم هستند از نوع تجربی!!

۱۱- مهدی عجمی خان: به فیگور دست و لبخند نگاه کنید.. خدائی شما را یاد چه میاندازد؟؟؟؟ بیشتر دقت کنید؟ به چشمانش نگاه کنید؟ ایشان بشدت مرا یاد مسئول کارگزینی می اندازند.. از آن مسئولان کارگزینی که وقتی میروی مصاحبه با لبخند و از زیر چشم بهت نگاه میکنند و در دلشان به تو حسابی میخندند... وقتی با تو حرف میزنند دستشان را همینجوری گره میزنند دورشان و به تو میخندند... احساس سرمستی میکنند از اینکه تو برایشان حرف میزنی... وقتی میخواهند تقلیل نیرو کنند با نگاه دلسوزشان به تو مینگرند.. آدمی که زیاد مهم نیست اما  دیگران را کنترل میکند... مسئول کارگزینی!!

۱۲- حنانه بانو: راستش نمیتوانم چیزی ببینم... هاله ای از نور.. ایشان در صف جلو ایستاده اند.. تقریبا از آن آدمهایی که همیشه دیده میشوند... از آنهایی که میخواهن حقشان را بگیرند اما زیاد هم شجاع نیستند... راستش به ایشان میآید خانم خانه باشند.. و البته از آن خانمهایی که هفته ای چند ساعت هم میروند یک مرکز زبان درس هم میدهند.. از من میپرسید ایشان معلم زبان موسسه خصوصی هستند اما زیاد هم ساعت کاری ندارند.. تنها جهت سرگرمی!!

۱۳- آقا میلاد: خوب ایشان سنگر را خوب حفظ میکنند.. کار را به آخر میرسانند . از اول قدمها را محکم بر میدارند.. از آنهایی هستند که معتقدند"کار را که کرد آنکه تمام کرد!!!"... پس ایشان مهندس هستند.. از آن مهندسهایی که تا کار را تمام نکنند فایده ندارد.. مثل مهندس عمران و یا کامپیوتر... از آنها که باید پروژه رو تحویل بدهند تا کار تمام شود...

۱۴- وروجک: ایشان خیلی خیلی خوشبین و شاد هستند... شبیه آدمهایی هستند که توی صفحه طنز مجلات چیز مینویسند آنهم نه طنز تلخ .. یک جورهایی کار ایشان کار شادی است...البته ایشان از آن آدمهایی هستند که اصلا و ابدا کوتاه نمی آیند و مرغشان یکپا دارد... اگر اینها را کنار هم بگذاریم راستش فکر کنم ایشان طراح لباس در مد پاریس باشند اما چون ما از این رشته ها در ایران نداریم به احتمال قوی مهندسی کشاورزی میخوانند و بعد هم میروند ور دل مادر جان!!

۱۵- مژگان خانم : با توجه به عکس ایشان مسئول گزینش آموزش پرورش میباشند.. نه.. این یک کم بدجنسانه بود... من فکر میکنم ایشان خانه دار باشند.. از آن مادرهایی که جرات داری با پای خیس بیای داخل یا گل بیاری روی فرش!!! کلا ایشان سخت گیر هستند.. هر چند مهربان اما سخت گیر.. ناظم مدرسه.. نمیدانم اما سخت گیر هستند!!

۱۶- وانیا دلبر: راستش از این کوچولو نمیشود حدس زد که چه کاره میشود اما میشود یک چیز را فهمید... دست رو زانوی خودش میگذارد و به کسی تکیه نمیکند.. راستش اگر بیشتر به دایره سرش نگاه کنی میبینی مغز پری دارد.. پس iq بالا است... من فکر کنم آخرش یک جای دنیا را بگیرد و درست کند.. در هر صورت شغلش رو بخوام حدس بزنم میگم این مدیر یک سازمان است... خودساخته!!!

۱۷- کیامهر نوستالژی: ایشان همانطور که در عکس گویاست قهرمان هستند.. ورزشکار نه .. پهلوان هم نه... قهرمان.. آدم چیزهای تازه و تجربیات قدیمی.. ساختن هیچ از وسط همه.. خلاقیت.. ایشان میتواند مهندس معمار باشد.. سیر در قدیم و تولید جدید.. البته مخترع و مکتشف هم بهش میاد.. اما راستش به نظر من ایشان یه چیزی بین گذشته و حال هستند... و البته همیشه هم هر کاری کنند چشمشان به دنبال تنیجه است.. جایزه.. ایشان عاشق جایزه میباشند .... ایشان در کار ساخت و ساز هستند و من میگویم معمار میباشند!!

۱۸- سحر بانو: ایشان حیران هستند در چیز نو.. متعجب .. اینقدر که پستونکشان را از یاد برده اند... به گمانم ایشان کارمند بخش پژوهش هستند.. برنامه ریز... از آنها که وقتی یک کار را انجام میدهند حواسشون فقط به کار خودشون است... اینقده که باید برای حفظ تعادل از دیگران کمک بگیرند.. ایشان مشاور برنامه ریز در امور پژوهشی سازمان هستند!!

۱۹- سرکار خانم خدیجه بانو: فرهنگی... اهل مطالعه.. و البته شاکی... ایشان از آنچه دارند استفاده میکنند اما دید نقاد هم دارند... بنظر من دبیر هستند ... حالا اگر دبیر ریاضیات گسسته نباشند دبیر هندسه تحلیلی هستند... البته به خانم مشاورهای مدرسه ها هم شبیه میباشند...

۲۰- میس روشنک: ایشان پرنسس ولز هستند.. عشق باربی.. دقت که کنید به دندانپرشک جماعت شبیه است.. از آنهایی که وقتی مردم زیر دستشان درد میکشند به فکر مهمانی شب پرنس اسکاتلند است.. از آن خانم دکترها که خیلی برای خودشون کلاس قائلند.. ایشان نورچشم بابا هستند... هنوز هم حرفشان حکم قاطع است.. 

۲۱- حبیب خان: مرد کارزار... از آن دسته آدمهایی که ول کن قضیه نیستن.. خدا نکنه بهشان بربخورد آنوقت پدر بچه را در میآورند... مطمئنا مهندس.. آن هم از نوع خشن... قدرتی.. یه چیزی مثل ماشین آلات ... انگار دنبال آچار پیچگوشتی است ... 

۲۲- خواهر حبیب: برخلاف اخوی گرام خیلی لطیف.. از من بپرسید اون میتونه مادر نمونه ای باشه.. اما از لحاظ کاری شبیه به .. مهربانی معلم های کلاس اول را دارد.. شبیه به بچه های دانشکده هنر میماند... فکر کنم اگر بخواهم شغلی را برایش بگویم .. از این خانمهای پرورشی مهربان بودند در مدرسه های آن زمان... که سرکلاس نقاشی هم میآمدند.. از آنها!!!

۲۳- نیمه جدی: موقر .. آرام.. نیمه جدی... با چهره ای سینمایی.. عکس پرتره ای .. راستش این مورد رو باید بگم خیلی حساسه... قیافه مهربانی داره و نگاهش خالی از تحکم میباشد... اما نحوه ژستش میگه که من رو دست کم نگیر... انگار مثل مسئول آزمایشگاه بخش شیمی ... که زیاد مهم نیست اما اگه نباشه کار همه میخوابه!! البته با چهره مصممش میگه من میتونم هر کاری بخوام کنم.... 

۲۴- زهرا خانم : فکر کنم دختر گل بابا.. از آنهایی که هرچی خان بابا بگن همونه... البته ایشان عاشق نقل و نبات هم هستند.. عمرا هم چیزی را از دست نمیدهند.. در مجموع اینها ایشان توی شرکت پدر گراموار کار میکنند . راه پدر را ادامه میدهند.. حتی اگر بابا معلم باشد ایشان هم معلم هستند.. رسما به کار بابا و نظر بابا بستگی دارد.. 

۲۵- کوروش خان تمدن: این عکس را که میبینم ناخودآگاه یاد پارسا پیروزفر میافتم نمیدونم چرا!!مظلوم.. اما نه از نوع همیشه مظلوم.. از نوع کافر مظلوم.. به نظرم  قبل از گرفتن عکس دعوایش کرده اند چون درست نمینشسته.. ایشان اگر بازیگر سینما نشده باشند (که بعید میدانم شده باشند) میتوانند درحد مدیرمسئول روزنامه ارتقا پیدا کنند .. البته شبیه به اساتید محترمه دانشگاه هستند از نوع گلابی!!! یعنی آن مهربانها که بچه های مردم را اذیت نمیکنند.. اما مدیر مسئولی بیشتر بهشون میاد..  دقت کنید.. انگار بر پیشانیشان نوشته اند!!!

۲۶- ریحانه (ما): ایشان ملکه دربار هستند.. من قول میدهم اگر ایران پادشاهی بود ایشان ملکه میشدند.. اما خوب در حال حاضر ایشان خوشحال هستند.. ریزبین.. دقیق.. و البته کاملا مرتب و منظم... خیلی مواظب است لباسهایش کثیف نشود.. خوب به نظر این حقیر ایشان اگر میتوانستند مجری بخش خبری ۸ و ۳۰ میشدند .. اما حالا که نمیشود به احتمال قوی مسئول سایت دانشگاه خواهند شد!!

۲۷- پونه بانو: خوب معلوم است... ایشان از بچگی شق و رق بودند.. همیشه مواظب بودند در هر جائی چه بگویند و چه بپوشند.. ژستشان هم عالی است.. حتی یک ذره هم حواسشان پرت نیست...  دقیقا به کار خود تمرکز دارند.. حتی پلک هم نمیزنند.. در جبین ایشان استحکام میبینم.. مسئول حضور و غیاب... ایشان مسئول امور اداری هستند.. مدیر داخلی.. آنکه مو را از ماست بیرون میکشد!!

۲۸- جناب سیروس: خوب .. اعتماد بنفس و خودشیفتگی.. ببینید چقدر راضی است از کاری که میکند.. فکر میکند دنیا را فتح کرده است.. اگر رئیس جمهور نشود حتما درحد اتابک اعظم خودش را میبیند.. من فکر میکنم میتواند سفیر بشود...لبخندش خیلی اغوا کننده است.. مردم فریب... در هر صورت او در سیاست خواهد بود...

۲۹- سمیرا بانو: خوب .. ته کلاس نشین.. شلوغ.. سرزنده.. من فکر میکنم مجری مسابقات سرگرمی در تلویزیون.. از آنها که سوالات سخت میکنند از مردم و ذوق میکنند که جواب ندهند.. همیشه متفاوت.. خبرنگار صفحه حوادث... آره... یک شغل مهیج... او پشت میز نشین نیست..

۳۰- نیما با وجدانی آگاه: پای کاری که میکند می ایستد.. خیلی ترسیده اما شجاعانه اعتراف میکند.. اما در مورد شغل.. هرچی فکر میکنم میبینم هیچی بهش نمیاد.. مهندس؟ معلم؟ مدیر؟ معاون؟نویسنده؟فیلسوف؟ محقق؟ متفکر؟ هیچ چی.. بذار ببینم.. شبیه حاجی بازاری هاست.. البته.. شکم جلو آمده اش را ببینید.. از آن قلدرهایی که پشتشان گرم است... آره.. فکر کنم شبیه حاجی بازاری هاست!!!

خوب بقیه اش را بعدا مینویسم.. خیلی زیاد شد!!!!

پاورچین پاورچین از بالای سر همه گذشت.. خیلی مواظب بود کسی بیدار نشود.. به پای ساعت که رسید از آنچه خودش میدید تعجب کرد.. ساعت ۲ نصف شب.. هنوز خیلی وقت داشت اما خوابش نمیبرد...در را باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت.. حیاط هم مثل خانه ساکت بود و تنها صدا صدای نفس های عمیق و خرپف های همسایه ها بود... دمپائیهایش را کورمال کورمال پیدا کرد و رفت بیرون.... خنکای نصف شب پشتش را لرزاند اما تنها چیزی که به ذهنش خطور نکرد برگشتن به رخت خواب بود... تیربرق کوچه و لامپ بزرگش کمی حیاط را روشن کرده بود... با راهنمائی نور پلکان را پیدا کرد.. چه شبهایی که برای دیدن معشوق همینطور دزدکی روی پشت بام نرفته بود اما امشب قلبش بدجور میتپید... این راه را مثل کف دستش میشناخت اما تا به پشت بام رسید نزدیک بود چندبار کله پا شود.. به آرامی به طرف خرپشته رفت و با دیدن سایه تنومند یار یکه خورد... او نیز بی خواب شده بود... او نیز به محل دیدار همیشگی آمده بود... فردا روز وصال بود.. مهمانی و جشن و رقص و .. عروسی آنها.. اما امشب هر دو بیخواب بودم.. خود را در آغوش او فرو برد و احساس کرد در کل دنیا سرمائی وجود ندارد...

زر نوشت: در راستای طرح امیدوار کردن خوانندگان محترمه این قصه رو اینجا گذاشتم که یادگار دوران جاهلیت می باشد و البته تحت تاثیر بخشی از کتاب "دزیره" که کتاب مورد علاقه بنده میباشد نوشته شده است..امروز کمی مریض احوالم و به خاطر نسخه پیچیده شده چند تن از دوستان دیروز اصلا به هیچ وجه به هیچ اخباری گوش ندادم اما خوب ناخداگاه شنیدم که مذاکرات ایران و ۵+۱ بی نتیجه تموم شد و البته ایران از جام ملتها حذف شد. باور کنید تقصیر من نیست من تمام سعیم رو کردم نشنوم اما خوب در خانه ای که همه اش دارند اخبار میبینند نمیشود خوب!!!

فرنوشت: این روزها دلم میگیرد وقتی میبینم کودکی دست در دست پدرش میرود تا راه رفته پدر را شروع کند و پدر که هیچ امیدی به آینده خود ندارد امیدوارانه نظاره گر آینده بهتری برای کودک خویش است و چه جالب که پدر گمان میکند که اگر کودکش دوچرخه داشته باشد که او نداشت .. که اگر برود بهترین مکتب که او نرفت .. که اگر نان داشته باشد برای شکم سیر .. که اگر به پارک برود و بازی کند.. برایش معلم خصوصی بگیرد.. کیف قشنگ داشته باشد.. آنوقت آینده بهتری در انتظار کودکش است و دریغ که نمیداند تفاوتی در این نیست و راه را باید برای کودکش بسازد.. که خانه از پای بست ویران است.. و دلم میگیرد که پدر گمان میکند با سکوت و سازش خانه ویران برای کودکش ساخته میشود... جای خیلی ها خالی است... همانهایی که میگفتند اگر سقف خانه ویران باشد گلهای زیبای بنفشه در حیاط چاره ای برای حفاظت ساکنان از باران و برف نخواهد بود ... و پدر هنوز هم گمان میکند گلهای بنفشه آینده کودکش را میسازد ... 

 

آسمان سر باریدن دارد مددی!!

ما رفتیم آخرین دندان عقلمان را هم کشیدیم تا بلکه سر عقل بیاییم ... که نیامدیم... می گوییم نیامدیم دلیل داریم.. امروز که از خواب بلند شدیم دیدیم اصلا حالمان خوب که نیست جای عقلمان درد میکند و  ورم نیز نموده... وقتی دیدیم مردم شهید پرور ..همیشه در صحنه.. خیلی دلاور و باحال تونس دیروز حال این نخست وزیر جدیدن رئیس جمهور شده را نیز گرفته اند و حالیش کرده اند که بابا مگر ما گوشهایمان دراز شده .. این یکی دولت مسخره تان هم برود لای دست آن یکی و حالش را جا آورده اند .. رفتیم مقراض برداشتیم گوش هر کس که دم دستمان بود را اندازه گرفتیم و نتیجه اش آنچنان حالمان را جا آورد که نگو و نپرس...انگار سالهاست این گوشها همینطوری هی دراز می شوند هی دراز میشوند... راستش حسودیمان شد

بعدش آمدیم دیدیم بعلههههههههههههه.. این مذاکرات فوق حساس هسته ای ایران و ۵+۱ در دیار عثمانی ها آغاز شده و این برادران ترک هم فهمیده اند ما آدم بشو نیستیم و رفته اند اتاق بغلی سماق میمکند بجای آنکه بیایند میانجی گری ... و خوب ما هم که گویا سر سازش با دنیا نداریم... این هم مایه شرمندگی در خاک عثمانی!!!

اما بدتر از آن ... داشتیم کمی اخبار را فضولی میکردیم شنیدیم گروهی به نام جنبش متحد ایران (اگر اشتباه نکنم) نامه نوشته اند به فلان مقام مهم که آقا جون بابایت و مامانت به ایران حمله نکن... دیپلماسی کن.. راستش فهمیدیم چه نشسته ای و سماقهای عثمانی خوردنی است که اگر خبری نبود این جواسیس بیگانه و مرتبط با سران فتنه و دلبسته به اجنبی نامه نمی نوشتند به آمریکا.. داریم کم کم میشویم صدام حسین کافر خودمان بی خبریم!!!

اما باز هم بدتر از بد همیشه هست.. چند روز است غمباد گرفتیم از دست این نطق اتاق بازرگانی افغانستان (خودشان چه میگویند نمیدانیم) که رئیسش رو را برداشت و گفت که اگر جرات دارید کامیونهای ما را نگه دارید.. شما که خاک دو عالم بر سرتان است و هیچکس باهاتون تجارت نمیکنه.. ما هم تجارت نمیکنیم تا چشمتان کور شود... راستش نیم متر طناب بخرید هدیه کنید به ما که دیگر این را تاب نتوان آورد... درست است من از آنهایی هستم که میگویند همه مردمان عالم آدم هستند و برابر.. اما میترسم چند روز دیگر بیدار شوم ببینم بوکینافاسو و زیمبامبوه و تریدابا و توباگو هم دارند فحش کشمان می کنند!!

خلاصه .. بی عقل یا با عقل آسمان همین رنگ است... شاید بادی بوزد و شاید ابری بیاید و برود اما خشکسالی در زمین بیداد و غوغا می کند.. و انگار تا خودمان دست همتی نجنبانیم و تکانی به آسمان ندهیم نه فرشته ای نازل می شود و نه رنگ آسمان تغییری میکند... برادر مهدی هم جایش راحت است و قضد ظهور ندارد... کجا بیاید در این خراب آباد!!!

غرنوشت: من یکبار همه را نوشتم و خیلی بهتر هم نوشتم و بعد اشتباهی پرید و رفت خانه همسایه .. بار دوم با غر زدن نوشتم... در ضمن.. خدایشان نیامرزد.. به زمین داغ بخورند.. مردیم از بس صفحه پیوندها امد جلویمان و هی فیلتر فیلتر دیدیم... فیلتر شکنمان هم خراب است .. 4share را هم فیلتر کردند... بر پدرشان صلوات!!

زرنوشت: تا ما رفتیم دندان کشیدیم همه یادشان افتاد دندان بکشند... رفتیم در مهمانی ناله وداد وناز که ما دندان کشیدیم درد داریم به دادمان برسید دیدیم همه فسقله های فامیل رفته اند 2 تا 3 تا 7 تا دندان کشیده اند ما را مسخره کردند که بلند شو.. بعد هم همه رفتند دبرنا بازی من هم آمدم بروم یکی گفت خرس گنده برای تو قبیح است و والده محترمه آنچنان چشم غره ای ارسال داشت که پایمان شل شد .. بعد هم جائی حرف بالای 18 سال میزدند گفتند تو هم بشین گوش کن.. دروغ چرا دلمان پیش دبرنا بود نه بالای 18 سال.. یادش بخیر زمانی که به زور خود را میخواستیم توی بالای 18 ساله ها جا بدهیم میفرستادندمان دنبال نخود سیاه!!!

پی نوشت: آقا شرمنده کردید.. دوستان محبت میکنند پشت سرهم از من تعریف میکنند... چه در مهمانی و چه در نظرات.... آقا خیلی ذوق مرگ شدیم.. من یک نظر مثبت ببینم تا یکهفته نیشم باز میماند... ما فیل کف کفش همتون هستیم!!!

فرنوشت: حکیمی را ناسزا گفتند. او هیچ جوابی نداد. حکیم را گفتند: ای حکیم، از چه روی جوابی ندادی؟ حکیم گفت: «از آن روی که در جنگی داخل نمی شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است».

 

بخاطر سیاه نمائی متاسفم!!

پیشاپیش بخاطر سیاه نمائی متاسفم... گفته باشم... اما وقتی دلت میگیره نمیتونی هیچ چیز جالبی بنویسی.. حال این روزهای من است... همه چیز هم با این عکسهای کودکی شروع شد...میدونم خیلی جالب بود و خیلی خوش گذشت اما وقتی برگشتم به دنیا کودکی به اولین چیزی که یادم افتاد این بود که به کدامیک از رویاهای آن زمان خودم رسیدم؟ و اگر یکی از همکلاسی ها آن زمانم را ببینم واقعا توقع داره من چیکاره شده باشم؟چیکار کرده باشم؟ ویا معلم هایی که اینقدر زحمت کشیدن وقتی من رو ببینن که بیکار توی خونه میخورم و می خوابم چقدر احساس پیری میکنن!!!

من همیشه خیلی شیطون بودم اما قیافه مظلومی داشتم.. درسم هم خوب بود.. همیشه ردیف آخر مینشستم چون اگه ردیف جلو بودم کلاس رو بهم میریختم.. نه با جیغ و داد و قلدری ....  فقط نمیتونستم ساکت بشینم و با بچه ها دیگه سر و صدا زیر زیرکی راه میانداختیم... روزی که این عکس رو گرفتیم خیلی خوب یادمه... تازه جشن عبادتمون تموم شده بود و مادرها رفته بودن.. اومدیم توی کلاس و قرار شد بچه ها دو گروه بشن تا عکس بگیریم... و البته من توی هر دو گروه بودم ... خانم معلم مجبور شد کنار من بایسته چون من میخندیدم و نمیذاشتم عکاس محترم عکس بگیره.. دوستم مریم رو هم قلقلک میدادم.. بعد خانوم معلم دعوام کرد ... و عکس گرفته شد!!

اما چیزی که آزارم میده به یاد آوردن خاطرات قدیمی نیست چون همه قشنگ هستن.. چیزی که آزارم میده به یاد آوردن انشاء "در آینده میخواهید چکاره شوید است؟" من هیچوقت نمیخواستم بازیگر معلم دکتر و یا مهندس بشم.. من همیشه دلم میخواست اخبار گو بشم.... همیشه از اینکه جناب حیاتی رو میدیدم که شق و رق توی شبکه یک خبر میگه حال میکردم... توی تموم رویاهای کودکی توی دبستان من به جای خانم شاغول(اگه اشتباه ننوشته باشم) کنار آقای حیاتی یا بابان نشسته بودم و داشتم اخبار خارجی میگفتم...

وقتی رفتم راهنمایی توی جو اون سالهای ایران(جام ملتهای آسیا که ایران از عربستان باخت و سوم شد) عاشق گزارشگری فوتبال شدم... و بعد با ظهور عادل فردوسی پور که دیگه جدا دلم خواست!!!

اما خیلی زود فهمیدم این آرزوها کمی دور از دسترس منه.... نه میتونستم برم تلویزیون و نه اصلا صدای خوبی داشتم برای گزارشگری... اونوقت آرزو کردم که بشم مهندس... فکر میکردم همه دخترا دلشون میخواد خانم دکتر بشن اما من مهندس میشم... اونم یه مهندسی مردونه.. مثل عمران یا مکانیک ... میرم توی کارخونه کنار مردها ... توی ساختمون... خیلی خیلی دلم میخواست کاری داشته باشم که توش بگن.. ببین چقده دختره باعرضه است....

من همیشه از لحاظ درسی جزو شاگردهای متوسط رو به بالا بودم.. بخاطر همین هم رتبه کنکورم هم متوسط شد... و میتونستم غیر از برق هر مهندسی دیگه رو توی یه دانشگاه متوسط قبول شم... و من اونوقت عاشق عمران بودم.... اما باز هم زندگی مسیر دیگه ای رو به من نشون داد... نشستن مخ منو زدن که تنها مهندسی بدرد بخور برای دخترها کامپیوتره.. میری ۴ سال جون میکنی میای بیرون و آخرش هم بهت کار نمیدم... تو که کامپیوتر دوست داری .. اما راستش همه شناخت من از کامپیوتر خلاصه میشد به مین سوییپر و البته چت با دوستان.. که تازه هم راه افتاده بود... و من هم خر شدم!!!!!!!!

حتما میگید ناشکره.. مهندسی کامپیوتر... اما راستش وقتی به عقب برمیگردم میبینم این تنها چیزی بوده که هرگز نمیخواستم.. یه خانم سانتی مانتال با ناخن های بلند و خیلی منظم که میشینه یه گوشه و برنامه مینویسه و یا سرش توی مدارها و پیچ گوشتیه ... . یا یه خانم معلم که داره به زور به دانش آموزاش برنامه نویسی یاد میده .. نه .. من هیچوقت دلم نمیخواست خانم معلم بشم... هیچوقت دلم نمیخواست تنها به پشت کامپیوتر نشستن بسنده کنم... بحث اینه که من نمیخواستم اینی بشم که الان هستم... و حتی الان هم نیستم (چون من بیکارم!!!)مطمئنا توی هیچ کدوم از آرزوهای من خانه داری نبوده!!! بچه داشتن همیشه برای من ترسناکه... من همیشه آرزو داشتم برم دور دنیا بگردم  و سفرنامه بنویسم!!!

وقتی عکس های کودکی خودمو میبینم و به یاد میارم آرزوهای من چی بوده  وقتی بچه ۶ ساله برادرم بهم میگه :"عمه تو بزرگ بشی میخوای چکاره بشی؟" و وقتی توی مصاحبه کاری بهم میگن:"شما چه مدل کاری رو دوست دارید؟فقط کارمندی یا اهل ریسک هم هستین؟" و وقتی بعد ۲۵ سال هنوز هم گیر این موضوع هستم که آینده من چی میشه... و چطوری میتونم زندگیمو تامین کنم و مستقل بشم... راستش روانی میشم.. و بدتر از اون وقتی این حرفها رو به بقیه میزنم و میبینم حتی هم دوره ای های خودم راه حل معضل من رو فقط یه مرد میدونن بیشتر کفری میشم....

دختری که زمانی یه مدرسه رو حریف بود... همیشه توی کلاس یه سر و گردن از لحاظ شادابی و موفقیت بالاتر از بقیه بود.. دختری که آرزوهای بزرگی داشت و هیچوقت دلش نمیخواست کوچیک بمونه.. نوجوونی که هیچوقت به فکر عروس شدن نبود.. جوونی که فقط دلش میخواست تجربه کنه.. بره همه دنیا رو ببینه... الان تبدیل شده به دختری بیکار بدون آینده مشخص... واقعا از آقای جمهوری اسلامی متشکرم که ما رو سرکوب کرده و توی خانه نشین... و بهمون حالی کرده که آینده خیلی ترسناکتره...

فکر نکنید من از زندگی امروزه خودم ناراضی هستم یا مشکل حادی دارم.. خدا رو شکر همه چی هست.. جز یک چیز.. عزت نفس و استقلال ... هر چقدر هم که پدر و مادر خوبی داشته باشی باز زیر سلطه اونهایی و ونمیتونی خودت تصمیم بگیری... شاید بتونی تو روشون وایسی اما نه وقتی پیر و سکته ای  هستند.. دلت نمیاد ... و بعد ازدواج میکنی و بچه دار میشی... باز هم هرچقدر همسر خوبی داشته باشی باز هم وابسته ای ... و بعد کم کم عادت میکنی با لبخند به همه بگی :"چشم" .. کم کم یاد میگیری خودت رو فراموش کنی .. رویاهات رو فراموش کنی... و فکر کنی که همین چیزی که داری خیلی خوبه.. کم کم به یکی دیگه شدن راضی میشی... کاری که من الان چند ساله داره میکنم.. فراموش کردن رویاها و آرزوها و دست نیافتنی فرض کردن اونها... چیزی که از بچگی خوب  به ما یاد دادند... و این برای زن و مرد فرقی نداره.. شاید واسه ما زنها اوضاع بدتر باشه اما من مردهای اطرافم رو هم میبینم که همینجوری هستن... و آرزوهایی دارن که میتونستن بهش برسن اما جامعه بهشون اجازه نداده...

زرنوشت: دلم میخواست برای عکسها ارسالی به کیامهر یه بازی راه بندازم.. اما راستش نمیدونم کسی شرکت میکنه یانه.. اینکه حدس بزنیم  اون کوچولوها الان چیکاره شدن ؟یعنی به قیافه اون موقع اونها چه کاری میاد؟ در هر صورت شاید خودم اینجور چیزی نوشتم.. اما نه الان.. حالم زیاد خوب نیست!! دوباره دچار یاس فلسفی شدید شدم!!

فرنوشت: گاه باید خندید / برغمی بی پایان/ گاه باید رویید/ در پس یک باران/ گاه با یک گل سرخ/ با یک دل تنگ/ زندگی باید کرد

 

شاه !!!

میدونم خیلی دیر وقته.. و میدونم به من نمیاد این ساعت آپ کنم... اما راستش از صبح یه چی مثل خوره وجودم رو میخوره!! اگه تو سال ۵۷ بودم چه احساسی داشتم.. تو چنین روزی؟ و این مساله از وقتی شروع شد که داشتیم اتفاقات تونس رو از بی بی سی جهانی میدیدیم و جوونایی که در عین نگرانی اما با خوشحالی ایستاده بودن دم کوچه هاشون و از محله شون و البته یه جورایی از انقلابشون در برابر اراذل و وابستگان بن علی دفاع میکردن.. بعد یکی گفت ما هم وقتی شاه رفت همینجوری بودیم... دلشوره داشتیم.. ترسیده بودیم.. نمیدونستیم چی میشه.. اما خوشحال بودیم و احساس افتخار میکردیم...

واقعا امروز نمیشه قضاوت کرد.. من همیشه معتقد بودم انقلاب ۵۷ ایران یکی ازبزرگترین کارهایی بوده که ایرانی ها کردن.. تلاشی برای برقراری دمکراسی در محیطی کاملا دیکتاتوری.. محیطی که حتی فضای یک خانواده با دیکتاتوری اداره میشد چه برسه به مملکت... تغییر شکل رعیت به ملت.. نبودن شخصی که بی هیچ دلیل منطقی فکر کنه بر تو مسلط است و مالک جان و مال و ناموس توست.. یه حرکت بزرگ

اما واقعا نمیتونم اوج ناامیدی که جوونای ۵۷ امروز تجربه میکنن رو توصیف کنم.. عده زیادیشون رو هر روز میبینم که آه حسرت میکشن و وقتی جوک هایی که نسل من میسازن رو میشنون عرق شرم میریزن!!

اما آیا واقعا انقلاب ۵۷ ایران اشتباه بوده؟ من که اینطور فکر نمیکنم!!اگه واقعا بازرگان ها مونده بودن و بجای این گروه آنان بر ما حکومت میکردند باز هم امروز ناراضی بودیم؟ آیا انقلاب ۵۷ مسبب این اتفاقات است یا جنگ و یا نیمه کودتاهایی که بعد از ۵۷ اتفاق افتاد؟

همیشه فکر میکنم آنچه اتفاق افتاده تنها شروعی برای راه آزادی مردم ایران بوده نه خاتمه آن... همیشه فکر میکنم ایران برای آزاد بودن باید راه درازی را طی کند.. چه بسا بارها زمین بخورد اما باز برپا شود.. این اولین شکست ما نبود.. مگر مشروطه به رضاخان ختم نشد؟؟

تنها یک چیز را میدانم.. سکوت و نشستن تنها بخاطر ترس از عدم موفقیت نهایی احمقانه است و رفتن شاه شروع راهی تازه بود و ثابت کرد که میتوان ظالمان را بیرون راند.. اگر او رفت دیگرانی که راه او را پیش بگیرند هم خواهند رفت.. اگر خواست مردم این باشد میسر است.. ناممکن نیست...

من گمان میکنم همانقدر که مشروطه خواهی بد نبود.. همانقدر هم انقلاب ۵۷ بد نبوده است.. منحرف شدن راه نشانه نفی آن نیست.. دلم میگیرد وقتی از همه میشنوم که کاش انقلاب نکرده بودند ... یا اگر دوباره هم خون بریزیم آخرش همین است..دلم نمیخواهد بشنوم ایرانی همین است.. مگر انقلاب فرانسه به ناپلئون ختم نشد؟ 

دلم میخواهد بشنوم راه آزادی پایانی ندارد.. همیشه مستبدی وجود خواهد داشت و همیشه مردمی که باید حق خود را بستانند.. آنچنان که گفته اند:"حق دادنی نیست ستاندنی است!!" اگر مظلوم نباشد ظالم معنا پیدا نمیکند.. گناهکار اصلی مظلوم است.... یا این سخن بزرگ:"تا خم نشی سوارت نمیشوند!!"

شاه رفت.. درست .. اما تفکر شاهی نرفت.. و طول خواهد کشید... ازبین بردن تفکر شاهی زمان میبرد.. نسل ها باید جان فدا کنند تا تفکر شاهی برود... آزادی و دمکراسی تقلیدی نیست.. باید ملتی باورش کند تا بتواند به آن برسد... باید  واقعا هوشیار و همیشه در صحنه بود تا بتوان انقلابی را حفظ کرد...

شاه رفت.. فکر نکنید که اگر بود بهتر بود یا بدتر.. که آنها هم مجلسی تشریفاتی داشتند.. آنها هم گلوله باران کردند .. که آنها هم زندانی سیاسی داشتند.. هر چند که ... آنها کمی مهربانتر هم بودند اما من فکر میکنم به ذهنشان نرسید که میشود وگرنه می کردند....

رفتن شاه پایان شاهنشاهی بود اما آغاز راه دمکراسی برای ایران....

شاه رفت... گروهی دیگر آمدند.. تاریخ تکرار است... قبول.. اما این روزها هم قابل تکرار است!!!

پس روزتان مبارک ملت ۵۷  ایران

 زرنوشت: این بازی کیامهر خیلی باحاله.. دل تو دلم نیست ببینم چی میشه!! امروز وقتی آلبوم عکسم رو واسه پیدا کردن یه عکس میگشتم وارد دنیایی از خاطرات شدم... روزهای خوب دبستان.. راهنمایی .. دبیرستان و دانشگاه... اینکه با چند نفر همکلاسی بودم.. هر روز میدیدمشان و از دردشان با خبر بودم.. و با بعضی ها زندگی کردم.. دلم برایشان تنگ می شود.. از خیلی ها خبر ندارم.. نمیدانم کجایند چه میکنند؟ راستش امروز این بازی مستر کیامهر باستانی بدجور حالی به ما داد!!

فر نوشت: بمانیم تا کاری کنیم نه کاری کنیم تا بمانیم. دکتر شریعتی

تونس بالاخره تونس !!!

درود

۱- به مردم شهیدپرور و بزرگوار تونس تبریک میگم.. ایشالا همیشه از این اتفاقات بشنویم و زین العابدین ها دست از سر مردم بردارن.. البته هنوز هم حکومت سرکوب بر مردم تونس داره حکمرانی میکنه اما خوب یه حال اساسی بهشون دادن!!دست راستشون زیر سر سران فتنه و خس و خاشاک!

۲- من امروز شرمنده شدم بخاطر اینکه یه نوجوون رو ترسوندم و بهش گفتم دیگه اینجا نیاد.. بخاطرش رسما معذرت میخوام.. عصبانی بودم..شرمنده.. آقایون و خانومها رسما معذرت میخوام.. از شما نه.. از اون نوجوون حالا هی بخودتون میگیرید.. از اون بچه جان معذرت میخوام.. خشم بزرگانه بود که همان دست لطف است بر سر کوچک شما!!

۳- آقا فکر نکنید ما چاقو کشیم.. بخدا من صدسالی یه بار سیم هام قاطی میکنه.. اما خوب وقتی قاطی کرد بد قاطی میکنه!! پس هی نگید ازت ترسیدیم و این حرفها.. من کلا آدم مهربانی هستم .. نخند.. بخدا مهربانم..

۴- به تمامی سابق معاصر هم میهنان  افغانستانی میگم: درسته بنزین شما رو گرفتیم و نمیذاریم از مرز رد شه.. خوب شما هم این بنزین رو ارزون میخرین گرون میفروشین به ناتو.. ما اگه بخوایم بنزین به ناتو بدیم خودمون بلدیم.. در ضمن گردن ما هم کلفته.. ما مردم خودمون رو نشوندیم سر جاشون..شما که دیگه جای خود دارید... زورمون میرسه نمیذاریم تانکرهاتون بیان بیرون.. حالا کدوم کاسه زیر نیم کاسه هست به شما ربطی نداره...

۵- میبینم که حتی دوستان چشم بادومی ما هم (خلق چین که قرمزته هست) نمی آیند سرای هسته ای ایران زیارت اهل اورانیوم... واقعا که حالی دادن به این ملت همیشه در صحنه.. از روسیه هم که خبری نرسیده... معید باشید!!!

۶- نمیدونم باید از برد ایران خوشحال باشم یا نه.. آخه میگن بازیکنهای کره شمالی بعد از باخت تنبیه میشن.. اما جدا این انصاری فرد گل کاشت.. ما که بسی خوشنودیم!!دروغ چرا تا قبر آه آه آه آه

زرنوشت: آیا تا بحال شده از چیزی فرار کنید؟ رسما فرار کنید؟ من امروز برای اولین بار فرار کردم.. از رفتن به دندون پزشکی.. آنچنان ماهرانه عجز و لابه کردم و خودم را به موش مردگی زدم که مادر گرام به من دو روز فرصت داد... این آخرین دندون عقل من تا دوشنبه در دهان مبارک باقی میماند... خیلی باحال بود

فرنوشت: روزها که میگذرد و میگذرد و انگار جوانی ماست که میرود.. احساس پیری میکنم.. احساس میکنم از درونم ترک میخورم.. ترکهای ریز ریز .. از تکرار مکررات خسته شدم و از این همه بیهودگی و بیحاصلی عذاب میکشم..  در خلایی گیر کرده ام.. انگار فرار میسر نیست.. احساس میکنم چند متر بالاتر از زمینم.. بی وزنم.. احساس میکنم نیاز به ریسمانی دارم تا به آن چنگ بیندازم اما آن را نمی بینم...نیاز به یک هدف.. راهی برای دوباره زیستن.. دوباره خود را پیدا کردن.. اما هیچ راهی نمیبینم.. کمک میطلبم اما انگاروضع من از دیگران بهتر است.. پس نشسته ام.. سرد و خموش.. و فقط مینگرم به عمری که میگذرد و خلایی که هر روز بزرگتر میشود.. 

درددل های یک جنگجوی بی منطق!!

واقعا چقدر توانائی دارید آدمهایی که اصلا نمیخواهند درک کنند و همه قضایا رو کاملا از زاویه برعکس شما میبینند تحمل کنید؟ چقدر طول میکشه که برسه به اینجاتون و بیخیال بحث و ادامه مکالمه و تبادل اطلاعات باهاشون بشین؟ کلا چقدر میتونید نظرات مخالف خودتون رو تحمل کنید؟ از اون بدتر چقدر میتونین نظرات خرکی دیگران و تحریف اطلاعات رو تحمل کنید؟ آستانه تحمل شما چقدر است؟

راستش من اصولا اعصاب درست حسابی ندارم و اغلب زیاد اهل بحث با آدمهایی که حرف من رو نمیفهمن نیستم.. مثلا اگه یه موضوعی رو دو بار به یکی توضیح بدم و ببینم نمیگیره و یا نمیخواد بگیره از کوره در میرم.. و یا وقتی یه نفر چرت و پرت میگه (بخصوص وقتی موضوع سیاسی باشه و یا صنفی) اصلا آستانه تحمل ندارم.. و اگه مجبور باشم تحمل هم کنم دیوونه میشم..

میدونم این اصلا اخلاق خوبی نیست.. اما خوب هر کس یک نقطه ضعفی دارد.. مثلا وقتی این روزها میبینم یک نفر در مورد اینکه اوضاع اصلا بدتر نشده و همه چیز هم بهتر شده حرف میزنه دیوونه میشم.. و یا وقتی در مورد اصول مهم ایرانی بودن و اینکه داره این اصول از بین میره حرف میزنم و کسی میگه اصلا هم اینطوری نیست و مثلا در فلان جا این کار صورت گرفته گریه ام میگیره!!

توی دانشگاه یکبار با یکی در مورد پاسارگاد صحبت میکردم و اون معتقد بود که باید سد رو آب گیری کنن و این آدمها سوسول به فکر مردم نیستن که کشاورز هستن و از این حرفها.. من نزدیک بودن باهاش دست به یقه شم...

و وقتی تهرون توی خرداد شلوغ بود و یکی گفت اینها اوباش هستند و نظم جامعه را بهم زدن و تقصیر خودشون است من هر چی تو دهنم بود بهش گفتم!!(عجب طفل درون بی ادبی دارم من)باشه .. میدونم  من جوشی هستم و اخلاق خوبی ندارم اما خیلی سخته تو ببینی هموطنانت دارن میمیرن و بعد یه نفر از روی بی اطلاعی یا بخاطر منافعش چرت میگه!!

شاید باورتون نشه اما الان مدتیه که با خیلی ها حرف نمیزنم خیلی جاها نمیرم و خیلی از بحث ها رو نشنیده میگیرم تا مجبور نباشم جواب بدم.. اینجوری شاید اینقدر به عنوان جنگجوی بی منطق شناخته نشم.. چون بعضی ها این آستانه تحملشون خیلی بالاست و حتی به این جور حرفها لبخند هم میزنن و همش به من میگن تو هم بیخیال شو.. بذار هر حرفی دوست دارن بزنن!!!

اما بدترین باری که با یکی دعوام شد و کلی هم اون دعوا جدی شد انتخابات دور دوم ریاست جمهوری و وقتی بود که هاشمی رفسنجانی و محموتی داشتن رقابت می کردن.. البته من طرفدار پر وپاقرص دوم خردادی بودم و به معین رای داده بودم اما توی دور دوم وقتی به یکی گفتم حالا هاشمی از این بابا که بهتره و اون هم شروع کرد به خاتمی و .. بد و بیراه گفتن.. رگ گردن ما هم زد بیرون و کلی دعوا شد و اصلا به همین دلیل با چندتا از دوستام قطع رابطه کردم که هنوز هم ادامه دارد!!

این رو واسه این گفتم که امروز با یکی از بچه ها دعوام شد و الان هرچند از حرفهایی که بهش زدم پشیمون هستم اما واقعا ترجیح می دهم اون دیگه به وبلاگ من نیاد و کلا بیخیال ارشاد من به راه راست بشه... چون من دوستش دارم و اصلا خیال ندارم باهاش درست حسابی دعوام بشه!!!

 

برف... امتحان.. آش شلغم..

امروز من بسی سرحال هستم به چند دلیل:

۱- صبح زود از خواب بیدار شدم و من اصولا اگه صبح زود بیدار شم سرحال خواهم بود.

۲- امروز بعد از همه نق زدن های ما اینجا هم برف آمد و هرچند روی زمین ننشسته و هوا هم خیلی سرد است ولی ما خیلی خوشحالیم... خدا کند همینجوری ببارد.

۳- امروز من برای استخدام در یک شغل اداری رفتم امتحان دادم و برخی از سوالهایش خیلی خیلی خیلی خنده دار بود:"غسل نوزاد چه حکمی دارد؟ ۱- حرام است ۲- واجب است ۳- مباح است ۴- مستحب است" این تنها یکی از سوالات بود.. البته به غیر از سوالات عقیدتی بقیه سوالات کامپیوتری و اداری جالب بود . معلوم بود یک نفر که اینکاره بوده طرحشان کرده است.. مثلا : "کدامیک آدرس ایمیل است؟

 ۱- mosavi@yahoo

۲- mosavi.com

۳- mosavi.yahoo.com

۴- mosavi@yahoo.com

  من کلا از طراحان سوال ممنون هستم .. موفق باشند در پناه حضرت حق!!!

اما یک جاهایی آدم واقعا خنده اش میگیرد از کار ما ایرانی ها.. روی یک تابلو شماره صندلی و نام محل برگزاری را زده بودند.. با خط درشت و خیلی هم خوانا... بعد اکثر افرادی که می آمدند امتحان بدهند اصلا به برد نگاه نمیکردند ... بعد میرفتند به مسئول میگفتند ما کجا بشینیم.. بعد مسئول میگفت بروید طبقه اول روی برد نگاه کنید بعد میرفتند روی برد رو نگاه میکردند اما محل رو نگاه نمیکردند می آمدند میگفتند ما شماره 76 هستیم حالا کجا بشینیم... خلاصه مدت جا دادن دوستان متقاضی از مدت برگزاری امتحان بیشتر وقت گرفت... و ما چون برف می آمد زیاد کلافه نشدیم بیشتر خندیدیم.. هر چند الان میبینم خنده دار نبود..

اما بدتر از آن اینکه بسیاری از متقاضیان به همراه والدین محترم تشریف آورده بودند.. انگار کنکور دارند و یا امتحان ورودی ناسا می باشد.. باید ذکر کنم یک نفر نیرو برای بخش آموزش یکی از موسسات آموزش عالی غیرانتفاعی نیاز بود.. 200 نفر به بالا امتحان دادند.. و از این افراد نزدیک 100 نفر به انضمام خانواده آمده بودند یکهو لولو بچه هایشان را نبرد!!!!

زرنوشت: دیشب 60 دقیقه بی بی سی شده بود عذاب روح انسانهای بدبخت وطنی.. همه اش از گل کاری های سران محترمه گفت... یکی می گفت ایران شده مثل پیرزنی که بهش آش شلغم بدن.. هر جایش دست بزنی یک صدایی ازش بلند می شود... اگر از اقتصاد بگی که صدایش گوش آدم را کر می کند.. اگر از روابط خارجه بگی که حتما باید بیمار بستری شود و آپاندیسش را در بیاورند.. اگر از آزادی و رفاه درون وطنی بگی که باید بخش سی سی یو بستریش کنند و دعا بخونن که قلبش به کار بیافته... اگه از علم و دانش و فن آوری بگی که باید ببریش بخش روانی (بخاطر غرق شدن در خیالات و اوهام) و با شوک الکتریکی از رویا بیرونش بیاری اگه از وضع زنان و کودکان بگی که باید ببریش سردخونه و مراسم دفن و کفن رو راه بندازی ... خلاصه خدا خیرشان بدهد... آش شلغم هم خوب معجونی است!!!

فرنوشت:

۱- كساني كه حاضر نيستند براي آزادي بهايي بپردازند، لياقت آزادي را ندارند. جورج واشنگتن 

۲- يك انسان به مقداري جنون هم نياز دارد، وگرنه هرگز به پاره‌كردن بندهايش براي كسب آزادي خطر نمي‌كند.

نيكوس كازانتزاكيس